جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1399 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 16
جمیز:بالاخره بعد از یه تابستون سخت داریم میریم هاگوارتز اخ ک چقد دلم براتختو اتاقم تنگ شده
سیریوس:حق با توعه جمیز ولی تو ک میدونی تام دفعه قبل بهت گیر داد و گفت هر وقت برگشتی باید با هم مبارزه کنید
ریموس:خب اون بگه جمیز نباید بره این خلاف قوانین هاگوارتزه و ممکنه بندازنمون بیرون
جمیز:این ک من ازش قوی ترم رو همه میدونن و میتونم شکستش بدم ولی نمیدونم چجوری ک دامبلدور و اساتید متوجه نشن
سیریوس:میتونیم بریم تو جنگل طرفای خونه هاگرید
ریموس:فک منم خطرناکه و تو دردسر میوفتیم ولی منم پایم
صدای قطار...
جمیز:دیه تقریبا رسیدیم

-------
پاسخ:

سلام. به کارگاه خوش اومدی.
نکته‌ی مهمی که توی کارگاه می‌خوام ازت ببینم اینه که توی حدِ مناسبی از خلاقیت توی نوشتن هستی یا نه، که با توجه به اون بتونم تاییدت کنم.
این نوشته هم خیلی کوتاه بود و توصیفـ(توضیح حالت شخصیتا موقع گفتن جملات، یا اینکه فضا چه شکلیه)ـی نداشت و از لحاظ املایی هم غلط‌هایی زیادی داشت.
ازت می‌خوام پست‌هایی که تایید شدن رو بخونی، ازشون بفهمی که چی ازت می‌خوام و دوباره تلاش کنی. تا اون‌موقع...


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/8/13 11:34:53
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1399 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۴

هری مشغول قدم زدن با دامبلدور بود،آنها در جنگل حرف میزدند.ناگهااااان کلبه ای دیدند.که یک مردی درحال ورود به آن کلبه بود.اون مرد یک عصای خیلی بزررگ و کلفتتتت داشت.هری و دامبلدور سریع پشت درختی قائم شدند تا مرد آن ها را نبیند.

آن مرد قربیه خیلی خیلی قیافه مرموز و پر جوش و کثیفی داشت.هری خیلی ترسید.دامبلدور هم اونو سفت سففتتت بغل کرد و گفت:
_هری عزیزم تا منو داری غم نداری همممممم.

و هری اینگونه بیشتر ترسید و ساکت شد.ان مرد قریبه و مرموز وارد کلبه شد. ولی هیچ صدایی از کلبه نمیومد انگار هیچکس داخل آن کلبه نبود هری و دامبلدور به در تکیه داده بودند که صدایی شنیدند صدای ناله همان مرد بود که دامبلدور با لگد در رو کوبووند و گفت:
- غودااااااااااااااااااا

دامبلدور در رو شکست ولی وقتی که در شکست هیچ کسی تو اونجا نبود.دامبلدور به سقف خیره شد و شلوار خودش رو خیس کرد، هری هم شلوار خودشو قهوه ای کرد.انها مشغول تفکر بودند از کلبه بیرون زدند و یهو بیهوش شدند.وقتی بیدار شدند توی دفتر دامبلدور بودند. هیچ کسی نفهمید که آن مرد مرموز کی بود. یا حتی دامبلدور با هری چه کار هایی که نکرد و هری رو از نظر روحی خراب نکرد.هیچ کس از اتفاقات اون شب هیچی نفهمید و همه ی اون اتفاقات رو دامبلدور تو گوررر گذاشت و دفن کرد.

البته خیلی ها میگن در اثر استفاده بیش از حد نوشیدنی کره ای بوده و یا حتی استفاده از مدفون تکشاخ که لامصب بد چیزیه ولی افسانه ها خیلی چیز ها میگویند در مورد آن شب!


سلام، به کارگاه خوش اومدی.
یکی از نکات مهم درباره نوشتن توی جادوگران، رعایت چارچوب شخصیت‌هاست. توی داستان تو نه دامبلدور و نه هری‌پاتر، توی چارچوبی که ازشون می‌شناسیم نبودن و این‌طور نباید باشه. هم‌چنین "غریبه" درست هستش.
یک‌بار دیگه پیشمون برگرد و تلاش کن، تا اون زمان...

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/8/12 8:37:10
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1399 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یادش می امد دقیقا یادش میامد روزی را که به این مدرسه وارد شد و به عنوان پسر برگزیده شناخته شد و انتی کوییرل های کچل و و دیوانه ساز های بوسی را شکست داد.
هزاران نفر را نیز در راه خود فدا عشق و و هزاران درد دیگر فدا کرد این کافی نبود عامل اصلی ادامه سیل زندگی ویزلی ها و شکست دادن فنر گری بک سوسیسی به جز کالباس نیز بود همچین از ای زخمم هایش و دیگران را به دردسر انداختن و هزار کوفت و زهر و مار دیگر یاد کرد تا بالاخره خود فکر با لگدی او را از سواحل قناری به هاوایی سیستم از هاوایی به خانه ی دادلی های منفور تپل فرستاد و وقتی چشم باز کرد جهنم ورژن دو را دید.
نفس عمیقی کشید یکی از طرف خودش و یکی نویسنده این متن اخر سعی در معطل کردن او داشتند.
بلند شد به سمت در رفت چند نفر را ضربه لاغری کرد درست فهمیدید کسی اخراجش نکرد دستی این کار رو انجام داد و به سمت پنجره رفت شنل نامریی بوقی را روی سرش لنداخت و به پنجره نگاه کرد بدبخت اطلاع نداشت انرژی هسته ای مادرش ازش نگهداری می کند.
اهی از سر ناامیدی کرد و به سمت تاقش رفت تا اینار از روی سوژه نپرد و تایید بشود که صدای موتور اسپرت انگیلیسی او را به خود اورد عمد که برود در را باز کند ولی نمیدانست یک دقیقه از تولدش گذشته و در را لمس بنمود و به کوچه دیاگون رفت درست فهمیده بود جنگ جهانی اول شروع شده بود این را از داخل روزنامه خوانده بود و خلاصه هر کسی به جایی میرفت و می مرد.

فلش بک

روز آفتابی کسل کننده ای برای پسر شگفت انگیز ما بود و خوب طبیعتا هیچکس از روز کسل کننده خوشش نمی آمد ولی یک اتفاق این روز را بلعکس کرده بود و ان و درخواست دامبلدوربرای محفلی شدن هری بود .
به سراغ اتاقش رفت ژاکت خانم ویزلی مادر بهترین دوستش کلاه دوست صمیمیش هرمیون شال گردن خواهر دوستش رون را پوشید و به تن کرد خلاصه همه رو بخشش دیگران پوشید .

کوله اش نیز اماده کرد و منتظر مودی چشم باباقوری شد وقتی مودی به همراه هاگرید نزدیک خانه دادلی ها شدند هری به دیدن انها رفت تا با انها به خانه دادلی و سپس کوچه دیاگون بروند.

----

پاسخ:

قبلا شناسه داشتی؟ اگر شناسه داشتی لطفا یه بلیت بزن و خودتو معرفی کن.
در غیر این صورت:

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/8/2 21:34:55
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1399 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام نمیدونم کجا باید اینو ارسال کنم...
من شناسه rwn متاسفانه دیگه نمیتونم واردش بشم این داستان شاسه قبلیم رو تایید کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1399 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3
شب ساکتی بود و صدایی جز صدای قدم های خودش را نمیشنید. با این وجود نمیتوانست خبر فلیچ در مورد اینکه کسی دارد نیمه های شب توی راهرو ها پرسه میزند را نادیده بگیرد.احتمالا باز آن دوقلوهای ویزلی بودند.
سوروس اسنیپ با خود زمزمه کرد:" بچه های احمق..."

تمام راهروهایی که فلیچ نام برده بود را شخصا نگاه کرده بود ولی به نظر می آمد فرد یا افراد مورد نظر فلیچ دیگر انجا نبودند چون خودش با ورد همه جا را چک کرده بود. با خودش فکر کرد که دیگر باید به تخت خوابش برمیگشت چون فردا یک طولانی با سال ششمی ها....

رشته افکارش با دیدن دری در راهرو که برخلاف دیگر درها باز بود، پاره شد. بنا بر غریزه طبیعی اش چوبدستی اش را بالا گرفت و آرام بدون اینکه صدای اضافی ایجاد کند وارد اتاق شد.اتاق ساکت و تاریک بود و مثل یک انبار قدیمی به نظر میرسید. ورد " پیدا کن" را دوباره در ذهنش خواند ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. کسی در اتاق نبود. میخواست بچرخد و از اتاق خارج شود ولی تلالو ماه را در چیزی دید. جلوتر رفت و اینه قدی بلندی را دید که به دو پایه تکیه داده شده بود. او کم و بیش میدانست این آینه بزرگ چیست. آینه نفاق انگیز بود .از پرفسور مک گوناگل شنیده بود که آینه به قلعه آورده شده ولی نمیداست آن شی گرانبها را همین طور در یک انبار بی نام و نشان رها کرده اند.

نور ماه مستقیم به آینه میتابید و قاب نقره ای اش در تاریکی اتاق میدرخشید. جلوتر رفت و به آینه نگاه کرد. در ابتدا فقط تصویر خودش را دید و بعد انگار کسی از پشت سر به او نزدیک شد.
اسنیپ با صدای خش داری گفت:" پس اینجایی بچه جون...جالبه که چجوری خودتو از ورد من....."

با دیدن چهره شخص جمله اش نصف ماند و نفس اش در سینه حبس شد. لیلی بود. لیلی عزیز او.... چطور ممکن بود؟ ناگهان کارکرد آینه را به یاد آورد و با نگاه غمگین به لیلی خیره شد. لیلی با لبخند مهربانش جلو اومد و تصویر اسنیپ را بغل کرد و سرش را روی شانه ای او گذاشت. تصویر اسنیپ بر خلاف خودش لبخند آرامش بخشی زد و متقابلا دست لیلی را گفت.

چیزی در سینه اسنیپ مثل گداخته میجوشید و بالا می آمد. چیزی که سالها بود سعی کرده بود در پشت کارهای روزمره اش فراموشش کند ولی انگار نفرین این عشق از همه جادوهایی که دیده بود قوی تر بود چون مثل روز اول آن را در تمام قلبش احساس میکرد.

اگر آن پاتر عوضی نبود... اگرغرورش را در سال های جوانی اش کنار گذاشته بود و با لیلی حرف میزد....اگر زودتر نقشه ولدمورت را میفهمید...اون سال ها با این اگر های لعنتی زندگی کرده بود و بارها و بارها روند اتفاقات را مرور کرده بود.ولی حتی یک بار هم نتوانسته بود خودش را ببخشد. امسال هم که پسر لیلی را دیده بود، انگار خاطرات قدیمی اش جان تازه ایی گرفته بودند و قوی تر از همیشه به ذهن و قلبش فشار میآوردند. آن پسر هم کپی پدرش بود به جز چشم هایش... آن چشم ها....

دستش را به سطح سرد آینه کشید و به تصویر لیلی گفت:" نمیتونی تصور کنی چقدر دلم برات تنگ شده....کاش میشد زمانو به عقب برگردونم ..من...من...."
تصویر لیلی انگار تازه متوجه اسنیپ واقعی شده باشد به او نگاه کرد و لبخندش ناپدید شد. نگاهش دیگر شاد نبود، غمگین و نگران بود.اسنیپ میخواست چیزی بگوید که....
_میو!
اسنیپ که غرق در تصویر در آینه شده بود. از جا پرید و چرخید تا منبع صدا را ببیند.
خانم نوریس بود. با کنجکاوی به اسنیپ خیره شده بود و دمش را در هوا تکان میداد.
-" ترسوندیم جونور موذی! "

بعد دوباره به طرف آینه برگشت ولی تصویر لیلی و نسخه خوشحال خودش ناپدید شده بود و آینه مرد غمگینی را نشان میداد که اشک در چشم هایش حلقه زده است. میخواست دوباره به آینه نزدیک شود که دوباره لیلی را ببیند ولی میدانست فلیچ هم به دنبال گربه اش چند لحظه بعد به آنجا خواهد آمد.
پس به سمت در برگشت و گربه را با پایش کمی به سمت در هل داد و در حالی داشت از اتاق بیرون میرفت، نیم نگاهی به آینه انداخت و انگار تصویر در آینه صدایش را میشنود گفت:" نگران نباش عزیزم...من مواظب پسرت هستم..."
و در را بست و به طرف فلیچ که داشت دوان دوان از انتهای راهرو نزدیک میشد ،گفت:"کسی که اینجا نیست! امشب خیلی شراب خوردی نه؟!"

----

پاسخ:

برای ورود به ایفای نقش کافی و خوب بود.

تایید شد
!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/8/1 19:21:38
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1399 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین

تصویر شماره 3
شب ساکتی بود و صدایی جز صدای قدم های خودش را نمیشنید. با این وجود نمیتوانست خبر فلیچ در مورد اینکه کسی دارد نیمه های شب توی راهرو ها پرسه میزند را نادیده بگیرد.احتمالا باز آن دوقلوهای ویزلی بودند.
سوروس اسنیپ با خود زمزمه کرد:" بچه های احمق..."

تمام راهروهایی که فلیچ نام برده بود را شخصا نگاه کرده بود ولی به نظر می آمد فرد یا افراد مورد نظر فلیچ دیگر انجا نبودند چون خودش با ورد همه جا را چک کرده بود. با خودش فکر کرد که دیگر باید به تخت خوابش برمیگشت چون فردا یک طولانی با سال ششمی ها....

رشته افکارش با دیدن دری در راهرو که برخلاف دیگر درها باز بود، پاره شد. بنا بر غریزه طبیعی اش چوبدستی اش را بالا گرفت و آرام بدون اینکه صدای اضافی ایجاد کند وارد اتاق شد.اتاق ساکت و تاریک بود و مثل یک انبار قدیمی به نظر میرسید. ورد " پیدا کن" را دوباره در ذهنش خواند ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. کسی در اتاق نبود. میخواست بچرخد و از اتاق خارج شود ولی تلالو ماه را در چیزی دید. جلوتر رفت و اینه قدی بلندی را دید که به دو پایه تکیه داده شده بود. او کم و بیش میدانست این آینه بزرگ چیست. آینه نفاق انگیز بود .از پرفسور مک گوناگل شنیده بود که آینه به قلعه آورده شده ولی نمیداست آن شی گرانبها را همین طور در یک انبار بی نام و نشان رها کرده اند.

نور ماه مستقیم به آینه میتابید و قاب نقره ای اش در تاریکی اتاق میدرخشید. جلوتر رفت و به آینه نگاه کرد. در ابتدا فقط تصویر خودش را دید و بعد انگار کسی از پشت سر به او نزدیک شد.
اسنیپ با صدای خش داری گفت:" پس اینجایی بچه جون...جالبه که چجوری خودتو از ورد من....."

با دیدن چهره شخص جمله اش نصف ماند و نفس اش در سینه حبس شد. لیلی بود. لیلی عزیز او.... چطور ممکن بود؟ ناگهان کارکرد آینه را به یاد آورد و با نگاه غمگین به لیلی خیره شد. لیلی با لبخند مهربانش جلو اومد و تصویر اسنیپ را بغل کرد و سرش را روی شانه ای او گذاشت. تصویر اسنیپ بر خلاف خودش لبخند آرامش بخشی زد و متقابلا دست لیلی را گفت.

چیزی در سینه اسنیپ مثل گداخته میجوشید و بالا می آمد. چیزی که سالها بود سعی کرده بود در پشت کارهای روزمره اش فراموشش کند ولی انگار نفرین این عشق از همه جادوهایی که دیده بود قوی تر بود چون مثل روز اول آن را در تمام قلبش احساس میکرد.

اگر آن پاتر عوضی نبود... اگرغرورش را در سال های جوانی اش کنار گذاشته بود و با لیلی حرف میزد....اگر زودتر نقشه ولدمورت را میفهمید...اون سال ها با این اگر های لعنتی زندگی کرده بود و بارها و بارها روند اتفاقات را مرور کرده بود.ولی حتی یک بار هم نتوانسته بود خودش را ببخشد. امسال هم که پسر لیلی را دیده بود، انگار خاطرات قدیمی اش جان تازه ایی گرفته بودند و قوی تر از همیشه به ذهن و قلبش فشار میآوردند. آن پسر هم کپی پدرش بود به جز چشم هایش... آن چشم ها....

دستش را به سطح سرد آینه کشید و به تصویر لیلی گفت:" نمیتونی تصور کنی چقدر دلم برات تنگ شده....کاش میشد زمانو به عقب برگردونم ..من...من...."
تصویر لیلی انگار تازه متوجه اسنیپ واقعی شده باشد به او نگاه کرد و لبخندش ناپدید شد. نگاهش دیگر شاد نبود، غمگین و نگران بود.اسنیپ میخواست چیزی بگوید که....
_میو!
اسنیپ که غرق در تصویر در آینه شده بود. از جا پرید و چرخید تا منبع صدا را ببیند.
خانم نوریس بود. با کنجکاوی به اسنیپ خیره شده بود و دمش را در هوا تکان میداد.
-" ترسوندیم جونور موذی! "

بعد دوباره به طرف آینه برگشت ولی تصویر لیلی و نسخه خوشحال خودش ناپدید شده بود و آینه مرد غمگینی را نشان میداد که اشک در چشم هایش حلقه زده است. میخواست دوباره به آینه نزدیک شود که دوباره لیلی را ببیند ولی میدانست فلیچ هم به دنبال گربه اش چند لحظه بعد به آنجا خواهد آمد.
پس به سمت در برگشت و گربه را با پایش کمی به سمت در هل داد و در حالی داشت از اتاق بیرون میرفت، نیم نگاهی به آینه انداخت و انگار تصویر در آینه صدایش را میشنود گفت:" نگران نباش عزیزم...من مواظب پسرت هستم..."
و در را بست و به طرف فلیچ که داشت دوان دوان از انتهای راهرو نزدیک میشد ،گفت:"کسی که اینجا نیست! امشب خیلی شراب خوردی نه?!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط rwn در 1399/8/1 11:58:50
ویرایش شده توسط rwn در 1399/8/1 14:55:37
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1399 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد کتابخانه شد ردایش را درست کرد با قدم هایی که که قبلا محکم و استوار بود ولی فقط یک انتخاب اونا رو ازسست کرد و دنیایی روی سر اون خراب کرد وارد کتابخانه شد. یادش نمی امد کی به کتابخانه امده بود و چرا؟ ولی این را خوب یادش می امد کتابخانه اینقدر مرتب و تزیین شده نبود و قلبش تصرف...
بله درست حدس زدید تصرف... مدت ها پیش و همان موقعی که جینی مو قرمز تک دختر خاندان ویزلی را در قطار سریع السیر سرخ هاگوارتز ملاقات کرد قلبش تصرف او شد.
در ان لحضه زبانش بند امده بود از زیبایی شخص مقابل اما همه چی هیچ وقت طبق میل شما پیش نمیره و این حرف الان هم در مورد دراکو هم سقد میکرد.
لحضه امدن برادر جینی و چیزی در گوش ان گفتن دقیقا بعد از ان لحضه دشمنی میان انها اوج گرفت.

بعد از فکر کردن با قدم های سستش به طرف ضلع شرقی کتابخانه حرکت کرد و در حین راه رفتن نیز به او فکر می کرد ولی ناگهان پایش گیر کردو حس کرد دارد به زمین نزدیک میشود و بله میشد و با سرعت روی زمین افتاد.
کتابخانه رو هوا رفت تمام کسانی که در کتابخانه بودند به او می خندیدند. دستش را روی زمین گذاشت و از ان به عنوان اهرم استفاده بکند و بلند شود.

درست فهمیده که به او زیر پایی داده بود خودش بود تصرف کننده قلبش قلبش درد گرفت لحضه به لحضه دردش بیشتر می شد.
کنترلش را از دست داد بلند شد به سمت جینی رفت و به اون گفت...
_بی اصل و نسب چطور به خودت اجازه دادی این کا رو با من بکنی؟!
کتابخانه در خاموشی فرو رفت و دراکو به دنبال به سمت در خروجی راه افتاد ولی ناگهان...

----

پاسخ:

همچنان این پستت هم مثل پست قبلیته. به شدت سریع پیش رفتی، عملا سوژه اصلی که داخل کتابخانه هست رو رها کردی و خیلی خیلی کم راجع بهش نوشتی. ظاهر پستت خوبه ها، ولی از روی سوژه ها خیلی سریع پیش رفتی. من ازت میخوام که خیلی آروم تر پیش بری. نمیخواد راجع به قطار و بقیه چیزا بنویسی. فقط مواجهه بین دراکو و جینی توی کتابخونه رو بنویس. آروم تر پیش برو. و خواهشا پایان داستانت رو توی همین پست بنویس. پایان باز نذارش.
منتظر یه پست بهتر هستم همچنان...

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط rwn در 1399/7/30 19:32:08
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/7/30 20:21:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1399 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اماده شد کرواتش را درست کرد و همینطور یقه اش را ، داشت از هیجان میمیرد ولی یه شرافت هرگز استرس را به خود راه نمیداد و مانند یک شرافت شرافت خود را به دیگران می قبولاند .
به گفته مادرش پیر و فرتوتش زنی قد بلند اسم او را صدا میزند تا کلاهی ویژگی های او را ببیند و به گروهی که لایقش میفرستد و گروه لایق یک شرافت چه کسی بود .
او هم به مانند تمام سال اولی ها تعجب زیادی از فضای بیرون و داخل قلعه کرده بود . در راه امدن با قطار سرخ رنگ سعی در یاد دادن شرافت به شیرینی ها و ادم ها کرده بود و این شرافت او را خاص میکرد .
همچنین فضای داخل و بیرون قلعه برایش بسیار تعجب اور بود .
بیرون قلعه طوفانی و اسرار آمیز بود و فضای داخل نورانی و گرمای زیادی داشت که این او را دوست داشتنی میکرد .

خانم سال اولی ها را به به سالن هدایت کرد و نیز توضیحاتی ارائه کرد .
_خوب سال اولی ها !الان که میرین تو صف وایمیستید و صبر میکنید تا اسمتون رو بخوننن و بعد روی یه صندلی میشینید تا کلاه گروهبندی گروهتون رو مشخص کنه .

_خب حرکت کنید !
سال اولی ها حرکت کردند و با عجله وارد سالن شدند و در این بین شرافت حرف های مادرش را با خودش تکرار می کرد .

_ گفت یه خانومی اسمم رو می خونه و بعد برم روی صندلی بشینم و کلاه گروهم رو انتخاب کنه .

خانم قد بلند به نوبت اسم همه را خواند تا نوبت رسید به شرافت ...
شرافت !شرافت شرافت با استرس روی میز نشست و با صدای ..هافلپاف.او رو به گروهش فرستاد .

----

پاسخ:

هنوزم پستت به شدت خامه... خیلی خیلی سریع از روی سوژه ها پریدی. اینجا سوژه گروهبندیه... ولی بخش گروهبندی رو کلا توی دو خط تموم کردی. عملا سوژه اصلی رو فراموش کردی به عبارتی. تمرکزت رو بیشتر بذار روی این بخش... بذار خواننده با پستت ارتباط برقرار کنه. عجله نکن توی نوشتن اصلا. منتظر یه پست بهتر هستم...

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط rwn در 1399/7/30 11:20:17
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/7/30 11:33:24
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1399 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود و پر ستاره به علاوه شب استرس زایی هم بود هر کسی جز هری بود نمی‌توانست جلوی خود را بگیرد تا در ان شب قرص های مخدر پیزاستان مخدر ساخته مافیای محفلی را بخورد .

فلش بک

روز آفتابی کسل کننده ای برای پسر شگفت انگیز ما بود و خوب طبیعتا هیچکس از روز کسل کننده خوشش نمی آمد ولی یک اتفاق این روز را بلعکس کرده بود و ان و درخواست دامبلدوربرای محفلی شدن هری بود .
به سراغ اتاقش رفت ژاکت خانم ویزلی مادر بهترین دوستش کلاه دوست صمیمیش هرمیون شال گردن خواهر دوستش رون را پوشید و به تن کرد خلاصه همه رو بخشش دیگران پوشید .

کوله اش نیز اماده کرد و منتظر مودی چشم باباقوری شد وقتی مودی به همراه هاگرید نزدیک خانه دادلی ها شدند هری به دیدن انها رفت .

پایان فلش بک

ناگهان صدایی دوب او را به خود آورد رون بود که روبه روی او بود سلام هری جون وقتش که پولدار شم و سپس بالشت را رو سر رون گذاشت تا او را خفه کند و به خلاف داستان ها خفه اش کرد تا فردا خودش به کوچه دیاگون برود .

----

پاسخ:

خیلی کوتاه هست پستت. انتظار دارم یه پست بهتر بنویسی و بیشتر سوژه ت رو پرورش بدی.
منتظر یه پست بهتر هستم...

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/7/29 19:05:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1399 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5
هریانا دختری ریز نقش با موهایی پر کلاغی و چشم هایی به زیبایی اسمان بود.
انگونه که میتوانستی ساعت ها در چشم هایش خیره شوی .او از زیبایی و باهوشی چیزی کم نداشت اما مثل اینکه وقتی میخواستند مهربانی و ارام بودن را تقسیم کنند هریانا باز هم جسته بود به اخر صف و انجا نشسته بود
اگر روزی چیزی را نمیشکست یا بدون شکستن لوله های پدرش او را نگاه میکرد مثل این بود که هریانا مریض است و پدرش به شدت وحشتناکی ناراحت میشد
او زبانی به تیزی زبان مار داشت که هر بار کسی نیشش را میخورد
/ به جز پدرش که تنها کسی بود که از این زبان در امان بود /
او به طور وحشتناکی بازیگوش باهوش و همچنین زیبا بود و مانند پدرش معجون سازی را خیلی دوست داشت
پدرس سورورس اسنیپ معلم معجون سازی مدرسه هاگوارتز بود مدرسه ای که هریانا قرار بود هفته بعد برود
پدرش سخت تلاش میکرد حداقل در این هفته چیزی از شخصیت و محکم بودن خودش در کله ی هریانا فرو کند که متاسفانه مثل دانه فشاندن در نمک زار بود
ان دو کاملا بر خلاف هم بودند وقتی سوروس و هریانا را کنار هم قرار میدادی سورورس محکم و با وقار و اما هریانا با دندانی شکسته و ظاهری اشفته بود نیمه ای از این شیطنت ها به دراکو مالفوی هم مربوط میشد دوست هریانا انها با هم بزرگ شده بودند و هریانا کمی خوی مالفوی را گرفته بود طوری که هفته پیش پدرش که او را خیلییی دوست میداشت فریادی زد گفت:
-هریانا بسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با این حال روزی که در قطار نه و سه چهارم رفتند پسری از او پرسید:
- من هم میرم هاگوارتز راستی بنظررت والدینمون دیوانه نشدند ؟
دراکو سعی میکرد او را از پسرک جدا کند
/ اگر بلایی سر پسرک بیچاره نمی اورد زیاد بود /
هریانا پرسید :
-چرا ؟
پسرک سرش را تکان مختصری داد و گفت :
-اخه بنظرت سکوی نه و سه چهارم داریم؟؟؟؟
هریانا هم با پرویی تمام پاسخ داد :
-بنظرم تو از 100 نمره نه و سه چهارم رو داری چون عقلت در همین حد است .
پس از ان با دراکو به ان سمت دویدند
وقتی که به هاگوارتز رسیدند اون مبهوت شده بود از این قلعه زیبا و با شکوه!
او تمام سعیش را میکرد تا با وقار و محکم مثل پدرش باشد البته اگر
/ خوردن با سر روی زمین بدلیل پوسته موز{ پسری که زنده ماند } در همان لحظه از او متنفر شد و همچنین ریختن صندلی ها روی هم مانند دومینو چون بنظرش با حال می امد/
البته وقتی که پروفسوری به نام مگ گوناگال اسم او را فریاد زد او زیر نگاه های خیره غرق شد : تا به حال فرزند هیچ کدام از معلم ها در هاگوارتز نبوده است .
هریانا پاکوبان به سمت صندلی رفت و ارام روی ان نشست البته ارام هریانا جستن روی صندلی بود .
پروفسور گفت :
-ارام تر بانوی جوان !
ظاهرا فکر میکرد هریانا عذر خواهد خواست اما با نگاه خیره هریانا رو به رو شد . وقتی کلاه روی سرش قرار گرفت صدای در سرش گفت :
-تو یک اصیل زاده ای میدانستی ؟
با تمام وجود تعجب کرد سپس در سرش پاسخ داد :
-پس من اسلیترین رو میطلبم.
کلاه هم با صدایی فریاد مانند که هریانا را به خود اورد فریاد زد :
-اسلیترین!
اما قبل از اینکه کلاه از سر برداشته شود کلاه با صدایی بم گفت :
-قدرتت بی نهایت ازش به شایستگی استفاده کن...............

----

پاسخ:

خب... اینبار یکم بهتر شد.
قابل قبول تر شد نسبتا...

با ارفاق فراوان و به امید اینکه در ایفای نقش پیشرفت کنی تایید شد!


مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 127528973811 در 1399/7/29 17:14:19
ویرایش شده توسط 127528973811 در 1399/7/29 17:20:51
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/7/29 19:02:50
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1399/7/29 19:03:48
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی