ظهر بود و ساختمان سازمان فرهنگ و هنر جادوگری آنقدر تمیز شده بود که اگر کسی عطسه میکرد، احتمالاً گرد و خاکی برای بیرون آمدن پیدا نمیکرد. کف سالن برق میزد. لوسترها برق میزدند. شیشهها برق میزدند. حتی گلدان گوشه سالن هم آنقدر برق میزد که اگر خودش را در شیشه نگاه میکرد، از خودش خوشش میآمد.
امروز روز بازدید عمومی بود؛ قرار بود مردم بیایند، ساختمان را ببینند، با فعالیتهای سازمان آشنا شوند، چند بروشور بردارند و بروند خانه و با خودشان بگویند چه سازمان فرهنگی باشکوهی.
همهچیز دقیقاً طبق برنامه بود؛ البته تا وقتی که مجسمه مرمرین وسط سالن تصمیم گرفت با یکی از بازدیدکنندهها وارد بحث شود.
- آخ! اینجا رو لمس نکن
... فکر کنم معدهم رو شکوندی!
سوروس اسنیپ دستش را کشید عقب. مجسمه ابرویش را بالا انداخت، یا دستکم تلاش کرد بالا بیندازد. بالاخره مجسمه بود و ابرویش از سنگ ساخته شده بود و بالا انداختنش از نظر فنی کار سادهای نبود.
- مگه چی میشه؟ تو که یه فقط مجسمهای!
مجسمه جواب نداد. چند ثانیه بعد، انگشت سنگیاش را بلند کرد و به تابلوی «لطفاً آثار هنری را لمس نکنید» اشاره کرد.
سوروس هم ابرویی بالا انداخت و رفت.
در طبقه دوم هم، اوضاع بهتر نبود.
بروشورهای معرفی سازمان قرار بود روی میز چیده شده باشند. اما بروشورها ظاهراً از وضعیت خودشان راضی نبودند و یکییکی از روی میز سر میخوردند پایین. یکی رفت زیر صندلی. یکی داخل گلدان افتاد. یکی خودش را به دست یک جادوگر جانورنما رساند و وقتی جادوگر خواست آن را باز کند، بروشور تا شد و رفت توی جیبش.
مسئول روابط عمومی دوید دنبالش.
- برگرد اینجا!
بروشور برنگشت، بلکه داشت از پلهها پایین میرفت.
آن طرفتر، گروه بازدیدکنندگان وارد تالار هنرهای جادویی شدند. روی دیوارها تابلوهای متحرک، مجسمههای جادویی و چند اثر هنری قدیمی قرار داشت. همهچیز زیبا و آرام بود.
تا اینکه یکی از تابلوها عطسه کرد.
و باقی تابلوها هم مثل دومینوهایی که روی هم ریخته شدهاند، عطسه کردند. صدای عطسهها در تالار پیچید و یک پرتره پیرمرد از شدت عطسه از قابش بیرون افتاد.
همان لحظه، صدای شکستن چیزی از انتهای راهرو آمد. نگاههای همه افراد حاضر و غیرحاضر و همه روحها، خونآشامها، گرگینهها و هرموجود زنده و غیرزنده دیگری به انتهای راهرو چرخید.
یک تابلو از دیوار افتاده بود. پشت تابلو، دری بود که هیچکس تا آن روز ندیده بود.
نورا پردفوت، سوار بر باد موافق، آرامآرام به در نزدیک شد. روی در، با خطی بسیار قدیمی نوشته شده بود:
«ورود برای بازدیدکنندگان ممنوع.»
از داخل اتاق صدای شکستن چیزی آمد. نورا دستش را روی دستگیره گذاشت و در، پیش از آنکه او بازش کند، از داخل شروع کرد به باز شدن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











