هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۵۴ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین

دراکو مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۵۹ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۱۱ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره ی 13:
از صبح باز هم کله شقی هری به سراغش آمده بود، از اول روز تصمیم گرفته بود یک انتقام حسابی از آقای فیلچ و گربه ی چندش آورش خانم نوریس بگیرد تا کمی دلش خنک شود، تمام مسیر را با کمک نقشه ی غارتگر طی کرده بود تا بتواند راهی را برود که هر کسی نمیدانست، اما هری خوب میدانست که فیلچ حواس جمع تر از این حرف هاست و برایش کاری ندارد تا بفهمد کسی جایی دارد کاری میکند، حالا خانم نوریس و فلیچ فانوس به دست آمده بودند تا ببینند چه خبر شده و این هری بود که با نقشه ی غارتگر در دستانش پشت یکی از دیوار ها قایم شده بود و منتظر بود زمان مناسب برسد تا بازی خود را شروع کند، کمی مضطرب بود چون همراهان همیشگی اش کنارش نبودند،بودن آنها همیشه برایش قوت قلب بود. حالا که با آن همه دردسر خود را به اینجا رسانده بود باید کار را تمام میکرد تا انتقام اذیت و آزار های فیلچ و خانم نوریس را از آنها بگیرد.
از عصر تلاش کرده بود تا معجونی را که طرز ساختش را با هزار خواهش و تمنا از هرمیون گرفته بود به خورد خانم نوریس بدهدو بالاخره موفق شده بود وقتی فیلچ به اتاق آمبریج رفته بود و نوریس در سالن میچرخید هر طور شده معجون را به او بخوراند. هری در فکر فرو رفته بود که با زمزمه ی فیلچ به خودش آمد:
《خانم نوریس از سر شب یه چیزیش شده، همش میخوابه،این رفتارای عجیب چیه؟! چه خبر شده؟!》
هری سر و صدایی به راه انداخت تا توجه فیلچ جلب شود،فیلچ داشت به سمت صدا میرفت که هری از پشت سر با انگشت به کف سر او زد و دوباره به زیر شنل نامرئی اش رفت و تا فیلچ برگردد به سمت در دیگری رفت، فیلچ غرق غر زدن بود که هری چوب دستی اش را به سمت فانوس او گرفت و 《وینگاردیوم له ویوسا》هری بهت زده به پشت سرش نگاه کرد این صدای رون بود که با ورد مورد علاقه اش هری را همراهی کرده بود،
فانوس از دست فیلچ ول شد و شناور در هوا بود فیلچ ناسزاگویان به دنبال فانوس می رفت که حالا کنترلش دست رون بود، خانم نوریس را زمین گذاشت و به دنبال فانوس دور خودش همانطور میچرخید و میچرخید که نوریس تازه از خواب پریده جستی زدو پشتش را گاز گرفت ،فیلچ دیگر به مرز جنون رسیده بود.هری به رون خیره شده بود که با پیژامه ی گل گلی مامان دوز با چهره ای در هم و دلخور روی حرکت چوب دستی و فانوس تمرکز کرده بودو تلاش میکرد هری را نادیده بگیرد، هری با بهت وکنجکاوی گفت:
تو چطوری اومدی اینجا؟!


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ۲۰:۵۷:۵۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ۲۰:۵۷:۵۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱:۰۵ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹

yeesh


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶:۴۶ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۳:۳۳:۵۱ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین

همونطور که شنلش رو از روی شونه‌ش کنار میزد و با عجله از جلوی در اتاق انباری رد میشد، ناگهان با یادآوری دو کتابی که باید از انباری بیرون میاورد متوقف شد. در رو باز کرد و به داخل اتاقِ خاک گرفته وارد شد. تارعنکبوت ها روی گوشه های سقف جا خوش کرده بودند و گردوغبار همه‌ی سطوح اتاق رو پوشونده بود.

سمت قفسه ها رفت و زیرلب درمورد کثیف بودن اتاق و اینکه چرا زودتر به فکر انباری نیفتاده بود غرغر کرد اما صداش با دیدن جسمِ قاب‌فلزی‌ بزرگی در گوشه اتاق متوقف شد.

آروم سمتش رفت، انگار هرلحظه ممکن بود موجودی از پشتِ پارچه‌‌ای که اون جسم رو پوشونده بود بهش حمله کنه. پارچه رو آروم کنار زد و با دیدن تصویر خودش توی آینه قاب فلزی آهی کشید. پلکی زد و حالا لیلی رو میدید،که سر روی شونه‌ی او گذاشته و لبخند میزنه. کتاب‌ها و کثیف بودن انباری همه و همه از یادش رفت،انگار تنها چیزی که توی اتاق وجود داشت همین آینه بود که میتونست لیلی رو بهش برگردونه.

لبخندی زد و مردِ توی آینه هم خندید، اما وقتی سرش رو برگردوند به جز کپه کتاب های قدیمی با جلد های پوسیده هیچی ندید. پارچه رو دوباره روی‌ آینه کشید و کتاب‌ها‌ رو بیرون برد. در رو پشت سرش بست، و لیلی و آینه و تارعنکبوت ها رو هم توی اتاق جا گذاشت.


داستان قشنگی بود، مشخصه با پایه‌های نوشتن آشنایی داری. مشکلی برای گذشتنت از این مرحله نمی‌بینم؛ پس...
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ۱۸:۴۵:۱۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۲۶ سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹

20131997


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۶:۴۰ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۱:۴۷ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصوير شماره 6
با گريه توي راهرو ميدوييد و به كسايي كه با انگشت نشونش ميدادن توجه اي نميكرد...بالاخره به جايي كه ميخواست رسيد..در دستشويي دختران باز كرد و سريع خودشو توي يكي از دستشويي ها پرت كرد..از نوع زندگي كردنش حالش بهم ميخورد..
_دل توهم شكسته؟
با بهت به روحي كه روبهروش روي دستشويي نشسته بود نگاه كرد....
_هعي.....ميدوني زندگي اونقدرام كه فكر ميكني بد نيست فقط...
+صبر كن...تو از كجا.....
_من از كجا ميدونم؟خب قيافت شبيه كسايي كه از زندگيشون بدشون مياد....حالا....اسمت چيه؟
+مالفوي......دراكو مالفوي
_اها...منم ميرتلم...گوش كن دراكو من نميدونم چرا ناراحتي...ولي يه نصيحت ميتونم بهت بكنم....به نداي قلبت گوش بده
با اين حرف ميرتل دراكو تو فكر فرو رفت..
+مرسي ميرتل....نصيحتت يادم ميمونه...
_خواهش ميكنم....بازم بهم سر بزن...عين هري زير قولت نزن....
+باشه حتما



سلام.
از لحاظ صحیح بودن جملات و توجه به نداشتن غلط‌های املایی، درست پیش رفتی. اما بهت پیشنهاد می‌کنم خلاقیت بیشتری به خرج بدی و از هر سوژه‌ای راحت نگذری. از نقطه/سه نقطه هم زیاد توی پستت استفاده کردی در حالی‌که خیلی جاها اصلا نیازی بهش نبود و باید از علائم نگارشی دیگه‌ای استفاده می‌‌کردی.
منتظرم با یه پستِ خوب دیگه‌ برگردی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۲ ۲۱:۴۶:۰۸
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۲ ۲۱:۴۷:۰۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷:۲۲ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹

سایه۴۰۳۶۸


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۲:۲۴ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۳۸:۴۳ دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹
از ناکجاآباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره۵


همانطور که چرخ دستی که وسایلش را روی آن گذاشته بود را هل میداد زیر لبی گفت:
خب،خب،خب مستر بلکی دیگه وقتشه که بزرگ شی،مدرسه رفتن کار جالبی نیست اما این یکی قطعا میتونه استثنا باشه،یوهووووو جادوگرا آماده باشین که بزرگترین زلزله تاریخ هاگوارتز داره میاااااااد»
همزمان با گفتن جمله آخرش به طرف سومین دیوار بین سکوی نه و ده دوید.سکوی نه سه چهارم،دیواری که قطار جادویی را از چشم مردم عادی پنهان میکرد.فرصت نکرد بیشتر از این فکر کند هر لحظه امکان برخورد با دیوار وجود داشت چشم هایش را بست،اما پس چند لحظه بجای اینکه ضربه مغزی شود قطار سرخ رنگ را پیش رویش دید.همان قطاری که سال ها وظیفه حمل و نقل جادو آموزان جوان را بر عهده داشت.نگاهی به ساعتش انداخت
1۰:۵۷
«یا مریم مقدسسسسس»
با عجله به سمت قطار دوید،تنها سه دقیقه وقت داشت تقریبا به نزدیک قطار رسیده بود که ناگهان آنها را دید...انتظار داشت مثل همیشه مسافران عبوس را با لباس رسمی و شیک را ببیند که از تاخیر قطار شکایت میکردند و به زمین زمان فحش میدادند.اما نه اینطور نبود بلکه والدین نگرانی را میدید که در آخرین لحظات نکاتی را به فرندانشان گوشزد میکردند و یا آنها را در آغوش گرفته و برایشان آرزوی موفقیت میکردند.
ناگهان احساس کرد دستی گلویش را میفشارد اما نه او نباید تسلیم احساساتش میشد،نمیخواست خودش را ببازد پلک هایش را روی هم فشار داد و دستش را چنان محکم مشت کرد که کاملا توانست فرو رفتن ناخن هایش در گوشت دستش را احساس کند شعله های خشم در وجودش زبانه کشید و نفرت،نفرت از تمام افرادی که زندگیش را سیاه کرده بودند...نه نمیخواست بشکند مهم نبود که پدر و مادرش مرده بودند،مهم نبود که هیچ خویشاوندی نداشت و اهمیتی نداشت که تاکنون طعم محبت را نچشیده بود مگر او همانی نبود که به بزرگترین فراز و نشیب های زندگی پوزخند میزد؟؟؟چطور اینقدر راحت احساساتی شده بود؟
صدای سوت قطار باعث شد به خودش بیاید و چمدان و سبد گربه اش را از روی چرخ دستی بردارد.درست در همان لحظه قطار به حرکت در آمد و او هم به سمت اولین کوپه خالی رفت و وسایلش را در آن گذاشت
****************************
با احساس برخورد چیزی با صورتش از خواب پرید
«ااااه ولم کن لئو»
- فک کنم بهتر باشه بیدار شی بچه چون داریم میرسیم به هاگوارتز
با صدای شخصی که این را گفته بود از خواب پرید
«گفتین هاگوارتز؟؟»
-اره پاشو لباساتو بپوش تقریبا رسیدیم،اوه راستی من کوروس ویزلی ام ارشد گریفیندور چمدونتو نمیخاد بیاری جنهای خونگی برات میارنش.
سپس بدون اینکه به او اجزه حرف زدن بدهد از کوپه خارج شد.
پس از چند لحظه بلند شد و ردای مشکی رنگش را روی لباس فرمش پوشید و بچه گربه مشکی رنگش را از سبد بیرون آورد.از یک پیچ که گذشتند توانست آن را ببیند قلعه ای بزرگ و باستانی که اباهتش را به رخ ببینندگان میکشید.همان قلعه ای که بزرگترین جادوگران تاریخ را در دل خود پرورانده بود دژی شکست ناپذیر در مقابل تمام عوامل طبیعی و غیر طبیعی
هاگوارتز...قلب سحر و جادوی بریتانیا
محو تماشای قلعه شده بود که قطار ایستاد و اوهم به سختی چشم از مدرسه ی جدیدش برداشت و از قطار خارج شد
_سال اولی ها از این طرف
مرد غول پیکری را دید که صورتش تقریبا بین ریش و مو های انبوهش پنهان شده بود و هیکلش تقریبا چهار برابر یک انسان بالغ بود.به سختی جلوی خودش را گرفته بود که از مرد نپرسد که دقیقا چه موجودی است.ناگهان نگاهش به موجوداتی افتاد که باعث شد مرد غول پیکر را بلکل فراموش کند، اسب های استخوانی با بال هایی چرمی و چشم های تماما سفید بیروح که تعدادی کالسکه را میکشیدند دیدن این صحنه باعث شد آب دهانش را به سختی قورت دهد.با وجود اینکه در این دوهفته ای که به دنیای جادویی وارد شده بود چیز های عجیب زیادی دیده بود این یکی از همشان ترسناک تر بود.
نمیدانست چه مدت به آن اسبها خیره شده اما با احساس خرد شدن استخوان شانه اش متوجه دست بزرگی شد که روی شانه اش قرار گرفته بود صدای نسبتا خشنی زیر گوشش گفت:
-بهتره زود بیای پسر و الا از قایقا جا میمونی،واقعا برات متاسفم اگه میتونی تسترال هارو ببینی
«چی ها؟؟
-تسترال ها فعلا در موردشون ندونی بهتره. شرط میبندم خیلی ترسیدی
«نه کاملا،فقط یه مقدار شوکه شدم
دیگر تقریبا به دریاچه رسیده بودند
مرد غول پیکر او را بلند کرد و در یکی از قایق ها گذاشت
***************************
در سرسرای ورودی بودند و پروفسوری کهسال بالایی ها او را تاکس یا همچین چیزی میخواندند سال اولی ها را در یک صف پشت سر هم مرتب کرد
بعد از پله ها بالا رفت و درست چند پله پایین تر از در
سرسرای بزرگ ایستاد و با صدای بلندی که همه بتوانند بشنوند گفت:
کلاس اولی ها خوش اومدین به هاگوارتز من پروفسور تانکس هستم و اینجا هستم تا... پیوز خواهش میکنم بیخیال شو،داشتم میگفتم اینجا هستم تا بهتون بگم که چه چیزی پشت این در ها در انتظارتونه..باید بدونین که ما در هاگوارتز چهار گروه داریم
گریفندور،ریونکلا،هافلپاف و اسلیترین که همه شما بر اساس یه سری ملاک های خاص در یکی از این گروه ها دسته بندی میشین و در تمام مدتی که در هاگوارتز هستید گروهتون مثل خانوادتونه و هر قانون شکنی باعث کسر امتیاز از گروهتون میشه و برعکس و همچنین شما موظفین به قوانین گروهتون عمل کنید‌. الان بر میگردم.
و بعد به سرسرای بزرگ وارد شد
ناگهان صدای بلندی از پشت سرش به گوش رسید
-ساکت شو گندزاده کثیف
-به چه جرعتی بهش تو هین میکنی پاتر
-اووو ببین کی اینجاست ویزلی خائن به خون
«ببخشید!!
-تو ساکت شو و تو بحث های خانوادگی ما دخالت نکن احتمالا توام یه گندازاده مثل اونی
«مشنگ زاده باشم یا نباشم به حال تو چه فرقی میکنه،لازم به زکر هست که خائن به خون به افراد خود برتر بینی مثل شما میگن آقای پاتر یا هرچی که اسمت هست
بدبخت اونی که تو رگای تو جریان داره بهش میگن لجن نه خون اعتماد به سقف تو رو موش فاضلابی داشت الان سیمرغ بود.
-نمیدونستم یه گندزاده انقد میتونه براتون بامزه باشه پروفسور تانکس
پشت سرش را نگاه کرد،ساحره جوان دست هایش را به کمرش زده و با نوک پایش روی زمین ضرب گرفته بود و حالت چهره اش بین لبخند و اخم در نوسان بود
-آقای پاتر مایلم شما و آقای..
اشاره ای به او کرد تا اسمش را بگوید
«بلک هستم قربان
قشم های پروفسور چند لحظه گرد شدند و لی سریع خودش را جمع و جور کرد
ادامه داد:
-..و آقای بلک رو بعد از مراسم در دفترم ببینم
همتون دنبال من بیاید وقت گروهبندیه
و خودش جلو تر از همه به سمت در سرسرا حرکت کرد
***
-قتی اسمتو-کریستوفر رو خوندم بیاد اینجا و کلاه گروه بندی رو روی سرتون بزارین تا گروهتون مشخص بشه

-استون،اریک
«چی»ناخوداگاه فریاد کشید و این باعث شد پسرک به سمت او برگردد. دو دشمن خونی چشم در چشم هم دوختند و با نگاهشان برای یکدیگر خط و نشان کشیدند
کلاه روی سر پسرک قرار گرفت
-گریفندور
پسر بدون هیچ حالت خاصی بطرف میز گریفندور رفت
-آلن،مارا
-اسلیترین
با دیدن اسم بعدی چشم های پروفسور تانکس گرد شدند بعد از حدود یک دقیقه در همان حالت ماندن سرانجام با صدایی اندکی متعجب و نگران اما بلند گفت:
-ساشا بلک
از صف بیرون آمد و به سمت کلاه گروه بندی رفت
«فک کنم باید برعکس میگفتین😁😁
روی صندلی نشست و کلاه کهنه روی سرش قرار گرفت
صدایی عمیق در ذهنش پیچید
-هوممم شخصیت پیچیده ای داری در عین داشتن خصلت های خوب ویژگی های بدی هم داری میتونم خشم و عطش انتقام رو در وجودت حس کنم
اما نه تو ذاتا مهربون ترین موجودی هستی که تا حالا دیدم این پوسته دروغینیه که در طی این سالها خودت دورش ساختی _خنده ای کرد_شجاعت،حماقت،غرور،شیطنت،کله شقی به همراه مقدار زیادی بیشعوری
میدونم کجا مناسبته
- گریفندورررررر


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۰ ۱۴:۰۲:۳۱


داستان
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۲۹ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹

Wolfi


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲:۰۵ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۳۹:۲۸ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
هری پاور چین پاورچین وارد اتاق اسنیپ شد میخواست ضد زوزه ببره یا به عبارتی بدزده !! کم کم شنل رو از روی خودش کنار کشید ناگهان صدا ی فریادی بلند شد و پروفسور اسنیپ با لباس خواب از آن سمت کلاس وارد شد و با صدای خیلی بلند فریاد زد : پاتر ! اینجا چی کار میکنی ؟ بیرون قلعه کم بود حالا باید کلاس های درس رو هم به گند بکشی آقای فیلچ ی هفتس داره از تو زمین کوییدیچ ماسه جمع میکنه !!
هری حسابی دستپاچه شده بود و میشد گفت اگه هری ی میلیمتر جلو تر میرفت با دماغ اسنیپ برخورد میکرد !!
برای همین عقب رفت ناگهان پاش به شنل گیر کرد و پرتاب شد روی صندلی !
پروفسور اسنیپ با همان لحن ادامه داد : پاتر !! درست مثل پدرتی !! ی کله پوک دردسر ساز !! شک ندارم اگه الان در کلاس رو باز کنم آقای ویزلی و خانم گرنجر به داخل کلاس پرتاب میشن ! اسنیپ به سمت در کلاس رفت و در رو باز کرد ولی خبری از هیچکدامشون نبود !! هری زد زیر خنده و اسنیپ هم دسته ی صندلی رو گرفت و چشم تو چشم هری شد !

سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.
چیزی که بیشتر از همه توی داستانت جلب توجه می‌کنه عجله‌ست... این عجله باعث شده از خیلی صحنه‌ها بپری و خواننده نتونه درست با نوشته‌ت ارتباط برقرار کنه. صرف نظر از این هم، با علائم نگارشی بیشتر دوست باش. از ویرگول، نقطه و سایرین توی جاهایی که نیازن استفاده کن تا لحنِ مورد نظرت رو به خواننده نشون بدی.

به نکاتی که گفتم توجه کن و داستان‌های تایید شده رو یه نگاهی بنداز و بعد، دوباره پیشمون برگرد.
تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۶ ۱۳:۲۰:۳۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶:۲۲ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۳۷:۴۷
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 34
آفلاین
تصویر شماره 16

جیمز: حیف شد که دم باریک نتونست باهامون بیاد.
سیریوس: عیب نداره شاخدار، این آبله اژدهایی مریضی بدیه !
در همین حالت لوپین با قیافه ای گرفته سرش را از روی کتاب جدیدش بلند میکند و با بی حوصلگی به اطراف خیره می شود.
سیریوس:چیشده مهتابی تو خودتی؟
لوپین: چیز مهمی نیست یکم حوصلم سررفته .
برق شرارت در چشم های سیریوس و جیمز درخشید و آن دو با حالتی معنی دار به یکدیگر نگاه کردند.
لوپین:نه اصلا فکرشم نکنید، امکان نداره من باهاتون بیام!
جیمز و سیریوس: میای خوبم میای!
لوپین: هنوز به هاگوارتز نرسیده میخاین دردسرو شروع کنین؟
جیمز: ناراحت نشو مهتابی! ما که با اون خفاش روغنی کاری نداریم، حالا خودت متوجه میشی.
جیمز و سیریوس لوپین را کشان کشتن با خود از کوپه بیرون میبرند و لوپین هم که چاره ای ندارد با آنها همراه می شود.
اسنیپ: چی میخوای پاتر؟
جیمز: هیچی سوروس،فقط میخوام بدونم تو کوپتون چطوری هوا هنوز تموم نشده!
اسنیپ: مراقب باش چی داری میگی پاتر!
سیریوس: و اگه مراقب نباشه تو چیکار میکنی؟
اسنیپ: ممکنه یه وقت دستم سمت چوبدستیم بره و کاری رو که خیلی دلم میخواد رو انجامش بدم.
جیمز:پس اگه اینطوره که هیچ شانسی نداری!
-اکسپلیارموس!
جیمز با یک حرکت سریع از طلسمی که به سویش می آمد جا خالی داد، جیمز با تعجب به اطراف نگاه میکرد چون اسنیپ حتی دستش را به چوبدستیش هم نرسانده بود.
سیریوس:به به! ببین کی اینجاست؟ لوسیوس مالفوی! حالت چطوره؟
لوسیوس:شانس آوردی پاتر! بد نیستم خائن به اصل و نسب!
لوپین: هی شما ها که تصمیم ندارین کار خلافی انجام بدین، اونم وقتی که هنوز به هاگوارتز نرسیدیم.
لوسیوس: خفه شو!
سیریوس: کانفاندو!
اسنیپ با یک حرکت طلسم سیریوس را منحرف میکند.
لوسیوس:پس اگه اینجوریه....
-ایمپدیمنتا
اسنیپ: بی هوا حمله کردی پاتر!
-لوکوموتور مورتیس!
جیمز: اوووووو، ببینید که اینجاست؛ خانوم لسرنج!
بلاتریکس: خفه شده دو رگه کثیف!
سیریوس: پتریفیکوس توتالوس!
بلاتریکس با سرعت جاخالی میدهد و طلسم سیریوس به در کوپه میخورد.
-اکسپلیارموس!
-پروته گو!
لوپین محکم به صندلی برخورد میکند.
-سکتوم سمپرا!
جیمز: چطوری پانمدی!
سیریوس: سزای اینکارتو میبینی زرزروس!
-اکپلیارموس!
-استیوپفای!
-ریله شیو!
لوسیوس: حالتون چطوره پروفسور!
اسلاگهورن: دوئل! اونم توی قطار! پناه بر خدا!
لوپین:اممم، پروفسور فقط داشتیم شوخی میکردیم.
اسلاگهورن: که اینطور! فکر نمیکنی این جور شوخی ها یکمی خطرناک باشن؟ به محض رسیدن به هاگوارتز از هر کدومتون ده امتیاز کم میکنم. حالا زود از اینجا برید. با شما دوتا هم هستم، بلاتریکس زود برو به کوپه خودتون!
پروفسور اسلاگهورن با عصبانیت آنها را از کوپه بیرون میکند و یک آناناس شکری را از درون جیبش به سمت دهانش میبرد.
جیمز:خیلی خوش شانسی که به دادت رسیدن زرزروس!
اسنیپ: خفه شو دورگه!
سیرویس: نکنه بازم دلت دعوا میخاد؟
صدای فریاد پروفسور اسلاگهورن به گوش می سرد که میگوید دیگر به فکر دعوا نباشید.
کمی بعد در کوپه
لوپین: خیالتون راحت شد؟
جیمز و سیریوس: الان حوصلت یر جاش اومد؟
هر سه شروع به خندیدن کردند
-قورباغه شکلاتی، کیک پاتیلی...
جیمز: این همه فعالیت گرسنم کرده؛ بیاین یه چیزی بخوریم.
لوپین و سیریوس: باشه.
-تا بیست دقیه دیگه قطار به هاگوارتز میرسه؛سریع رداهاتون رو بپوشید.
جیمز: خب غذامونم که خوردیم، رداها هم که عوض شدن، حوصله بعضیا عم اومد سرجاشون!
صدای سوت قطار بلند شد دو بعد از مدتی ایستاد؛ آن سه دوست درحالی که میخندیند از قطار پیاده شدند و سوار قایق به سوی هاگوارتز رفتند!
پایان

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۳ ۲۱:۰۱:۲۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶:۰۵ چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۹

sopeisreal


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۱ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۲۶:۰۹ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 3

آهسته شنل نامرئیش رو روی سرش کشید و شروع به حرکت لا به لای قفسه های کتابخونه کرد که چشمش به آینه ای افتاد که اون گوشه بود. همون آینه ای که دو شب گذشته دیده بود. سرش رو از شنل بیرون آورد که با صدای پروفسور اسنیپ متوقف شد:اینجا چیکار میکنی، پاتر؟
هری از جا پرید. من من کنان گفت:آم..دنبال یه کتاب میکشتم..
اسنیپ با همون لحن ادامه داد:ساعت 1:27 دقیقه نصف شب؟ زود برگرد به خوابگاهت پاتر تا فلیچو صدا نکردم.
هری اطاعت کرد. اما چون کنجکاویش به عقلش غلبه کرده بود بیرون کتابخونه دوباره شنلو پوشید و به تماشای صحنه پرداخت.
پروفسور اسنیپ خواست برگرده که چشمش به آینه خورد. به سمتش حرکت کرد و کنجکاوانه نگاهی به داخلش انداخت که باعث شد هم خودش و هم هری سر جاشون میخکوب بشن.
اون کنار یه دختر با قد متوسط و موهای بلند قرمز ایستاده بود. دختر دستای سوروس رو گرفته بود و با احساس اطمینان و اعتمادی که توی چهرش به وضوح دیده میشد، سرشو روی سینه کسی گذاشته بود که هری مطمئن بود استاد معجون سازی سرد و خشکشه.
اسنیپ مدتی بهت زده به آینه نگاه می کرد و رد اشک های مرواریدیش روی صورتش خودنمایی میکردن. به خودش اومد و با حرکت چوبدستیش روی آینه پارچه ای انداخت. وقتی برگشت که بره، هری تکونی خورد و اسنیپ متوجهش شد. چوبدستی رو به سمتش نشونه گرفت و قبل از اینکه افسون فراموشی رو به سمتش بفرسته، زیرلب گفت:متاسفم پاتر. اما تو نباید الان متوجهش بشی.


پست قشنگی بود. از اینکه سعی کردی خوندن پست رو با اینتر و رعایت علائم نگارشی راحت کنی هم قدردانی می‌کنم. تنها چیزی که بهت گوشزد می‌کنم اینه که نیازی نیست حتما شبیه کتاب بنویسی و می تونی با خلاقیت خودت داستان‌های جذاب دیگه‌ای هم بنویسی.


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۲:۱۶

MIROH

I AM WHO? STAY!


در_عمارت_مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹:۴۹ سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹

Samthewitchh


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۷:۴۳ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۴:۵۹ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
http://jadoogaran.org/uploads/sww3.jpg
هری،هرمیون و رون در حال دید زدن مرگخواران در عمارت مالفوی ها بودند.آنها سعی میکردند تا جایی که میتوانند ساکت باشند تا هیچ کدام از مرگخواران متوجه حضور آنها نشوند.اما فضای تنگ و تاریک انباری کنار پذیرایی که مرگخوارها در اون حضور داشتند،این اجازه را به آنها نمی داد.هری برای اینکه بتونه بهتر صدای گفت و گوی اونهارو بشنوه,کمی جا به جا شد و همین حرکت او باعث شد پایش به سطلی که درست کنار پایش بود و تمام مدت حواسش بود که به آن نخورد,خورد.هرماینی با حرکت چوبدستیش سطل رو که داشت دور خودش میچرخید و سروصدا ایجاد میکرد متوقف کرد و چشم غره ای به هری رفت.در پذیرایی عمارت مالفوی,درحالی که بلاتریکس لسترنج و لوسیوس مالفوی باهم حرف میزدن,توجه دراکو به صدایی که از انباری اومد جلب شد.با اینکه حدس میزد که صدا از یه جن خونگی باشه که دست گلی به آب داده,ولی بازهم به سمت انبار رفت.چوبدستیشو درآورد و سعی کرد تو دید بلاتریکس و پدرش که حرف زدنشون تبدیل به بحث شده بود و هر لحظه صداشون بالاتر میرفت,نباشه.در انباری رو باز کرد و با دیدن سه دوست که تو انباری به زور خودشونو جا کرده بودن جا خورد.سعی کرد اروم حرف بزنه.با عصبانیت گفت:«مگه نگفته بودم تعقیبم نکنین.اگه بفهمن اینجایید میکشنتون.»صدای لوسیوس از پذیرایی باعث شد دراکو از جا بپره.«چیز جالبی تو اون انباری هست که چپیدی توش دراکو?»دراکو ناچار لباس هرماینی و رون و هری رو گرفت و کشوندشون بیرون و گفت:«درواقع پدر..مهمون داریم.»
هری بدون اینکه بفهمه چیکار کرده با آرنج زد تو صورت دراکو و خودشو خلاص کرد.از دراکو فاصله گرفت و چوبدستیشو به سمت دراکو گرفت.
-فلیپندو!
هری قبل از اینکه بتونه کاری کنه پرت شد اونطرف.دراکو به خاطر دردی که تو صورتش حس میکرد رون و هرماینی رو ول کرد و صورتشو گرفت.رون به سمت هری دوید و هرماینی هم لوسیوس رو خلع سلاح کرد.هری روی زمین نشسته بود و دنبال عینکش میگشت.رون به سمت عینک هری رفت اما بلاتریکس ظاهر شد و با پاشنه ی پاش عینک هری رو خورد کرد.رون چوبدستیشو سمت بلاتریکس گرفت و ورد فلیپندو را زمزمه کرد.بلاتریکس به عقب پرت شد و رون هم در این فرصت عینک هری رو برداشت و هری رو هم از زمین بلند کرد.
-رون من قراره با این چحوری ببینم?
رون ورد ریپارو رو خوند و عینک هری رو درست کرد.هردو به سمت هرماینی دویدند و به او پیوستند.هرماینی گری بک رو بیهوش کرد و در این زمان,خودش،رون و هری رو در مقصدی دیگر غیب و ظاهر کرد.


از لحاظ رعایت نکات نگارشی و مرتب بودن جملات، بهت آفرین می‌گم. اما ازت می‌خوام خلاقیت بیشتری به خرج بدی چون صحنه‌ای که توصیف کردی شبیه یکی از بخش‌های کتاب بود. به هر حال،
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۸ ۲۲:۰۴:۲۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۲۶ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۹

amindehqan


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۵:۳۴ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۴۳:۳۳ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
سلام من هنریم و الان دارم میمیرم ! اره درست شنیدید من دارم میمیرم اونم از خونریزی و شما الان داخل ذهن من هستید.

اگه دست راستتون رو نگاه کنید تصویر زیبا ترین زن دنیا رو میبینید تینا عشق زندگی من ، ولی الان از شما میخام جلو تر برین تا فیلمنامه زندگی من، در لحظات آخر پخش بشه .
آهان رسیدیم همین جاست همون روزی که باعث شد من الان درحال مرگ باشم ؛ روز اولی که به هاگوارتز اومدم .

سال1989 هاگوارتز
هنری جوان سردر گم به قلعه نگاه میکرد پرفسور رفوس داشت دانش اموزان را مرتب میکرد و آنها را به پشت در سرسرا راه نمایی میکرد ؛ به آنجا که رسیدند پروفسور جادو آموزان جوان را در یک صف پشت سر هم مرتب کرد به بالای پله ها رفت و با صدایی رسا گفت :

« پشت این در دوستانتون گروهتون خوابگاه تون و وضعیت آینده تون توی هاگوارتز مشخص میشه فقط هرچیز که اتفاق افتاد اون رو با آغوش باز بپذیرید.»

بعد از سخنرانیی کوتاه ،پروفسور در را باز کرد؛ نزدیک بود فک هنری از شدت تعجب از جایش جدا شود ؛ او سرسرایی با پنج میز بزرگ ودانش اموزان و دبیرانی که آنها را دوره کرده بودند و شمع هایی که در هوا شناور بودند و سقف سرسرا که هوای بیرون را منعکس میکرد را میدید و همین باعث تعجبش بود.

کسی که انگار مدیر مدرسه بود برخاست ، و به لیوانش ضربه زد و طلسمی روی خودش انجام داد تا صدایش به همه برسد و گفت:

«سلام به هاگوارتز عزیز من مدیر فیلینچ هستم و امسال هم مثل هرسال آرزوی یادگیری هرچه بهتر رو دارم وهمینطور
دوست دارم که در کنار هم سال خوبی رو داشته باشیم و سال اولی ها از ارشدان شون پیروی کنند و قانون مند باشند و باز هم مثل هرسال تاکید میکنم که رفتن به جنگل ممنوعه قدغنه بیشتر از این وقت شما رو نمیگیرم پس سریع تر به گروهبندی میپردازیم »

پرفسور رفوس با جادویی کلاهی کهنه یک صندلی و لیستی بلند بالا را ظاهر کرد و گفت:

« هرکس روکه صدا میزنم جلو بیاد وکلاه رو روی سرش بگذاره»

و شرع به خاندن لیست کرد اما هنری انگار چیزی نمیشنید داشت درزیبایی هاگوارتز محو میشد که پروفسور رفوس گفت :

«هنری میلنر»

هنری به سمت کلاه رفت روی صندلی نشست و کلاه را در سر گذاشت کلاه گفت :
« انتخاب سختی داریم تو بسیار باهوش وهمینطور شجاع و وفا دار هستی ریونکلاو میتونه گزینه خوبی باشه ولی انگار یک گروه هست که برای تو بهترباشه»

کلاه دادزد:

«گریفیندور»


خب باهم این خاطره رو دیدیم حتما میپرسید چه ربطی به رحلت امام داشت! اما این اتفاق باعث شد من دوستان خیلی خوبی پیدا کنم و هاگوارتز من رو به عنوان فرزند خودش قبول کنه و من عاشق اون بشم هاگوارتز من رو عاشق خودش کرد و الان من یکی از پرفسور های اون هستم و دارم برای دفاع از اون میمیرم فکر کنم این نفس اخرم باشه پس خدا حافظ.


تصویر شماره 5

یه سری جاها رو یکمی زیادی سریع پیش رفتی و یه سری مشکلات ظاهری هم وجود دارن، ولی با ورود به ایفا حل می‌شن بنظرم و برای ورود به ایفا کافیه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط amindehqan در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۲۲:۲۳:۱۹
ویرایش شده توسط amindehqan در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۲۲:۲۶:۳۳
ویرایش شده توسط amindehqan در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۲۲:۳۸:۵۷
ویرایش شده توسط amindehqan در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۲۳:۳۷:۴۲
ویرایش شده توسط amindehqan در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۲۳:۴۶:۰۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۶ ۱۳:۱۶:۲۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۷:۳۴ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۹

amindehqan


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۵:۳۴ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۴۳:۳۳ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
انگلستان هاگوارتز سال ۲۰۱۵

پروفسور لانگ باتم صدا زد:«ارش مسعودی .»
پرش زمانی ۱۰روز قبل

ایران قصر پادشاهی دماوند🏰🌅

ارش در اتاق خود تازه از خواب بیدار شده بود که جن سیاه سلطنتی (در ایران بجای جن خانگی از جن سیاه استفاده میکنند ت.ن) که سامیار نام داشت در را به صدا در اورد.

ارش: «بیا داخل.»

سامیار:«ارباب ارش ارباب بزرگ گفتند صدا تون کنم تا برای صبحانه به تالار اصلی برید.»

_ «نمیشه نرم؟»

_«ارباب بزرگ ناراحت میشن»

_«باشه باشه میرم »

ارش به راه افتاد کمتر پیش میامد او بیرون از اتاقش و در جمع خانواده غذا بخورد ارش ‌پسری درون گرا و نترس بود و همینطور بسیار باهوش و همینطور خیلی سخت کوش وفا دار بود .

به کودکیش فکر میکرد زمانی که در چاهی عمیق افتاده بود اما جادوی درونیش اورا به بیرون از چاه تلپورت کرده بود و پدر اورا تنبیه کرده بود ؛از ان موقع دوست نداشت با پدرش مکالمه جدی داشته باشد.

سر انجام به در ورودی تالار رسید در زد صدای کلفت و رسایی که اقتدار صاحبش را گواهی میکرد گفت:

«منتظرت بودم بیا داخل.»

در را باز کرد و به داخل رفت اما تا در را بست چشمهایش از تعجب دو برابر شد خبری از میز تجملاتی که همیشه در تالار بود دیگر آنجا نبود وهمین طور جای خالی برادران و مادرش هم احساس میشد واز همه عجیب تر میز دونفره که در یک طرف ان پادشاه سورنا نشسته بود!😳

پادشاه سورنا :«بنشین پسرم»

ارش : «منون پدر »

و آرام بر روی صندلی نشست .
با تکان کوچک دست پادشاه که گویی پیر مردی هفتاد ساله بود صبحانه خوشمزه ای ظاهر شد .

ارش یازده ساله با صدایی پرسشگونه گفت:
«پدر دلیلی داشته که من رو به تنهایی فرا خوندید؟»

پادشاه:«همیشه باهوش بله پسرم میخام امروز یک پیشگویی رو برات تعریف کنم یک پیشگویی در باره تو»

ارش احساس کرد انقدر چشمهایش گشاد شده که الان کور میشود.

پادشاه سورنا ادامه داد :«پسرم ۲۰۰۰ سال پیش جد تو یک پیشگویی کرد در مورد فرزندی از نسل خودش که برای فرا گیری جادو به زادگاه او یعنی جدت میره
او گفت بعد از ودر اونجا با دشمنی دیرینه از نسل دشمن خونی ما که تا همین امروز نفهمیدیم از کدوم نسل هستن روبرو میشه اون رو میکشه اما نفرینی روی اون گذاشته میشه که تا ابد نخواهد مرد و جاودانه میشه‌.»

پادشاه مکثی کرد و با دیدن چهره بشدت متعجب فرزندش کرد و ادامه داد:
«میدونی سرزمین جد من و تو انگلستانه پسرم .»

ارش گفت« یعنی ما اصالتا ایرانی نیستیم ؟»

_«میدونی جد ما ۲۰۲۰سال پیش عاشق زنی از سرزمین ایران شد و به اینجا اومد و برای دختر پادشاه جنگید از اون روز ما پادشاهان این سرزمینیم بگذریم
دیشب یک جغد به دست من رسید که میگفت نام تو در مدرسه ای در انگلستان بنام هاگوارتز قبل از بدنیا امدنت ثبت شده این یه طلسمه تا کسانی که شایسته هاگوارتز هستند رو صدا میزنه پسرم تو باید به اون مدرسه بری و ارامش رو به جهان بیاری سعی کن بهترین هارو بیاموزی.»

پادشاه شروع به خوردن صبحانه کرد و کودک را در بهت خود رها کرد.

پرش زمانی حال هاگوارتز سرسرای اصلی

پروفسور لانگ باتم صدا زد : « ارش مسعودی »

ارش اخرین نفر از لیست شاهد بود که هرکس کلاهی عظیم را روی سرش میگذاشت و به گروهی از دانش اموزان میپیوست ام اصلا استرس نداشت انگار میدانست چه میشود انگار صدها سال در ان مکان بود به سمت کلاه رفت کلاه را روی سرش گذاشت کلاه روی سرش داد زد:

« او خدای من»
و با صدایی ارام ادامه داد:
«سرورم خوش امدید نواده مرلین کبیر اینجاست و من از این بی خبر بودم من رو ببخشید ارباب.»

ارش واقعا تعجب کرده بود او مرلین را میشناخت میدانست او مثل یک افسانه بود ولی نواده این غیرممکن بود.

کلاه گفت:« سرورم باور کنید راست میگم شما شما نواده سازنده این قلعه هستید شما نباید در این چهار گروه باشید.»
ناگهان کلاه داد زد:
«کینگ شافل»

و ناگهان در تمام پرچم های هاگوارتز تغیری رخ داد در مرکز ارم هاگوارتز اژدهای سه سر قرمز رنگ دیده میشد ارم کینگ شافل.

پرفسور مک گوناگال از روی صندلی مدیر پرید و به همه گفت :« تعظیم کنید»


تصویر شماره ۵

به کارگاه داستان‌نویسی خوش برگشتی.
ایده‌ای که داشتی ایده‌ی خوبی بود. دست اول نبود، ولی خلاقیت زیادی می‌شد توش جا داد. ولی متاسفانه روی خاص بودن آرش یکمی بیش از حد مانور دادی و باعث شد چارچوبای دنیای جادو رو بشکنی. برای بنیان‌گذارای هاگوارتز هلگا، روونا، سالازار و گودریک بوده‌ان و این یه فکته. فکت‌های کتاب رو نمی‌شه تغییر داد. یا کلاه گروهبندی کسی رو "سرورم" صدا نمی‌کنه. این قالب رو می‌شکنه. مثل این می‌مونه لرد ولدمورت یکی رو "عزیزم" خطاب کنه. توی قالب شخصیتش نمی‌گُنجه.

با تمام این توضیحات، ازت می‌خوام باز هم تلاش کنی. چارچوبا رو رعایت کنی و با یه پست دیگه برگردی.
تایید نشد.


ویرایش شده توسط amindehqan در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۱:۰۲:۱۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ۱۰:۴۷:۴۰







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.