جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79 کاربر(ها) آنلاین هستند (56 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:50
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

او، ولتریس

از زبان لورنس

تاریک بود.
و من می لرزیدم.
کوچک بودم.
تنها پنج سال داشتم.

مرا آنجا، در آن خرابه گذاشته بودند، به عنوان یک هدیه، یک قربانی، یک پیشکش. برای یک خون آشام.
و او آمد تا مرا با خود ببرد. لرد کاسپار.
او مرا خوراک خود نکرد. و من هیچ گاه نفهمیدم چرا. آن سردی یخ گونی که در چشمان قهوه ای آرامش بودند، هرگز دلیلش را به من نگفتند.
او مرا پیش خود نگه داشت. بزرگم کرد.
و بعد تاریکی را به من هدیه داد.
او پدر معنوی من شد.
او مرا به یک خون آشام بدل کرد.

و این گونه من هم بخشی از مراسم شومی شدم که او به آن زنجیر شده بود. او و بقیه ی خون آشام های نوکتیرا و انسان هایش.
صف های طویل. قربانی ها. با نگاهی که عقلانیت از آن ربوده شده بود. با اشتیاقی بیمارگونه.

و من در کنار او می نوشیدم، در حالی که حس می کردم هر بار بر لبه ی یک پرتگاه ایستاده ام.
و نمی فهمیدم چرا.
تا اینکه آن کابوس اتفاق افتاد.

من دیدم.
در حالی که هنوز نیش در قربانی ام فرو نکرده بودم.
قربانی ها دور او جمع شدند و او را گرفتند.
او تقلا نکرد.
فقط نگاهش را به من دوخت.
و گذاشت تا خنجری نوک تیز را در رگ گردنش فرو کنند.
خون سرخ که در یک ظرف جاری شد.
نگاه او که هر لحظه بیش از پیش خالی از حیات می شد.
دستان من که می لرزید.
بدنم که داشت یخ می کرد.
پوست او که خاکستری و چروکیده می شد.
و آتش فروزانی که از مشعل ها بر او نشست.
و او فریاد زد.
و من نیز.

و قربانی ها دور او بر زمین زانو زدند و دستانشان را دعاگونه به سمتش دراز کردند و اشک ریختند.
در حالی که او، بدل کننده ی من کاسپار در آغوش آتش می سوخت.

و من همان طور فریاد می زدم، در حالی که آن گلوله ی آتش در برابر چشمانم به خود می پیچید و انسان ها به دورش دعا می خواندند.
من این جنون را نگاه می کردم و با خود فکر می کردم که هرگز تمام نخواهد شد.
که لرد کاسپار در چنگال شعله ها تا ابد خواهد رقصید و فریادهای دردآلود سر خواهد داد. که من او را با نعره هایم همراهی خواهم کرد و انسان ها نغمه ی ما را با دعاهایشان.

اما تمام شد.
نمی دانم چه زمان.
من چشمانم را باز کردم و دیدم که بر یک تخت دراز کشیده ام. به آن زنجیر شده ام.
ناله کردم. با صدایی گرفته و خشک. هق هق کردم.
و او به بالینم آمد.
خون آشامی که چشمان قهوه ای لرد کاسپارم را داشت.
و با نگرانی به من نگاه می کرد.
او، ولتریس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 08:30
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

حال من خوب است

زمانی اینجا را خانه نامیدم.
به یاد داری؟

جایی در مرز، معلق بین دو دنیا. می توانستیم خودمان باشیم. من و تو. و از پنجره جهان بیرون را نگاه کنیم، طوری که انگار متعلق به آن نیستیم.

دومینیک مورن،
من هنوز هم به اینجا می آیم. روی این مبل می نشینم. تصور می کنم تو رو به رویم نشسته ای. نگاهت می کنم. با چشمانی که فقط تو می توانی بخوانی شان.

و تو دیگر نمی آیی.
تو جایی در قصر شاه گابریل غرق شده ای. در وان آب آهن او. و مرا فقط در افکارت می بینی. درست مثل آن زمان که هنوز مرا در عالم ماده ملاقات نکرده بودی. آن هنگام که در اتاقی در قلعه ی لرد سابیس محبوس بودی. و رنج می کشیدی تا گناهانت بخشیده شوند.

دومینیک مورن،
می ترسم به این فکر کنم. آیا تو دلبسته ی تصویر من بودی؟
شاید تو فقط بالاخره فهمیده ای آنکه اکنون در این خانه نشسته و به جای خالی تو خیره شده، فقط یک نقاب، یک پوسته از آن موجودیست که در خیالت با تو حرف می زد.
تو به من گفتی من دردهایت را نرم می کنم. ولی شاید آن من نبودم.

اما من نمی خواهم فکر کنم که چنین شده. این سرانجام را نمی پذیرم.
به جای آن گناه را بر دوش شاه گابریل می اندازم. اوست که تو را اسیر روح خود کرده. تو، ریسمان بین او و خونی که دروغ است.
می توانم تو را ببینم. بالای سر او ایستاده ای. با یک کوزه پر از آب آهن. و او در آن وان سنگی است. و تو بر سر او آب آهن می ریزی. کلماتی را زمزمه می کنی که شبیه به دعا هستند، اما دعا نیستند. دعا در آمالثورا جایی ندارد. پس تو چه می گویی؟ کلماتی که به اندازه ی کلمات نگاشته شده در دفتر لرد سابیس غریب و ناآشنا هستند؟

تو زیر لب درباره ی نیکبختی با پرهیز می گویی. تو می ترسی که اگر او را تنها بگذاری، به چیز دیگری تبدیل شود. دیگر پادشاه آب آهن نوش تو نباشد. یک شاه خدا باشد. فقط خون حیوان بنوشد. این بار در جنگل. با پشتی خمیده و نیش هایی که در رگ یک جانور فرو می رود. خون گرمی که گلویش را نوازش می کند. و در آن لحظه دیگر تو وجود نخواهی داشت.
دومینیک مورن، راهب ارشد شاه گابریل، هدایتگر او در مسیر پرهیز و آب آهن نوشی در میان مه محو خواهد شد.

صورتم منقبض می شود. دست هایم را مشت می کنم. نمی توانم بگذارم این اتفاق رخ دهد. شاه مالخازار به من دستور داده که به آمالثورا نروم. اما من می آیم. و تو را از آن قصر بیرون می کشم و به اینجا می آورم و دیگر نمی گذارم که بروی.

از جایم بلند می شوم و می خواهم به سمت در بروم، اما در همین لحظه در باز می شود و تو در چارچوب آن ظاهر می شوی. با همان چهره ی آرام همیشگی، اما همراه با اندکی شرمندگی.

تو:
"متاسفم.
جنجال هایی به پا شده بود. کار آن دلقک‌فرشته و مریدانش بود. نامه هم نتوانستم برایت بفرستم.
حالت خوب است؟"

لبخندی کمرنگ بر لب می نشانم و به سمتت می آیم. تو را در آغوش می گیرم و در گوشت زمزمه می کنم:
"حال من خوب است."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: جمعه 3 مهر 1405 08:12
نمایش جزئیات
«سرورم، سابیس،

من چشمان خاکستری روشن تو
از پس پلک‌های همیشه سوگوارت را می‌بینم
و آن لبخند غم‌آلودت را.

و حس می‌کنم تو کلیدی هستی
که مه را باز می‌کند
و مرا به مکانی هل می‌دهد
که بالاخره می‌توانم در آن رها شوم.

که بی‌حصار خشمگین شوم
از آنچه بودم
و از آنچه هستم.

سرورم،

رنج تو
راه بازگشت به سویت را به من نشان داده.

من به دیدنت می‌آیم.»

— دومینیک مورن

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مهر 1405 07:17
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

به دیدنت می آیم

از زبان دومینیک مورن

در مورد آینه چیزی به من گفته بودی.
کاش به خاطر می آوردم.
اما حالا فقط می توانم تو را تصور کنم که مانند روحی از هم گسیخته بر زمین رها شده ای، با پشتی خمیده و چشمانی که به سختی بالا می آیند، و خودت را در آن نگاه می کنی.
تو در مورد آینه چیزی به من گفته بودی.
اما من نمی توانم به خاطر بیاورم.

آیا این فقط افسوسیست که می خورم، به خاطر تمام لحظاتی که خودم را از تو دور نگه داشتم؟
سرورم، سابیس.
تو که از خونم نوشیدی و قیرخونت را در من ریختی و مرا با شب پیوند دادی.

من فرزند محبوبت نیستم‌. آن مالخازار است. با این حال می توانم شوقی زخم گونه داشته باشم از اینکه می دانم به من فکر می کنی. که من هم بخشی از گناهانت هستم.

وقتی به تو فکر می کنم، خاکستر می بینم.
اما حالا دیگر درباره ی رنج خودم نیست. درباره ی توست. قیراشک هایی که بر گونه هایت سرازیر می شوند.

سرورم،
من و تو به هم شبیه هستیم.
برای ما فقط دردهای دیگران باید مهم باشد. برای من شاه گابریل و گادفری و برای تو تمام آنان دیگر.
و می دانم که وجدان تو درد می کشد از اینکه بر گور ناوجود داشته ی قلب سیاه سوگوار است.

اما من حالا کمی آرامش دارم. چون دارم به تو فکر می کنم.
می دانی، من تصور می کردم نمی خواهم تو در ذهنم باشی، چون خط واصل زندگی سیاه انسانی ام و دوده های حیات خون آشامی ام هستی. نمی خواستم به یاد بیاورم که یک درد چگونه به یک درد دیگر وصل شد‌.
اما حالا دارم می فهمم که موضوع چیز دیگری بوده. من می خواستم تاوان بدهم. با وقف کردن خودم در راه شاه گابریل. من آب آهن دست او می دهم. او را در آب آهن غوطه می دهم. او را با آن یکی می کنم.
این یک گناه است یا مسیری برای رستگاری؟
در افکارم تو دستم را می گیری و می فشاری و می گویی باید چون شود.

سرورم، سابیس،
من چشمان خاکستری روشن تو از پس پلک های همیشه سوگوارت را می بینم و آن لبخند غم آلودت را و حس می کنم تو کلیدی هستی که مه را باز می کند و مرا به مکانی هل می دهد که بالاخره می توانم در آن رها شوم. که بی حصار خشمگین شوم از آنچه بودم و از آنچه هستم.

سرورم،
رنج تو راه بازگشت به سویت را به من نشان داده.
من به دیدنت می آیم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1405 12:27
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

«شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده‌ی این دنیا نیست.

شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل...

الان فکر او در ذهنم آمد.»

چشمانم اندکی گشاد می‌شود.
و بدنم منقبض.

تئودور:
«چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟»

من:
«بله.

در این شب‌ها چیزی در نگاهش فرق می‌کند.

آریل می‌گوید شبیه به آن هنگام شده
که می‌خواست به خون‌آشام
و به شاه آمالثورا بدل شود.»

...

و من گابریل را در ذهنم می‌بینم.

ترک‌خورده و تاریک،

با قلب سیاه در دستانش

که دارد او را خاکستر می‌کند.

— نیل

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 23:33
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

او را خاکستر می کند

از زبان نیل

سکوت بعد از هر مهمانی.
ترکیبی از آرامش و غم که وجودم را می گیرد.
دوستش دارم.

و حالا، اکنون که او، تئودور در کنارم هست، بیش از قبل.
او از بین میزهای شلوغ پر از جام ها و ظرف های خالی به سمتم می آید. با لبخندی گرم بر لب.
قلبم نرم می شود با نگاه کردن به او.
دستم را به سمتش دراز می کنم و او آن را می گیرد.

کنار همدیگر از پنجره بیرون را نگاه می کنیم. نم نم باران و مه بر فراز چمنزار.
گذشته هنوز هست و گلویم را می فشارد. خون آشامی. گابریل‌. و جنون حال هنوز هست. ویرانی، انگل ها، مرگ.

اما تئودور نگهم می دارد.
به این فکر می کنم که اگر او نبود، وضعیت من چه طور بود؟
شاید فقط یک تکه گوشت زنده بودم. با نقابی از لبخند در مهمانی ها. و شب ها کز کرده در گوشه ای از سرداب.

اما حالا می توانم حس کنم که روحم زنده است. حتی در میان این زوال.
به صورت تئودور نگاه می کنم. بر لبانش لبخند هست، اما در چشمانش اندکی بی قراری.
دستش را با ملایمت می فشارم.
"چیزی ذهنت را می آزارد؟"

تئودور:
"داشتم به آن شب فکر می کردم.
آن هنگام که نزد لرد سابیس رفتم و با او درباره ی پس زدن پای آدرین حرف زدم.
می دانی نیل..."

نگاهش را از باغ به من معطوف می کند. در چشمانش هم ترس می بینم و هم درد.
"من آن موقع نمی دانستم دارم از چه حرف می زنم، اما او می دانست. این را الان می فهمم. حالا که آن اتفاق افتاده. حالا که قلب سیاه مرده."

من:
"عزیزم،
نکند تو احساس گناه می کنی؟"

تئودور:
"فکر می کنم بله. نمی دانم اگر می دانستم منظور از پس زدن چیست، اصلا وارد این بازی می شدم یا نه."

من:
"اما تو می خواستی جلوی مرگ آدرین را بگیری."

تئودور:
"بله. اگر او می مرد، آن هم جلوی چشمان من، زندگی ام به یک کابوس ابدی بدل می شد.
اما حالا هم نمی توانم نگاه لرد سابیس را فراموش کنم. در آن چشمان خاکستری مرطوب او که با پلک های متورم سرخش قاب شده بودند، چنان غمی غوطه می خورد که مثل ویرانی خود این دنیا بود."

دستم را فشار می دهد.
"نیل، حس می کنم دنیا همین حالا هم نابود شده و ما فقط داریم تصویرش را دیرتر می بینیم."

به چمنزار خیس از باران نگاه می کنم. مه غریب که انگار رازهایی در خود پنهان کرده‌. و به لرد سابیس فکر می کنم.

من:
"تئودور، گمان می کنم بدانم چه می گویی.
شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده ی این دنیا نیست. شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل،
الان فکر او در ذهنم آمد."

چشمانم اندکی گشاد می شود. و بدنم منقبض.

تئودور:
"چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟"

من:
"بله. در این شب ها چیزی در نگاهش فرق می کند. آریل می گوید شبیه به آن هنگام شده که می خواست به خون آشام و به شاه آمالثورا بدل شود."

تئودور لب هایش را به هم فشار می دهد و خودش را به من نزدیک تر می کند و دستش را دورم حلقه می کند.
و من گابریل را در ذهنم می بینم. ترک خورده و تاریک، با قلبی سیاه در دستانش که دارد او را خاکستر می کند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 12:30
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

«اگر می‌خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران.

اما تو بالاخره او را در دستانت می‌گیری
و آن را به خانه‌اش،
به سینه‌ات برمی‌گردانی، سرورم.

تا آن هنگام،
من بر صحنه خواهم رقصید،
داستان خواهم گفت،
برای تو قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت،
و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.

و زنگارها دور می‌شوند.

و عشق تو نزدیک.»

— ماتئو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 09:25
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

عشق تو نزدیک

از زبان ماتئو

انگار که زنگار می دیدم.
بر هر چه که چشمم به آن می افتاد.
و این چادرهای رنگارنگ سیرکم پناهم شدند.
این طور دیگر نمی بینم.
زنگارها را.

سرورم، سابیس،
اکنون تو در چه حال هستی؟
می توانم حدس بزنم.
تو از آن ها، شاه گابریل و شاه مالخازار می ترسی. با این حال از آن ها روی برنگردانده ای.
تو می گذاری آن ها هر شب به قلعه ات بیایند، برای دستبوسی و اینکه مطمئن شوند حالت خوب است.
اما در واقع می آیند تا مطمئن شوند تو سدی بر راهشان نیستی.
سرورم، سابیس، تو می دانی.
این بار آن ها خود دست در سینه ی تو فرو می برند و قلب از آن بیرون می کشند.
و این بار قلب دیگری حفره ی خالی سینه ات را پر نخواهد کرد.

بعد با تو چه خواهند کرد؟
جرات ندارند آتشت بزنند.
در عوض تو را بر پشت بام زنجیر می کنند و می گذارند دست های آفتاب به خونت آلوده شود.

تو می میری‌.

و آن دو ادامه می دهند، همراه با صلح شکننده شان.
و عشقی که هم نیش می زند و هم آرام می کند.

می دانم که این را هر شب می بینی.
مادامی که در تابوتت فرو می روی و دیده بر هم می نهی.
می دانم که پشیمانی‌.
افسوس می خوری.

و روح قلب سیاه نگاهت می کند.

سرورم، سابیس،
من، ماتئو، دلقک فرشته ی تو در این شب های آلوده به نفرین سکوت در میان این چادرهای رنگارنگ قدم برمی دارم.
و می بینم نمایشی را که ساعاتی پیش بر صحنه رقصیدم. یک شاه که شاه دیگر را می کشت.

آن ها از هم نمی نوشند، اما من وادارشان می کنم که چون کنند. وقتی دیگر نتوانند بفهمند که عشق دارند یا نفرت، تو چه طور می خواهی خودت را راضی کنی که برده ی آن ها باشی؟

و آن هنگام است که نزد من می آیی.

اگر می خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران. اما تو بالاخره او را در دستانت می گیری و آن را به خانه اش، به سینه ات برمی گردانی، سرورم.
تا آن هنگام من بر صحنه خواهم رقصید، داستان خواهم گفت، برایت قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت، و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.
و زنگارها دور می شوند.
و عشق تو نزدیک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/6/29 9:54:56
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: شنبه 28 شهریور 1405 16:09
نمایش جزئیات
اینا دو تا از کامنتای من زیر یه پست مرتبط با جایگزینی نویسنده با هوش مصنوعیه.
دوست دارم نظر شمارم راجع به این قضیه بدونم.

Yes, it is true that even now, audiences may not be able to tell whether a literary or artistic work was created by a human or by AI. But from my perspective, an important part of creating a connection between a work and its audience is the human creator themselves, as well as the background and history that they share with their audience. In fact, I do not see the human creator as something separate from their fictional world; I see them as one of its key characters. When a human creator tell their audience about their life, their views, their suffering and hopes, and what led them to create the work, they are not simply introducing themselves. They are introducing themselves as a character into their fictional world. AI does not have human experience, and it cannot create that emotional connection between itself as a creator and its audience.

And regarding speed, from my perspective, an important aspect of creating literature and art is moving slowly. A creator should allow characters to gradually take shape and become fully formed within them. In creating a fictional world, the creator undertakes an inner journey of discovery, bringing out hidden fragments of their own being, nurturing them, and transforming them first into characters and ultimately into a world. I believe this is a process that needs to unfold slowly, so that the dark and unseen layers of the creator’s unconscious have enough time to enter into dialogue with one another and transform themselves into characters and a world.
For this reason, I do not consider the greater speed of AI in creation to be an advantage.
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 شهریور 1405 14:08
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

چهره‌ی او در ذهنم هست.

چشمان خاکستری روشن و مرطوب،
از پس پلک‌های سنگین.

و لبخندی کوچک بر لب،
که نه غم است
و نه شعف.

دستانم را دور جام خون شرور مقابلم می‌گذارم.

آن را بالا می‌آورم،
بر دهان می‌گذارم
و می‌نوشم.

طعم شرارت ندارد.

طعم آب آهن دارد.

چشمان آبی روشن و آرام تو
که در لطافتشان
بُرنده‌ترین سیخ خوابیده.

— مالخازار

افرادی که لایک کردند

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.