فیلوسو(مدرسهی جادوگری آلدنوود) و هاگوارتز همچنان پابرجایند؛ اما دیگر نه نشانی از معلمان قدیمیام است و نه اثری از همکلاسیهایم.
خانهی قدیمیام همچنان در محلهی چونگ هاست؛ اما پدرم دیگر آن جا نیست و برادرم هم دیگر جوان نیست.
دانشکدهام تعطیل نشده؛ اما نه من دیگر نوشکفتهام و نه بانیان تعلق خاطرم آن جا هستند.
با این اوصاف، شاید نتوانم از یادآوری خوردن قهوه پشت پنجرهی کافه کتاب محبوبم دل برگیرم؛ لیکن میتوانم یه جای غوطهور شدن در خاطرات، ببینم آسمان اکنون برایم چه دارد.
پسردایی محترمم، جناب یوما ایکیوچی! امیدوارم نامهای که برایم نوشتید، به این معنا باشد که مرا بابت اتفاقات شب عروسی بخشیدهاید؛ هرچند از اشارههایتان به آن هویداست که فراموشش نکردهاید.
پیش از جواب دادن به دو پرسشتان، باید از شما عذرخواهی کنم. همانگونه که نوشتید، حماقت کردم که کوشیدم متلکگوییهای توبیاس را با اشارهی چشم و ابرو مهار کنم و باید قاطعتر در مقابلش ظاهر میشدم. آن زمان، شوهرم را به درستی نمیشناختم و گمان میبردم متوجه اشارتهای غیرمستقیم میشود؛ لیکن در این دو ماه زندگی مشترک، دریافتم که او از کسانیست که باید مستقیم به آنها گفت سکوت کنند؛ زیرا به چشم و ابرو التفاتی ندارند.
و اما دو پرسشتان. نخست، پرسیده بودید که زندگی با توبیاس اسنیپ چهگونه پیش میرود. راستش را بخواهید؛ او خیرخواه است؛ لیکن خیرخواه جاهل. هنگامی که به خاطر سر کار رفتن، کتاب خواندن یا نقاشی کشیدنم سرم عربده میکشد، در دیدهاش نگاه پدری را میبینم که مجبور شده برای خیر و صلاح فرزندی سرکش، تنبیهش کند و خودش هم بدان راضی نیست.
میدانم توبیاس خیر مرا میخواهد؛ لیکن آن خیری را که از نظر خودش صلاح است. چنان افکارش را دور خود تنیده که نمیتواند بیرون از آن را ببیند و گمان میبرد صلاح منی که ساز و کار ذهنم به نحوی دیگر است هم با خودش فرقی ندارد.
دوم، پرسیده بودید به سرنوشت اعتقاد دارم یا نه. میدانم عقیدهتان دربارهی غیببینها چیست؛ برای همین از آنها صرف نظر میکنم و فقط به شما اطمینان خاطر میدهم که حتی در بنبست اسپینر هم به سراغ آنها نمیروم.
یادم است زمانی گفته بودید:«آدم برای این که بفهمد تشنه است یا نه؛ به ادارهی آب مراجعه میکند؟» فکر کنم همین جمله، تمام حرف مرا خلاصه کند؛ آدمی باید نقدیرش را خود دریابد.
من نمیتوانم کسانی را که گوشهای مینشینند و میگویند:«سرنوشت ما چنین است!» تحمل کنم. من طرفدار تقدیری زندهتر و مبارزترم.
پرسش دیگری نیز از شما داشتم که به پرسش دوم خودتان مرتبط است؛ آن هم این که به نظر شما، مورداعتمادترین راه یافتن مسیر سرنوشت واقعی چیست؟ زیاد یاوهسرایی نمیکنم؛ میدانم نامه تا همین جا هم بیش از حد طولانی شده.
بانو داریا! میگویند سالها پیش، در گوشهای از بلاد شرق، مردی میزیست که برای رسیدن به وصال محبوب، کوهی را قطعهقطعه کند و در نهایت، نتوانست از جام وصال سیراب شود.
وقتی میپرسیدند:《دل ز مهرش کی کنی پاک؟》میگفت:《آن گه که باشم خفته در خاک.》وقتی نصیحت میکردند:《آسوده شو، کاین کار خام است.》جواب میداد:《آسودگی بر من حرام است.》
بانوی محترم، پسرخواندهی من که اکنون در آستانهی مرگ است؛ همچو همین مرد، همچو فرهاد کوهکن، در تب وصال شما میسوخت. برایتان نمینویسم که دل از کاپیتان ویلکز برگیرید و به سوی والتر افکنید؛ لیکن بانو! شاید این نامه، پسرکم را در دیدهی شما تبرئه کند.
میگویید او رئیس گروه اژدهای سرخ بود؛ گروهی که به دیدگاههای تندروانه و بیرحمی با اعیان مشهورند؟ گروهی که دست کمی از یاکوزاهای ژاپن ندارند؟
بانو، پیش از نوشتن، بگذارید از شما سوالی بپرسم:《اگر کودکی به یگانهآغوشی پناه ببرد که زنده ماندن را نوید میدهد، گنهکار است؟》او تنها راه زنده ماندن را در گروه اژدهای سرخ میدید؛ زیرا هیچ نجیبزادهای یک کودک باک فراری را نمیپذیرفت و موارد دیگر، گروههای خلافکار غیرقانونی بودند. اژدهای سرخ دستکم از سوی امپراتور جوزف دوم اجازهی فعالیت داشتند.
بلی، او در خیابان نشان خانوادگی را از گیسوی شما برید؛ لیکن مقصودش این نبود که آبروی شما را بریزد. نمیخواست شما را تحقیر کند یا نجابتتان را خدشهدار. او میخواست از شما محافظت کند. دار و دستهی رز سفید، قاتلین والدین شما، داشتند دنبال اصل و نسبتان میگشتند. والتر میخواست کاری کند که نتوانند شما را از نشان گیسویتان بشناسند؛ یا دست کم، عالیجناب ویلیام جونز، پدربزرگتان خانهنشینتان کنند که دستشان به شما نرسد. بلی، شیوهای خشونتبار؛ اما نه بدخواهانه. بانوی من! زهری که به تنش نفوذ کرد؛ نه از سرکشی و خیانت، که از عشق به شما بود. او خودش را با رئیسش دشمن کرد تا از شما محافظت کند، شما که مورد حمله اعضای اژدهای سرخ قرار گرفته بودید. بانوی من! او زهری را که برای شما ریخته بودند سر کشید تا شما گزندی نبینید. او، مردی که شما نفرینش میکردید و امیدوار بودید به فلاکت بیفتد، بارها و بارها گروه اژدهای سرخ و دستهی رز سفید را از شما دور کرد. شما او را کاملا اهلی کردهاید؛ بانوی من. مطمئنم آنقدر باعاطفه هستید که این حقیقت را به خاطر بسپارید:《تا زندهای، نسبت به آن که اهلی کردهای مسئولی.》 با احترام، آیلین پرینس.
کاپیتان ویلکز محترم! استدعا میکنم این نامه را نه از طرف مادرخوانده و حامی والتر مارتین، بلکه از جانب زنی بخوانید که خودش از قصهی پر غصهی دلدادگی خبر دارد. این یادداشت کوچک را نه به عنوان قیم رقیبتان در وصال بانو داریا، بلکه به عنوان یک همنوع مینویسم.
بیست سال پیش، زمانی که جوان و سرشار از نشاط بودم، قلبم را به مردی دادم که در آن اوان، تمام روح و جانم بود. آن زمان، من هم چو شما از عشق سرمست بودم و خواستم این بود که میلم به وصال یار، هر لحظه فزون گردد. خاطرم هست که هر چه در گوشم میخواندند رهایش کن، به او بیمیل نمیشدم.میدانم دلداده را نمیتوان وادار به رها ساختن محبوب کرد.
با این حساب، من از شما نمیخواهم تمنای وصال زنی را رها سازید که قلبش را به شما داده و قلب شما هم ازآن اوست. این را نیز میدانم وصال شما و بانو داریا، نه تنها به زیان هیچ کدامتان نیست، بلکه به هر دویتان روح تازهای میبخشد. برایتان آرزوی سعادت دارم.
میدانم برایتان روشن شده که برخلاف آن چه در نامهی خبر ازدواجتان نوشته بودید، من هیچ نیتی برای بر هم زدن وصالتان یا قانع ساختنتان برای این که به نفع پسرخواندهی من عقبنشینی کنید، ندارم.
علاوه بر برطرف کردن سوءتفاهمی که برای شما پیش آمده، قصد داشتم از شما تشکر کنم. از این که همیشه مراقب پسرخواندهام بودید متشکرم، کاپیتان. از این که او را به عنوان یک انسان و نه در کسوت رئیس گروه اژدهای سرخ آلدنوود دیدید، بینهایت ممنونم. سپاسگزارم که زمانی که دیگران بیپرسش به باد کتکش میگرفتند، شما دلیل اعمالش را میپرسیدید.
گمان میبرم بیش از اندازه مهمل گفتهام. با آرزوی خوشبختی، آیلین پرینس.
یادم هست که آفتاب متفرعنانه زیباییاش را به رخ میکشید. نسیم خنک با شیطنت زلف سبز درختان را به هم میریخت و سیسی میخواند.
این زیباییها را بر چشم میکشیدم و رایحهی فرزندان لطیف و رنگارنگ زمین را میبوییدم. از بنبست اسپینر میگذشتم و نه به خانههای لاغر اندام مینگریستم و نه به چند مرد مستی که گاهی زینت آن کوچهی بنبست میشدند.
به انتهای کوچه و جوار رودخانهی باریک که رسیدم، بوی سوختن به مشامم برخورد کرد. با خود اندیشیدم که حتما شوهرم باز غذا را سوزانده یا طفل پنج سالهام، دوباره هوس کرده با ذرهبین کاغذکی را بسوزاند.
کلید را که چرخاندم؛ آتشی دیدم که شعلههایش چیزی را میبلعیدند. سرم گیج رفت. نزدیکتر که شدم؛ نام آشنای بلندیهای بادگیر را تشخیص دادم؛ همچنین نام جین ایر، اودیسه و باغ آلبالو. رنگم زمانی بیشتر پرید که در کنار کتابها، دفتر جلد زمردینی را تشخیص دادم که در آن متن و داستان مینوشتم.
تنم به رعشه افتاد؛ روحم نیز. بیاراده بر زبان راندم: - تو...توبیاس!
هیکل درشت همسرم را دیدم؛ با همان موهای سیاهی که نه در هم گوریده بودند و نه مرتب شانه شده.
چشمان عسلیاش را دیدم؛ نگاهی تهی داشت؛ شاید در عمق آن، میشد نگاه پدری را دید که مجبور شده دست به کاری بزند که نمیخواهد. - آیلین، کتابات آشغال بودن؛ میفهمی؟ مجبور بودم آت و آشغالای زندگیتو بسوزونم.
و زیرلب، گونهای که انگار نمیخواست من بشنوم، زمزمه کرد: - باید این شازده خانم رو درست کنم.
سرم گیج رفت و دنیا برایم سیاه شد. قطره اشکی از چشمم غلتید و به سوختن تنها دوستانم خیره شدم. خاطرات لحظاتی از ذهنم گذشتند که با ذوق و شوق با کتابها و نوشتههایم خلوت میکردم. جملاتی که نوشته بودم جلوی چشمانم میرقصیدند.
اکنون که به گذشته مینگرم؛ شاید همان جا بود که دیگر نتوانستم توبیاس را دوست داشته باشم...
من که اون موقع طفل صغیری بودم، مادر. ولی واقعا جین ایرم سوزوند؟ این یه جنایته! جنایت! شما غصهشو نخورین، لیاقت دوست داشته شدن رو هیچوقت نداشت... ارزش سفید شدن یک تار موی شما رو هم نداره.
باورم نمیشود که عاشق پرتوی خورشید، پشت یک پنجره مرد. باورم نمیشود که یک ذهن زیبا در سکوت مطلق خاموش شد و یک روح آزاد در اسارت یک تن ناتوان.
گویا رسم سرای پردود بر آن است که افراد خوشروان، افرادی که قلبشان از نژاد مهر است و دریاروحان، بیش از آن کسانی زجر بکشند که میخورند، میخوابند و به هیچ چیز جز شکم بیهنر پیچپیچ نمیاندیشند.
هنوز چهرهی نحیفش در خاطرم هست؛ آن چشمان آبی که پلک زدند و ناگاه به پنجره خیره شدند. یادم است نوعی بیماری روحی از تبار جادو بود که از رنج مداوم میآمد.
پدرش گمان میبرد با فریاد زدن این که نوشتن و شاعری را کنار بگذارد و فقط به کارهای وزارتی بپردازد، خیر و نیکی به او میبخشد. گمان میبرد با اصرار بر جذب وزارتخانه شدن و ترقی در آن، به جای کار کردن در نشریهای که در دوران دانشآموزی هم نوشتههای او را منتشر میکرد، پدر نمونه است.
او، آلبرت مترلینگ، همان کاری را کرد که پدرش میخواست یگانهپسرش انجام دهد؛ جذب وزارتخانه شد و پلههای ترقی را طی کرد؛ اما روحش روز به روز ژرفتر شکست؛ تا این که بالاخره مرگ نازنینش نیر خلاص را زد و او را به پوستهای بیجان مبدل ساخت؛ همان بیماری روحی که باعث میشد نه بخورد، نه بخوابد و نه سخن بگوید. در نهایت، آن روح آزاد در اسارت بیماری مرد.
دوشیزه داریا جونز عزیز! میخواست پرواز کند؛ اما آسمان چشم به راهش نبود. قلبش از نژاد عشق بود؛ اما تنهاترین مسافر شب هم به خلوتش پا نمیگذاشت.
باران که میبارید، خنجرش را کنار میگذاشت، رئیس گروه اژدهای سرخ بودن را کنار میگذاشت و پسربچهای میشد مشتاق لمس زیباییها.
حتما فهمیدهاید چه کسی را میگویم. همانی که شما در مقابل دیدهی همگان به او سیلی زدید و آرزو کردید بمیرد. همانی که گیسوان شما را برید تا از گروه رز سفید محافظتتان کند؛ اما شما این رفتار را حمل بر قدرنشناسی کردید.
دوشیزه خانم! من پریشانی شما را درک میکنم؛ اما باور کنید او نمیخواست آبرویتان را ببرد یا که تحقیرتان کند. دار و دستهی رز سفید دنبال شما بودند و او گمان میبرد با این کار، نمیگذارد دست کسانی به شما برسد که والدینتان با آن ها درگیر بودند.
من از او حمایت نمیکنم؛ فقط به خاطر این که جانم را نجات داده و من متقابلا این کار را برای او کردهام؛ بلکه در قامت مدافع ظاهر میشوم؛ چون او نیت بدی نداشته و لایق نیست اینگونه بیرحمانه با او برخورد شود.
به شوق دیار یار در بیابان قدم میزند؛از خار مغیلان غم نمیخورد و بیمی از سرزنش آفتاب تابان ندارد. مرا ببخشید؛ اما سزاوار نیست این بیرحمی، دوشیزه جونز.
درسته والتر نصفشبا با خنجرش حرف میزنه و آرامشو از خوابگاه گرفته اما آدم خوبیه. این داریا کجاست که برم عظمتو ازش بگیرم! با این اخلاق زشتش شرط میبندم جموکراته!
شاپرک پشت گرگ محو شده؛ ز خواست است، مگو سهو شده.. زبانت میکند زخمی، چون تیغ تاتاری... میبارد اما چشمت، خالص و جاری... نفرت میدهی و جانت دوستش دارد... میزنی فریاد و جانت رویایش دارد... شکوفه پشت تیغ محو شده... ز خواست است، مگو سهو شده... - این را نوشتم تا شاید دو پسر عزيزم دیگر خودشان را هیولا نپندارند.
اون موقع که مامانم فرستادش که هنوز قاتل نبـ... چی؟ من دارم از بارون دفاع میکنم؟ تو کاری کردی من از بارون دفاع کنم؟ نــــــــــفـــــــــس کــــــــــــش! :و ناگهان کل وسایل شروع به تکون خوردن میکنه:
والتر از من خواست یکی از یادداشتهایش را در کانال بگذارم. نخست شگفت بود؛ زیرا پسرم اصلا اهل نوشتن نیست؛ چه برسد به انتشار آن در فضایی چون جوتیوب. کسی چه میداند؛ شاید میخواهد نامهاش از رهگذر این کانال به دست دلبر سیمچهرهی سنگیندل برسد. بگذریم، بهتر است زیاد یاوهسرایی نکنم. محتوای یادداشت به این شرح است:
دوشیزه داریای عزیز! تمنای وصالم نیست، عشق من مگیر از من. به دردت خو گرفتم، نیستم در بند درمانت.
من از شعر و شاعری و این چیزها سر در نمیآورم. زندگیام طوری نبوده که بخواهم به محصولات ذهنی دیگران توجه کنم. این شعر را بانو آیلین مدام میخوانند و من هم آن را حفظ کردهام.
خودتان باهوشتر از آنید که نیاز باشد بنشینم شعر را برایتان معنی کنم؛ اما فقط برای خلاص کردن خودم که یک بیت از دیگری نمیتواند بیانگر احساسم باشد، میگویم که من امیدی به رسیدن ندارم؛ فقط مرا از نعمت عشق به خودتان محروم نکنید. به غم و اندوه عادت کردهام؛ دنبال درمان نیستم.
اگر بگویید هیچوقت به سراغتان نیایم، میپذیرم؛ اگر بگویید جان بدهم، میدهم؛ اما با شرمندگی میگویم که هرگز نخواهید دوستتان نداشته باشم؛ چون غیرممکن است.
میفرمایید چرا؟ خب، حتما میدانید زندگی من قبل از دیدن شما چه بود؛ یک فرد سرکش که فقط میخواهد زنده بماند؛ بی آن که زندگی کند. خودتان که میدانید هیچچیز در روحم نداشتم و اگز شما نمیآمدید، همان طور میماندم. رییس گروه اژدهای سرخ که حتی خودش هم نمی داند چه میخواهد. مردی که نه در قلبش جاییست و نه در قلب دیگران برایش مکانی.
چهگونه میخواهید انتظار داشته باشید حسی را که مرا از حیوانی کثیف به انسان مبدل کرد، فراموش کنم؟
باز هم میگویم، شما میتوانید به من بگویید بمیر؛ اما التماس میکنم نخواهید عشقتان را از یاد ببرم. شما نه تنها جسم من، بلکه روحم را هم نجات دادید.
آخی... الان بیشتر میتونم درک کنم آیلین چه تاثیر عمیقی بر والتر داشته و برعکس، آیلین چرا اونو مثل پسر خودش میدونه. اسفند دود کنیم بترکه چشم حسود و حسد. (هلنا همزمان دود رو به سمت اسنیپ فوت میکنه)
استلای عزیز! یادت میآید؟ بچه که بودیم، قبل از این که بیماری تو را در بر بگیرد، میرفتیم پشت درختان سرو حیاط، برایت کتاب میخواندم و تو سرت را روی زانویم میگذاشتی تا برایت قصه بگویم.
استلا، من سرکش بودم و فراموشکار؛ یادت هست؟ همیشه سرم در کتابها و نوشتههایم بود؛ مهمانیهای خانوادگی را با اکراه قبول میکردم؛ زیر بار رسوم معمول جادوگران و ساحرهها نمیرفتم و مهمتر از همه، از دیگران غافل بودم؛ اما تو اینگونه نمینمودی.
ریههایت درست کار نمیکردند؛ اما همیشه مراقب خانواده بودی. اهمیتی نمیدادی که کوچکتر و کمسنتری و بر طبق عادت روزگار، ما باید از تو محافظت کنیم؛ مراقب همهامان بودی؛ مراقب من و پدر و مادرمان.
یادت میآید؟ وقتی نفرین خونیام تشدید میشد، تو هر روز بازویم را میگرفتی و کمکم میکردی که به حیاط بروم و هوای تازه و بوی گلهای یاس و رز را به مشام بکشم. وقتی حالت بد میشد؛ بیش از این که به فکر بهبود خودت باشی، مراقب بودی که پدر و مادر احساس غم و اندوه نکنند.
تو همیشه مراقب من بودی؛ اما من برای تو چه کردم؟ حتی زمانی که از دنیا رفتی، من کنارت نبودم. دیر کردم؛ برخلاف تو که همیشه به موقع میرسیدی.
پیش از این که به آسمان بروی هم چندان خواهر مفیدی نبودم که اگر فایدهای داشتم؛ نمیگذاشتم قلدرهای هاگوارتز گلبرگهایت را آتش بزنند.
نمیدانم شایستگی دارم بگویم یا نه؛ اما غرورم را ببخش؛ از نالایقیام بگذر؛ پستیام را نادیده بگیر. من هم انسان بودم و خطاکار، خطایم را ببخش.
بلی! تایید میکنم که مواردی بسیار خاص و نادر وجود دارند. همچنین به این موضوع هم اشاره میکنم که کار من، باعث میشه که خوبیهای هرچیز بیشتر و برجستهتر به چشم بیان. چیزهایی که خیلی توی چشمن، به یه هنرمند نیاز دارن که اونا رو هنرمندانهتر و ظریفتر به چشم بکشه. کاری که شما به طور شایستهای در انجامش موفق ظاهر شدین!
قراره طی چند هفته «هری پاتر و سنگ جادو» رو مرحلهبهمرحله با هم بخونیم، درباره فصلها و شخصیتها حرف بزنیم، نظریه بسازیم، تفاوتهای کتاب و فیلم رو بررسی کنیم و سراغ برنامهها و فعالیتهای ویژه هم بریم.
دقیقا!
افرادی که لایک کردند