
ملکه ی تو
صدای دعا در گوش هایم می پیچد.
در مغزم، روح و قلبم.
کلماتی که می دانم دعا نیستند و حق ندارم آن ها را دعا بنامم.
تنها کلماتی برای رستگاری.
برای پیچاندن زنجیر به دور حیوان تشنه ی درونم.
برای فکر نکردن به خونی که شیرین است.
و از قلب تپنده ی یک انسان می ریزد.
من آن کلمات را می شنوم.
گریزی ندارم.
اما هنوز می توانم آزاد باشم.
با حرف زدن با تو در درونم.
و فکر کردن به اینکه شاید تو مرا می شنوی، سرورم، گابریل.
تو و این سخنان به هم شبیه هستید.
آن ها در رنجند. شکلی مبهم دارند. بی قرارند. و هرگز نمی توانند آرام بگیرند، مگر آنکه دعا نامیده شوند یا آنکه خاموش شوند.
و تو سرورم، گابریل،
زمانی جوش و خروش درونت آرام گرفته بود. آن تکه ی گمشده ی وجودت بالاخره پیدا شده بود. تو کامل بودی. یک خون آشام. یک پادشاه. هدایتگر به سوی رستگاری.
اما حالا دیگر همه چیز مثل قبل نیست.
میلی تاریک و خورنده به جانت افتاده.
آن را پشت نگاه آرام چشمان آبی ات پنهان می کنی.
اما من تو را حس می کنم.
و این رنجی که می کشی،
فکر می کنم کمی خشمم را آرام می کند.
این صدایی را که بی وقفه در مغزم می پیچد را برایم تحمل پذیرتر می کند.
من به آن گوش نمی دهم.
می گذارم فقط مثل اصواتی بی معنی به سویم حمله ور شود.
می دانی چرا؟
دستانم را مشت می کنم.
صورتم منقبض می شود.
رگ پیشانی ام را حس می کنم که بیرون زده.
به تو می گویم.
چون رستگاری تو کثافت است، سرورم.
تو مرا اینجا به دام انداخته ای.
و من شب ها با ترس خون انسان می نوشم، بی آنکه طعمش را حس کنم.
و با هر طلوع مثل کرمی بدبخت داخل تابوتم می لغزم و کابوس می بینم.
سرم بر یک کنده.
جلاد با صورت پوشیده بر فرازم.
شمشیر که بالا می رود و بر گردنم فرود می آید.
آتش مشعل که مرا در خود می گیرد.
من می میرم.
تو زندگی مرا این گونه کردی، سرورم.
نگذاشتی با آن بدبختی ای که خودم انتخابش کرده بودم، در مرز تنها باشم.
مرا دیدی. به موهای طلایی ام نگاه کردی. به چشمان آبی ام.
و به یاد دخترت رزالی افتادی.
تو چیزی را بین او و خودت از دست رفته می دیدی.
گناهی که نمی توانستی جبرانش کنی.
پس مرا رز نامیدی، دخترخوانده ات و با خودت به آمالثورا بردی.
آه،
اما من بی دلیل شکوه می کنم.
سرورم، گابریل،
اکنون که در معبد هستم و این سخنان دعانما دارد به اوج می رسد،
بگذار اعتراف کنم.
من خودم خواستم که با تو بیایم.
من گذاشتم که تو مرا آسیب دیده ببینی. شکننده. ویران. بدون اسم.
که به سویم بیایی، نامی بر من نهی و مرا با خود ببری.
من عاشق تو شده بودم.
و آرزو داشتم تو همسر مرده ات، الیانور را در چشمان آبی و موهای طلایی من ببینی.
اما این طور نشد.
تو دخترت رزالی را در من دیدی.
و مرا به رز خودت بدل کردی.
هق هق می کنم.
اشک می ریزم.
می فهمم که راهب دومینیک مورن با نگاهی دلسوزانه به من خیره شده.
او دیگر سخنرانی نمی کند.
بالاخره دست برداشته.
دیگر کلام دعاگونه ای در کار نیست.
مغزم حالا سبک شده.
و روحم.
همان طور که اشک بر گونه هایم جاریست، لبخند بر لب می آورم.
راهب دومینیک مورن هم همین طور.
او گمان می برد من در تاریکی وجودم، تکه ای نور یافته ام.
از جایم بلند می شوم.
با جمعیت همراه می شوم. به سمت در می روم. خارج می شوم.
در خیابان به راه می افتم.
و به تو فکر می کنم.
به لبخند مهربانت.
و تماس دستانت با بازوهایم که قلبم را آن گونه بی رحمانه نرم می کند.
و من می دانم.
که اگر بدانی من خون انسان می نوشم، بدون لحظه ای تردید مرا خواهی کشت.
و تو بقایای سوخته ام را در گورستان قصرت به خاک خواهی سپرد.
و به دیدنم خواهی آمد.
و برایم اشک خواهی ریخت.
تو این گونه هستی، سرورم.
تو، بی رحم ترین موجود نوکترنال کتدرال.
اما من خودم را اسیر تو نکرده ام که به مرگ بروم.
من نمی میرم.
من ملکه ی تو خواهم شد.