نام کتاب: «شبهای بیخوابیِ معجونسازِ تنها» (نوشتهی: ناشناس، چاپ ۱۸۷۳)
قفسهی آخر، گوشهی تاریکِ کتابفروشی. اسنیپ، با انگشتانِ لاغر و بلندش، جلدِ چرمیِ یک کتابِ کهنه را لمس کرد. گردوغبار، مثلِ یک لایهی محافظ، روی آن نشسته بود. عنوانِ کتاب، با خطی زرین که در نورِ کمِ کتابفروشی میدرخشید، به چشمش خورد: «شبهای بیخوابیِ معجونسازِ تنها». بدون اینکه حتی یک صفحه را ورق بزند، آن را برداشت و به سمتِ پیشخوان رفت. فروشنده، پیرمردی با عینکهای ضخیم و چشمانی که یکچشم را میپوشاند، با نگاهی که میگفت «این کتاب، مشتریِ خودش را پیدا کرد»، قیمت را نوشت و اسنیپ، بدون اینکه کلمهای بگوید، پول را روی میز گذاشت و کتاب را زیرِ بغل زد.
اتاقِ اسنیپ، هاگوارتز، ساعتِ ۲:۱۷ بامداد.
اسنیپ، با چایِ سردی که از ساعتها پیش روی میز مانده بود، کتاب را باز کرد. صفحهی اول، یک جملهی کوتاه با خطی درشت و شکسته داشت: «برای کسی که هرگز نخوابید، تا رویاهایش را فراموش کند.»
و ناگهان، چشمانش به سطرِ اولِ صفحهی دوم افتاد:
«او، در میانِ دیگهایِ مسی و شیشههایِ رنگی، تنها بود. اما تنها نبود. زیرا هر شب، با یک سایهی آشنا، که از میانِ دودِ معجونها بیرون میآمد، چای مینوشید و به ستارهها خیره میشد...»
اسنیپ، کتاب را بست و چشمانش را بست. و در آن لحظه، یک خاطره، مثلِ یک موجِ گرم، از درونش بالا آمد. خاطرهای که هرگز اتفاق نیفتاده بود، اما حالا، درست مثلِ یک واقعیت، جلوی چشمانش جان میگرفت.
خاطرهی غیرواقعی: شبی که لیلی، چایِ اسنیپ را با یک قاشقِ چوبی هم زد
شنونده: دابی (که ناگهان، با یک صدایِ پوف، در گوشهی اتاق ظاهر شد و با چشمانی درشت، به اسنیپ خیره شد)
اسنیپ، بدون اینکه از جا بلند شود، با لحنی که میگفت «نمیپرسم چرا اینجایی»، شروع کرد:
· «دابی، بنشین. میخواهم چیزی برایت تعریف کنم که هرگز برای کسی تعریف نکردهام.»
دابی، با هیجان، روی یک صندلیِ چوبی نشست و گفت: «دابی گوش میدهد!»
اسنیپ، با نگاهی که به دیوارِ روبرو دوخته شده بود، ادامه داد:
· «یک شب، سالها پیش، من و لیلی، در این اتاق نشسته بودیم. نه، نه در هاگوارتز، بلکه در یک کلبهی کوچک در حومهی لندن. او داشت چای مینوشید و من، مثلِ همیشه، داشتم یک معجونِ جدید را آزمایش میکردم. ناگهان، لیلی بدون اینکه چیزی بگوید، قاشقِ چوبیام را از دستم گرفت و شروع کرد به هم زدنِ چایِ من. با همان قاشقی که من برای معجونهایم استفاده میکردم. من که از این کارِ او شوکه شده بودم، گفتم: «لیلی، این قاشق برای معجون است، نه برای چای!» و او، با لبخندی که هنوز در خاطرم مانده است، گفت: «سوروس، چای هم یک نوع معجون است. فقط کمی سادهتر.» و من آن شب، برای اولین بار، چایِ تلخم را با همان قاشقِ چوبی نوشیدم. و دیگر، هیچوقت، چایِ سادهای را با همان طعم ننوشیدم.»
دابی، با چشمانی که از اشک پر شده بود، گفت: «این خاطره، خیلی قشنگ است، قربان! دابی آرزو میکند که کاش آن شب، آنجا بود و یک فنجان چای هم برای دابی میریختند!»
اسنیپ، با لبخندی که فقط یک گوشهی لبش را بالا کشید، گفت:
· «دابی، این خاطره، هرگز اتفاق نیفتاد. اما وقتی آن کتاب را خواندم، انگار که برای اولین بار، آن شب را به یاد آوردم. شاید، کتابها، فقط برای این نوشته میشوند که ما، خاطراتی را که هرگز نداشتهایم، برای همیشه داشته باشیم.»
و کتاب را بست، در حالی که نگاهش، روی جملهی اولِ صفحهی اول، یعنی «برای کسی که هرگز نخوابید، تا رویاهایش را فراموش کند»، ماند.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کتابفروشی فلوریش و بلاتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: امروز ساعت 02:18
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
39

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: امروز ساعت 01:25
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
74

کتاب: آخرین روباه زیر نور ماه
اون روز رفتم کتابفروشی فلوریش و بلاتز که فقط یه دوری بین قفسهها بزنم؛ اصلاً قصد خرید نداشتم. تا اینکه چشمم افتاد به یه کتاب مشکی و قدیمی که عکس یه روباه ۹دم روی جلدش بود.
کتاب رو برداشتم و برگشتم راونکلاو.
هلنا و بردلی روی کاناپهی کنار شومینه. نشسته بودن و با گوی زرین گل یا پوچ بازی میکردن.
هلنا تا منو دید گفت:
ـ باز کتاب خریدی؟
ـ اره ولی این یکی خودش منو صدا کرد!
نشستم و کتاب رو باز کردم.
داستان دربارهی یه روباه ۹دم بود که بعد از شکار شدن بقیهی همنوعهاش توسط شکارچی های ماگل، با خواهر کوچیکترش فرار کرده بود.
چند صفحه جلوتر رسیدم به یه جمله:
«وقتی عصبانی میشد، دم نهمش رو دور پای چپش میپیچید.»
خشکم زد.
ـ بچهها...
هلنا گوی رو گذاشت کنار.
ـ چی شده؟
کتاب رو نشونش دادم.
ـ این کارو فقط یه نفر انجام میداد.
بردلی نگاهی به کتاب انداخت و عینکشو جابه جا کرد.
ـ برادرت؟
ـ آره..
صفحه بعد رو خوندم.
«شبها کنار پنجره میخوابید و آخرین تکهی غذاشو برای خواهرش نگه میداشت.»
لبخند زدم.
ـ حتی اینم نوشته...
همون لحظه یه خاطره توی ذهنم شکل گرفت؛ من و برادرم توی جنگل مسابقه داده بودیم و اون عمداً گذاشته بود من ببرم.
صفحه آخر رو ورق زدم.
«قبل از رفتنش به خواهرش قول داد: هرجا باشی، پیدات میکنم.»
این بار دیگه نخندیدم.
آروم گفتم:
ـ این جمله رو خودش بهم گفته بود.
پایین صفحه نوشته بود:
«آخرین بار، در سرزمینهای شمالی دیده شده.»
بردلی جدی شد.
ـ یعنی فکر میکنی زندهست؟
کتاب رو بستم.
ـ نمیدونم... ولی میخوام بفهمم.
شنلم رو پوشیدم و کتاب رو گذاشتم زیر بغلم.
هلنا گفت:
ـ کجا؟
ـ دنبال برادرم.ـ وقتی فقط من و اون از نسلمون باقی موندیم، نمیذارم همینجوری گم بمونه.
بردلی نگام کرد و گفت:
ـ مطمئنی میخوای تنهایی بری؟
کتاب رو بستم.
ـ نه... ولی مطمئنم نمیتونم بشینم و منتظر بمونم.
هلنا آروم گفت:
ـ پس حداقل سالم برگرد.
لبخند زدم و از راونکلاو زدم بیرون؛ با یه کتاب، یه شنل و یه عالمه خاطرهای که اصلاً نمیدونستم چرا انقدر واقعی به نظر میرسیدن...
اون روز رفتم کتابفروشی فلوریش و بلاتز که فقط یه دوری بین قفسهها بزنم؛ اصلاً قصد خرید نداشتم. تا اینکه چشمم افتاد به یه کتاب مشکی و قدیمی که عکس یه روباه ۹دم روی جلدش بود.
کتاب رو برداشتم و برگشتم راونکلاو.
هلنا و بردلی روی کاناپهی کنار شومینه. نشسته بودن و با گوی زرین گل یا پوچ بازی میکردن.
هلنا تا منو دید گفت:
ـ باز کتاب خریدی؟
ـ اره ولی این یکی خودش منو صدا کرد!
نشستم و کتاب رو باز کردم.
داستان دربارهی یه روباه ۹دم بود که بعد از شکار شدن بقیهی همنوعهاش توسط شکارچی های ماگل، با خواهر کوچیکترش فرار کرده بود.
چند صفحه جلوتر رسیدم به یه جمله:
«وقتی عصبانی میشد، دم نهمش رو دور پای چپش میپیچید.»
خشکم زد.
ـ بچهها...
هلنا گوی رو گذاشت کنار.
ـ چی شده؟
کتاب رو نشونش دادم.
ـ این کارو فقط یه نفر انجام میداد.
بردلی نگاهی به کتاب انداخت و عینکشو جابه جا کرد.
ـ برادرت؟
ـ آره..
صفحه بعد رو خوندم.
«شبها کنار پنجره میخوابید و آخرین تکهی غذاشو برای خواهرش نگه میداشت.»
لبخند زدم.
ـ حتی اینم نوشته...
همون لحظه یه خاطره توی ذهنم شکل گرفت؛ من و برادرم توی جنگل مسابقه داده بودیم و اون عمداً گذاشته بود من ببرم.
صفحه آخر رو ورق زدم.
«قبل از رفتنش به خواهرش قول داد: هرجا باشی، پیدات میکنم.»
این بار دیگه نخندیدم.
آروم گفتم:
ـ این جمله رو خودش بهم گفته بود.
پایین صفحه نوشته بود:
«آخرین بار، در سرزمینهای شمالی دیده شده.»
بردلی جدی شد.
ـ یعنی فکر میکنی زندهست؟
کتاب رو بستم.
ـ نمیدونم... ولی میخوام بفهمم.
شنلم رو پوشیدم و کتاب رو گذاشتم زیر بغلم.
هلنا گفت:
ـ کجا؟
ـ دنبال برادرم.ـ وقتی فقط من و اون از نسلمون باقی موندیم، نمیذارم همینجوری گم بمونه.
بردلی نگام کرد و گفت:
ـ مطمئنی میخوای تنهایی بری؟
کتاب رو بستم.
ـ نه... ولی مطمئنم نمیتونم بشینم و منتظر بمونم.
هلنا آروم گفت:
ـ پس حداقل سالم برگرد.
لبخند زدم و از راونکلاو زدم بیرون؛ با یه کتاب، یه شنل و یه عالمه خاطرهای که اصلاً نمیدونستم چرا انقدر واقعی به نظر میرسیدن...
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/6/7 19:18:12
Yeah...We will return to peak...
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:30
از: گودریکسهالو
پستها:
121
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز

به کتابفروشی فلوریش و بلاتز خوش اومدید!
در اینجا شما آزادید هر نوع کتابی رو با ژانر مورد علاقتون تهیه کنید! اما باید خیلی خیلی مراقب باشید، درون همه ی کتاب های اینجا رازی نهفتست که فقط با خوندن اون کتاب بهش پی میبرید!
اما ما که نمیخوایم شمارو توی دردسر بندازیم، مجبوریم راز کتابامونو بهتون بگیم. پس گوشاتونو تیز کنین چون قراره آروم حرف بزنم تا کسی به جز شما نشنوه!
- ا... اوه!
همین الان یه خاطره یادم اومد! تاحالا کتاب آخرین تکشاخ رو خوندین؟ خب باید بهتون بگم که یادم اومد تقریبا 5 سال پیش، با شخصیت اصلی این کتاب که یک شوالیه ی بسیار باوقار و جنتلمنه، توی جنگل تکشاخ ها قدم میزدم. اینو به جیمز نگین ولی همون موقع بود که زانو زد و با یک حلقه ی الماس ازم خواستگاری کرد!اوه تقریبا انقدر محو این خاطره شده بودم که یادم رفت راز کتاب هامون رو بهتون بگم.
سوژه ی این تاپیک:
نقل قول:
کتابخونه ی فلوریش و بلاتز، یک تاپیک رول تک پستیه. پست های شما حول محور شخصیت شما و ویژگی هاش و کتاب های مورد علاقش میچرخه. شخصیت شما وقتی وارد کتابخونه میشه، کتابی رو میخره که از همه بیشتر جذبش شده. اون رو به خونه میبره، بازش میکنه و محو شخصیت اصلی داستان میشه.
شخصیت اصلی داستان میتونه هرچیزی باشه! یک پروانه، سنجاقک؟ حتی یک شوالیه یا یک پرنسس که در قصرش اسیره. کاراکتر شما، بعد از خوندن این کتاب، خیلی ناگهانی به یاد میاره که با شخصیت اصلی کتاب چندین خاطره ی مشترک داره!
این خاطره ها میتونه مربوط به روز قبل باشه، هفته ی قبل یا حتی سالیانی بسیار دور وقتی کاراکترتون جوون بوده! اما به یاد داشته باشید که این خاطره ها فقط به خاطر خوندن کتاب به وجود اومدن و هیچوقت اتفاق نیوفتادن.
کاراکتر شما تصمیم میگیره خاطراتش رو با پیازداغ اضافه و کلی افتخار، برای دیگران تعریف کنه. توی این خاطرات، مثل خاطره ای که لیلی براتون تعریف کرد، شخصیت شما میتونه باهاش ازدواج کرده باشه، جدا شده باشه یا حتی یادش بیاد ازش بچه داره! هر خلاقیتی که دوست دارید رو به کار ببرید.
قوانین کتابفروشی:
حتما در بالای پستتون اسم کتابی که خریدید رو بنویسید(ترجیحا کتابی که انتخاب میکنین وجود خارجی نداشته باشه و اسمش رو خودتون بسازین)
حتما یک شنونده داشته باشید تا خاطرتون رو براش تعریف کنید! بعدش میتونین فلش بک بزنین و به درون اون خاطره ی غیر واقعی برین.
و در آخر در موقع خرید کتاب، سکوت رو رعایت کنید! درسته اینجا کتابخونه نیست اما شخصیت های درون کتابها ممکنه خواب باشن.
منتظر شنیدن خاطره های زیبای شما هستیم.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/7 14:46:53
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/7 14:48:27
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/7 14:48:27
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج