جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

256 کاربر(ها) آنلاین هستند (183 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
256 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 12:47
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

نفرینی بر روح من

از زبان ایتاچی

خنکای مطبوع آغشته به قطرات آب.
سبزی روشن مزرعه گسترانیده در برابر چشمانم. گاوها، غازها و بوقلمون ها که مشغول گشت و گذار و خوردن هستند.
به آسمان آبی و روشن بالای سرم نگاه می کنم. نور ملایم خورشید که از بین ابرها می تابد. غده ای از شوق را در گلویم حس می کنم. و در چشمانم اشک جمع می شود.

این چه حسیست؟
قلبم می تپد. از اینکه می توانم روز را حس کنم.
مثل یک خون آشام که دوباره به کالبد انسانی اش برگشته.
مثل یک خون آشام.
نگاهم مات می شود.
انگار چیزی در درونم سعی می کند روشنایی روز را در برابر چشمانم به تاریکی شب بدل کند.
عقب می رانمش.
در مزرعه راه می روم.
بین علف ها.
در کنار باریکه های آب.

چرا باید بخواهم سوگواری کنم بر چیزی که هنوز از دستش نداده ام؟
هنوز؟

من دارم به از دست دادن انسانیتم فکر می کنم؟
بی آنکه بر آن اراده کنم؟
آب دهانم را قورت می دهم.
چه طور بدون آنکه بفهمم چنین سرانجام حزن آلودی را برای خودم نگاشته ام؟

این سبز و آبی روشن.
نمی خواهم به آن نگاه کنم و احساس فقدان کنم. که ببینم دارد از من دور می شود.

احساسم را به یاد می آورم، به هنگام خوردن صبحانه. طعم خامه ی سپید در کنار مربای شیرین آلبالو. نان حجیم. تلخی ملایم دمنوش.
آن ها را دهانم مزه مزه می کردم، انگار که می خواستم به خاطر بسپارمشان.

خشم را حس می کنم.
و خنکای هوا برایم تبدیل به گرمایی آزاردهنده می شود.
چهره ی او در ذهنم مجسم می شود. موهای بلند طلایی و مجعدش. چشمان آبی روشنش. پوست سپید مرمرین بی نقصش. و آن عضلات محکم صورتش که انگار تصمیمی بازگشت ناپذیر در آن ها نقش بسته.
سرورم، راهب پطروس.

آیا این تو هستی که داری مرا به تاریکی می کشانی؟
تو مرا اسیر خود کرده ای.
اول مرا واداشتی تا به نام رستگاری خون آشامان را شکنجه کنم و بعد خود یکی از آن ها شدی تا فقط بتوانی از مرگ بگریزی.

من آماده بودم تا تو را در تابوتت ببینم.
اما نه مثل حالا. نه اکنون که مرده همچون یک مجسمه ی سنگی بی نقص داخل آن می آرامی.
مردگی تو در بستر مرگت یک فریب است.
من می خواستم که تو به راستی بمیری.
من حتی یک گور برایت آماده کرده بودم.
بیل به دست گرفته بودم و در حالی که اشک دیدگانم را تار کرده بود، خاک ها را می کندم.

اما من داخل معبد شدم و به جای جسد غم آلود جگرخراش نیم خورده ات توسط انگل ها چه دیدم؟
تو را که با زیبایی فرا انسانی هیولا وارت و با لبخندی پیروزمندانه به من نگاه می کردی.
دیگر خبری از حفره های کرم ها بر پوست و گوشتت نبود.
تو بوی مرگ می دادی.
اما نه مرگ خودت.

سرورم،
تو چیزی بر من فرود آوردی که از جهنم هم هولناک تر بود.
تو اصلا می دانی من چه حسی داشتم وقتی تو را آن گونه دیدم؟
ای کاش همان لحظه می مردم و اکنون در اعماق مذاب زجر می کشیدم.

سرورم، پطروس،
من دارم عذاب می کشم.
و تو خیال می کنی آن عذرخواهی مضحکت همه چیز را حل کرده.
تو مرا به یک انسان ملعون بدل کردی و انگار که این برایت کافی نبود، حالا می خواهی همین انسانیت رقت آلودی که برایم مانده هم از من بگیری.

چرا رهایم نمی کنی؟
چرا نمی گذاری این پناهگاه سابقا معبدت را ترک کنم و آن قدر از اینجا دور شوم که فراموش کنم زمانی اینجا بوده ام؟
چرا من باید آفتاب را در آسمان روز ببینم و اشک بریزم و به نیمه تاریک ماه گون در شب فکر کنم و تو که در میان آن با چشمان آبی‌ روشنت به من نگاه می کنی، با لبخندی کوچک بر لبانت، و انگار بی صدا می گویی که من دارم به سویت می آیم.
تا آن را از تو بگیرم.
تاریکی درونت را.
خون جاودان.

من آن را نمی خواهم، سرورم.
گفتم که پیشت می مانم و از تو مراقبت می کنم.
و تو چه خیال کردی؟
که می خواهم تا ابد چنین کنم؟

به هق هق می افتم و خودم را لعنت می کنم.
و به تو فکر می کنم.
سرورم، پطروس.
تو که اکنون در تابوتت دراز کشیده ای.
آرام.
در سکون.
در مرگ دروغینت.

و چیزی به ذهنم خطور می کند.
اشک هایم قطع می شوند.
دیگر هق هق نمی کنم.
به یک دشنه فکر می کنم. و به یک مشعل فروزان.
باید به تو بدهمش؟
مرگ راستین را؟

قلبم تکه تکه می شود از فکر آن.
درد نخواهم کشید، به درد بدل خواهم شد.
اما بعد من هم به دنبالت خواهم آمد.
آن دشنه به زندگی من هم پایان خواهد داد.

آه می کشم.
می دانم که نمی توانم چنین کنم.
این ها فقط تصوراتیست که خودم را با آن ها آرام می کنم.

سرورم، پطروس،
تو انسانیتت را کشتی و حالا در قالب یک خون آشام به انسان بهتری بدل شده ای.
اما فکر نکن به خاطر این است که نمی توانم تو را بکشم.
اگر سنگدل بودی هم نمی توانستم جانت را بگیرم.
تو برای من، تبدیل به آن فرشته ای شده ای که چه زخم بزند و چه زخم را ببندد، قلبم را از او رهایی نیست.
و این نفرینیست بر روح من.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 23:13
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند‌.

چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.

این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."

— گابریل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 14:36
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

رز صدایش می کنم

از زبان گابریل

راه می روم.
نیمه شب. زیر نور ماه. جایی بین آمالثورا و نوکتیرا.
اینجا بودن می تواند کمی آرامم کند.
می توانم فکر کنم.
بدون اینکه ریسمان های مغزم در هم آویزند.

لکه هایی تاریک.
می بینمشان که بر روحم افتاده اند.
نه به خاطر وسوسه ای که به جانم افتاده. به این خاطر که می دانم بقیه هم فهمیده اند. از نگاه هایشان این را می خوانم.
پادشاهی که هوای خدایی کرده است.

و من سعی می کنم از آن دور شوم.
با روزه های خون. با آب آهن. و خودم را می بینم که سرد می شوم. با محبتی که بوی تهذیب دارد. بوی درد. و بوی مرگ.
اعدام ها را دوباره برگردانده ام.
دومینیک مورن می گوید این خوب است.
برای نگه داشتن آمالثورا.
اما من فکر می کنم او این را مسیری برای نگه داشتن روح من می بیند.
هولناک.
او می خواهد مرا به همان شاهی که بودم، برگرداند. تا هوای خدایی را از سرم بیندازد.
یک تاریکی برای نجات از یک تاریکی دیگر.
در حالی که مرا نور می بینند.
هرچند ویرانگر.

اما فقط این نیست.
چیزی دیگر هست که همچون انگل از من می خورد. آن خبر شوم.
نتیجه ی آزمایش بر خونم.
دیشب بنجامین آن را برایم آورد.
و من با دستانی لرزان آن تکه کاغذ را گرفته بودم و می خواندم.
یک انگل در خونم زندگی می کند.
اوست که پیوند من و مالخازار را ساخته.
تمام مدت این من نبودم.
آن کرم انگلی. بله، خود اوست. و اگر او نبود، اگر نباشد؟
جسم و روحم یخ می کند.
آنچه در آن غوطه ورم، یک دروغ است.
که حالا گرم، شیرین و منزجر کننده جلوه می کند برایم.
در زیر این چسبناکی چندش آور، حقیقتی سیاه خوابیده.
محبت مالخازار، نرم شدنش در نگاه من.
هیچ کدام از من نیست.
و اگر آن انگل را از خونم بیرون بکشم، تنها یک چیز باقی خواهد ماند.
خشم و نفرت خالص مالخازار.

نابودی، ویرانی.
و من باید این راز را حفظ کنم.
اما تا چه زمان می توانم چنین کنم؟
و وقتی حقیقت برملا شد، نفرت او، مالخازار مهیب تر از آنچه اکنون می تواند، بر من، آمالثورا و کتدرال فرو نخواهد آمد؟

چهره ی خندان آن دلقک‌فرشته، ماتئو در ذهنم پدیدار می شود.
این چیزیست که او می خواهد.
با شکستن پیوند پیوند بین من و مالخازار، راه برای آیین کهن باز می شود.
مالخازار دوباره به تخت خدایی زنجیر می شود.
و این بار من نیز به همراه او.
من یک خدا می شوم، همان طور که اکنون تاریکی درونم می خواهد.
اما نه آن خدایی که رویایش را می پندارم.
مالخازار. او می گوید چنین خدایی وجود ندارد. که خدایی فقط زنجیر است.
گیرنده ی قربانی ها.
و در نهایت قربانی شونده.

سرم را به طرفین تکان می دهم.
امشب به اندازه ی کافی فکر کردم. حالا باید بروم. نه به آمالثورا. حالا نه. باید نزد خانواده ام بروم. رزالی، پطروس و لوسیندا در پناهگاه خون آشام ها. می دانم که از من دلچرکینند. که هیچ گاه آن طور که باید به آن ها توجه نکردم. همیشه در روشنایی و تاریکی خودم غرق بوده ام. و با این حال آن ها آرامم می کنند. بله. باید پیششان بروم.

راهم را به سمت پناهگاه کج می کنم. پیش می روم. و در همین حین ناگهان صدایی به گوشم می رسد. جایی بین درختان. کسی دارد هق هق می کند.
به سوی صدا می روم.
او را می بینم.
نشسته بر زمین، بین علف ها. خم شده بر روی یک تکه سنگ. ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند‌.

چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.

این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مهر 1405 16:57
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

ملکه ی تو

صدای دعا در گوش هایم می پیچد.
در مغزم، روح و قلبم.
کلماتی که می دانم دعا نیستند و حق ندارم آن ها را دعا بنامم.
تنها کلماتی برای رستگاری.
برای پیچاندن زنجیر به دور حیوان تشنه ی درونم.
برای فکر نکردن به خونی که شیرین است.
و از قلب تپنده ی یک انسان می ریزد.

من آن کلمات را می شنوم.
گریزی ندارم.
اما هنوز می توانم آزاد باشم.
با حرف زدن با تو در درونم.
و فکر کردن به اینکه شاید تو مرا می شنوی، سرورم، گابریل.

تو و این سخنان به هم شبیه هستید.
آن ها در رنجند. شکلی مبهم دارند. بی قرارند. و هرگز نمی توانند آرام بگیرند، مگر آنکه دعا نامیده شوند یا آنکه خاموش شوند.

و تو سرورم، گابریل،
زمانی جوش و خروش درونت آرام گرفته بود. آن تکه ی گمشده ی وجودت بالاخره پیدا شده بود. تو کامل بودی. یک خون آشام. یک پادشاه. هدایتگر به سوی رستگاری.
اما حالا دیگر همه چیز مثل قبل نیست.
میلی تاریک و خورنده به جانت افتاده.
آن را پشت نگاه آرام چشمان آبی ات پنهان می کنی.
اما من تو را حس می کنم.

و این رنجی که می کشی،
فکر می کنم کمی خشمم را آرام می کند.
این صدایی را که بی وقفه در مغزم می پیچد را برایم تحمل پذیرتر می کند.
من به آن گوش نمی دهم.
می گذارم فقط مثل اصواتی بی معنی به سویم حمله ور شود.
می دانی چرا؟

دستانم را مشت می کنم.
صورتم منقبض می شود.
رگ پیشانی ام را حس می کنم که بیرون زده.

به تو می گویم.
چون رستگاری تو کثافت است، سرورم.
تو مرا اینجا به دام انداخته ای.
و من شب ها با ترس خون انسان می نوشم، بی آنکه طعمش را حس کنم.
و با هر طلوع مثل کرمی بدبخت داخل تابوتم می لغزم و کابوس می بینم.
سرم بر یک کنده.
جلاد با صورت پوشیده بر فرازم.
شمشیر که بالا می رود و بر گردنم فرود می آید.
آتش مشعل که مرا در خود می گیرد.
من می میرم.

تو زندگی مرا این گونه کردی، سرورم.
نگذاشتی با آن بدبختی ای که خودم انتخابش کرده بودم، در مرز تنها باشم.
مرا دیدی. به موهای طلایی ام نگاه کردی. به چشمان آبی ام.
و به یاد دخترت رزالی افتادی.
تو چیزی را بین او و خودت از دست رفته می دیدی.
گناهی که نمی توانستی جبرانش کنی.
پس مرا رز نامیدی، دخترخوانده ات و با خودت به آمالثورا بردی.

آه،
اما من بی دلیل شکوه می کنم.
سرورم، گابریل،
اکنون که در معبد هستم و این سخنان دعانما دارد به اوج می رسد،
بگذار اعتراف کنم.
من خودم خواستم که با تو بیایم.
من گذاشتم که تو مرا آسیب دیده ببینی. شکننده. ویران. بدون اسم.
که به سویم بیایی، نامی بر من نهی و مرا با خود ببری.
من عاشق تو شده بودم.

و آرزو داشتم تو همسر مرده ات، الیانور را در چشمان آبی و موهای طلایی من ببینی.
اما این طور نشد.
تو دخترت رزالی را در من دیدی.
و مرا به رز خودت بدل کردی.

هق هق می کنم.
اشک می ریزم.
می فهمم که راهب دومینیک مورن با نگاهی دلسوزانه به من خیره شده.
او دیگر سخنرانی نمی کند.
بالاخره دست برداشته.
دیگر کلام دعاگونه ای در کار نیست.
مغزم حالا سبک شده.
و روحم.
همان طور که اشک بر گونه هایم جاریست، لبخند بر لب می آورم.
راهب دومینیک مورن هم همین طور.
او گمان می برد من در تاریکی وجودم، تکه ای نور یافته ام.

از جایم بلند می شوم.
با جمعیت همراه می شوم. به سمت در می روم. خارج می شوم.
در خیابان به راه می افتم.
و به تو فکر می کنم.
به لبخند مهربانت.
و تماس دستانت با بازوهایم که قلبم را آن گونه بی رحمانه نرم می کند.
و من می دانم.
که اگر بدانی من خون انسان می نوشم، بدون لحظه ای تردید مرا خواهی کشت.

و تو بقایای سوخته ام را در گورستان قصرت به خاک خواهی سپرد.
و به دیدنم خواهی آمد‌.
و برایم اشک خواهی ریخت.

تو این گونه هستی، سرورم.
تو، بی رحم ترین موجود نوکترنال کتدرال.
اما من خودم را اسیر تو نکرده ام که به مرگ بروم.
من نمی میرم.

من ملکه ی تو خواهم شد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 22:50
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

او، ولتریس

از زبان لورنس

تاریک بود.
و من می لرزیدم.
کوچک بودم.
تنها پنج سال داشتم.

مرا آنجا، در آن خرابه گذاشته بودند، به عنوان یک هدیه، یک قربانی، یک پیشکش. برای یک خون آشام.
و او آمد تا مرا با خود ببرد. لرد کاسپار.
او مرا خوراک خود نکرد. و من هیچ گاه نفهمیدم چرا. آن سردی یخ گونی که در چشمان قهوه ای آرامش بودند، هرگز دلیلش را به من نگفتند.
او مرا پیش خود نگه داشت. بزرگم کرد.
و بعد تاریکی را به من هدیه داد.
او پدر معنوی من شد.
او مرا به یک خون آشام بدل کرد.

و این گونه من هم بخشی از مراسم شومی شدم که او به آن زنجیر شده بود. او و بقیه ی خون آشام های نوکتیرا و انسان هایش.
صف های طویل. قربانی ها. با نگاهی که عقلانیت از آن ربوده شده بود. با اشتیاقی بیمارگونه.

و من در کنار او می نوشیدم، در حالی که حس می کردم هر بار بر لبه ی یک پرتگاه ایستاده ام.
و نمی فهمیدم چرا.
تا اینکه آن کابوس اتفاق افتاد.

من دیدم.
در حالی که هنوز نیش در قربانی ام فرو نکرده بودم.
قربانی ها دور او جمع شدند و او را گرفتند.
او تقلا نکرد.
فقط نگاهش را به من دوخت.
و گذاشت تا خنجری نوک تیز را در رگ گردنش فرو کنند.
خون سرخ که در یک ظرف جاری شد.
نگاه او که هر لحظه بیش از پیش خالی از حیات می شد.
دستان من که می لرزید.
بدنم که داشت یخ می کرد.
پوست او که خاکستری و چروکیده می شد.
و آتش فروزانی که از مشعل ها بر او نشست.
و او فریاد زد.
و من نیز.

و قربانی ها دور او بر زمین زانو زدند و دستانشان را دعاگونه به سمتش دراز کردند و اشک ریختند.
در حالی که او، بدل کننده ی من کاسپار در آغوش آتش می سوخت.

و من همان طور فریاد می زدم، در حالی که آن گلوله ی آتش در برابر چشمانم به خود می پیچید و انسان ها به دورش دعا می خواندند.
من این جنون را نگاه می کردم و با خود فکر می کردم که هرگز تمام نخواهد شد.
که لرد کاسپار در چنگال شعله ها تا ابد خواهد رقصید و فریادهای دردآلود سر خواهد داد. که من او را با نعره هایم همراهی خواهم کرد و انسان ها نغمه ی ما را با دعاهایشان.

اما تمام شد.
نمی دانم چه زمان.
من چشمانم را باز کردم و دیدم که بر یک تخت دراز کشیده ام. به آن زنجیر شده ام.
ناله کردم. با صدایی گرفته و خشک. هق هق کردم.
و او به بالینم آمد.
خون آشامی که چشمان قهوه ای لرد کاسپارم را داشت.
و با نگرانی به من نگاه می کرد.
او، ولتریس.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 08:30
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

حال من خوب است

زمانی اینجا را خانه نامیدم.
به یاد داری؟

جایی در مرز، معلق بین دو دنیا. می توانستیم خودمان باشیم. من و تو. و از پنجره جهان بیرون را نگاه کنیم، طوری که انگار متعلق به آن نیستیم.

دومینیک مورن،
من هنوز هم به اینجا می آیم. روی این مبل می نشینم. تصور می کنم تو رو به رویم نشسته ای. نگاهت می کنم. با چشمانی که فقط تو می توانی بخوانی شان.

و تو دیگر نمی آیی.
تو جایی در قصر شاه گابریل غرق شده ای. در وان آب آهن او. و مرا فقط در افکارت می بینی. درست مثل آن زمان که هنوز مرا در عالم ماده ملاقات نکرده بودی. آن هنگام که در اتاقی در قلعه ی لرد سابیس محبوس بودی. و رنج می کشیدی تا گناهانت بخشیده شوند.

دومینیک مورن،
می ترسم به این فکر کنم. آیا تو دلبسته ی تصویر من بودی؟
شاید تو فقط بالاخره فهمیده ای آنکه اکنون در این خانه نشسته و به جای خالی تو خیره شده، فقط یک نقاب، یک پوسته از آن موجودیست که در خیالت با تو حرف می زد.
تو به من گفتی من دردهایت را نرم می کنم. ولی شاید آن من نبودم.

اما من نمی خواهم فکر کنم که چنین شده. این سرانجام را نمی پذیرم.
به جای آن گناه را بر دوش شاه گابریل می اندازم. اوست که تو را اسیر روح خود کرده. تو، ریسمان بین او و خونی که دروغ است.
می توانم تو را ببینم. بالای سر او ایستاده ای. با یک کوزه پر از آب آهن. و او در آن وان سنگی است. و تو بر سر او آب آهن می ریزی. کلماتی را زمزمه می کنی که شبیه به دعا هستند، اما دعا نیستند. دعا در آمالثورا جایی ندارد. پس تو چه می گویی؟ کلماتی که به اندازه ی کلمات نگاشته شده در دفتر لرد سابیس غریب و ناآشنا هستند؟

تو زیر لب درباره ی نیکبختی با پرهیز می گویی. تو می ترسی که اگر او را تنها بگذاری، به چیز دیگری تبدیل شود. دیگر پادشاه آب آهن نوش تو نباشد. یک شاه خدا باشد. فقط خون حیوان بنوشد. این بار در جنگل. با پشتی خمیده و نیش هایی که در رگ یک جانور فرو می رود. خون گرمی که گلویش را نوازش می کند. و در آن لحظه دیگر تو وجود نخواهی داشت.
دومینیک مورن، راهب ارشد شاه گابریل، هدایتگر او در مسیر پرهیز و آب آهن نوشی در میان مه محو خواهد شد.

صورتم منقبض می شود. دست هایم را مشت می کنم. نمی توانم بگذارم این اتفاق رخ دهد. شاه مالخازار به من دستور داده که به آمالثورا نروم. اما من می آیم. و تو را از آن قصر بیرون می کشم و به اینجا می آورم و دیگر نمی گذارم که بروی.

از جایم بلند می شوم و می خواهم به سمت در بروم، اما در همین لحظه در باز می شود و تو در چارچوب آن ظاهر می شوی. با همان چهره ی آرام همیشگی، اما همراه با اندکی شرمندگی.

تو:
"متاسفم.
جنجال هایی به پا شده بود. کار آن دلقک‌فرشته و مریدانش بود. نامه هم نتوانستم برایت بفرستم.
حالت خوب است؟"

لبخندی کمرنگ بر لب می نشانم و به سمتت می آیم. تو را در آغوش می گیرم و در گوشت زمزمه می کنم:
"حال من خوب است."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: جمعه 3 مهر 1405 08:12
نمایش جزئیات
«سرورم، سابیس،

من چشمان خاکستری روشن تو
از پس پلک‌های همیشه سوگوارت را می‌بینم
و آن لبخند غم‌آلودت را.

و حس می‌کنم تو کلیدی هستی
که مه را باز می‌کند
و مرا به مکانی هل می‌دهد
که بالاخره می‌توانم در آن رها شوم.

که بی‌حصار خشمگین شوم
از آنچه بودم
و از آنچه هستم.

سرورم،

رنج تو
راه بازگشت به سویت را به من نشان داده.

من به دیدنت می‌آیم.»

— دومینیک مورن
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مهر 1405 07:17
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

به دیدنت می آیم

از زبان دومینیک مورن

در مورد آینه چیزی به من گفته بودی.
کاش به خاطر می آوردم.
اما حالا فقط می توانم تو را تصور کنم که مانند روحی از هم گسیخته بر زمین رها شده ای، با پشتی خمیده و چشمانی که به سختی بالا می آیند، و خودت را در آن نگاه می کنی.
تو در مورد آینه چیزی به من گفته بودی.
اما من نمی توانم به خاطر بیاورم.

آیا این فقط افسوسیست که می خورم، به خاطر تمام لحظاتی که خودم را از تو دور نگه داشتم؟
سرورم، سابیس.
تو که از خونم نوشیدی و قیرخونت را در من ریختی و مرا با شب پیوند دادی.

من فرزند محبوبت نیستم‌. آن مالخازار است. با این حال می توانم شوقی زخم گونه داشته باشم از اینکه می دانم به من فکر می کنی. که من هم بخشی از گناهانت هستم.

وقتی به تو فکر می کنم، خاکستر می بینم.
اما حالا دیگر درباره ی رنج خودم نیست. درباره ی توست. قیراشک هایی که بر گونه هایت سرازیر می شوند.

سرورم،
من و تو به هم شبیه هستیم.
برای ما فقط دردهای دیگران باید مهم باشد. برای من شاه گابریل و گادفری و برای تو تمام آنان دیگر.
و می دانم که وجدان تو درد می کشد از اینکه بر گور ناوجود داشته ی قلب سیاه سوگوار است.

اما من حالا کمی آرامش دارم. چون دارم به تو فکر می کنم.
می دانی، من تصور می کردم نمی خواهم تو در ذهنم باشی، چون خط واصل زندگی سیاه انسانی ام و دوده های حیات خون آشامی ام هستی. نمی خواستم به یاد بیاورم که یک درد چگونه به یک درد دیگر وصل شد‌.
اما حالا دارم می فهمم که موضوع چیز دیگری بوده. من می خواستم تاوان بدهم. با وقف کردن خودم در راه شاه گابریل. من آب آهن دست او می دهم. او را در آب آهن غوطه می دهم. او را با آن یکی می کنم.
این یک گناه است یا مسیری برای رستگاری؟
در افکارم تو دستم را می گیری و می فشاری و می گویی باید چون شود.

سرورم، سابیس،
من چشمان خاکستری روشن تو از پس پلک های همیشه سوگوارت را می بینم و آن لبخند غم آلودت را و حس می کنم تو کلیدی هستی که مه را باز می کند و مرا به مکانی هل می دهد که بالاخره می توانم در آن رها شوم. که بی حصار خشمگین شوم از آنچه بودم و از آنچه هستم.

سرورم،
رنج تو راه بازگشت به سویت را به من نشان داده.
من به دیدنت می آیم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1405 12:27
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

«شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده‌ی این دنیا نیست.

شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل...

الان فکر او در ذهنم آمد.»

چشمانم اندکی گشاد می‌شود.
و بدنم منقبض.

تئودور:
«چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟»

من:
«بله.

در این شب‌ها چیزی در نگاهش فرق می‌کند.

آریل می‌گوید شبیه به آن هنگام شده
که می‌خواست به خون‌آشام
و به شاه آمالثورا بدل شود.»

...

و من گابریل را در ذهنم می‌بینم.

ترک‌خورده و تاریک،

با قلب سیاه در دستانش

که دارد او را خاکستر می‌کند.

— نیل

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 23:33
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

او را خاکستر می کند

از زبان نیل

سکوت بعد از هر مهمانی.
ترکیبی از آرامش و غم که وجودم را می گیرد.
دوستش دارم.

و حالا، اکنون که او، تئودور در کنارم هست، بیش از قبل.
او از بین میزهای شلوغ پر از جام ها و ظرف های خالی به سمتم می آید. با لبخندی گرم بر لب.
قلبم نرم می شود با نگاه کردن به او.
دستم را به سمتش دراز می کنم و او آن را می گیرد.

کنار همدیگر از پنجره بیرون را نگاه می کنیم. نم نم باران و مه بر فراز چمنزار.
گذشته هنوز هست و گلویم را می فشارد. خون آشامی. گابریل‌. و جنون حال هنوز هست. ویرانی، انگل ها، مرگ.

اما تئودور نگهم می دارد.
به این فکر می کنم که اگر او نبود، وضعیت من چه طور بود؟
شاید فقط یک تکه گوشت زنده بودم. با نقابی از لبخند در مهمانی ها. و شب ها کز کرده در گوشه ای از سرداب.

اما حالا می توانم حس کنم که روحم زنده است. حتی در میان این زوال.
به صورت تئودور نگاه می کنم. بر لبانش لبخند هست، اما در چشمانش اندکی بی قراری.
دستش را با ملایمت می فشارم.
"چیزی ذهنت را می آزارد؟"

تئودور:
"داشتم به آن شب فکر می کردم.
آن هنگام که نزد لرد سابیس رفتم و با او درباره ی پس زدن پای آدرین حرف زدم.
می دانی نیل..."

نگاهش را از باغ به من معطوف می کند. در چشمانش هم ترس می بینم و هم درد.
"من آن موقع نمی دانستم دارم از چه حرف می زنم، اما او می دانست. این را الان می فهمم. حالا که آن اتفاق افتاده. حالا که قلب سیاه مرده."

من:
"عزیزم،
نکند تو احساس گناه می کنی؟"

تئودور:
"فکر می کنم بله. نمی دانم اگر می دانستم منظور از پس زدن چیست، اصلا وارد این بازی می شدم یا نه."

من:
"اما تو می خواستی جلوی مرگ آدرین را بگیری."

تئودور:
"بله. اگر او می مرد، آن هم جلوی چشمان من، زندگی ام به یک کابوس ابدی بدل می شد.
اما حالا هم نمی توانم نگاه لرد سابیس را فراموش کنم. در آن چشمان خاکستری مرطوب او که با پلک های متورم سرخش قاب شده بودند، چنان غمی غوطه می خورد که مثل ویرانی خود این دنیا بود."

دستم را فشار می دهد.
"نیل، حس می کنم دنیا همین حالا هم نابود شده و ما فقط داریم تصویرش را دیرتر می بینیم."

به چمنزار خیس از باران نگاه می کنم. مه غریب که انگار رازهایی در خود پنهان کرده‌. و به لرد سابیس فکر می کنم.

من:
"تئودور، گمان می کنم بدانم چه می گویی.
شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده ی این دنیا نیست. شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل،
الان فکر او در ذهنم آمد."

چشمانم اندکی گشاد می شود. و بدنم منقبض.

تئودور:
"چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟"

من:
"بله. در این شب ها چیزی در نگاهش فرق می کند. آریل می گوید شبیه به آن هنگام شده که می خواست به خون آشام و به شاه آمالثورا بدل شود."

تئودور لب هایش را به هم فشار می دهد و خودش را به من نزدیک تر می کند و دستش را دورم حلقه می کند.
و من گابریل را در ذهنم می بینم. ترک خورده و تاریک، با قلبی سیاه در دستانش که دارد او را خاکستر می کند.

افرادی که لایک کردند

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.