تصویر شماره 7 : هری و اسنیپ
عنوان: آن شب در قطار
در قطار هاگوارتز اکسپرس، هری در کوپهای نشسته بود که داشت با رون و هرمایون دربارهٔ تابستان صحبت میکرد. در میان صحبتها، هری ناخواسته موضوعی را مطرح کرد که نباید میکرد:
«میدونی رون؟ من توی گریمولد یه نامهٔ قدیمی پیدا کردم که به نظر میرسه از طرف مامانم به اسنیپ نوشته شده... قبل از اینکه با بابام ازدواج کنه. ظاهراً اونها قبل از اینکه اسنیپ تبدیل به یه... آدم کجخلق بشه، باهم دوست بودن!»
همین لحظه در کوپه باز شد و اسنیپ با چهرهای از خشم ارغوانی، پشت در ایستاد. عصبانیت او فقط به خاطر فاش شدن راز نبود؛ بلکه هری این راز را درست وقتی گفت که چندین دانشآموز دیگر از کوپههای مجاور سرک کشیده بودند و در حال گوش دادن بودند.
اسنیپ با صدای سردی گفت: «پاتر... بیا بیرون.»
هری که از شدت خندهٔ رون و نگاه هشداردهندهٔ هرمایون گیج شده بود، با احتیاط از جا بلند شد و به دنبال اسنیپ به راهرو رفت. اسنیپ با عصبانیت زمزمه کرد:
«اگر یک کلمهٔ دیگر دربارهٔ آن نامه به زبان بیاوری، آنقدر از اتاق پاداشها محروم میشوی که تا زمان بازنشستگیِ فیلیوس فلیتویک، هیچکدام را نخواهی دید! یک یادآوری کوچک: این اسم من است که روی آن نامه نوشته شده و این من هستم که تصمیم میگیرم چه چیزی راز بماند.»
او با دستی لرزان از عصبانیت، چوبدستیاش را بالا آورد و هری با وحشت فهمید که این بار جدی است. اما ناگهان... قطار با لرزشی شدید ترمز کرد و هر دو به دیوار پرتاب شدند و چوبدستی اسنیپ از دستش افتاد. هری که روی زمین افتاده بود، ناگهان متوجه چیزی عجیب پشت شیشهٔ پنجره شد... سایههای سیاهی که در مه صبحگاهی، آرام آرام به قطار نزدیک میشدند و هیچکدام شبیه دیوانهوار نبودند.هری نفسزنان از جا بلند شد و چوبدستی اسنیپ را برداشت. با نگاهی به بیرون، سایهی سیاهی را دید که با سرعت به سمت قطار میآمد. «استاد... اونجا یه چیزی هست...»
اسنیپ با نگاهی که میگفت «خودم دیدم احمق»، چوبدستی را از دست هری قاپید. در همان لحظه، سایه با صدایی مهیب به سقف قطار کوبید و باعث شد چراغهای کوپهها یکباره خاموش شوند.
اسنیپ زمزمه کرد«مرگخوار است. با من بمان، پاتر، و هر کاری که میگویم را انجام بده.»
هری که از این که اسنیپ برای اولین بار از او کمک خواسته بود، شوکه شده بود، با چوبدستیاش آماده شد. مرگخوار با شکستن شیشهی کوپهی مجاور، وارد قطار شد. اسنیپ با یک حرکت سریع، طلسم محافظی روی هری انداخت و فریاد زد: «اکنون، پاتر! طلسم انفجار!»
هری و اسنیپ هماهنگ، طلسمهایشان را به سمت مرگخوار پرتاب کردند. مبارزهی نفسگیری در راهروی تاریک قطار شکل گرفت. مرگخوار که غافلگیر شده بود، عقبنشینی کرد و از قطار به بیرون پرید. اسنیپ با همان سرعت، کوپه را مهر و موم کرد و با چوبدستیاش به هری اشاره کرد که بنشیند.
هری نفسنفس میزد. «متشکرم، استاد.»
اسنیپ با همان چهرهی کلاسیک و اخمآلود، رو به هری کرد و با لحنی که از عصبانیت میلرزید، گفت:
«امشب، پاتر، هیچ اتفاقی نیفتاد. تو چیزی ندیدی و من هیچکاری برایت نکردم. اگر یک کلمه از این ماجرا در مدرسه پچپچ شود، من خودم شخصاً تو را چنان مجازاتی میکنم که حسرت خوردن یک طلسم کشنده را بخوری. حالا برو تو کوپهات و تا رسیدن به هاگوارتز، یک کلمه حرف نزن!»
هری در حالی که به سختی خندهاش را نگه داشته بود و از این همه دوگانگی اسنیپ بهتزده شده بود، به سمت کوپهی خود بازگشت. وقتی در را بست، صدای رون را شنید که گفت: «پس چی شد؟ چرا اسنیپ اینقدر عصبانی به نظر میرسید؟»
هری با لبخندی رازآلود فقط گفت: «هیچی، رون. فقط یه ملاقات عادی با استاد.»
«پایان»
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

تصویر شماره ی ۱۹، کلاس پیشگویی:
کلاس پیشگویی. بخور، چایِ مانده و صداهایِ مرموز. استاد تریلانی با چشمهایِ گردشده گفت: «امروز با کریستال پیشگویی میکنیم. هرکس تصویری ببینه، بهم بگه.»
نوبتِ من که شد، توی کریستال نگاه کردم و هیچی ندیدم. ولی لبخند زدم و گفتم: «استاد، یه تصویر میبینم... شما رو که توی یه اتاقِ تاریک نشستید و یه نامه میخونید. نامهای با مهرِ سیاه. »
تریلانی رنگ پرید. همه فهمیدن که مهرِ سیاه یعنی وزارتِ جادو یا چیزِ بدتر.
من ادامه دادم: «توی نامه نوشته: «شما به زودی بازنشسته میشید.» ولی من میتونم این سرنوشت رو عوض کنم... اگه شما هم به من کمک کنید.»
تریلانی لرزید: «چه کمکی؟»
گفتم: «نمرهی پایانترم رو عالی بدید و به بقیه بگید که من استعدادِ خاصی توی پیشگویی دارم. در عوض، من به شما میگم که چطور از اون نامهی سیاه فرار کنید.»
تریلانی قبول کرد.
بعد از کلاس، بهش گفتم: «اون نامه رو پاره کنید و توی آتیش بیندازید. هیچوقت به وزارت جواب ندید. اونها فراموشش میکنن.»
تریلانی اینکار رو کرد و من نمرهی عالی گرفتم.
حالا همهی کلاس فکر میکنن که من یه پیشگویِ نابغهام، در حالی که من فقط از ترسِ تریلانی استفاده کردم تا به هدفم برسم.
-----
اگر به جزئیات بیشتری نیاز داره یا لازمه طولانی تر باشه بگید یه چیز دیگه بنویسم
---
همونطور که خودتم بهش اشاره کردی، انتظار داشتم داستانت جزئیات بیشتری داشته باشه. خصوصا بیان علت اعتماد ناگهانی یه استاد به جادوآموز که داره راستشو میگه و واقعا پیشگویی درستی کرده. با این حال نمیخوام اینجا متوقفت کنم، اما لطفا تو مراحل بعدی جزئیات بیشتری از داستانت ارائه بده.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
کلاس پیشگویی. بخور، چایِ مانده و صداهایِ مرموز. استاد تریلانی با چشمهایِ گردشده گفت: «امروز با کریستال پیشگویی میکنیم. هرکس تصویری ببینه، بهم بگه.»
نوبتِ من که شد، توی کریستال نگاه کردم و هیچی ندیدم. ولی لبخند زدم و گفتم: «استاد، یه تصویر میبینم... شما رو که توی یه اتاقِ تاریک نشستید و یه نامه میخونید. نامهای با مهرِ سیاه. »
تریلانی رنگ پرید. همه فهمیدن که مهرِ سیاه یعنی وزارتِ جادو یا چیزِ بدتر.
من ادامه دادم: «توی نامه نوشته: «شما به زودی بازنشسته میشید.» ولی من میتونم این سرنوشت رو عوض کنم... اگه شما هم به من کمک کنید.»
تریلانی لرزید: «چه کمکی؟»
گفتم: «نمرهی پایانترم رو عالی بدید و به بقیه بگید که من استعدادِ خاصی توی پیشگویی دارم. در عوض، من به شما میگم که چطور از اون نامهی سیاه فرار کنید.»
تریلانی قبول کرد.
بعد از کلاس، بهش گفتم: «اون نامه رو پاره کنید و توی آتیش بیندازید. هیچوقت به وزارت جواب ندید. اونها فراموشش میکنن.»
تریلانی اینکار رو کرد و من نمرهی عالی گرفتم.
حالا همهی کلاس فکر میکنن که من یه پیشگویِ نابغهام، در حالی که من فقط از ترسِ تریلانی استفاده کردم تا به هدفم برسم.
-----
اگر به جزئیات بیشتری نیاز داره یا لازمه طولانی تر باشه بگید یه چیز دیگه بنویسم
---
همونطور که خودتم بهش اشاره کردی، انتظار داشتم داستانت جزئیات بیشتری داشته باشه. خصوصا بیان علت اعتماد ناگهانی یه استاد به جادوآموز که داره راستشو میگه و واقعا پیشگویی درستی کرده. با این حال نمیخوام اینجا متوقفت کنم، اما لطفا تو مراحل بعدی جزئیات بیشتری از داستانت ارائه بده.

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/21 12:48:51
👈Drina👉
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی
تالار بزرگ هاگوارتز، پر از شمعهای شناور و سقفی که آسمان شب را در خودش منعکس میکرد.
دانشآموزان کلاس اول، با چشمانی گرد و دلهای لرزان، صف بسته بودند.
درانا مالفوی در میان آنها ایستاده بود. موهای بلوند کمرنگش را کمی به پشت گوشها هدایت کرده بود. ردای جادوییش، تازه و نو، بر شانههایش سنگینی میکرد.
چند قدم آنطرفتر، دراکو با همان غرور همیشگی، سینهاش را جلو داده بود. او و درانا، دوقلوهای همسان، در این لحظه به ندرت نگاهشان را به هم میدوختند.
تنها یک بار، وقتی نام دراکو بر زبان پروفسور مکگونگال جاری شد، درانا نفسش را حبس کرد.
کلاه هوشیار روی سر دراکو نشست، و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
«اسلیترین!»
میز اسلیترین با کفزدنهایی که عمدتاً از جانب دانشآموزان همخانوادهاش بود، از او استقبال کرد.
نوبت به درانا رسید.
مکگونگال نامش را خواند: «درانا مالفوی.»
درانا با قدمهایی مطمئن، به سمت چهارپایه رفت.
نگاهها به سویش چرخیدند؛ به دنبال شباهتی با دراکو، یا شاید تفاوتی پنهان.
کلاه هوشیار را روی سرش گذاشتند.
چند ثانیه سکوت... کلاه با لحنی آهسته، اما بهدور از تردید گفت:
«خب، بله... یک مالفوی، اما با داستانی متفاوت... تو جاهطلبی، تو خویشاوندی با اصیلزادگان را داری، اما یک راه... یک انتخاب... در انتظار توست.»
مکثی کوتاه...
«اسلیترین!»
دستزدنها بلند شد، اما این بار، درانا لبخندی نزند.
او به سمت میز اسلیترین رفت، جایی که دراکو، کرب و گویل جای باز کرده بودند.
وقتی کنار دراکو نشست، اولین حرفش را با لحنی سرد زد: «خوب، به نظرت این کلاه، درمورد "یک انتخاب"، چه میدانست؟»
دراکو تنها نگاهی به او انداخت، بیآنکه پاسخی بدهد.
---
مرسی و آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
تالار بزرگ هاگوارتز، پر از شمعهای شناور و سقفی که آسمان شب را در خودش منعکس میکرد.
دانشآموزان کلاس اول، با چشمانی گرد و دلهای لرزان، صف بسته بودند.
درانا مالفوی در میان آنها ایستاده بود. موهای بلوند کمرنگش را کمی به پشت گوشها هدایت کرده بود. ردای جادوییش، تازه و نو، بر شانههایش سنگینی میکرد.
چند قدم آنطرفتر، دراکو با همان غرور همیشگی، سینهاش را جلو داده بود. او و درانا، دوقلوهای همسان، در این لحظه به ندرت نگاهشان را به هم میدوختند.
تنها یک بار، وقتی نام دراکو بر زبان پروفسور مکگونگال جاری شد، درانا نفسش را حبس کرد.
کلاه هوشیار روی سر دراکو نشست، و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
«اسلیترین!»
میز اسلیترین با کفزدنهایی که عمدتاً از جانب دانشآموزان همخانوادهاش بود، از او استقبال کرد.
نوبت به درانا رسید.
مکگونگال نامش را خواند: «درانا مالفوی.»
درانا با قدمهایی مطمئن، به سمت چهارپایه رفت.
نگاهها به سویش چرخیدند؛ به دنبال شباهتی با دراکو، یا شاید تفاوتی پنهان.
کلاه هوشیار را روی سرش گذاشتند.
چند ثانیه سکوت... کلاه با لحنی آهسته، اما بهدور از تردید گفت:
«خب، بله... یک مالفوی، اما با داستانی متفاوت... تو جاهطلبی، تو خویشاوندی با اصیلزادگان را داری، اما یک راه... یک انتخاب... در انتظار توست.»
مکثی کوتاه...
«اسلیترین!»
دستزدنها بلند شد، اما این بار، درانا لبخندی نزند.
او به سمت میز اسلیترین رفت، جایی که دراکو، کرب و گویل جای باز کرده بودند.
وقتی کنار دراکو نشست، اولین حرفش را با لحنی سرد زد: «خوب، به نظرت این کلاه، درمورد "یک انتخاب"، چه میدانست؟»
دراکو تنها نگاهی به او انداخت، بیآنکه پاسخی بدهد.
---
مرسی و آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/20 0:06:40
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی
اسمم را صدا زدند. با استرس روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاه گروه بندی را روی سر من گذاشت. کلاه گفت:«چه جالب! خاندان اسلیترین ولی دختر در آرزوی گریفیندوری. بزار با منطق پیش بریم. تو در گریفیندور پودر میشی. گریفیندور جای تو نیست. تو یک اسلیترین هستی!»
و بعد به صدای بلند گفت:«اسلیترین!»
اسلیترینی ها برایم دست زدند. کمی ناراحت بودم ولی نباید این ناراحتی را در چهره ام نشان میدادم. پس پوزخندی زدم و ری صندلی پشت میز نشستم. دختری با غرور زیاد رو به روی من نشسته بود. لبخندی زدم و گفتم:«سلام. من درانا ملفوی هستم.»
«آره میشناسمت.»
بعد اسم برادرم، دراکو را صدا زدند. او هم گروه بندی شد و توی اسلیترین افتاد. آمد و پیشم نشست و گفت:«خب خب. دیگه نبینم از گریفیندور حرف بزنی. وگرنه به پدر میگم.»
سری تکان دادم و گفتم:«باشه.»
بعد از شام به سالن اسلیترین رفتیم. با همان دختری که رو به روی من نشسته بود هم اتاقی شدم. فهمیدم اسمش پانسی پارکینسون هست.
شب خوابیدیم و فردا صبح تحصیل در هاگوارتز را شروع کردیم.
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.
فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
اسمم را صدا زدند. با استرس روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاه گروه بندی را روی سر من گذاشت. کلاه گفت:«چه جالب! خاندان اسلیترین ولی دختر در آرزوی گریفیندوری. بزار با منطق پیش بریم. تو در گریفیندور پودر میشی. گریفیندور جای تو نیست. تو یک اسلیترین هستی!»
و بعد به صدای بلند گفت:«اسلیترین!»
اسلیترینی ها برایم دست زدند. کمی ناراحت بودم ولی نباید این ناراحتی را در چهره ام نشان میدادم. پس پوزخندی زدم و ری صندلی پشت میز نشستم. دختری با غرور زیاد رو به روی من نشسته بود. لبخندی زدم و گفتم:«سلام. من درانا ملفوی هستم.»
«آره میشناسمت.»
بعد اسم برادرم، دراکو را صدا زدند. او هم گروه بندی شد و توی اسلیترین افتاد. آمد و پیشم نشست و گفت:«خب خب. دیگه نبینم از گریفیندور حرف بزنی. وگرنه به پدر میگم.»
سری تکان دادم و گفتم:«باشه.»
بعد از شام به سالن اسلیترین رفتیم. با همان دختری که رو به روی من نشسته بود هم اتاقی شدم. فهمیدم اسمش پانسی پارکینسون هست.
شب خوابیدیم و فردا صبح تحصیل در هاگوارتز را شروع کردیم.
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 11:31:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/18
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: شنبه 20 تیر 1405 17:33
از: اوساکا
پستها:
1

تصویر ۳
میگن آینه انفاق انگیز آرزوهات رو نشونت میده... ولی هیچکس نمیگه دیدن آرزویی که هیچوقت قرار نیست بهش برسی، چقدر درد داره. هر بار که به این آینه نگاه میکنم، قلبم گول میخوره. برای چند ثانیه باورم میشه که لیلی هنوز زنده است... که هنوز میتونه بخنده، دستش رو دورم حلقه کنه و همهچیز مثل قبل باشه. قلبی که مال من الان کنارم باسخ ولی بعد یادم میاد... اون شب لعنتی. شبی که بدنش روی زمین افتاده بود؛ سرد... بیحرکت... انگار تمام گرمای دنیا همراهش رفته بود. هنوزم وقتی چشمام رو میبندم، اون تصویر از ذهنم پاک نمیشه. و بین اون همه سکوت... فقط صدای گریهی یه نوزاد و انعکاس بی صدای فریاد عاجزانه خودم برای اثبات بی گناهی لیلی. هری. تنها چیزی که از اون شب وحشتناک باقی مونده بود. گاهی دلم میخواد دستم رو از آینه رد کنم و فقط یک بار دیگه بغلش کنم. فقط یک بار. بدون اینکه بترسم دوباره از دستش بدم. ولی آینه بیرحمه... میذاره ببینیش، اما هیچوقت نمیذاره لمسش کنی. شاید برای همینه که بعضی از عشقها هیچوقت تموم نمیشن. چون هیچوقت فرصت خداحافظی پیدا نکردن. و بعضی حسرتها... تا آخر عمر، درست مثل ترکهای روی این آینه، توی قلب آدم میمونن.تنها دلخوشیم داشتن هری کنارمه که بتونم از چشماش، چشمای لیلی رو ببینم..
---
راستش توی شرایطی که پستِ داستان نویسی خیلی کوتاه باشه، اصولا تایید نمیشن. اما پستت انقدر قشنگ بود و جمله بندی هات به قدری بی نقص بودن که نمیتونم تاییدش نکنم! بنابراین امیدوارم توی آینده برامون طولانی تر و قشنگ تر هم بنویسی.. پست های بقیه رو هم میتونی بخونی تا ایده بگیری
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
میگن آینه انفاق انگیز آرزوهات رو نشونت میده... ولی هیچکس نمیگه دیدن آرزویی که هیچوقت قرار نیست بهش برسی، چقدر درد داره. هر بار که به این آینه نگاه میکنم، قلبم گول میخوره. برای چند ثانیه باورم میشه که لیلی هنوز زنده است... که هنوز میتونه بخنده، دستش رو دورم حلقه کنه و همهچیز مثل قبل باشه. قلبی که مال من الان کنارم باسخ ولی بعد یادم میاد... اون شب لعنتی. شبی که بدنش روی زمین افتاده بود؛ سرد... بیحرکت... انگار تمام گرمای دنیا همراهش رفته بود. هنوزم وقتی چشمام رو میبندم، اون تصویر از ذهنم پاک نمیشه. و بین اون همه سکوت... فقط صدای گریهی یه نوزاد و انعکاس بی صدای فریاد عاجزانه خودم برای اثبات بی گناهی لیلی. هری. تنها چیزی که از اون شب وحشتناک باقی مونده بود. گاهی دلم میخواد دستم رو از آینه رد کنم و فقط یک بار دیگه بغلش کنم. فقط یک بار. بدون اینکه بترسم دوباره از دستش بدم. ولی آینه بیرحمه... میذاره ببینیش، اما هیچوقت نمیذاره لمسش کنی. شاید برای همینه که بعضی از عشقها هیچوقت تموم نمیشن. چون هیچوقت فرصت خداحافظی پیدا نکردن. و بعضی حسرتها... تا آخر عمر، درست مثل ترکهای روی این آینه، توی قلب آدم میمونن.تنها دلخوشیم داشتن هری کنارمه که بتونم از چشماش، چشمای لیلی رو ببینم..
---
راستش توی شرایطی که پستِ داستان نویسی خیلی کوتاه باشه، اصولا تایید نمیشن. اما پستت انقدر قشنگ بود و جمله بندی هات به قدری بی نقص بودن که نمیتونم تاییدش نکنم! بنابراین امیدوارم توی آینده برامون طولانی تر و قشنگ تر هم بنویسی.. پست های بقیه رو هم میتونی بخونی تا ایده بگیری

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Alisoltan در 1405/4/18 21:14:02
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 0:41:23
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 0:41:23
جزئیات کاربر

تصویر شماره 19 : کلاس پیشگویی
وقتی از پلههای مارپیچ برج بالا رفتم و وارد کلاس پیشگویی شدم، برای لحظهای احساس کردم از دنیای همیشگی هاگوارتز جدا شدهام. پردههای ضخیم، نور روز را کاملاً پشت خود پنهان کرده بودند و تنها روشنایی کلاس از شعلهی شمعهایی بود که روی میزهای گرد میسوختند. کنار هر شمع، گویی بلورین با درخششی بنفش قرار داشت و دود سرخرنگی که از گیاهان خشک روی میز استاد تریلانی بلند میشد، آرامآرام در فضای کلاس میپیچید. صدای بارانی که به شیشههای پنجره میخورد، در کنار خشخش آتش شومینه، فضایی آرام اما مرموز ساخته بود.
همیشه دربارهی پیشگویی کنجکاو بودم، اما هیچوقت از آن دسته آدمهایی نبودم که هر حرفی را بدون فکر باور کنند. با خودم گفتم شاید امروز هم چیزی جز چند نماد مبهم نبینم، اما تصمیم گرفتم تا پایان کلاس قضاوت نکنم.
استاد تریلانی با لبخندی آرام گفت: «باران ذهن را آرام میکند و دود، آنچه را در اعماق آن پنهان شده آشکار میسازد. اگر عجله کنید، دود فقط دود خواهد بود.»
همهی دانشآموزها در سکوت به شعلهی شمعهایشان خیره شدند. بعضیها با هیجان دربارهی شکلهایی که میدیدند پچپچ میکردند، اما من هنوز چیزی جز دودهای درهم و خطوط خاکستری نمیدیدم. لحظهای چشمهایم را بستم، فقط به صدای باران گوش دادم و دوباره به دود خیره شدم.
این بار، دود آرامآرام تغییر شکل داد.
ابتدا شبیه مه بود، اما چند ثانیه بعد تصویری از کلیدی نقرهای را دیدم که روبهروی دری قدیمی معلق مانده بود؛ دری که هیچوقت آن را در هاگوارتز ندیده بودم. تصویر فقط چند لحظه دوام آورد و بعد دوباره همهچیز در دود محو شد.
با خودم فکر کردم شاید فقط خیال کرده باشم.
در همان لحظه استاد تریلانی کنار میزم ایستاد. نگاهی کوتاه به دود انداخت، لبخند کمرنگی زد و گفت: «همهی پیشگوییها آینده را نشان نمیدهند؛ بعضی فقط راه رسیدن به آن را نشان میدهند.»
بعد، بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد، آرام از کنارم گذشت.
وقتی کلاس تمام شد، باران هنوز روی پنجرههای هاگوارتز میبارید. از پلههای برج پایین میآمدم و مدام به آن کلید فکر میکردم. نمیدانستم قرار است کدام در را باز کند و شاید هیچوقت هم پاسخش را پیدا نکنم. اما آن روز فهمیدم همهی رازها قرار نیست همان لحظه آشکار شوند. بعضی از آنها فقط منتظرند تا در زمان مناسب، خودشان را به کسی نشان دهند که هنوز کنجکاویاش را از دست نداده است.
از آن روز به بعد، هنوز هم هر پیشگوییای را بیچونوچرا باور نمیکنم؛ اما دیگر هم با بیاعتنایی از کنارشان نمیگذرم. شاید بعضی رازها، درست مثل دود شمع، فقط برای چند ثانیه خودشان را نشان بدهند؛ و اگر با دقت نگاه نکنی، برای همیشه از دستشان بدهی.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
وقتی از پلههای مارپیچ برج بالا رفتم و وارد کلاس پیشگویی شدم، برای لحظهای احساس کردم از دنیای همیشگی هاگوارتز جدا شدهام. پردههای ضخیم، نور روز را کاملاً پشت خود پنهان کرده بودند و تنها روشنایی کلاس از شعلهی شمعهایی بود که روی میزهای گرد میسوختند. کنار هر شمع، گویی بلورین با درخششی بنفش قرار داشت و دود سرخرنگی که از گیاهان خشک روی میز استاد تریلانی بلند میشد، آرامآرام در فضای کلاس میپیچید. صدای بارانی که به شیشههای پنجره میخورد، در کنار خشخش آتش شومینه، فضایی آرام اما مرموز ساخته بود.
همیشه دربارهی پیشگویی کنجکاو بودم، اما هیچوقت از آن دسته آدمهایی نبودم که هر حرفی را بدون فکر باور کنند. با خودم گفتم شاید امروز هم چیزی جز چند نماد مبهم نبینم، اما تصمیم گرفتم تا پایان کلاس قضاوت نکنم.
استاد تریلانی با لبخندی آرام گفت: «باران ذهن را آرام میکند و دود، آنچه را در اعماق آن پنهان شده آشکار میسازد. اگر عجله کنید، دود فقط دود خواهد بود.»
همهی دانشآموزها در سکوت به شعلهی شمعهایشان خیره شدند. بعضیها با هیجان دربارهی شکلهایی که میدیدند پچپچ میکردند، اما من هنوز چیزی جز دودهای درهم و خطوط خاکستری نمیدیدم. لحظهای چشمهایم را بستم، فقط به صدای باران گوش دادم و دوباره به دود خیره شدم.
این بار، دود آرامآرام تغییر شکل داد.
ابتدا شبیه مه بود، اما چند ثانیه بعد تصویری از کلیدی نقرهای را دیدم که روبهروی دری قدیمی معلق مانده بود؛ دری که هیچوقت آن را در هاگوارتز ندیده بودم. تصویر فقط چند لحظه دوام آورد و بعد دوباره همهچیز در دود محو شد.
با خودم فکر کردم شاید فقط خیال کرده باشم.
در همان لحظه استاد تریلانی کنار میزم ایستاد. نگاهی کوتاه به دود انداخت، لبخند کمرنگی زد و گفت: «همهی پیشگوییها آینده را نشان نمیدهند؛ بعضی فقط راه رسیدن به آن را نشان میدهند.»
بعد، بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد، آرام از کنارم گذشت.
وقتی کلاس تمام شد، باران هنوز روی پنجرههای هاگوارتز میبارید. از پلههای برج پایین میآمدم و مدام به آن کلید فکر میکردم. نمیدانستم قرار است کدام در را باز کند و شاید هیچوقت هم پاسخش را پیدا نکنم. اما آن روز فهمیدم همهی رازها قرار نیست همان لحظه آشکار شوند. بعضی از آنها فقط منتظرند تا در زمان مناسب، خودشان را به کسی نشان دهند که هنوز کنجکاویاش را از دست نداده است.
از آن روز به بعد، هنوز هم هر پیشگوییای را بیچونوچرا باور نمیکنم؛ اما دیگر هم با بیاعتنایی از کنارشان نمیگذرم. شاید بعضی رازها، درست مثل دود شمع، فقط برای چند ثانیه خودشان را نشان بدهند؛ و اگر با دقت نگاه نکنی، برای همیشه از دستشان بدهی.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/16 14:50:49
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/09/09
تولد نقش: 1398/06/08
آخرین ورود: جمعه 12 تیر 1405 17:53
از: جنگل تاریک
پستها:
22

تصویر ۱۸
شبِ مهتابی، ساعت از نیمهشب گذشته بود. هری، ران و هرماینی در حالی که شنلهای نامرئیشان را محکم دور خود پیچیده بودند، از دروازهی هاگوارتز بیرون زدند. مقصدشان نه هاگزمید، که مرزهای جنگل ممنوعه بود.
«فکر میکنی دامبلدور درست گفته باشد؟» ران با لرز پرسید و دستش را روی چوبدستیاش گذاشت. «اگه اون تکشاخ واقعاً اینجا باشه، یعنی...»
«یعنی درِ اتاق نیازها دوباره باز شده،» هرماینی با قاطعیت جواب داد. «فقط یک تکشاخ با جادوی کهن میتواند طلسمِ محافظِ ورودی را بشکند.»
آنها وارد جنگل شدند. درختان کاج و بلوطِ غولپیکر مثل دیوارهای زنده از هر سو قد علم کرده بودند و مهِ غلیظِ آبیرنگ، نفس را در سینهشان حبس میکرد. ردپاهای درخشانِ نقرهای روی برگهای خیس افتاده بود. هری با قدمهای آرام جلو رفت.
ناگهان، از میانِ مه، یک سایهی سفید نمایان شد. تکشاخی با یالی که مثل ستارههای صبح میدرخشید، بیصدا در حال چریدن بود. هرماینی با هیجان چوبدستی را بالا برد تا رد جادوییاش را ثبت کند.
اما ناگهان، فریادِ زاغی بلند شد. سه کلاغِ سیاه روی شاخههای بالای سرشان پریدند و چشمهای تیزشان خیره به تکشاخ بود. «هشدار!» ران زیر لب گفت.
در همان لحظه، سایهای بزرگ با ردایی کهنه از پشت یک تنهی ضخیم بیرون جست. ولدمورت! نه، دیو گیره وارونهای بود که مثل یک درختِ تیره جان گرفته بود. تکشاخ با وحشت سرش را بلند کرد و آمادهی فرار شد.
«نخیر!» هری جیغ زد و چوبدستی را بالا برد: «لوموس ماکسیم!» نورِ سفیدِ چوبدستی تمامِ جنگل را روشن کرد.
تکشاخ برای یک لحظه به نور خیره شد و آنگاه ناگهان به هوا پرید. درست وقتی دیو گیر میخواست تاکهایش را دورِ آن بپیچد، تکشاخ مانند یک روحِ سپید، درونِ درختِ پیرِ بلوط محو شد و از میانِ تنهیِ درخت عبور کرد. آنجا ورودیِ مخفیِ اتاقِ نیازها بود!
ران نفسِ راحتی کشید. «حالا چطور برگردیم؟»
«ما مسیر را بلدیم،» هری با لبخندی گفت و جنگلِ مهآلودِ تاریک را پشت سر گذاشت. «چه کسی فکرش را میکرد که برای باز کردن درِ اتاق نیازها، فقط یک تکشاخِ سفید و چند کلاغِ بداخلاق کافی باشد؟»
---
خیلی خوب توصیف کردی!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
شبِ مهتابی، ساعت از نیمهشب گذشته بود. هری، ران و هرماینی در حالی که شنلهای نامرئیشان را محکم دور خود پیچیده بودند، از دروازهی هاگوارتز بیرون زدند. مقصدشان نه هاگزمید، که مرزهای جنگل ممنوعه بود.
«فکر میکنی دامبلدور درست گفته باشد؟» ران با لرز پرسید و دستش را روی چوبدستیاش گذاشت. «اگه اون تکشاخ واقعاً اینجا باشه، یعنی...»
«یعنی درِ اتاق نیازها دوباره باز شده،» هرماینی با قاطعیت جواب داد. «فقط یک تکشاخ با جادوی کهن میتواند طلسمِ محافظِ ورودی را بشکند.»
آنها وارد جنگل شدند. درختان کاج و بلوطِ غولپیکر مثل دیوارهای زنده از هر سو قد علم کرده بودند و مهِ غلیظِ آبیرنگ، نفس را در سینهشان حبس میکرد. ردپاهای درخشانِ نقرهای روی برگهای خیس افتاده بود. هری با قدمهای آرام جلو رفت.
ناگهان، از میانِ مه، یک سایهی سفید نمایان شد. تکشاخی با یالی که مثل ستارههای صبح میدرخشید، بیصدا در حال چریدن بود. هرماینی با هیجان چوبدستی را بالا برد تا رد جادوییاش را ثبت کند.
اما ناگهان، فریادِ زاغی بلند شد. سه کلاغِ سیاه روی شاخههای بالای سرشان پریدند و چشمهای تیزشان خیره به تکشاخ بود. «هشدار!» ران زیر لب گفت.
در همان لحظه، سایهای بزرگ با ردایی کهنه از پشت یک تنهی ضخیم بیرون جست. ولدمورت! نه، دیو گیره وارونهای بود که مثل یک درختِ تیره جان گرفته بود. تکشاخ با وحشت سرش را بلند کرد و آمادهی فرار شد.
«نخیر!» هری جیغ زد و چوبدستی را بالا برد: «لوموس ماکسیم!» نورِ سفیدِ چوبدستی تمامِ جنگل را روشن کرد.
تکشاخ برای یک لحظه به نور خیره شد و آنگاه ناگهان به هوا پرید. درست وقتی دیو گیر میخواست تاکهایش را دورِ آن بپیچد، تکشاخ مانند یک روحِ سپید، درونِ درختِ پیرِ بلوط محو شد و از میانِ تنهیِ درخت عبور کرد. آنجا ورودیِ مخفیِ اتاقِ نیازها بود!
ران نفسِ راحتی کشید. «حالا چطور برگردیم؟»
«ما مسیر را بلدیم،» هری با لبخندی گفت و جنگلِ مهآلودِ تاریک را پشت سر گذاشت. «چه کسی فکرش را میکرد که برای باز کردن درِ اتاق نیازها، فقط یک تکشاخِ سفید و چند کلاغِ بداخلاق کافی باشد؟»
---
خیلی خوب توصیف کردی!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/6 9:32:11
عمرا
تصویر شماره ی 21:
روزی روزگاری که بچه ها برای اینکه از از برنده شدن ولدمورت جلوگیری کنند همه داشتن مقاومت می کردند و با چوبدستی هاشون به آسمون می زدند تا ولدمورت را شکست دهند ولدمورت داشت داشت می برد ولی بچه ها همه می میان و می تونن که والدمورت رو شکست بدن
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.
فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
روزی روزگاری که بچه ها برای اینکه از از برنده شدن ولدمورت جلوگیری کنند همه داشتن مقاومت می کردند و با چوبدستی هاشون به آسمون می زدند تا ولدمورت را شکست دهند ولدمورت داشت داشت می برد ولی بچه ها همه می میان و می تونن که والدمورت رو شکست بدن
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/30 0:31:44
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/29
تولد نقش: 1405/03/30
آخرین ورود: جمعه 26 تیر 1405 20:29
از: عمت چه خبر؟
پستها:
7

تصویر روی میز پروفسور تریلانی ظرفی مشابه زیرسیگاری وجود داشت که داخلش یک دسته علف خشک قرار داده شده بود. این علف ها به آرامی میسوختند و دود غلیظ قرمز رنگی را در فضای کلاس ایجاد میکردند. به گفته تریلانی، این گیاهان رو از یک ماگل گرفته بود و خودش به تجربه فهمیده بود که استنشاق دود حاصل از سوختن این گیاهان بینشی خارق العاده به انسان ها میدهد، ولی حداقل تا الان جز تحریک مجاری تنفسی و سوزاندن چشم جادوآموزا اثر دیگه ای نداشت!
پرده ها کاملا جلوی نور را گرفته بودند و فضای کلاس تاریک بود. جادوآموزان به سختی میتونستن همدیگه رو ببینند. روی میز هر کدوم از جادوآموزا یک گوی پیشگویی بنفش رنگ بود و یک فنجان قهوه.
-بسیار خب، به کلاس پر رمز و راز و شگفتی پیشگویی خوش اومدید عزیزان من! جایی که آیندهای که همه بخاطر ناشناخته بودنش ازش ترس دارن رو میشه در ته یک فنجــــــان معمولی دید.
اینجا آیــــــنده رام و مطیع ماســــــــــــت و کوچکترین چیزی رو از چشمــــــــــــان تــــــــــــــــــــــــیز ما نمـــــــــیتونه پنــــــهان...
همینجور که احتمالا معلوم بود اون دود قرمز رنگ کار خودشو کرده بود. لحن تریلانی به تدریج کشدارتر میشد مردمک چشمای پروسفور تریلانی گشاد شده بود و پلک هایش تقریبا رو هم بودن. گردنش وزن سرشو تحمل نمیکرد و به یک سمت میل کرد.
و حالا اوضاع جادو آموزها!!
اون ها هم وضع بهتری نداشتند. یکی از آنها گوی پیشگویی روی میزش را سیب فرض کرده بود و محکم آن را به دندان گرفت! یکی از دخترها پرده کلاس را از جا کنده، دور خود پیچیده بود با این فرض که این لباس عروسش است و خرامان خرامان از کلاس خارج شد تا مرد رویاهایش را بیابد! یکی دیگر از جادوآموزان قهوه اش را که سطحش کف کرده بود، به روی گوی پیشگویی خالی کرد و با دقت و مسئولیت پذیری تمام ماساژ داد، چرا که فکر میگرد این گوی کلهی گرد خواهر سه سالهش است که او همیشه حمامش میداد و الان در وهم خود شامپو بر سر خواهرش ریخته بود!
---
چقد جالب بود که تصویر انتخابی رو بخشی از داستانت کردی.
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
پرده ها کاملا جلوی نور را گرفته بودند و فضای کلاس تاریک بود. جادوآموزان به سختی میتونستن همدیگه رو ببینند. روی میز هر کدوم از جادوآموزا یک گوی پیشگویی بنفش رنگ بود و یک فنجان قهوه.
-بسیار خب، به کلاس پر رمز و راز و شگفتی پیشگویی خوش اومدید عزیزان من! جایی که آیندهای که همه بخاطر ناشناخته بودنش ازش ترس دارن رو میشه در ته یک فنجــــــان معمولی دید.
اینجا آیــــــنده رام و مطیع ماســــــــــــت و کوچکترین چیزی رو از چشمــــــــــــان تــــــــــــــــــــــــیز ما نمـــــــــیتونه پنــــــهان...
همینجور که احتمالا معلوم بود اون دود قرمز رنگ کار خودشو کرده بود. لحن تریلانی به تدریج کشدارتر میشد مردمک چشمای پروسفور تریلانی گشاد شده بود و پلک هایش تقریبا رو هم بودن. گردنش وزن سرشو تحمل نمیکرد و به یک سمت میل کرد.
و حالا اوضاع جادو آموزها!!
اون ها هم وضع بهتری نداشتند. یکی از آنها گوی پیشگویی روی میزش را سیب فرض کرده بود و محکم آن را به دندان گرفت! یکی از دخترها پرده کلاس را از جا کنده، دور خود پیچیده بود با این فرض که این لباس عروسش است و خرامان خرامان از کلاس خارج شد تا مرد رویاهایش را بیابد! یکی دیگر از جادوآموزان قهوه اش را که سطحش کف کرده بود، به روی گوی پیشگویی خالی کرد و با دقت و مسئولیت پذیری تمام ماساژ داد، چرا که فکر میگرد این گوی کلهی گرد خواهر سه سالهش است که او همیشه حمامش میداد و الان در وهم خود شامپو بر سر خواهرش ریخته بود!
---
چقد جالب بود که تصویر انتخابی رو بخشی از داستانت کردی.

تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:33:49
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:44:04
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:45:53
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 19:50:34
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:44:04
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:45:53
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 19:50:34
جزئیات کاربر

تصویر شماره 16 :
در آن لحظه جیمز پاتر جوان در ایستگاه کینگز کراس و از سکوی نه و سه چهارم عبور میکند و جلویش قطار قرمز رنگ هاگوارتز نمایان می شود. او وارد قطار میشود و در یک کوپه خالی مینشیند . دقایقی بعد پسری هم سن و سال خودش وارد کوپه شد.
پسر جوان : سلام اسم من سیریوس هست .
جیمز : سلام من هم جیمز هستم جیمز پاتر .
سیریوس : تو هم مثلا من اصیل زاده ای ؟ یعنی پدر و مادرت جادوگرن ؟
جیمز : آره هردو
سیریوس : راستی دوست داری تو چه گروهی بی افتی ؟ من کل خانواده ام تو اسلیترین بودن ولی من زیاد از اسلترین خوشم نمیاد .
در آن لحظه بود که صدای سوت بلندی آمد و قطار حرکت کرد
جیمز : من خیلی گیریفیندور رو دوست دارم مخصوصا از رنگش قرمز و زرد آتشی
بعد در کوپه باز شد و پسره لاغر و صورتی باریک و با لباس هایی نه چندان خوب وارد کوپه شد
پسر لاغر : سلام میتوانم اینجا بشینم ؟
سیریوس : آره حتما .اسم من سیریوسه و این دوستم جیمز هست اسم تو چیه؟
جیمز : سلام
پسر لاغر مینشیند و بعد می گوید : من ریموس هستم ریموس لوپین ولی ریموس صدام کنید
جیمز : باشه ریموس راستی داشتیم الان درباره گروه ها حرف میزدیم تو دوست داری تو کدوم گروه بی افتی ؟
ریموس : زیاد برام فرقی نداره
در آن زمان باران شروع به باریدن می کند و قطره های باران به شیشه های قطار می خورد
بعد صدای در کوپه می آید و ریموس در را باز می کند و خانمی با چرخ خوراکی می آید و می گوید : کسی چیزی نمی خواد ؟
ریموس سری تکان می دهد و میگوید نه ممنون
و جیمز می گوید : لطفا سه تا آب کدوی تگری
بعد رو به ریموس و سیریوس می کند و چشمکی می زند و میگوید مهمون من
بعد هر سه با کلی خند و شوخی شروع می کنند به خوردن آب کدو ها را خوردند .بعد از حوصله شان سر رفت که یه دفعه سیریوس گفت : کی میاد شطرنج جادویی بازی کنیم ؟
جیمز : من میام تو چی ریموس تو هم میای ؟
ریموس : نمی دونم شاید حالا فعلا شما بازی کنید چون من زیاد قوی نیستم
بعد چند بازی سیریوس بود که بیشتر بازی ها را برده بود .
دقایقی بعد سیریوس گفت : فکر کنم نزدیک هاگوارتز هستیم بهتر رده هایمان را بپوشیم
جیمز و ریموس گفتند : آره
بعد از آن این سه نفر بهترین دوستان هم شدند .
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
در آن لحظه جیمز پاتر جوان در ایستگاه کینگز کراس و از سکوی نه و سه چهارم عبور میکند و جلویش قطار قرمز رنگ هاگوارتز نمایان می شود. او وارد قطار میشود و در یک کوپه خالی مینشیند . دقایقی بعد پسری هم سن و سال خودش وارد کوپه شد.
پسر جوان : سلام اسم من سیریوس هست .
جیمز : سلام من هم جیمز هستم جیمز پاتر .
سیریوس : تو هم مثلا من اصیل زاده ای ؟ یعنی پدر و مادرت جادوگرن ؟
جیمز : آره هردو
سیریوس : راستی دوست داری تو چه گروهی بی افتی ؟ من کل خانواده ام تو اسلیترین بودن ولی من زیاد از اسلترین خوشم نمیاد .
در آن لحظه بود که صدای سوت بلندی آمد و قطار حرکت کرد
جیمز : من خیلی گیریفیندور رو دوست دارم مخصوصا از رنگش قرمز و زرد آتشی
بعد در کوپه باز شد و پسره لاغر و صورتی باریک و با لباس هایی نه چندان خوب وارد کوپه شد
پسر لاغر : سلام میتوانم اینجا بشینم ؟
سیریوس : آره حتما .اسم من سیریوسه و این دوستم جیمز هست اسم تو چیه؟
جیمز : سلام
پسر لاغر مینشیند و بعد می گوید : من ریموس هستم ریموس لوپین ولی ریموس صدام کنید
جیمز : باشه ریموس راستی داشتیم الان درباره گروه ها حرف میزدیم تو دوست داری تو کدوم گروه بی افتی ؟
ریموس : زیاد برام فرقی نداره
در آن زمان باران شروع به باریدن می کند و قطره های باران به شیشه های قطار می خورد
بعد صدای در کوپه می آید و ریموس در را باز می کند و خانمی با چرخ خوراکی می آید و می گوید : کسی چیزی نمی خواد ؟
ریموس سری تکان می دهد و میگوید نه ممنون
و جیمز می گوید : لطفا سه تا آب کدوی تگری
بعد رو به ریموس و سیریوس می کند و چشمکی می زند و میگوید مهمون من
بعد هر سه با کلی خند و شوخی شروع می کنند به خوردن آب کدو ها را خوردند .بعد از حوصله شان سر رفت که یه دفعه سیریوس گفت : کی میاد شطرنج جادویی بازی کنیم ؟
جیمز : من میام تو چی ریموس تو هم میای ؟
ریموس : نمی دونم شاید حالا فعلا شما بازی کنید چون من زیاد قوی نیستم
بعد چند بازی سیریوس بود که بیشتر بازی ها را برده بود .
دقایقی بعد سیریوس گفت : فکر کنم نزدیک هاگوارتز هستیم بهتر رده هایمان را بپوشیم
جیمز و ریموس گفتند : آره
بعد از آن این سه نفر بهترین دوستان هم شدند .
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 15:05:39
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج