نام: هوریس اسلاگهورن. البته اگه میخواین رسمی صدام کنین، پروفسور اسلاگهورن مناسبتره. ولی هوریس هم بد نیست! دوستان نزدیک معمولاً هوریس صدام میکنن، دوستان خیلی نزدیکتر هم پروفسور.
گروه: اسلیترین.
پیشه: استاد معجونسازی؛ بازنشستهی موقت؛ برگزارکنندهی مهمانیهای غیررسمی با اهداف کاملا رسمی؛ متخصص تشخیص استعداد، با سابقهی طولانی در تشخیص اینکه کدام استعداد ممکن است روزی به درد بخورد.
***
آدمها، سرمایههای آینده
هوریس اسلاگهورن اعتقاد دارد دنیا به دو دسته آدم تقسیم میشود؛ کسانی که ارزش آشنایی دارند و کسانی که هنوز ارزش آشناییشان کشف نشده است. دستهی سومی هم وجود دارد که ارزش آشنایی ندارند، اما ممکن است با دستهی اول نسبت فامیلی داشته باشند؛ و این دسته، برخلاف تصور عمومی، بسیار مهم است.
او آدمها را دوست دارد. واقعاً دوست دارد. فقط دوست داشتن او کمی شبیه نگهداری از یک باغ گیاهشناسی است. هرکس باید جای مشخصی داشته باشد، شرایط نگهداریاش معلوم باشد، میزان رشدش بررسی شود و ترجیحا در آینده میوهای بدهد که بتوان آن را سر میز شام گذاشت. البته اگر گیاه خیلی زیبا باشد، حتی بدون میوه هم نگهش میدارد. اسلاگ هورن بیرحم نیست؛ صرفا برای عواطفش سیستم بایگانی دارد.
وقتی با کسی آشنا میشود، پیش از آنکه اسمش را به خاطر بسپارد، سعی میکند بفهمد چه کسی اسم او را به خاطر خواهد سپرد. این تفاوت کوچکیست، اما در دنیای هوریس، تفاوت میان «آشنایی» و «رابطهی ارزشمند» دقیقا همینجاست.
با این حال، او خودش را آدمی فرصتطلب نمیداند. از نظر او، فرصتطلب کسیست که از فرصت استفاده کند بدون آنکه قبلا برایش برنامهریزی کرده باشد. هوریس صرفا آیندهنگر است. اگر امروز از یک دانشآموز بااستعداد تعریف میکند، برای این نیست که روزی وزیر شود و او را به یاد بیاورد. برای این است که اگر روزی وزیر شد، هوریس بتواند با صداقت بگوید: «من از همون اول گفته بودم این بچه یه چیزی از آب در میاد!»
و اگر وزیر نشد؟ خب، شاید پسرش وزیر شود...
استعداد، با چاشنی شجرهنامه
اسلاگ هورن عاشق استعداد است. استعداد خالص، درخشان، کمیاب و ترجیحاً قابل تعریفکردن در جمع. او میتواند ساعتها دربارهی نبوغ یک دانشآموز صحبت کند، به شرط آنکه در پایان صحبت، دستکم یک نفر دیگر هم بداند آن دانشآموز شاگرد او بوده است.
اما علاقهی او به آدمهای خاص، صرفا به خاطر قدرتشان نیست. هوریس از آدمهایی خوشش میآید که داستان دارند. آدمی که پدربزرگش فلان وزیر بوده، داستان دارد. آدمی که یک معجون ناشناخته ساخته، داستان دارد. آدمی که توانسته از یک موقعیت عجیب جان سالم به در ببرد و بعدا آن را با آبوتاب تعریف کند، احتمالاً داستان خیلی خوبی دارد.
او از آدمهای معمولی هم بدش نمیآید. فقط معمولاً فراموش میکند آنها را کجا دیده است. اگر کسی روزی به او بگوید: «پروفسور، من رو یادتون هست؟» هوریس با لبخندی گرم پاسخ میدهد: «البته که یادمه!» و همزمان در ذهنش تمام سالهای گذشته را مرور میکند تا ببیند این شخص احتمالا فرزند چه کسی بوده.
باشگاه اسلاگ
باشگاه اسلاگ، از نظر هوریس، صرفا یک جمع دوستانه نیست. یک محیط فرهنگیست. یک حلقهی علمیست. یک شبکهی ارتباطیست. و در موارد خاص، یک شام بسیار خوب با دسرهای قابل قبول است.
او اعضای باشگاه را صرفا بر اساس نمراتشان انتخاب نمیکند. نمره خوب است، استعداد عالیست، اما چیزی که واقعا اهمیت دارد این است که آدم موردنظر در آینده چه خواهد شد و چه کسانی احتمالا او را خواهند شناخت. هوریس به دنبال دانشآموزانیست که نهتنها باهوشاند، بلکه آیندهی درخشانی دارند، خانوادهی جالبی دارند، استعداد عجیبی دارند، یا دستکم به شکلی غیرقابل توضیح همیشه در مرکز اتفاقات مهم قرار میگیرند.
باشگاه اسلاگ جاییست که یک دانشآموز میتواند در یک شب کنار یک استاد برجسته، یک چهرهی بانفوذ، یک قهرمان ورزشی، یک مخترع جوان و فردی بنشیند که هوریس هنوز دقیقا نمیداند چه کاره است، اما مطمئن است روزی کسی خواهد شد. صندلیها بر اساس قد، سن یا ترتیب ورود تعیین نمیشوند؛ بر اساس میزان احتمالیِ مفیدبودن در آینده تعیین میشوند.
هوریس در مهمانیهایش با مهربانی از همه استقبال میکند، اما مهربانی او درجات مختلفی دارد. برای بعضیها نوشیدنی میریزد، برای بعضیها خاطره تعریف میکند، برای بعضیها از دوران تحصیلشان میپرسد، و برای بعضی دیگر خودش شخصا صندلی میکشد. این آخری معمولا نشانهی بسیار مهمیست.
با این حال، باشگاه اسلاگ صرفا یک محل جمعآوری افراد بانفوذ نیست. هوریس واقعا از دیدن آدمهای بااستعداد لذت میبرد. او دوست دارد شاهد رشدشان باشد، از موفقیتشان تعریف کند، و بعدها با افتخار اعلام کند که «من از همون ابتدا متوجه شدم این بچه متفاوته!» اینکه این جمله معمولاً بعد از موفقیت فرد گفته میشود، صرفا یک مسئلهی زمانیست.
باشگاه اسلاگ برای او چیزی میان یک انجمن علمی، یک مهمانی اشرافی، یک دفترچهی تلفن بسیار گرانقیمت و یک پروژهی بلندمدت است. پروژهای که هوریس هیچوقت اعتراف نمیکند در حال مدیریت آن است.
ویژگیهای ظاهری
هوریس اسلاگ هورن مردیست که بدنش سالها پیش تصمیم گرفته دیگر با عجلهی جهان همراه نشود. شکم برجسته، صورت گرد، سبیل مرتب و لباسهایی که همگی به شکلی مشکوک گرانقیمت به نظر میرسند، حتی اگر واقعا گرانقیمت نباشند. او از آن دسته آدمهاییست که وقتی روی صندلی مینشیند، صندلی باید کمی دربارهی تصمیمات زندگیاش تجدیدنظر کند.
لباسهایش همیشه رسمیاند، اما نه آنقدر رسمی که کسی فکر کند قرار است کار کند. او به ظاهرش اهمیت میدهد، چون ظاهر برایش نخستین مرحلهی معرفینامه است. از نظر اسلاگ هورن، آدم باید پیش از آنکه حرف بزند، به دیگران فرصت بدهد دربارهاش تصور درستی پیدا کنند. اگر این تصور شامل ثروت، اعتبار و دسترسی به جمعهای خوب باشد، چه بهتر.
او معمولا با حالتی راه میرود که گویی همین الان از یک جلسهی بسیار مهم بیرون آمده، حتی اگر جلسه صرفا گفتوگویی دهدقیقهای دربارهی این بوده که چرا چایخانهی موردعلاقهاش شیرینیهایش را کوچکتر کرده است.
معجونسازی و سایر علایق خطرناک
هوریس اسلاگ هورن استاد معجونسازیست، و این عنوان را با افتخار حمل میکند؛ چون معجونسازی تنها حوزهایست که در آن میتوان مواد مختلف را با دقت ترکیب کرد و انتظار داشت نتیجه، برخلاف آدمها، بیدلیل نظرش را عوض نکند.
او از معجونهایی خوشش میآید که نتیجهی مشخص دارند. معجون عشق را دوست ندارد، چون معتقد است احساسات اگر قرار باشد با یک قطره مایع کنترل شوند، دیگر ارزش اجتماعی چندانی ندارند. معجونهای تقویتکننده را دوست دارد، چون آدمها را به نسخهای تبدیل میکنند که احتمالا دعوتکردنشان به جمعهای خوب راحتتر است. و معجونهای انفجاری را نیز دوست ندارد، چون معمولا باعث میشوند کسی مجبور شود توضیح بدهد چرا سقف آشپزخانه پایین آمده.
با این حال، بزرگترین استعداد اسلاگ هورن در معجونسازی، نه در ساختن آنها، بلکه در توضیحدادن ارزششان است. او میتواند یک شیشهی مایع بیرنگ را چنان معرفی کند که شنونده احساس کند همین حالا باید آن را در وصیتنامهاش ثبت کند.
زندگینامه
هوریس اسلاگ هورن سالها در هاگوارتز تدریس کرد و در این مدت، به جای آنکه صرفا دانشآموز تربیت کند، مجموعهای از خاطرات ارزشمند جمعآوری کرد. خاطراتی که بعضیهایشان مربوط به نبوغ دانشآموزان بود، بعضی مربوط به اشتباهاتشان، و بعضی صرفا مربوط به این بود که چه کسی در چه سالی چه کسی را به چه جمعی دعوت کرده بود.
او از آن استادانی نبود که بخواهد همهی شاگردانش را یکسان دوست داشته باشد. عدالت برای او به معنای برابری نبود؛ به معنای آن بود که هرکس دقیقا به اندازهی ارزش بالقوهاش مورد توجه قرار بگیرد. این فلسفه گاهی باعث میشد دانشآموزی که در معجونسازی نابغه بود، توجه ویژهای دریافت کند، در حالی که دانشآموزی که صرفا آدم خوبی بود، مجبور شود کنار گلدان بنشیند و از خودش بپرسد آیا اخلاق نیکو واقعا کافیست یا نه.
اسلاگ هورن چند بار بازنشسته شد، چند بار از بازنشستگی برگشت، و هر بار دلیلش را چیزی کاملا محترمانه عنوان کرد. یک بار گفت دلش برای تدریس تنگ شده. بار دیگر گفت نسل جدید به راهنمایی نیاز دارد. بار سوم گفت شرایط ایجاب میکند. حقیقت این بود که هیچکدام از جمعهای جادوگری بدون حضور خودش کیفیت لازم را نداشتند و او نمیتوانست اجازه دهد جامعهی جادوگری اینچنین بیسرپرست بماند.
اکنون نیز هوریس همچنان همان مردیست که اگر در جمعی حضور داشته باشد، احتمال اینکه کسی را بشناسد بیشتر از احتمال این است که کسی را نشناسد. و اگر کسی را نشناسد، احتمالا تا پایان شب کاری میکند که بشناسد. نه از روی کنجکاوی محض؛ از روی این اعتقاد که دنیا جای بسیار کوچکیست و آدم هرگز نمیداند چه کسی فردا ممکن است وزیر شود.
البته اگر فردا وزیر نشود، باز هم اشکالی ندارد. شاید پسفردا بشود. هوریس برای آینده برنامه دارد. چند برنامه. برای بعضی آدمها هم برنامههای بیشتری دارد. و اگر هیچکدام جواب ندهند، باز هم همیشه میشود یک مهمانی گرفت و آناناسشکری تعارف کرد.
شناسه پیشین
تایید شد. 
@هوریس اسلاگهورن