جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: شنبه 26 اسفند 1402 23:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با تشکر از لیسای عزیز بابت خلاصه نویسی و توضیحات کامل

---

سه سال بعد

بچه های ریون رو به روی هم نشسته بودند و گشنه و تشنه یکدیگر را نظاره میکردند.

شیلا:
_ خب الان چیکار کنیم؟ چطوری خودمونو سیر کنیم؟

لیسا:
_ با معده هامون قهر کنیم! نادیده شون بگیریم!

لاکهارت:
_ ما هم با اونا قهر کنیم اونا با ما قهر نمیکنن!

بردلی:
_ میخند؟! اصلا صورت مساله رو پاک کنیم! لاکهارت را اعدام کنیم! سوژه رو از بین ببریم!

جوزفین:
_ تازه وارد اینقد پررو! ساکت!

لاکهارت نفسی به آرامی کشید و به بردلی پوزخند زد!

شیلا:
_ خب جوزفین جان، بنظر تو باید چیکار کنیم؟

جوزفین:
_ لاکهارت را اعدام کنیم! سوژه رو منهدم کنیم!

لاکهارت:
بردلی:

لیسا دستی به موهایش کشید و با خونسردی گفت:
_ یعنی عین مشنگ ها اعدامش کنیم؟ با طناب دار؟

لاکهارت:
_ آقــا! وایسید ببینیم! چی چیو اعدام کنیم؟!

شیلا:
_ ببین لاکهارت جان مجبوریم! چاره دیگه ای نداریم! الان سه ساله همینجوری تو این تاپیک گشنه تشنه موندیم! ما بدون جادو بلد نیستیم خودمونو سیر کنیم! خودت مقصری! یا سیرمون میکنی یا اعدام! سرنوشتت را انتخاب کن!

لاکهارت:
_ من یه پیشنهاد دارم! بریم دزدی!

جوزفین که شر و شور بود و از ماجراجویی استقبال میکرد، سریع گفت:
_ دزدی از کجا؟

لاکهارت:
_ گرینگوتز دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1399 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ساحره هنوز زیر تخت بودند و چنان غرق در فکر که متوجه اتفاقات اطرافشون نشدند.آیلین در مغزش در حال گفت و گو با خودش بود:
_خب پس باید با هیزل متحد بشم و شیلا رو شکست بدم بعدش با هیزل مقابله کنم
_اما تو نمیدونی شکل جانوری هیزل چیه اگه قدرتمند تر از عقاب باشه و شکستت بده چی؟
_اممم...اگه بخوام اینو هم در نظر بگیرم باید با شیلا متحد شم و هیزلو شکست بدم؟
_به نظر من این بهترین راهشه.
_اوهوم...خب باشه همین کارو میکنم.

از آنطرف هیزل به این فکر میکرد که حالا که آیلین نقطه ضعفش را میداند، باید چجوری باید این دو ساحره را شکست دهد.
________
در داخل کیف شیلا از شدت خشم در حال انفجار بود و دیگر دلیلی برای ماندن در کیف نمیدید پس با سرعت به سمت در کیف پیش میرفت،که ناگهان به خودش آمد و دید که موهایش به رنگ زرشکی درآمده!
_ای وای...اگه بااین سر و وضع جلوی آیلین و هیزل آفتابی بشم که...

شیلا آینه ای از جیبش درآورد و به چهره خودش نگاه کرد
_هوم درسته که رنگ چشم و موی زرشکی خیلی خوشگل و خاصه، ولی برای این موقعیت مناسب نیست! زود باشین به حالت عادی دربیاین.
شیلا جمله آخر را در حالی گفت که تکان ریزی به سرش داد و موهایش دوباره مشکی و چشم هایش سبز شد!
_حالا خوب شد !
شیلا دوباره به شکل مار درآمد و سرش را از کیف بیرون برد سپس به زبان مار ها زمزمه کرد:
_آهای فیلیسی ! بدو بیا اینجا

مار کوچک سبز رنگی از زیر تخت به آرامی به سمت شیلا و کیف آمد و وارد کیف شد.
_خب بگو چی شنیدی؟

فیلیسی تمام آنچه را که از گفت و گوی آیلین و هیزل شنیده بود برای شیلا که مات و مبهوت نگاهش میکرد تعریف کرد شیلا به خودش آمد و متوجه شد، حرف های فیلیسی تمام شده و به او نگاه میکند!
_ممنون فیلیسی، از همون موقعی که یادت دادم، حرف آدما رو بفهمی ،میدونستم خیلی باهوشی و به دردم میخوری.
_

شیلا متوجه شده بود، که الان وقت مناسبی،برای بیرون رفتن از کیف نیست، و باید بنشیند و فکری به حال هیزل و جانورنما بودنش بکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در 1399/3/23 20:55:44
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1399 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ربکا با لبخند به او نگاه میکند

_حالا!....
_جلو نیا!
_چی میتونه جلومو....
_اگه بیای ولش میکنم
ربکا به پاستیل ها نگاه میکند. لعنتی تهدید جدی بود
_ببین جوزفین اینکار رو نکن خب؟
_همین حالا از اونجایی که اومدی برگرد!!!!

متاسفانه ربکا مجبور بود

آهی کشید و آرام عقب رفت و به خشکی برگشت

خب خیال جوزفین راحت شد اما بازم صدایی شنید به عقب برگشت و چند پری دریایی دید که اورا محاصرا کرده بودند.

خب، پری دریایی ها پاستیل نمیخوردند اما قرار نبود که آدم نخورند!

..........

همه دور جیسون رو گرفته بودند و با یک ورد خشک زدگی اورا از بین بردند.

_تو، تو از اون غذا داری نه؟
_چی؟.... نه امبروسیا هارو ربکا خورده بود
_همممم.... میبینم که دروغم میگه
همه آرام به جیسون نزدیک میشوند

_چی؟..... نه، اروم باشین!

به سمت چپ که نگاه میکند یک دروازه میبیند به سرعت به درون آن میرود.

انور دروازه ربکا ایستاده بود
_هی تو غذا دزد!
_اروم باش!خب ازت یه خواهشی دارم تو باید با سایه بازی بری تو ساک شیلا و لاکهارت و بیاری بیرون

_چرا باید اینکارو بکنم

ربکا جان اورا به خطر انداخته بود. اما از طرفی تنها کسی بود که وقتی جیسون برای اولین بار وارد مدرسه شده بود به او اهمیت داده بود
_خیلی خب.

..........

_خب پروفسور میتوانید بشینید

و به لاکهارت نگاه میکند

_ببین دختر عزیز اگه امضا میخوای با کمال میل اینکارو....

ولی نمیتوان حرفش را ادامه دهد چون با دست جیسون مواجه میشود که از یک سایه بیرون آمده است

_چی چطور اومدی داخل ساک؟.

اما دست بدون توجه به حرف شیلا به سرعت لاکهارت را قاپید و ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کسی چوبدستی منو ندیده؟

من یه دورگه ام که هیچکدوم از فامیلام جادوگر نبودن!!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
_یه بار دیگه بگو چیشد که منم با تو گیر افتادم؟

آیلین برای بار چهارم داشت این را از هیزل که مثل خودش زیر تخت قایم شده بود میپرسید.
_چون بقیه به این نتیجه رسیدن که عقاب سوخاری خوشمزه به نظر میرسه.
_آها.

پس جانش در خطر بود. البته این برای آیلین مهم نبود. داشت به آن مار فکر میکرد. مشکل جدیدی بود. نمیتوانست هم زمان هم باهیزل بجنگد هم با شیلا. باید فکری میکرد. شاید باید با هیزل متحد میشد و بعد از شکست شیلا از پشت به او هم خنجر میزد.
نقشه ی شیطانی و... خوبی بود!
شکست دادن هیزل آسان بود چون او در واقع هیچ قدرت خاصی نداشت.
_راستی تو واقعا یه جادوگر ساده ای؟
_هان؟
_خب من و شیلا جانور نماییم ولی نو هیچ قدرت خاصی نداری.
_هه منم جانور نما...

اما هیزل ادامه نداد.
_چی؟ توهم جانور نمایی؟

اما هیزل باز هم سکوت کرد. بد شد. هیزل آب زیر کاه تر از چیزی بود که فکرش را میکرد. اما حد اقل یک نکته ی مثبت وجود داشت. حالا او از قدرت مخفی هیزل خبر داشت اما شیلا نه!
----------
جوزفین بالاخره موفق شده بود پاستیل هایش را نجات دهد!
اما مشکلی وجود داشت.
او زیر آب بود و نمیتوانست آنها را بخورد!
با کمی گیاه آبشش زا به اینجا فرار کرده بود اما فهمیده بود نمیتواند پاستیل هارا بخورد!
اما حد اقل ریونی ها گمش میکردند. گروهی از آنها دنبالش بودند و بقیه... ظاهرا دنبال منقل میگشتند. جوزفین با خیال راحت کف دریاچه نشست و پاستیل هارا در آغوش گرفت. ناگهان حس کرد چیزی اطرافش میچرخد. اطراف را به دقت زیر نظر گرفت اما چیزی ندید. شاید پری های دریایی بودند. خوبی اش این بود که آنها پاستیل نمیخوردند.
جوزفین این را می انست اما چیزی که نمیدانست این بود که ربکا پاستیل میخورد!
_سلام جو!

جوزفین با ترس پشت سرش را نگاه کرد. ربکا خیلی ساده آنجا ایستاده بود و داشت زیر آب حرف میزد و... نفس میکشید!
_میدونی خوبی دختر پوسایدون (خدای دریاهای یونان) بودن اینه که دریا مثل خونه میمونه!

جوزفین پاستیل هایش را محکم تر بقل کرد زیرا میدانست کسی که زیر آب نفس میکشد میتواند سریع تر از او شنا کند. حداقل کاری که میتوانست انجام دهد این بود که در لحظات آخر کنار پاستیل ها باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اما شیلا ماری بود فرز! او که میدانست در برابر این همه ادم شانسی ندارد به سرعت به داخل کیفش گریخت و در را از پشت قفل کرد البته قبلا رو این قفل کار کرده بود تا کاری کند که حتی با آلوهومورا هم باز نشود سپس نفس راحتی کشید و به داخلی ترین بخش کیفش که یک خانه در آن قسمت داشت رفت و گفت :
_خب معلومه که هیچکس جز خودم نمیتونه اینجا رو پیدا کنه وقتی داشتم این کیفو طراحی میکردم روی این قسمتش هم کار کردم و حسابی مارپیچ درستش کردم و از بن بست های فراوونی ساختمش !روونایی ماری هستم باهوش!

...
در آنسوی کیف:
_حالا چیکار کنیم ؟
_آه... آبنباتو از دست دادیم!
_حیف شد.

ناگهان جرقه ای در ذهن ریونی ها زده شد و از اونجایی که با هم تله پاتی داشتند به سمت هیزل هجوم بردند تا به زور آبنباتو از او بگیرند!
_وای !دارین چیکار میکنین ؟قرار بود شیلا رو بگیرین ؟

...
همان موقع داخل کیف:
_اوه !نزدیک بود یه چیزی رو یادم بره!
شیلا بازدن این حرف به زبان مار ها فریادی زد که باعث شد ژرویرا به سرعت به سمتش بیاد
(از اونجایی که این مکالمات به زبان مار ها صورت گرفت مجبور به ترجمه برای شما هستیم)
_سلام ژری لاکهارت کجاست
_من میبرمت اونجا نارسی (از اون جایی که گفتن اسم شیلا برای مار ها سخته ناسیسا یا نارسی صداش میکنن)
_پس بریم ژری. کی مراقبشه ؟
_دخترم
_آهان خوبه

پس از گذشتن از پیچ و واپیچ های زیادی بلاخره به مقصد رسیدن
_سلام پروفسور
_اوه سلام طرفدار پروپاقرصمون شیلا!ممنون که نجاتم دادی
_من طرفدارت نیستم فقط برای این نجاتت دادم که خوردن آدم باعث مریضی های زیادی میشه و من با وجود اینکه با هیزل و آیلین سر جنگ دارم دلم نمیخواد ناجوانمردانه بکشمشون
_تو از کجا میدونی باعث بیماری میشه؟
_یه بار خودم امتحان کردم و داشتم میمردم که با خوردن سم یکی از مارهام که برای این بیماری خوب بود نجات پیدا کردم

شیلا بعد از این حرف دوباره مشغول صحبت با ژرویرا شد:
_ژری میخوام خودت بپیچی دورش و اگه انسان دیگه ای جز من به اینجا نزدیک شد دخترتو بفرستی منو خبر کنه و خودتم یه کمی حلقه رو تنگ میکنی و با حالت تهدید آمیز بهشون بفهمون اگه نزدیک بشن حلقه تنگ تر میکنی . فهمیدی ژری؟
_البته نارسی خیالت راحت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در 1399/3/21 21:32:22
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هیزل نگاهی به شیلا انداخت. با اینه او عاشق مار ها و هر جانور دیگری که حشرات را میخورد بود اما دست و پنجه نرم کردن با آنها کار راحتی نبود. ظاهرا شیلا موفق شده بود. اما شیلا یک نکته را فراموش کرده بود. هیزل یک ریونی خیلی باهوش و بدجنس بود!
هیزل نگاهی به ریونی هایی که به کیف چشم دوخته بودند انداخت. بعد با خونسردی دستش را در جیبش فرو کرد. وقتی دستش را بیرون آورد تمام ریونی ها به او زل زده بودند.
توی دستش یک آبنبات بود.
_اهم، هرکس این مارو از اینجا بندازه بیرون بهش اینو میدم.

ریونی ها نگاهی به شیلا انداختند. آنها از مار میترسیدند. اما خیلی هم گرسنه بودند.
شیلا نگاهی به آنها انداخت.
_جونتونو بیشتر دوست دارین یا شیرینیو؟

ریونی ها کمی فکر کردند. یا باید توسط یک مار کشته میشدند یا از گرسنگی میمردند. خب، از گرسنگی مردن دردناک تر بود.
ریونی ها به شیلا حمله ور شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اما نه سرسختی شیلا گل کرده بود و به این راحتی تن به این کار نمی داد بنا بر این با سرعتی که هیچ کس انتظارش را نداشت دست لاکهارت را کشید کیفش را باز کرد و در برابر چشم های متعجب ریونی ها لاکهارتو انداخت توی کیف !و با سرعتی بی نظیر درشو بست و خودش به مار تبدیل شد و پیچید دور کیف!شیلا که خیلی از کارش لذت برده بود گفت:
_الانم یا نقشه منو عملی میکنیم یا به ژرویرا دستور میدم با خونوادش دخل لاکهارتو بیارن و بخورنش و اینجوری سر شما هم بی کلاه میمونه !
_شیلا زده به سرت؟
_به ما میگی دیوونه ؟یه نگاهی به خودت بکن!
_ساکت وگرنه...
شیلا با زدن این حرف شروع به فش فش و خر خری عجیب که همه می دانستند زبان مارهاست کرد این بار یک مار خیلی بزرگ تر از اون دوتای دیگه سرشو از کیف بیرون آورد و به شیلا نگاه کرد انگار چهره ماری اربابش را هم میشناخت! دو مار با هم حرف میزدند و بعد از دو دقیقه بلاخره گفت و گو تموم شد و شیلا به جمعیت اعلام کرد
_فرستادمش دنبال لاکهارت اگه نقشه منو انجام ندین به مار دربانم که یه شاه کبراست میگم به ژری که همین الان دیدینش بگه لاکهارتو بخوره فهمیدین

ملت ریونی که میترسیدند با مرگ لاکهارت بی غذا بمونند مجبور شدند به حرف شیلا گوش کنند که البته تعداد زیادی از اونا قبول داشتند که نقشه شیلا نقشه خوبیه اما نمیخواستند اعتراف کنند و توی دعوای شیلا و آیلین و هیزل دخالتی داشته باشند اونا باهوش بودند نه شجاع.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در 1399/3/21 17:54:01
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در 1399/3/21 18:08:37
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
پروفسور لاکهارت به ریونی ها گفته کاراشو نو خودشون بدون استفاده از جادو یا جن خونگی انجام بدن. اول ریونی ها سوپ جهش یافته درست کردن که بهشون حمله ور شد. بعد لاکهارت گفت کباب بره میخواد. آیلین هم بدترین کباب بره ی جهانو براش درست کرد و باعث شد لاکهارت دیگه چیزی به ریونی ها نگه! بعد ریونی ها متوجه شدن چقدر گرسنن و دیدن ریموند غذاها رو خورده پس شروع کردن به دنبال کردنش ولی گمش کردن! از اون طرف جوزفین که یه پاکت پاستیل داشت و نمیخواست به کسی بده هم فراری شد. حالا ریونی ها لاکهارتو دیدن که میخواد بهشون کار جدیدی بده اما از گرسنگی میخوان بخورنش که شیلا از راه میرسه و میگه باید لاکهارتو مجبور کنن براشون غذا بیاره.

(توجه، شیلا و آیلین و هیزل یه رقابت سر اینکه کدوم بهتره دارن و شیلا چون اون دوتا میگفتن بهترن دوتا مار انداخته جلو پاشون)



_هه اسم اینو میذاری خوب؟

هیزل این را گفت و با آرنجش به آیلین زد. آیلین لبخندی زد.
دهان همه ی ریونی ها از تعجب باز ماند. دو ساحره ای که تا دو ثانیه پیش داشتند یکدیگر را میکشتن حالا باهم شوخی میکردند؟
هیزل نگاهی به مار ها انداخت.
_اینا حشره هم میخورن؟

بعد به خاطر فکر کردن به حشرات به خود لرزید.
_بیشتر تو کار آدمن تا حشره.

آیلین ابرویش را بالا داد.
_میدونی عقابا مار شکار میکنن.

شیلا با شنیدن این حرف فورا دو ماری را که کنار هیزل و آیلین گذاشته بود به کیفش برگرداند.
هیزل سعی کرد نخندد.
_آفرین شاگرد کارت خوب بود.
_من شاگردت نیستم فقط قراره تا موقعی که سالن دوئل باز شه صلح کنیم!
_کجا با این عجله؟

تام به لاکهارت اشاره میکرد که داشت روی نوک پا از معرکه میگریخت.
_ام... من...چیزه...طرفدارام منتظرمن... باید برم...
_نخیر شما جایی نمیری منقل هنوز آماده نیست.
_دیوونه شدین؟ گفتم نباید آدم خواری کرد!

جیسون شانه ای بالا انداخت.
_من یه سگ جهنمی دارم که آدم خورده به نظر خیلیم راضی میاد.

شیلا نا امیدانه به ملت گرسنه ی ریونی نگاه کرد. ظاهرا فقط هیزل و آیلین تحت تاثیر گرسنگی نبودند.
یعنی باید با آنها همکاری میکرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
_
_اه.چرا جیغ میزنی شیلا ؟گوشمون کر شد.
_آخه چرا موبایلای مشنگی توی هاگوارتز کار نمیکنه؟!
_تلفن مشنگی میخوای چیکار شیلا ؟
_میخوام زنگ بزنم سنت مانگو. شماها همتون دیوونه شدین! میخواین آدم بخورین!اونم در حالی که همون آدم کلید مشکلمونه!
ریونی ها:
لاکهارت:

_اونوقت دقیقا چجوری کلید مشکلمونه شیلا؟
_اگه ایشون از تسترال شیطون بیاد پایین درست میشه دیگه!
_منطورت چیه ؟
_من شکایت دارم !
_از کی ؟
_از کلاه گروهبندی
_چرا؟
_چون شما ها رو انداخته توی ریونکلاو!
_من باهوش ترین ساحرم!
_نخیر منم .
_آیلین و هیزل جفتتون ساکت.الان وقت دوئل ندارم.باید یه فکری به حال لاکهارت بکنیم !
_بگو میترسم دوئل کنم.
_ دیگه صبرم سر اومده!
شیلا با زدن این حرف بدون معطلی کیفش رو از کولش در آورد و رفت داخل کیف! و بعد از دو دقیقه با سه تا مار آناکوندای غولپیکر برگشت .
_آیلین و هیزل اگه وسط حرفای من حرفی بزنین یکی از این مارا لهتون میکنه ها!

آیلین و هیزل با اینکه ادعای برترین بودن داشتند چیزی درباره دفاع از خودشون در برابر مار ها نمی دانستند پس آرام شدند.در همین حال دو تا از مار های شیلا هر کدام به سمت یکی از دو ساحره به قول خودشون برتر رفتند و شیلا ادامه داد :
_نقشه من اینه که یه فرصت به لاکهارت میدیم.که خودش بره و برامون از جن های خونگی یه عالمه غذا بگیره و بیاره اگه اینکارو نکرد این مار من لهش میکنه و ما هم میخوریمش.نقشم خیلی خوبه خودم میدونم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1399 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
_خیلی خب باشه دوئل میکنیم!

هیزل نگاهی به حریفش انداخت. به نظر نمیرسید آیلین ترسی از استفاده ی طلسم های نابخشودنی داشته باشد. هیزل تابحال آنها را امتحان نکرده بود. اما اگر قرار بود در چنین رقابتی شرکت کند از آنها استفاده میکرد!
هرچه باشد او میخواست به مرگخواران بپیوندد پس نباید در استفاده از آنها تردید میکرد.
دو ساحره روبروی یکدیگر ایستادند. تعظیم کوتاهی کردند، رویشان را برگرداندند و از هم دور شدند. هنوز چند قدمی نرفته بودند که...
_کروشیو!

آیلین وردش را خواند.
--------
ریونی های گرسنه داشتند همه جا را به دنبال جوزفین میگشتند. اما هیچ!
_نکنه تا الان همه ی پاستیلارو خورده باشه؟!
_نهههه!
_اشکال نداره اگه اینجوری بود خودشو میخوریم!

جیسون به ریونی ها نگاهی انداخت. کاملا دیوانه شده بودند.
هرچند بدم نمیگنا...
جیسون سرش را به چپ و راست تکان داد تا این افکار از ذهنش بپرد. او که آدمخوار نبود! او یک نیمه خدای متشخص بود که داشت از گرسنگی میمرد، همین!
وایسا ببینم، من نیمه خدام! میتونم آمبروسیامو بخورم(غذای خدایان یونان که بهشون انرژی میده اما برای انسان ها مرگباره!)
اما... جیسون به ریونی ها نگاهی انداخت. آمبروسیایش به اندازه ی کافی نبود، حتی اگر بود ریونی ها نمیتوانستند از إن بخورند.
آرام به سمت تختش راه افتاد. شکمش قاروقور میکرد اما جیسون اهمیتی نمیداد. به زودی سیر میشد.
وقتی به تختش رسید شوکه شد. ربکا کنار تختش نشسته بود و درحال خوردن چیزی بود.
جیسون با بغض گفت:
_اون که... آمبروسیای منه!

ربکا به سمت جیسون برگشت. و سعی کرد ته مانده ی آمبروسیا را پشت سرش پنهان کند.
_اه سلام پسر عمو! میدونی، دیدم عمو هادس برات غذا زیاد گذاشته گفتم کمکت کنم تمومش کنی. ما نیمه خداها باید هوای همو داشته باشیم نه؟

اما جیسون گوش نمیداد. چهره اش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود. با چشمان ترسناک و صورت بی روحش به ربکا نگاه میکرد.
_ام پسر عمو، انگار رنگت یکم پریده.

جیسون داستانش را بالا آورد و با چشمانش که حالا سبز شده بودند به ربکا نگاه میکرد.
_تو! تو بدون اجازه غذای منو خوردی! لیاقتت مرگه!

صدای جیسون دورگه شده بود. هم صدای خودش شنیده می شد هم صدای کلفت تری که ربکا حدس زد پدر جیسون _خدای دنیای مردگان_ است. ربکا حس کرد توی زمین فرو میرود. جیسون داشت از قدرت های خداییش استفاده میکرد!
_عه پسر عمو...م...ماکه باهم از این حرفا نداریم... حالا بزار من بیام بیرون... ام...
_مرگ حقه!
_ولی من دختر عموتم!

ظاهرا برای جیسون غذا مهم تر از دختر عمو بود چون کارش را متوقف نکرد.
ربکا باید کاری میکرد. چوبدستی اش را درآورد.
_استوپفای!
جیسون با همان حالتش روی زمین افتاد و همین باعث شد جادو متوقف شود و ربکا از توی زمین بیرون بیاید.
_هی صدای چی بود؟
_از تو اتاق خواب پسرا بود.
_نکنه یکی غذا پیدا کرده و به ما نمیگه؟
_بگیرینش!
--------
هیزل و آیلین همچنان در حال دوئل بودند. هیزل ورد کروشیو را دفع کرده بود چون انتظار حمله ی غافگیرانه را داشت. دوئل همچنان ادامه داشت.
_کروشیو!
_استوپفای!
_آواداکداورا!
_سکتوم سمپرا!

هر دو ساحره حملات حریف را یا دفع میکردند یا از آن جاخالی میداند.
آیلین فکر نمیکرد هیزل واقعا مبارزه بلد باشد. ظاهرا فقط ادعا نمیکرد.
هردو خیلی خسته شده بودند.اما هیچ یک عقب نمیکشید.
چند دقیقه ی دیگر هم گذشت اما هیچ کدام کم نمی آوردند.
ناگهان هیزل دست از مبارزه کشید.
_خب.... دیگه... بسه... میتونیم... بقیشو... بزاریم... یه روز.... دیگه...فیلما هم اینجورین... یه ادامه دارد میزنن تهش و میره واسه قسمت بعد.

آیلین خواست رد کند و هیزل را شکست بدهد اما دیگر توان مبارزه نداشت.
_خیلی خب... باشه... آینده بهت... رحم میکنم.... ولی دفه بعد...
_هیش!
_تو حرفم نپر!
_ساکت!

هیزل زیر میز دوئل پرید و آیلین را هم دنبال خود کشید.
_داری چیکار...

اما صدایی که آیلین شنید باعث شد جریان را بفهمد.
پروفسور لاکهارت بود که داشت آنها را صدا میزد.
_طرفداری پرشورم کجایین؟ یه کاری براتون دارم!

وقتی به در سالن دوئل رسید نگاهی به داخل انداخت. نفس هر دو ساحره در سینه حبس شد. اما کمی بعد لاکهارت که انگار نا امید شده بود از آنجا رفت.
_آخیش نزدیک بودا!
_اهوم. کی حال داره نامه ی طرفدارای اینو امضا کنه!خودشیفته!

هیزل نگاهی به آیلین انداخت.
_باورت میشه عکس خودشو رو شونه اش زده؟!
_امکان نداره!
-----
لاکهارت به دنبال ریونی ها میگشت اما هیچ کجا نبودند!
_پس این طرفدارای من کجان وقتی لازمشون دارم.

چشم لاکهارت به دو شاخ افتاد.
_ریموند! طرفدار ترین طرفدار من! میگم...

اما ریموند نگاهی به سمت او انداخت و قیافه اش شبیه گوزنی شد که شکارچی دیده و بعد فرار کرد.
_ابهتم نابود کرد؟

اما صدای رم کردن یک گله گاو باعث شد لاکهارت برگردد و پشت سرش را نگاه کند. یک دسته ریونی به سمت او میدویدند.
_اونجا بود بگیریدش!
_شام!

لاکهارت با دیدن ریونی ها لبخندی زد.
_پس شما اینجایین! من داشتم برا دوتا از طرفدارام امضا میکردم خواستم یه ورد بخونم که سریع امضا شه اما اشتباهی اتاقمو ترکو...یعنی... گفتم حتما شما دوست دارین افتخار جمع کردن اتاقمو داشته باشین پس اتاقمو بهم ریختم... چرا اینجوری نگاه میکنین؟ خیلی جذابم؟

ریونی های گرسنه به لاکهارت زل زده بودند.
_هممم،این بزرگتر از ریمونده!
_تازه راحتم میتونیم بگیریمش!
_من میرم منقلو آماده کنم شما سیخارو بیارین.
_منم پیازو ادویه میارم که مزه دارش کنیم.
_جان؟ میخواین دوباره برام کباب بپزین؟ نه قربون دستتون.

ریونی ها با لبخند به لاکهارت نگاه کردند.
_نه پروفسور اینبار خودت کبابی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!