
نفرینی بر روح من
از زبان ایتاچی
خنکای مطبوع آغشته به قطرات آب.
سبزی روشن مزرعه گسترانیده در برابر چشمانم. گاوها، غازها و بوقلمون ها که مشغول گشت و گذار و خوردن هستند.
به آسمان آبی و روشن بالای سرم نگاه می کنم. نور ملایم خورشید که از بین ابرها می تابد. غده ای از شوق را در گلویم حس می کنم. و در چشمانم اشک جمع می شود.
این چه حسیست؟
قلبم می تپد. از اینکه می توانم روز را حس کنم.
مثل یک خون آشام که دوباره به کالبد انسانی اش برگشته.
مثل یک خون آشام.
نگاهم مات می شود.
انگار چیزی در درونم سعی می کند روشنایی روز را در برابر چشمانم به تاریکی شب بدل کند.
عقب می رانمش.
در مزرعه راه می روم.
بین علف ها.
در کنار باریکه های آب.
چرا باید بخواهم سوگواری کنم بر چیزی که هنوز از دستش نداده ام؟
هنوز؟
من دارم به از دست دادن انسانیتم فکر می کنم؟
بی آنکه بر آن اراده کنم؟
آب دهانم را قورت می دهم.
چه طور بدون آنکه بفهمم چنین سرانجام حزن آلودی را برای خودم نگاشته ام؟
این سبز و آبی روشن.
نمی خواهم به آن نگاه کنم و احساس فقدان کنم. که ببینم دارد از من دور می شود.
احساسم را به یاد می آورم، به هنگام خوردن صبحانه. طعم خامه ی سپید در کنار مربای شیرین آلبالو. نان حجیم. تلخی ملایم دمنوش.
آن ها را دهانم مزه مزه می کردم، انگار که می خواستم به خاطر بسپارمشان.
خشم را حس می کنم.
و خنکای هوا برایم تبدیل به گرمایی آزاردهنده می شود.
چهره ی او در ذهنم مجسم می شود. موهای بلند طلایی و مجعدش. چشمان آبی روشنش. پوست سپید مرمرین بی نقصش. و آن عضلات محکم صورتش که انگار تصمیمی بازگشت ناپذیر در آن ها نقش بسته.
سرورم، راهب پطروس.
آیا این تو هستی که داری مرا به تاریکی می کشانی؟
تو مرا اسیر خود کرده ای.
اول مرا واداشتی تا به نام رستگاری خون آشامان را شکنجه کنم و بعد خود یکی از آن ها شدی تا فقط بتوانی از مرگ بگریزی.
من آماده بودم تا تو را در تابوتت ببینم.
اما نه مثل حالا. نه اکنون که مرده همچون یک مجسمه ی سنگی بی نقص داخل آن می آرامی.
مردگی تو در بستر مرگت یک فریب است.
من می خواستم که تو به راستی بمیری.
من حتی یک گور برایت آماده کرده بودم.
بیل به دست گرفته بودم و در حالی که اشک دیدگانم را تار کرده بود، خاک ها را می کندم.
اما من داخل معبد شدم و به جای جسد غم آلود جگرخراش نیم خورده ات توسط انگل ها چه دیدم؟
تو را که با زیبایی فرا انسانی هیولا وارت و با لبخندی پیروزمندانه به من نگاه می کردی.
دیگر خبری از حفره های کرم ها بر پوست و گوشتت نبود.
تو بوی مرگ می دادی.
اما نه مرگ خودت.
سرورم،
تو چیزی بر من فرود آوردی که از جهنم هم هولناک تر بود.
تو اصلا می دانی من چه حسی داشتم وقتی تو را آن گونه دیدم؟
ای کاش همان لحظه می مردم و اکنون در اعماق مذاب زجر می کشیدم.
سرورم، پطروس،
من دارم عذاب می کشم.
و تو خیال می کنی آن عذرخواهی مضحکت همه چیز را حل کرده.
تو مرا به یک انسان ملعون بدل کردی و انگار که این برایت کافی نبود، حالا می خواهی همین انسانیت رقت آلودی که برایم مانده هم از من بگیری.
چرا رهایم نمی کنی؟
چرا نمی گذاری این پناهگاه سابقا معبدت را ترک کنم و آن قدر از اینجا دور شوم که فراموش کنم زمانی اینجا بوده ام؟
چرا من باید آفتاب را در آسمان روز ببینم و اشک بریزم و به نیمه تاریک ماه گون در شب فکر کنم و تو که در میان آن با چشمان آبی روشنت به من نگاه می کنی، با لبخندی کوچک بر لبانت، و انگار بی صدا می گویی که من دارم به سویت می آیم.
تا آن را از تو بگیرم.
تاریکی درونت را.
خون جاودان.
من آن را نمی خواهم، سرورم.
گفتم که پیشت می مانم و از تو مراقبت می کنم.
و تو چه خیال کردی؟
که می خواهم تا ابد چنین کنم؟
به هق هق می افتم و خودم را لعنت می کنم.
و به تو فکر می کنم.
سرورم، پطروس.
تو که اکنون در تابوتت دراز کشیده ای.
آرام.
در سکون.
در مرگ دروغینت.
و چیزی به ذهنم خطور می کند.
اشک هایم قطع می شوند.
دیگر هق هق نمی کنم.
به یک دشنه فکر می کنم. و به یک مشعل فروزان.
باید به تو بدهمش؟
مرگ راستین را؟
قلبم تکه تکه می شود از فکر آن.
درد نخواهم کشید، به درد بدل خواهم شد.
اما بعد من هم به دنبالت خواهم آمد.
آن دشنه به زندگی من هم پایان خواهد داد.
آه می کشم.
می دانم که نمی توانم چنین کنم.
این ها فقط تصوراتیست که خودم را با آن ها آرام می کنم.
سرورم، پطروس،
تو انسانیتت را کشتی و حالا در قالب یک خون آشام به انسان بهتری بدل شده ای.
اما فکر نکن به خاطر این است که نمی توانم تو را بکشم.
اگر سنگدل بودی هم نمی توانستم جانت را بگیرم.
تو برای من، تبدیل به آن فرشته ای شده ای که چه زخم بزند و چه زخم را ببندد، قلبم را از او رهایی نیست.
و این نفرینیست بر روح من.