جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

53 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1398 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
#۷میرتل گریان با کنجکاوی خاصی به دراکو گفت:چرا گریه میکنی؟بفرما بیا تو یکی از اتاق هام(منظورش توالت بود )دراکو گفت :ساکت باش !لرد من به من دستور داده دامبلدور رو بکشم.اما اگر نتونم چی؟ حتما این خالکوبی زیبا(نماد مرگخواران)از دستم پاک میشه. دیگه باید مثل یه جادوگر ضعیف زندگی کنم. میرتل بدون لحظه ای درنگ گفت:اه اه!من از پسر های ترسو حالم بهم میخوره.یکم از خودت خجالت بکش.دراکو که عصبانی شده بود،از انجا بیرون رفت و از دور صدای خنده ای که میرتل از او میکرد را میشنید،با چشمهای اشکبار و گریان دوید تا خود را به سالن اسلیترین برساند. اما وسط راه گرنجر را دید،دشمن همیشگی اش.دراکو فریاد زد:چرا دست از سرم بر نمیدارید؟و شروع به دوءل با هرماینی کرد. اما هرمیون به سرعت چوبدستیش را در اورد و فریاد زد اکسپلیارموس!چوبدستی دراکو از دستش افتاد و قبل از اینکه هرماینی دوباره به او حمله کند، فرار کرد.


خیلی کوتاه نوشتی و به شدت سریع داستان رو پیش بردی. داستانت رو با حوصله بنویس و آروم تر پیش ببر. توصیفات و دیالوگ هاتو راحت بنویس که خواننده بتونه با داستانت ارتباط برقرار کنه.
منتظرم که یه داستان بهتر بنویسی و برگردی.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/20 20:00:35
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1398 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین


صدای به زمین خوردن چند کتاب در فضای سنگین کتابخانه پیچید و سکوت مرگبار آن را بهم زد. سر دراکو همزمان با چند دانش‌آموز دیگر به سمت صدا برگشت. توجهش ‌به دختر کوتاه‌قدی جلب شد که مشغول جمع کردن کتاب‌ها بود. بقیه دانش‌آموزان حواسشان به کار خودشان برگشته بود که چشم مالفوی به موهای قرمز دختر افتاد و بلافاصله هویتش را تشخیص داد. با خشم زیر لب جمله‌ای به زبان آورد که شامل کلمات ویزلی و چند ناسزا می‌شد اما به جز پسر قدبلند موفرفری هافلپاف که یک نگاه به او کرد و سرش را سریع به کتابش برگرداند کسی آن را نشنید. کم کم داشت بر خشم و نفرتش غلبه می‌کرد که صدای دیگری از سمت ویزلی آمد که کتاب‌ها را محکم روی میز انداخت و زیرلبی گفت:
- آخ لعنتی.

دراکو با عصبانیت بازدمش را بیرون داد و این بار بدون این که سعی کند جلوی خودش رو بگیرد با قدم‌های بلند و مصمم به سوی جینی رفت. مقابل میزش ایستاد و نفس عمیقی کشید که در همان حینی که توجه جینی به او جلب شد و با ابرویی بالا انداخته به او نگاه می‌کرد، آماده‌ی شروع سخنرانی طولانیش شود.
- ویزلی عزیز. شما احتمالا در خونه‌ی کوچیک و درکنار خانواده‌ی سطح پایین ماگل‌پرستت موقعیت اینو نداشتی که آداب درست استفاده از یک کتابخونه رو یاد بگیری پس بذار برات توضیح بدم...

در بین حرف‌هایش که هی بلند و بلندتر شده بود مکثی کرد، دست‌هاش را روی میز کوباند و این بار با فریاد گفت:
- باید تو کتابخونه سکوتو رعایت کنی. باید خفه باشی میفهمی؟ خفه!

حالا همه‌ی سرها به سمت آن دو برگشته بود و به کل امتحان‌ها، تحقیقات و مطالعه‌های با اهداف شومشان فراموش شده و تمام توجهشان را به مونقره‌ای و موقرمز داده بودند. جینی خمیازه‌ای کشید و با بالا انداختن چشمانش آهسته گفت:
- داری اشتباه میزنی مالفوی!

دراکو با چشمان گرد شده به عقب پرید.
- تو... تو... نمی‌تونی از این حرفا بزنی!
- متاسفم ولی خیلی بد قهوه‌ای کردی اینجارو هرچند قبلشم یه ذره قهوه‌ای بود چوباش ولی تو قهوه‌ای‌ترش کردی چون...

دراکو دو دستش را روی دماغش گذاشت و خودش را آماده‌ی دریافت ضربه‌ی نهایی کرد.
- مالفوی این داستان قرار بود طنز باشه پشکل مغز.

دراکو که داشت از خجالت آب می‌شد و سنگینی نگاه همه در کتابخانه را روی خودش حس می‌کرد چشمانش را بست و چهره‌اش را پشت دستانش قایم کرد با صدای بم شده زیر دستانش گفت:
- چطور ممکنه! چطور ممکنه تو فضای سنگینی مثل کتابخونه که همه مشغول مطالعه‌ی شدید هستن داستان طنز باشه... نـ... نمیشه...
- حالا که شده تو هم بدجور گند زدی به کل داستان شرتو کم کن واقعا دیگه جمعش نمی‌شه کرد این داستانو!

مالفوی باورش نمی‌شد. به راستی که شاید این داستان طنز بود و نویسنده‌ی دروغگو سرش کلاه گذاشته بود. حقیقت عمری دست نیافتنیست! توجهش به اطرافش برگشت که حالا داشتند بلند به او می‌خندیدند و با دست او را به هم نشان می‌دادند. نه واقعا انگار نویسنده به ماتحت او ارادت داشت. چوبدستی‌اش را بیرون کشید و خودش را تبدیل کم‎توجه‌ترین چیزی که به ذهنش می‌رسید کرد. دهه‌ها گذشت و خبری از دراکو مالفوی نبود که نبود. البته شایعه‌هایی در میان دانش‌آموزان پیچیده بود که اون خودش را به یکی از توالت‌های سرویس مارتل نالان تبدیل کرده بود. البته چه این شایعه درست بود یا غلط، افراد زیادی هم ناگهان ارادت خاصی به توالت مارتل پیدا کردند.

______________________
این داستان طنز بود. جد بود. طنزوجد بود. who knows! اصلا داستان چی بود؟ من که نمی‌دونم! والا!



والا تایید که هستش، منتها شما میخوای برگردی ایفا، نیازی نیست اصلا به کارگاه و گروهبندی یه سره برو معرفی شخصیت و خوش برگشتی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/19 14:12:12
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/19 14:13:20
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1398 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 9 کارگاه داستان نویسی
سیریوس و جیمز و ریموس و پیتر در حیاط هاگوارتز مشغول برسی نقشه ی غارتگر برای برسی یکی از کسانی از آن بدشان می آید (سوروس اسنیپ) بودند.آنها چند وقت بود او را در نظر داشتند چون جیمز خوشش نمی آ مد سوروس را با لیلی ببیند و همچنین چون که نرود و برای آنها پاپوش درست کند . اما مثل اینکه او الان اینکار را کرده است چون مک گوناگال خشمگین است و دارد به سمت آنها می آید و این واضحه که یعنی دردسر ! آنها به دفتر مک گوناگال رفتند و گفتند که کار بدی نکردند با پافشاری آنها مک گوناگال قبول کرد و گذاشت که بروند . با اینکه مک گونا گال قبول کرده بود آنها از دست اسنیپ شاکی شدند.
پیتر گفت: برویم و حقش را بگذاریم کف دستش !
بقیه حرف او را تایید کردند
سیریوس نقشه را چک کرد و گفت: اون این کار را کرد تا نتوانیم جلوی قرارش با لیلی را بگیریم!
ناگهان جیمز فریاد زد: چی!!!!! ای موش کثیف حسابت را می رسم
او نقشه را از دست سیریوس کشید و با تمام سرعت به سمت محل قرار آنها رفت .او آنقدر از دست سوروس عصبانی بود که به حرف دوستانش اهمیتی نمی داد پس سیریوس مجبور شد تغیر شکل بدهد تا به جیمز برسد او پاچه ی شلوار جیمز را کشید و جیمز زمین خورد . ریموس و پیتر هم خودشان را به 2 دوست دیگر رساندند . آنها سعی کردند جیمز را آرام کنند و موفق هم شدند . آنها به محل قرار رفتند ولی سوروس را غمگین دیدند . ریموس پرسید : چی شده؟
سوروس گفت: به شما ربطی ندارد! پیتر با استفاده از طلسم حقیقت آن را از زیر زبان سوروس کشید: لیلی پیشم آمد و گفت دیگر نمی خواهد من را ببیند! جیمز پوزخندی زد و گفت : هرچی بلا سرت بیاد حقته!
سوروس چوبدستی اش را دراورد ولی قبل از اینکه بتواند وردی به زبان بیاورد جیمز او را خلع سلاح کرد و سوروس را که بغض اش ترکیده بود تنها ول کرد و رفت

دفعه قبل ازت خواستم کند تر پیش ببری داستان رو. ولی درواقع همونقدر سریع نوشتی، فقط طولانی تر نوشتی.
نباید به حالت خاطره تعریف کردن باشه. باید با جزئیات کامل، صحنه ها رو توصیف کنی. بذار برات یه نمونه رو بگم:

نقل قول:
سیریوس و جیمز و ریموس و پیتر در حیاط هاگوارتز مشغول برسی نقشه ی غارتگر برای برسی یکی از کسانی از آن بدشان می آید (سوروس اسنیپ) بودند.

سیریوس، جیمز، ریموس و پیتر در حیاط هاگوارتز، کنار پلکان سنگی نشسته بودند و مشغول بررسی نقشه ی غارتگر بودند. مثل روزهای گذشته، همگی با سکوت به نقطه ای که معمولا در راهروها می ایستاد، خیره شده بودند و با دقت حرکاتش را زیر نظر داشتند. هر چهر نفرشان، با نفرت به اسم سوروس اسنیپ نگاه می کردند!

سعی کن با استفاده از توصیف حالت ها و فضا، خواننده رو با داستانت همراه کنی.
منتظرتم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط rayamaneshi در 1398/4/18 2:04:53
ویرایش شده توسط rayamaneshi در 1398/4/18 2:11:10
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/4/18 13:24:23
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 12

امروز روز حرکت قطار سریع السیر هاگوارتز بود ولی هری و رون نباید سوار قطار می شدند برای اینکه احتمال داشت یک هیولای باسیلیسک در قطار باشد که لرد ولدرموت برای کشتن هری آن را در قطار گذاشته باشد آن ها به جای قطار باید با ماشین پرنده ای که آرتور ویزلی پدر رون ساخته بود به مدرسه می رفتند هرمیون لونا لاگود و نویل لانگ باتم هم روز قبل با تسترال به مدرسه رفته بودند آن ها در مسیر پرواز به مدرسه بودند که ناگهان جی پی اس جادویی ماشین از کار افتاد آن ها ارتفاع خود را کم کردند وبا قطار پیش رفتند اما ناگهان هری از پنجره ی قطار داخل آن را دید از آن بالا بچه هایی را دید که در کنار پنجره نشسته وباهم صحبت می کردند
هری به رون گفت:اگر واقعا یک باسیلیسک در قطار بود بچه ها نباید انقدر آرام یک گوشه نشسته بودند
رون که سرگرم ور رفتن با جی پی اس بود ناگهان جی پی اس را ول کرد و به هاگوارتز که از دور پیدا بود نگاه کرد و گفت:الان دیگه نمی تونیم برگردیم
در همان لحظه دیگر در بالای هاگوارتز پرواز میکردند وقتی فرود آمدند در حیاط مدرسه هیچ کس نبود وقتی وارد سرسرای مدرسه شدند بچه ها از زیر میز های گروه ها بیرون پریدند
وگفتند:هری تولدت مبارک

چرا انقدر کم نوشتی و سریع پیش بردی؟
نباید داستان رو انقدر سریع و با عجله پیش ببری.
باید راحت و قشنگ توصیف کنی که خواننده با پستت همراه بشه و بتونه با شخصیتا ارتباط برقرار کنه.
منتظر یه پست بهتر ازت هستم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/17 17:41:50
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1398 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۱۱

۱ سال پیش

هری ارام با خود تکرار می کند:فقط همین امسال،فقط امسال
همه به او نگاه می کردند،خیلی ارام در گوش هم چیز هایی می گفتند و بعد می خندیدند یا بعضی اوقات متعجب می شدند.
هری در سال سوم بود و تصمیم داشت دیگر به هاگواتز باز نگردد.همه او را تحقیر می کردند.همه فکر می کردند هری بخشی از ولدمورت‌ است.


اکنون یک سال گذشته و هری هنوز به خواسته اش پا فشاری می کند.رون،هرماینی،جینی و بقیه دوستانش سعی در عوض کردن نظر او داشتند.انها نامه های زیادی برای او می فرستادند ،اما هری بدون آنکه نامه ها را بخواند‌ آنها پاره می کرد.☹


دابی در ایستگاه دنبال هری می گردد اما هری آنجا نبود‌
او به خانه ی دورسلی‌ ها رفت تا هری را ملاقات کند

در خانه ی دورسلی‌ ها


ناگهان نوری در وسط اتاق هری به وجود می آید و ناگهان دابی‌ ظاهر می شود
دابی:تو چرا نشستی قطار داره حرکت می کنه
هری:من دیگه هیچ وقت به اون مدرسه بر نمی گردم از اینجا برو
دابی:واقعا فکر نمی کردم انقدر احمق باشی هری .دامبلدور‌ مرده و الان فقط تو می تونی مدرسه نجات بدی
هری :چی؟دامبلدور‌ مرده؟!
دابی‌ :اره دانلود در مرده‌ه‌ه‌ه
-:چطور ؟چرا؟کِی؟
-:داشته توی یکی از کوچه های ماگل ها می رفته که ولدمورت‌ پیداش شده،عوضی با یه عالمه جادوگر و ساحره اومده.اون خیلی از دامبلدور می ترسید برای همین اسنیپ کشتش.ولدمورت الان یادگاران مرگ رو داره.
و تو،تو انتخاب شدی.چه بخوای چه نخوای توی این مسئله در گیری.
-:امممم،کی می ریم؟


چند تا نکته:من نمی دونم اولویت های شما برای انتخاب چیه ولی بنظر من باید اونایی رو که از تخیل خودشون استفاده کردن نه مثل کتاب نوشتن‌ من رول های قبلی رو نگاه کردم فهمیدم که هر کس به کتاب نزدیک تر نوشته باشه تایید می کنید.به هر حال من داستانک همون قبلی بود ولی یکم کاملترش کردم.
اینم بگم که اینا رو نگفتم که سایتتون یا خودتون رو زیر سوال ببرم اینو گفتم که سایتتون بهتر بشه.
باتشکر


این بار بهتر بود. هنوزم توصیفاتت از حالات و احساسات شخصیت ها و فضا کم بود. ولی نه اونقدر که بخوام متوقفت کنم.
مسئله دیگه اینکه اینجا سایت ایفای نقشه. با استفاده از شخصیت ها و دنیای کتابای هری پاتر، ایفای نقش می کنیم. قطعا خلاقیت و متفاوت از کتاب نوشتن برامون مهمه و روش تاکید داریم. چون سوژه های سایت اصلا ربطی به داستان کتابا نداره. پس اینکه هر چی به کتاب نزدیک تر باشه، احتمال تاییدش بیشتره، اشتباهه.
ولی این به این معنی نیست که شخصیت ها رو تغییر بدیم. ایفای نقش زیر سوال میره اونجوری!
توی کتاب دابی به هری پاتر احترام میذاشت و هیچ وقت بهش نمی گفت احمق!
اینجا میشه یکم با شخصیت ها بازی کرد. ولی نباید از قالبشون خارج بشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/4/16 23:57:33
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1398 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
او از استرس می لرزید و عرق میریخت ولی تلاش می کرد خونسرد به نظر برسد
پروفسور مک گوناگال او را صدا زد :هرماینی گرنجر.
هرماینی به سمت کلاه قدم برداشت و پروفسور کلاه را بر سر او گذاشت. هرماینی
بارها و بارها در کتاب ها گروهبندی شدن قهرمان ها را خوانده بود ولی این لحظه خیلی باد کلمات در کتاب فرق داشت. کلاه گفت : تو باهوشی و همینطور شجاع خودت کدام گروه را دوست داری؟ هرماینی گفت : ریونکلا . ولی از ته قلبش می خواست گریفیندوری باشد او فکر کرد که می تواند دوستان خوبی پیدا کند. کلاه گفت: گریفیندور
تشوق و شادی گریفیندوری ها بلند شد

چیزی که نوشتی، اون چیزی نبود که مد نظر ماست. خیلی کوتاه بود. باید حالت داستانی داشته باشه. این بیشتر شبیه تعریف کردن یه اتفاق کوتاه بود. داستان باید نقطه شروع و پایان و نقطه اوج مشخصی داشته باشه. اتفاق در جریان رو شرح بده. حالت شخصیت ها و فضا رو توصیف کن. دیالوگ های بینشون رو بنویس.
منتظرم با یه داستان بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/4/16 23:41:20
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1398 05:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۱

هری در اتاق سرد و کوچکش که جز تخت کمد و وسایل خرد و ریزش چیزی جا نمی گرفت ، کنار پنجره ی دلگیر اتاق که نور ماه با تمنا از لا به لای حصار های آهنینش رد میشد، دراز کشیده بود و درحالی که چشمانش به سقف خیره شده بود به یاد آوری خاطرات خوب و بدش در هاگوارتز میپرداخت که ناگهان با صدای پوووف موجودی با لباس های پاره و قیافه ای عجیب در کنار تختش ظاهر شد .

هری تا چند دقیقه وحشت زده به آن موجود خیره شده بود ، بعد سعی کرد خودش را جمع و جور کند و از او پرسید:

_تو.....تو چی هستی؟


_قربان لطفا آروم باشید من بی آزارم . اسم من دابیه . من یه جن خونگی هستم.

_جن خونگی؟...حالا هرچی اینجا چیکار میکنی؟ با من چیکار داری؟

_قربان لطفا خوب به حرف های من گوش کنید در هاگوارتز خطری شمارو تهدید میکنه امسال به هیچ وجه نباید به اونجا برگردید.

هری با تعجب گفت:چه خطری؟داری از چی حرف میزنی؟

دابی چند قدم به هری نزدیک شد درحالی که با اضطراب به اطراف نگاه میکرد و رنگش پریده بود و از ترس به خودش میلرزید با صدایی آرام و لرزان گفت:قربان بخوام ساده بگم اگر برگردی جونت در خطره و مسلما به فنا میری.

_من دقیقا چطوری میتونم به حرف های تو اعتماد کنم ؟؟؟

در همان لحظه دابی با دمپایی ابری های کنار تخت هری شروع به زدن خود میکند بدون آنکه بداند هری با آنها با سوسک های اتاقش درگیر میشود و بعد از مدتی شروع به آه و ناله با خودش کرد

_دابیه بد چرا مدارک هارو با خودت نیووردی؟


_ جن دیوونه سادیسمی... برگرد به همون جایی که ازش اومدی! ساعت رو نگاه... نصفه شبی اومدی مزاحم بدبختی های من و مهمونی عموم شدی داری چرت و پرت تحویلم میدی؟!

هری روی خودش را برمی گرداند و پتو را روی سرش میکشد و بی اعتنا به وجود دابی و هشدارش به خواب فرو میرود.
هری بدون اینکه بداند در آن شب مرتکب اشتباهی بزرگ شد و در نهایت به فنا رفت.


آخرش یکم مبهم و سریع بود. بیشتر به توضیح نیاز داشت. ولی بقیه توصیفاتت خوب بودن.
به نظرم با ورود به ایفای نقش مشکلاتت برطرف میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/4/16 14:45:08
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
کارگاه نمایشنامه نویسی عکس ۳
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1398 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید از پیش هری پاتر برگشته و سنگ جادو رو هم با خودش آورده
هاگربد به دفتر دامبلدور میره
اسنیپ:نمیتونم باور کن نمیتونم ۱۱ سال پیش لی لی خودش رو به خاطر اون فدا کرد
دامبلدور: بخوای یا نخوای لی لی رفته و تنها چیزی که ازش مونده اونه
اسنیپ:اون پاتر لعنتی اگه نبود الان لی لی زنده بود
دامبلدور:جیمز پاتر هیچ تقصیری تو مردن لی لی نداشت الان هم این بحث مسخره رو تموم کن هاگرید داره میاد
هاگرید:پروفسور دامبلدور همه کار هایی رو که گفته بودید انجام دادم
دامبلدور:اون رو هم آوردی؟
هاگرید:بله پروفسور بفرمایید
دامبلدور:خوب اسنیپ اون آیینه رو که یادته
اسنیپ:بله پروفسور
دامبلدور:یه پارچه روش بکش و با هاگرید ببریدش پیش اون سگه سه سر تا من بیام
اسنیپ:چشم پروفسور فقط پارچه برای چی
دامبلدور:نمیخوام کسی زیاد توش نگاه بکنه


هاگرید به سمت سگ میرود تا اون رو آروم بکنه و اسنیپ به سمت اتاق آیینه میرود
وقتی اسنیپ به آیینه میرسد بعد از یک دقیقه خیره شدن به آیینه ناگهان از شدت گریه از هوش میرود
دامبلدور اسنیپ را به دفترش میبرد تا با اپ صحبت کند

دامبلدور با عصبانیت میگوید:مگه نگفتم به آیینه خیره نشو
اسنیپ:من نمیتونم بدون لی لی دووم بیارم
دامبلدور:ما درباره این صحبت کرده بودیم تو اگه واقعا لی لی رو دوست داری باید مرتقب هری باشی همونی که میدونی برمیگرده هری با وجود اون نمیتونه زنده بمونه
اسنیپ:اون رفته
دامبلدور:نه،این انگشتر مادر تامه نشونه هایی از یه جادوی سیاه ازش پیدا کردم،اون برای مرگش هم برنامه ریزی کرده
اسنیپ:چه برنامه ای
دامبلدور:هنوز نمیدونم،ولی فعلا باید خرابکاری تو رو درست کنم تا وقتی دانش آموزان تو راهرو ها باشن نمیتونیم آیینه رو جابه جا کنیم حتی به استادان هم نمیشه اعتماد کرد

دامبلدور و اسنیپ به طرف سالن میروند و بقیه اتفاقات هری پاتر و سنگ جادو

جالب و خوب نوشته بودی. منتها اینکه از این به بعد قبل از فرستادن پستت، یک دور از روش بخون تا غلط های تایپیت رو برطرف کنی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/15 1:13:29
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/15 1:18:31
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/15 1:19:04
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1398 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
شماره ۸
دامبلدور در دفترش،سر جایش نشسته بود و کتاب میخواند.
در همین حین پروفسور مک گونکال،هری،هرمیون و رون را در دفتر اورد.
مک گونگال گفت:پروفسور دامبلدور،سوروس به این سه تا Tداده.

آن سه تا اشک در چشم هایشان جمع شده بود.

مک گونگال ادامه داد:حالا باید با این سه تا چیکار کنیم،البوس؟

هرمیون گریه اش گرفته بود.

دامبلدور به ارامی گفت:مینروا

مک گونگال با جدیت گفت:بله،البوس؟

دامبلدور گفت:تو که خصومت بین هری و دوستانش رو میدونی،درسته؟
هری هم نزدیک بود بغذش بترکد و زخمش تیر میکشید.
مک گونگال گفت:اره

دامبلدور چیزی میخواست بگوید که یکدفعه جغد سیاهی از پنجره به داخل امد.

به پایش یک نامه بسته بودند.
همه،حتی دامبلدور هم خیره مانده بود.

دامبلدور به طرف جغد سیاه رفت.
نامه ی او را برداشت،بلافاصله جغد پر کشید و رفت.

دامبلدور نامه را خواند.
سپس با کمی جدیت گفت:فکرشو میکردم!
مک گونگال همانطور خیره مانده و به ارامی گفت:چی شده البوس؟

دامبلدور گفت:ولدمورت برامون نامه فرستاده
همه بجز دامبلدور و هری جیغ کوتاهی کشیدند.این اولین باری نبود که تا کسی اسم ولدمورت را میشنید چنین کاری میکرد.


دامبلدور به ارامی گفت:شاید با یه افسون جادوش کرده باشه!

همه به نامه خیره شده بودند.

دامبلدور گفت:مینروا.شمشیر گیفیندور رو برام بیار.

مک گونگال،شمشیر گرفیندور را بدست دامبلدور داد.

دامبلدور،نامه را با شمشیر گریفیندور باز کرد.
آن را بلند بلند خواند:سلام،چطوری ریش پشمکی؟میدونم فکر کردی من این نامه رو طلسم کردم،نچ نچ نچ.من فقط بهت میگم که محفل فلجت رو اماده کن،که میخوام نابودشون کنم،بای بای.

همه خیره مانده بودند،دامبلدور گفت:مینروا،اقای پاتر و دوستانشون رو به خوابگاهشون ببر.

هری فریاد زد و گفت:نه!ما فقط میخوایم بدونیم،که ولدمورت میخواد چی کار کنه؟

دامبلدور گفت:مینروا،گفتم ببرشون خوابگاه.

مک گونگال انها را به طرف خوابگاهشان برد.

چرا انقدر توصیفاتت کم بود؟
و چرا شخصیتارو از حالت منطقیشون خارج کردی؟ ببین ما گفتیم خلاقیت به خرج بدی، ولی نه اینکه شخصیتارو کلا از مرزشون خارج کنی. یه سری از شخصیتا، مثل ولدمورت، دامبلدور، هری، رون، اسنیپ... اینا یه مرزی دارن، تعریف شده ن. بهتره که از اون مرزشون خارج نشن.
و اینکه حال و هوای شخصیت هات رو با توصیف نشون بده. بذار خواننده حالتشون رو درک کنه.
من نظرم اینه که همین پست رو قالب کلیش رو نگه دار، فقط توصیفات بهش اضافه کن و یکم حالت شخصیتارو بیار داخل مرز و تعریفی که دارن.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/15 1:08:29
ویرایش شده توسط S.MALFOY در 1398/4/15 1:52:31
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1398 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۶
مارتل توی دستشویی نشسته بود و داشت درباره ی اینکه چرا هیشکی نمیاد سراغش تا باهاش حرف بزنه می نالید.
مارتل:
_هییییی!چرا هیشکی نمیاد تا با هم ناله کنیم و از نور خورشیدی ک ب داخل دستشویی میوفته فرار کنیم.کاش اون هری پاتر احمق میمرد تا منم ی همبازی داشته باشم.کاش یکی وارد بشه و بتونم بهش غر بزنم و گریه کنم،هیییییی!
میتل ناله میکرد و بالای دستشویی ها حرکت میکرد و بارها با خوش تکرار میکرد (هری پاتر احمق)و میزد زیر گریه .
______
مالفوی در حالی ک از دست هری فرار میکرد ب دستشویی طبقه ی پنجم پناه برد. شیر آب رو باز کرد و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن .
و هریم ک دیگه نتوسته بود مالفوی ر پیدا کنه بیخیال شد و ب خوابگاه خودش برگشت .
مالفوی میدونست هیشکی ب اون دستشویی نمیره ولی هیچی از مارتل نالان نمی دونست پس وقتی مارتل جیغ زد اونقدر ترسید ک ب زمین افتاد
مارتل جیغ زد و گفت:
_هی آقا پسر، اینجا دستشویی دخترونست ت حق نداری بیای اینجا.
یهو انگار ک ب خودش اومده باشه گفت:
_البته خیلی وقته دیگه کسی ب اینجا نمیاد.حالا اینجا چی میخوای آقا پسر.
مالفوی از روی زمین بلند شد و دوباره ب حالت مغرور خودش برگشت و با صدای بلندی گفت:
_ روح احمق.
مارتل متوجه اشکای روی صورت مالفوی شد و سریع ازش پرسید ک چ اتفاقی افتاده.
ولی از مالفوی هیچ جوابی نشنید.
مالفوی توی سکوت اشک می ریخت و مارتل هی ازش سوال می پرسید ک چی شده.
مالفوی ک از دست مارتل عصبی شده بود داد زد:
_ولم کن روح احمق.ت کی هستی اصن. چرا اینجایی؟؟؟میدونی چیه اگر بابام اینرو بشنوه ک ی روح احمق جیغ جیغو توی یکی از دستشویی ها هست حتما عصبانی میشه.
مارتل ک از گستاخی مالفوی اصلا خوشش نیومده بود جیغ کشید و گفت:
_بله معلومه ک ت من ر نمی شناسی اون پدرت هم منو نمی شناسه ولی من ت رو می شناسم ، ت ی احمقی ک الان ی گندی زده و از کاری ک کرده پشیمونه‌و اومده توی این دستشویی تا بتونه راحت گریه کنه.
مالفوی ازش تمنا کرد ک ب حال خودش بزارتش و مارتل ک اینهمه ناراحتی اونرو یکجا دید یاد خاطره ای غم انگیز از خودش افتاد و توی خاطراته خودش غرق شد.
حالا هم مالفوی و هم مارتل دوتایی با هم اشک می ریختندو ب کار همدیگه کاری نداشتن.
مالفوی ب مارتل گفت ک حق نداره درباره ی این موضوع ب کسی چیزی بگه وگرنه کاری میکنه اونرو از مدرسه بندازن بیرون ولی مارتل اصلا ب حرف های مالفوی گوش نمیداد و فقط داشت لحظه ی مرگش رو مرور میکرد.


نــــــــــــــــــــــه! با من همچین نکن! چرا که و به و یه و امثال اینا رو ک ب ی می‌نویسی؟ اینجا که چت نمی‌کنیم بخوای خلاصه‌ش کنی! کامل بنویس لطفا. اینجا داری یه داستان خلق می‌کنی و قواعدو باید توش رعایت کنی. مکالمه روزمره که نیست.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1398/4/13 18:23:05

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.