جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی

تالار بزرگ هاگوارتز، پر از شمع‌های شناور و سقفی که آسمان شب را در خودش منعکس می‌کرد.
دانش‌آموزان کلاس اول، با چشمانی گرد و دل‌های لرزان، صف بسته بودند.
درانا مالفوی در میان آن‌ها ایستاده بود. موهای بلوند کمرنگش را کمی به پشت گوش‌ها هدایت کرده بود. ردای جادوییش، تازه و نو، بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.
چند قدم آن‌طرف‌تر، دراکو با همان غرور همیشگی، سینه‌اش را جلو داده بود. او و درانا، دوقلوهای همسان، در این لحظه به ندرت نگاه‌شان را به هم می‌دوختند.
تنها یک بار، وقتی نام دراکو بر زبان پروفسور مک‌گونگال جاری شد، درانا نفس‌ش را حبس کرد.
کلاه هوشیار روی سر دراکو نشست، و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
«اسلیترین!»
میز اسلیترین با کف‌زدن‌هایی که عمدتاً از جانب دانش‌آموزان هم‌خانواده‌اش بود، از او استقبال کرد.
نوبت به درانا رسید.
مک‌گونگال نامش را خواند: «درانا مالفوی.»
درانا با قدم‌هایی مطمئن، به سمت چهارپایه رفت.
نگاه‌ها به سویش چرخیدند؛ به دنبال شباهتی با دراکو، یا شاید تفاوتی پنهان.
کلاه هوشیار را روی سرش گذاشتند.
چند ثانیه سکوت... کلاه با لحنی آهسته، اما به‌دور از تردید گفت:
«خب، بله... یک مالفوی، اما با داستانی متفاوت... تو جاه‌طلبی، تو خویشاوندی با اصیل‌زادگان را داری، اما یک راه... یک انتخاب... در انتظار توست.»
مکثی کوتاه...
«اسلیترین!»
دست‌زدن‌ها بلند شد، اما این بار، درانا لبخندی نزند.
او به سمت میز اسلیترین رفت، جایی که دراکو، کرب و گویل جای باز کرده بودند.
وقتی کنار دراکو نشست، اولین حرفش را با لحنی سرد زد: «خوب، به نظرت این کلاه، درمورد "یک انتخاب"، چه می‌دانست؟»
دراکو تنها نگاهی به او انداخت، بی‌آنکه پاسخی بدهد.


---
مرسی و آفرین!

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/20 0:06:40
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی

اسمم را صدا زدند. با استرس روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاه گروه بندی را روی سر من گذاشت. کلاه گفت:«چه جالب! خاندان اسلیترین ولی دختر در آرزوی گریفیندوری. بزار با منطق پیش بریم. تو در گریفیندور پودر میشی. گریفیندور جای تو نیست. تو یک اسلیترین هستی!»
و بعد به صدای بلند گفت:«اسلیترین!»
اسلیترینی ها برایم دست زدند. کمی ناراحت بودم ولی نباید این ناراحتی را در چهره ام نشان میدادم. پس پوزخندی زدم و ری صندلی پشت میز نشستم. دختری با غرور زیاد رو به روی من نشسته بود. لبخندی زدم و گفتم:«سلام. من درانا ملفوی هستم.»
«آره میشناسمت.»
بعد اسم برادرم، دراکو را صدا زدند. او هم گروه بندی شد و توی اسلیترین افتاد. آمد و پیشم نشست و گفت:«خب خب. دیگه نبینم از گریفیندور حرف بزنی. وگرنه به پدر میگم.»
سری تکان دادم و گفتم:«باشه.»
بعد از شام به سالن اسلیترین رفتیم. با همان دختری که رو به روی من نشسته بود هم اتاقی شدم. فهمیدم اسمش پانسی پارکینسون هست.
شب خوابیدیم و فردا صبح تحصیل در هاگوارتز را شروع کردیم.

---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت می‌شه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانی‌تر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ می‌ده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. می‌تونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 11:31:26
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۳
می‌گن آینه انفاق انگیز آرزوهات رو نشونت می‌ده... ولی هیچ‌کس نمی‌گه دیدن آرزویی که هیچ‌وقت قرار نیست بهش برسی، چقدر درد داره. هر بار که به این آینه نگاه می‌کنم، قلبم گول می‌خوره. برای چند ثانیه باورم می‌شه که لیلی هنوز زنده است... که هنوز می‌تونه بخنده، دستش رو دورم حلقه کنه و همه‌چیز مثل قبل باشه. قلبی که مال من الان کنارم باسخ ولی بعد یادم میاد... اون شب لعنتی. شبی که بدنش روی زمین افتاده بود؛ سرد... بی‌حرکت... انگار تمام گرمای دنیا همراهش رفته بود. هنوزم وقتی چشمام رو می‌بندم، اون تصویر از ذهنم پاک نمی‌شه. و بین اون همه سکوت... فقط صدای گریه‌ی یه نوزاد و انعکاس بی صدای فریاد عاجزانه خودم برای اثبات بی گناهی لیلی. هری. تنها چیزی که از اون شب وحشتناک باقی مونده بود. گاهی دلم می‌خواد دستم رو از آینه رد کنم و فقط یک بار دیگه بغلش کنم. فقط یک بار. بدون اینکه بترسم دوباره از دستش بدم. ولی آینه بی‌رحمه... می‌ذاره ببینیش، اما هیچ‌وقت نمی‌ذاره لمسش کنی. شاید برای همینه که بعضی از عشق‌ها هیچ‌وقت تموم نمی‌شن. چون هیچ‌وقت فرصت خداحافظی پیدا نکردن. و بعضی حسرت‌ها... تا آخر عمر، درست مثل ترک‌های روی این آینه، توی قلب آدم می‌مونن.تنها دلخوشیم داشتن هری کنارمه که بتونم از چشماش، چشمای لیلی رو ببینم..

---
راستش توی شرایطی که پستِ داستان نویسی خیلی کوتاه باشه، اصولا تایید نمیشن. اما پستت انقدر قشنگ بود و جمله بندی هات به قدری بی نقص بودن که نمی‌تونم تاییدش نکنم! بنابراین امیدوارم توی آینده برامون طولانی تر و قشنگ تر هم بنویسی.. پست های بقیه رو هم میتونی بخونی تا ایده بگیری

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط Alisoltan در 1405/4/18 21:14:02
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 0:41:23
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 19 : کلاس پیشگویی
وقتی از پله‌های مارپیچ برج بالا رفتم و وارد کلاس پیشگویی شدم، برای لحظه‌ای احساس کردم از دنیای همیشگی هاگوارتز جدا شده‌ام. پرده‌های ضخیم، نور روز را کاملاً پشت خود پنهان کرده بودند و تنها روشنایی کلاس از شعله‌ی شمع‌هایی بود که روی میزهای گرد می‌سوختند. کنار هر شمع، گویی بلورین با درخششی بنفش قرار داشت و دود سرخ‌رنگی که از گیاهان خشک روی میز استاد تریلانی بلند می‌شد، آرام‌آرام در فضای کلاس می‌پیچید. صدای بارانی که به شیشه‌های پنجره می‌خورد، در کنار خش‌خش آتش شومینه، فضایی آرام اما مرموز ساخته بود.
همیشه درباره‌ی پیشگویی کنجکاو بودم، اما هیچ‌وقت از آن دسته آدم‌هایی نبودم که هر حرفی را بدون فکر باور کنند. با خودم گفتم شاید امروز هم چیزی جز چند نماد مبهم نبینم، اما تصمیم گرفتم تا پایان کلاس قضاوت نکنم.
استاد تریلانی با لبخندی آرام گفت: «باران ذهن را آرام می‌کند و دود، آنچه را در اعماق آن پنهان شده آشکار می‌سازد. اگر عجله کنید، دود فقط دود خواهد بود.»
همه‌ی دانش‌آموزها در سکوت به شعله‌ی شمع‌هایشان خیره شدند. بعضی‌ها با هیجان درباره‌ی شکل‌هایی که می‌دیدند پچ‌پچ می‌کردند، اما من هنوز چیزی جز دودهای درهم و خطوط خاکستری نمی‌دیدم. لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم، فقط به صدای باران گوش دادم و دوباره به دود خیره شدم.
این بار، دود آرام‌آرام تغییر شکل داد.
ابتدا شبیه مه بود، اما چند ثانیه بعد تصویری از کلیدی نقره‌ای را دیدم که روبه‌روی دری قدیمی معلق مانده بود؛ دری که هیچ‌وقت آن را در هاگوارتز ندیده بودم. تصویر فقط چند لحظه دوام آورد و بعد دوباره همه‌چیز در دود محو شد.
با خودم فکر کردم شاید فقط خیال کرده باشم.
در همان لحظه استاد تریلانی کنار میزم ایستاد. نگاهی کوتاه به دود انداخت، لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «همه‌ی پیشگویی‌ها آینده را نشان نمی‌دهند؛ بعضی فقط راه رسیدن به آن را نشان می‌دهند.»
بعد، بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد، آرام از کنارم گذشت.
وقتی کلاس تمام شد، باران هنوز روی پنجره‌های هاگوارتز می‌بارید. از پله‌های برج پایین می‌آمدم و مدام به آن کلید فکر می‌کردم. نمی‌دانستم قرار است کدام در را باز کند و شاید هیچ‌وقت هم پاسخش را پیدا نکنم. اما آن روز فهمیدم همه‌ی رازها قرار نیست همان لحظه آشکار شوند. بعضی از آن‌ها فقط منتظرند تا در زمان مناسب، خودشان را به کسی نشان دهند که هنوز کنجکاوی‌اش را از دست نداده است.
از آن روز به بعد، هنوز هم هر پیشگویی‌ای را بی‌چون‌وچرا باور نمی‌کنم؛ اما دیگر هم با بی‌اعتنایی از کنارشان نمی‌گذرم. شاید بعضی رازها، درست مثل دود شمع، فقط برای چند ثانیه خودشان را نشان بدهند؛ و اگر با دقت نگاه نکنی، برای همیشه از دستشان بدهی.

---

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/16 14:50:49
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۱۸
شبِ مهتابی، ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هری، ران و هرماینی در حالی که شنل‌های نامرئی‌شان را محکم دور خود پیچیده بودند، از دروازه‌ی هاگوارتز بیرون زدند. مقصدشان نه هاگزمید، که مرزهای جنگل ممنوعه بود.

«فکر می‌کنی دامبلدور درست گفته باشد؟» ران با لرز پرسید و دستش را روی چوبدستی‌اش گذاشت. «اگه اون تک‌شاخ واقعاً اینجا باشه، یعنی...»

«یعنی درِ اتاق نیازها دوباره باز شده،» هرماینی با قاطعیت جواب داد. «فقط یک تک‌شاخ با جادوی کهن می‌تواند طلسمِ محافظِ ورودی را بشکند.»

آن‌ها وارد جنگل شدند. درختان کاج و بلوطِ غول‌پیکر مثل دیوارهای زنده از هر سو قد علم کرده بودند و مهِ غلیظِ آبی‌رنگ، نفس را در سینه‌شان حبس می‌کرد. ردپاهای درخشانِ نقره‌ای روی برگ‌های خیس افتاده بود. هری با قدم‌های آرام جلو رفت.

ناگهان، از میانِ مه، یک سایه‌ی سفید نمایان شد. تک‌شاخی با یالی که مثل ستاره‌های صبح می‌درخشید، بی‌صدا در حال چریدن بود. هرماینی با هیجان چوبدستی را بالا برد تا رد جادویی‌اش را ثبت کند.

اما ناگهان، فریادِ زاغی بلند شد. سه کلاغِ سیاه روی شاخه‌های بالای سرشان پریدند و چشم‌های تیزشان خیره به تک‌شاخ بود. «هشدار!» ران زیر لب گفت.

در همان لحظه، سایه‌ای بزرگ با ردایی کهنه از پشت یک تنه‌ی ضخیم بیرون جست. ولدمورت! نه، دیو گیره وارونه‌ای بود که مثل یک درختِ تیره جان گرفته بود. تک‌شاخ با وحشت سرش را بلند کرد و آماده‌ی فرار شد.

«نخیر!» هری جیغ زد و چوبدستی را بالا برد: «لوموس ماکسیم!» نورِ سفیدِ چوبدستی تمامِ جنگل را روشن کرد.

تک‌شاخ برای یک لحظه به نور خیره شد و آن‌گاه ناگهان به هوا پرید. درست وقتی دیو گیر می‌خواست تاک‌هایش را دورِ آن بپیچد، تک‌شاخ مانند یک روحِ سپید، درونِ درختِ پیرِ بلوط محو شد و از میانِ تنه‌یِ درخت عبور کرد. آنجا ورودیِ مخفیِ اتاقِ نیازها بود!

ران نفسِ راحتی کشید. «حالا چطور برگردیم؟»

«ما مسیر را بلدیم،» هری با لبخندی گفت و جنگلِ مه‌آلودِ تاریک را پشت سر گذاشت. «چه کسی فکرش را می‌کرد که برای باز کردن درِ اتاق نیازها، فقط یک تک‌شاخِ سفید و چند کلاغِ بداخلاق کافی باشد؟»

---
خیلی خوب توصیف کردی!

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/6 9:32:11
عمرا
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 21:
روزی روزگاری که بچه ها برای اینکه از از برنده شدن ولدمورت جلوگیری کنند همه داشتن مقاومت می کردند و با چوبدستی هاشون به آسمون می زدند تا ولدمورت را شکست دهند ولدمورت داشت داشت می برد ولی بچه ها همه می میان و می تونن که والدمورت رو شکست بدن



---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت می‌شه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانی‌تر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ می‌ده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. می‌تونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/30 0:31:44
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر روی میز پروفسور تریلانی ظرفی مشابه زیرسیگاری وجود داشت که داخلش یک دسته علف خشک قرار داده شده بود. این علف ها به آرامی می‌سوختند و دود غلیظ قرمز رنگی را در فضای کلاس ایجاد می‌کردند. به گفته تریلانی، این گیاهان رو از یک ماگل گرفته بود و خودش به تجربه فهمیده بود که استنشاق دود حاصل از سوختن این گیاهان بینشی خارق العاده به انسان ها می‌دهد، ولی حداقل تا الان جز تحریک مجاری تنفسی و سوزاندن چشم جادوآموزا اثر دیگه ای نداشت!
پرده ها کاملا جلوی نور را گرفته بودند و فضای کلاس تاریک بود. جادوآموزان به سختی میتونستن همدیگه رو ببینند. روی میز هر کدوم از جادوآموزا یک گوی پیشگویی بنفش رنگ بود و یک فنجان قهوه.
-بسیار خب، به کلاس پر رمز و راز و شگفتی پیشگویی خوش اومدید عزیزان من! جایی که آینده‌ای که همه بخاطر ناشناخته بودنش ازش ترس دارن رو میشه در ته یک فنجــــــان معمولی دید. اینجا آیــــــنده رام و مطیع ماســــــــــــت و کوچکترین چیزی رو از چشمــــــــــــان تــــــــــــــــــــــــیز ما نمـــــــــیتونه پنــــــهان...

همینجور که احتمالا معلوم بود اون دود قرمز رنگ کار خودشو کرده بود. لحن تریلانی به تدریج کشدارتر می‌شد مردمک چشمای پروسفور تریلانی گشاد شده بود و پلک هایش تقریبا رو هم بودن. گردنش وزن سرشو تحمل نمیکرد و به یک سمت میل کرد‌.
و حالا اوضاع جادو آموزها!!
اون ها هم وضع بهتری نداشتند. یکی از آنها گوی پیشگویی روی میزش را سیب فرض کرده بود و محکم آن را به دندان گرفت! یکی از دخترها پرده کلاس را از جا کنده، دور خود پیچیده بود با این فرض که این لباس عروسش است و خرامان خرامان از کلاس خارج شد تا مرد رویاهایش را بیابد! یکی دیگر از جادوآموزان قهوه اش را که سطحش کف کرده بود، به روی گوی پیشگویی خالی کرد و با دقت و مسئولیت پذیری تمام ماساژ داد، چرا که فکر می‌گرد این گوی کله‌ی گرد خواهر سه ساله‌ش است که او همیشه حمامش میداد و الان در وهم خود شامپو بر سر خواهرش ریخته بود!


---
چقد جالب بود که تصویر انتخابی رو بخشی از داستانت کردی.

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:33:49
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:44:04
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:45:53
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 19:50:34
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 16 :

در آن لحظه جیمز پاتر جوان در ایستگاه کینگز کراس و از سکوی نه و سه چهارم عبور میکند و جلویش قطار قرمز رنگ هاگوارتز نمایان می شود. او وارد قطار میشود و در یک کوپه خالی مینشیند . دقایقی بعد پسری هم سن و سال خودش وارد کوپه شد.
پسر جوان : سلام اسم من سیریوس هست .
جیمز : سلام من هم جیمز هستم جیمز پاتر .
سیریوس : تو هم مثلا من اصیل زاده ای ؟ یعنی پدر و مادرت جادوگرن ؟
جیمز : آره هردو
سیریوس : راستی دوست داری تو چه گروهی بی افتی ؟ من کل خانواده ام تو اسلیترین بودن ولی من زیاد از اسلترین خوشم نمیاد .
در آن لحظه بود که صدای سوت بلندی آمد و قطار حرکت کرد
جیمز : من خیلی گیریفیندور رو دوست دارم مخصوصا از رنگش قرمز و زرد آتشی
بعد در کوپه باز شد و پسره لاغر و صورتی باریک و با لباس هایی نه چندان خوب وارد کوپه شد
پسر لاغر : سلام میتوانم اینجا بشینم ؟
سیریوس : آره حتما .اسم من سیریوسه و این دوستم جیمز هست اسم تو چیه؟
جیمز : سلام
پسر لاغر مینشیند و بعد می گوید : من ریموس هستم ریموس لوپین ولی ریموس صدام کنید
جیمز : باشه ریموس راستی داشتیم الان درباره گروه ها حرف میزدیم تو دوست داری تو کدوم گروه بی افتی ؟
ریموس : زیاد برام فرقی نداره
در آن زمان باران شروع به باریدن می کند و قطره های باران به شیشه های قطار می خورد
بعد صدای در کوپه می آید و ریموس در را باز می کند و خانمی با چرخ خوراکی می آید و می گوید : کسی چیزی نمی خواد ؟
ریموس سری تکان می دهد و میگوید نه ممنون
و جیمز می گوید : لطفا سه تا آب کدوی تگری
بعد رو به ریموس و سیریوس می کند و چشمکی می زند و میگوید مهمون من
بعد هر سه با کلی خند و شوخی شروع می کنند به خوردن آب کدو ها را خوردند .بعد از حوصله شان سر رفت که یه دفعه سیریوس گفت : کی میاد شطرنج جادویی بازی کنیم ؟
جیمز : من میام تو چی ریموس تو هم میای ؟
ریموس : نمی دونم شاید حالا فعلا شما بازی کنید چون من زیاد قوی نیستم
بعد چند بازی سیریوس بود که بیشتر بازی ها را برده بود .
دقایقی بعد سیریوس گفت : فکر کنم نزدیک هاگوارتز هستیم بهتر رده هایمان را بپوشیم
جیمز و ریموس گفتند : آره
بعد از آن این سه نفر بهترین دوستان هم شدند .


---

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 15:05:39
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1: دوئل دامبلدور و لرد سیاه در وزارتخانه

طلسم محافظت دامبلدور هری پاتر را در گوشه ای امن نگه داشته بود. مشکل بزرگ برای هری ناتوانی اجباری بود که نمی گذاشت به کمک دامبلدور برود.
هری: پروفسور! طلسم رو بردارید! من می تونم کمک کنم.
دامبلدور آتش بزرگی بین خودش و ولدمورت ساخته بود.
دامبلدور: حرف نزن هری! حواسم را پرت نکن!
ولدمورت آتش را خاموش کرد و مستقیم خودش را روی دامبلدور پرت کرد.
دامبلدور دوباره آتش درست کرد. فایده نداشت چون لرد ولدمورت قبل از آن کارش را کرده بود.
ولدمورت: دیگر پیر شدی دامبلدور. آواداکاداورا.
هری نمی توانست باور کند دامبلدور آنجا کشته شود. اما دامبلدور دیگر زنده نبود. حالا که ولدمورت دامبلدور را کشته بود دیگر طلسم محافظت دامبلدور هم کار نمی کرد.
هری به جای فرار کردن به سمت ولدمورت دوید و چوبش را به سمتش گرفت و فریاد زد: اکسپلیارموس.
ولدمورت به خاطر طلسم محافظت نفهمیده بود هری پشت سرش بوده و حالا هم غافل گیر شده بود. پس به راحتی چوبش پرواز کرد و در دست هری نشست.
هری: دامبلدور را کشتی. دشمن های بیشتری ساختی. ما جوان ها انتقام دامبلدور را می گیریم. تسلیم شو.
ولدمورت تسلیم نشد. او بلد بود بدون چوب هم غیب بشود. با نفرت هری را نگاه کرد و بعد محو شد.
هری: لعنتی.
هری خودش را به جسم بی جان دامبلدور رساند. دیگر فایده نداشت. او رفته بود.
وزیر جادو و کاراگاه های وزارتخانه یکی یکی رسیدند. ای کاش زودتر رسیده بودند.
فاج: چی می بینم. هری پاتر. تا دیروز با دامبلدور آبروی من را برده بودی که ولدمورت برگشته و زنده است. اما حالا دامبلدور را هم کشتی. دستگیرش کنید. هری پاتر قاتل دامبلدور است.


---

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 15:06:04
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1405 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 21 :
باران به آرامی بر سنگ‌فرش‌های سرد حیاط هاگوارتز می‌بارید، اما کسی تکان نمی‌خورد. هوا نه از سرما، که از سنگینیِ سکوتی که بر قلعه سایه انداخته بود، می‌لرزید.

من در میان جمعیت ایستاده بودم. چوبدستی‌ام در دستم می‌لرزید، نه از ترس، بلکه از تپشِ تندِ قلبی که انگار می‌خواست از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بجهد. روبرویم، برج بلند و تاریک، در محاصره‌ی مه غلیظی بود که انگار تاریخِ فراموش‌شده‌ی مدرسه را در خود حبس کرده بود.

همه می‌دانستند چه باید کرد، اما هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. انگار کلمات، برای این لحظه زیادی کوچک بودند.

سپس، هرمیون چوبدستی‌اش را بالا برد. نوری نقره‌ای، مثل قسمتی از ماه که به زمین افتاده باشد، از نوک چوبدستی‌اش بیرون زد. بعد از او، هری، رون و بقیه… یکی پس از دیگری، صدها نقطه‌ی نورانی در تاریکیِ شب جوانه زدند.

من هم چوبدستی‌ام را بالا گرفتم. در همان لحظه که طلسمم «لوموس» را زمزمه کردم، چیزی در اعماق وجودم شکست. نوری که از چوبدستی من بیرون زد، نقره‌ای نبود؛ طلاییِ عمیق و گرم، مثل آخرین شعله‌ی شمعی که در یک اتاق قدیمی می‌سوزد.

نو من به سمت سنگ‌های برج حرکت کرد و ناگهان، کل دیواره‌های قلعه شروع به لرزش کردند. گویی هاگوارتز دهه‌ها بود که در خوابی عمیق فرو رفته بود و حالا با لمسِ نور چوبدستی‌های ما، داشت پلک‌هایش را باز می‌کرد. نقوش حک شده روی دیوارها، که همیشه سنگی و بی‌روح بودند، شروع به حرکت کردند؛ انگار تاریخ دوباره زنده شده بود.

قطرات باران وقتی به نور چوبدستی‌ها می‌خوردند، به جای اینکه خیسمان کنند، به ذرات درخشان شب‌تاب تبدیل می‌شدند و مثل برف جادویی روی سرمان می‌باریدند.

در آن لحظه، دیگر دانش‌آموز نبودیم؛ ما نگهبانان نور بودیم. فهمیدم که هاگوارتز فقط یک مدرسه نیست؛ هاگوارتز قلبی است که تنها با گرمای حضور ما بیدار میشود. تاریکی برج، زیر هجوم نور ما ذوب شد و برای اولین بار در آن شب، حس کردم حتی اگر فردا خورشید طلوع نکند، ما آنقدر نور در خودمان داریم که بتوانیم راه را تا ابد روشن نگه داریم.

---

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 23:32:26