تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
صندوقهای رأی باز است
بیستویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو
روز رأیگیری
۱۵ و ۱۶ مهر
از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.
ورود به صندوق رأی-
۳

دابی
-
۵

سیبل تریلانی
به نفعش انصراف دادند
مرلین
تلما هلمز
-
۶

پرنتیس گاتو
به نفعش انصراف دادند
هوریس اسلاگهورن
نیکلاس فلامل
پیام امروز
شخصیت خودتون رو معرفی کنید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
4 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

به پدرم بگویید با قربانی کردن نبوغم مرا نکشت؛ فقط به خشمم نقاب و استراتژی بخشید.
ما پسرانی بودیم که در تمنای یک ذره باور هدر رفتیم، اما من از دل سایهها برگشتهام تا کل این بازی ریاکارانه را کیشومات کنم.
ما پسرانی بودیم که در تمنای یک ذره باور هدر رفتیم، اما من از دل سایهها برگشتهام تا کل این بازی ریاکارانه را کیشومات کنم.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

نام: رودولف (Rodolphus)
نام خانوادگی: لسترنج (Lestrange)
شهرت: از وفادارترین مبارزان لرد سیاه / لرد لسترنج
جنسیت: مرد
گروه: اسلیترین
سن: حدود ۳۵ تا ۴۰ سال
نمای صورت: استخوانی، با خطوط عمیق و جدی؛ چشمانی تیره، سرد و محاسبهگر که سایه سالها اسارت در آزکابان به آنها برندگیِ خاصی داده است.
ظاهر کلی: بلندقد و چهارشانه؛ با قامت و رفتاری به شدت اشرافی و مغرور. ردای مشکی و گرانقیمت لسترنجها را با وقار به تن میکند و همیشه حالتی آماده برای مبارزه یا فرماندهی دارد.
نقش در کوییدیچ: جوینده (جستجوگر) پیشین اسلیترین (و علاقهمند به پروازهای تهاجمی)
دسته جارو: آذرخش (Firebolt) شخصیسازیشده و پرسرعت
چوبدستی: چوب درخت اقاقیا (Acacia Wood)، مغز پر ققنوس، ۱۲ و نیم اینچ (۳۱.۷ سانتیمتر)، کاملاً انعطافپذیر (Quite bendy) - سرکش، بینهایت وفادار به صاحبش و بسیار مرگبار در جادوی تاریک.
پاترونوس: فاقد پاترونوس (غرق در جادوی سیاه و بینیاز از مقابله با دیوانهسازها).
توانمندیها:
تسلط فوقالعاده بر جادوی سیاه، طلسمهای نابخشودنی و بهویژه طلسم شکنجه (Cruciatus Curse).
دوئلباز حرفهای، جنگجو و بیرحم در میدان نبرد.
مهارت در انسداد ذهن (اکلومنسی) و مقاومت در برابر سختترین شکنجهها و بازجوییها.
استراتژیست و تحلیلگر جنگی؛ با توانایی رهبری و سازماندهی نیروهای وفادار در خفا.
روحیات:
مغرور، متکی به اصالت خون خویش، و عمیقاً وفادار به لرد سیاه. او مردی است کمتر اهل هیاهو و تظاهر، اما به شدت عملگرا، بیرحم و استراتژیک. پیوندی ناگسستنی با تاریکی دارد و هرگز در برابر وزارتخانه یا مشنگها کوتاه نمیآید.
افتخارات:
عضویت در خاندان مقدس بیستوهشت (Sacred Twenty-Eight)، مبارزه در خط مقدم اولین دوره جنگ جادوگری، مقاومت و وفاداری مطلق در آزکابان بدون ذرهای پشیمانی، و مشارکت در بزرگترین عملیاتهای مرگخواران از جمله شکنجه کارآگاهان ارشد وزارتخانه.
علاقه ها:
سوارکاری و پروازهای تهاجمی با جارو، مطالعه و گسترش جادوهای ممنوعه، شطرنج جنگی، تثبیت قدرت و نفوذ خاندانهای اصیلزاده، و پاکسازی دنیای جادویی از بزدلها و خیانتکاران.
@Arianf3
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
نام خانوادگی: لسترنج (Lestrange)
شهرت: از وفادارترین مبارزان لرد سیاه / لرد لسترنج
جنسیت: مرد
گروه: اسلیترین
سن: حدود ۳۵ تا ۴۰ سال
نمای صورت: استخوانی، با خطوط عمیق و جدی؛ چشمانی تیره، سرد و محاسبهگر که سایه سالها اسارت در آزکابان به آنها برندگیِ خاصی داده است.
ظاهر کلی: بلندقد و چهارشانه؛ با قامت و رفتاری به شدت اشرافی و مغرور. ردای مشکی و گرانقیمت لسترنجها را با وقار به تن میکند و همیشه حالتی آماده برای مبارزه یا فرماندهی دارد.
نقش در کوییدیچ: جوینده (جستجوگر) پیشین اسلیترین (و علاقهمند به پروازهای تهاجمی)
دسته جارو: آذرخش (Firebolt) شخصیسازیشده و پرسرعت
چوبدستی: چوب درخت اقاقیا (Acacia Wood)، مغز پر ققنوس، ۱۲ و نیم اینچ (۳۱.۷ سانتیمتر)، کاملاً انعطافپذیر (Quite bendy) - سرکش، بینهایت وفادار به صاحبش و بسیار مرگبار در جادوی تاریک.
پاترونوس: فاقد پاترونوس (غرق در جادوی سیاه و بینیاز از مقابله با دیوانهسازها).
توانمندیها:
تسلط فوقالعاده بر جادوی سیاه، طلسمهای نابخشودنی و بهویژه طلسم شکنجه (Cruciatus Curse).
دوئلباز حرفهای، جنگجو و بیرحم در میدان نبرد.
مهارت در انسداد ذهن (اکلومنسی) و مقاومت در برابر سختترین شکنجهها و بازجوییها.
استراتژیست و تحلیلگر جنگی؛ با توانایی رهبری و سازماندهی نیروهای وفادار در خفا.
روحیات:
مغرور، متکی به اصالت خون خویش، و عمیقاً وفادار به لرد سیاه. او مردی است کمتر اهل هیاهو و تظاهر، اما به شدت عملگرا، بیرحم و استراتژیک. پیوندی ناگسستنی با تاریکی دارد و هرگز در برابر وزارتخانه یا مشنگها کوتاه نمیآید.
افتخارات:
عضویت در خاندان مقدس بیستوهشت (Sacred Twenty-Eight)، مبارزه در خط مقدم اولین دوره جنگ جادوگری، مقاومت و وفاداری مطلق در آزکابان بدون ذرهای پشیمانی، و مشارکت در بزرگترین عملیاتهای مرگخواران از جمله شکنجه کارآگاهان ارشد وزارتخانه.
علاقه ها:
سوارکاری و پروازهای تهاجمی با جارو، مطالعه و گسترش جادوهای ممنوعه، شطرنج جنگی، تثبیت قدرت و نفوذ خاندانهای اصیلزاده، و پاکسازی دنیای جادویی از بزدلها و خیانتکاران.
@Arianf3
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Arianf3 در 1405/7/16 22:31:46
ویرایش شده توسط Arianf3 در 1405/7/16 23:07:50
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:20:21
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:21:19
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:25:09
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:35:29
ویرایش شده توسط Arianf3 در 1405/7/16 23:07:50
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:20:21
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:21:19
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:25:09
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:35:29
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/31
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:56
از: عمارت دیویس فمیلی
پستها:
61

نام : راجر
نام خانوادگی: دیویس
گروه : ریونکلاو
جبهه : طرف خانواده و مخالف دشمنان او و اموالش.
مشخصات ظاهری: قد بلند ،موی طلایی ،هیکل معمولی.
وضعیت خون : اصیل( پدر و مادر هر دو از خانواده های اشرافی)
نام پدر: رابرت دیویس
نام مادر: آماندا دیویس
ملیت : آلمانی مهاجر به انگلستان
مهارت : مهارت بالا در کوییدیچ و دسترسی به نوعی جادوی باستانی نا شناخته.
ویژگی های اخلاقی: مغرور، تجمل گرا ، کمال گرا.
تاریخ تولد : دهم ژوئیه ۲۰۱۳
عضو تیم کوییدیچ ریونکلاو و یکی از دانش آموزان برتر هاگوارتز.
اجتنابات و تنفرات:
هر کی اعتماد به نفسش رو پایین بیاره، آدمای ژولیده پولیده، زندگی در مکان های کثیف و کوچک.
علایق :
هیپوگریفش به اسم (جک) و جغدش( سیلوری) و خودش، تجملات و قصر های اشرافی.
سرگرمیش:
وقت گذرانی با هیپوگریفش و کویدیچ و مهمانی های تجملاتی.
زندگی نامه:
زندگی آرام و زیبایی در آلمان داشتند، پدر و مادرش در جوانی برای تحصیل از المان به هاگوارتز میرفتند، هر دوی آنها در ریونکلا بودند. انها از اموال بسیار زیادی نیز برخوردار بودند.
وی در ده سالگی با پدر و مادر خود به بریتانیا مهاجرت کرد و در یازده سالگی به هاگوارتز دعوت شد.
در هاگوارتز نیز از دانش آموزان برتر بود و کاپیتان تیم کوییدیچ ریونکلاو نیز شد.
پدر و مادر او از بزرگان و اشراف جامعه جادوگران المان هستند. آنها پس از مهاجرت با اموال خودشان قصری در انگلستان و یکی دیگر در المان خریدن.
---
متاسفانه نمیشه شخصیت هایی داشته باشیم که فامیل یا اقوام شخصیت های معروف باشن درصورتی که میدونیم همچین فردی وجود نداشته. خصوصا روونا ریونکلاو که میدونیم تنها فرزندش هلنا، فرزندی نداشته!
پس فعلا تایید نشد![/color
درستش کردم،@آدنا دنیس
[color=38AAFF]
@راجر دیویس
من انجامش دادم راجر.
تایید شد.
نام خانوادگی: دیویس
گروه : ریونکلاو
جبهه : طرف خانواده و مخالف دشمنان او و اموالش.
مشخصات ظاهری: قد بلند ،موی طلایی ،هیکل معمولی.
وضعیت خون : اصیل( پدر و مادر هر دو از خانواده های اشرافی)
نام پدر: رابرت دیویس
نام مادر: آماندا دیویس
ملیت : آلمانی مهاجر به انگلستان
مهارت : مهارت بالا در کوییدیچ و دسترسی به نوعی جادوی باستانی نا شناخته.
ویژگی های اخلاقی: مغرور، تجمل گرا ، کمال گرا.
تاریخ تولد : دهم ژوئیه ۲۰۱۳
عضو تیم کوییدیچ ریونکلاو و یکی از دانش آموزان برتر هاگوارتز.
اجتنابات و تنفرات:
هر کی اعتماد به نفسش رو پایین بیاره، آدمای ژولیده پولیده، زندگی در مکان های کثیف و کوچک.
علایق :
هیپوگریفش به اسم (جک) و جغدش( سیلوری) و خودش، تجملات و قصر های اشرافی.
سرگرمیش:
وقت گذرانی با هیپوگریفش و کویدیچ و مهمانی های تجملاتی.
زندگی نامه:
زندگی آرام و زیبایی در آلمان داشتند، پدر و مادرش در جوانی برای تحصیل از المان به هاگوارتز میرفتند، هر دوی آنها در ریونکلا بودند. انها از اموال بسیار زیادی نیز برخوردار بودند.
وی در ده سالگی با پدر و مادر خود به بریتانیا مهاجرت کرد و در یازده سالگی به هاگوارتز دعوت شد.
در هاگوارتز نیز از دانش آموزان برتر بود و کاپیتان تیم کوییدیچ ریونکلاو نیز شد.
پدر و مادر او از بزرگان و اشراف جامعه جادوگران المان هستند. آنها پس از مهاجرت با اموال خودشان قصری در انگلستان و یکی دیگر در المان خریدن.
---
متاسفانه نمیشه شخصیت هایی داشته باشیم که فامیل یا اقوام شخصیت های معروف باشن درصورتی که میدونیم همچین فردی وجود نداشته. خصوصا روونا ریونکلاو که میدونیم تنها فرزندش هلنا، فرزندی نداشته!

پس فعلا تایید نشد![/color
درستش کردم،@آدنا دنیس
[color=38AAFF]
@راجر دیویس
من انجامش دادم راجر.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 13:54:32
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 13:58:53
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 14:00:59
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 14:36:51
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/16 20:44:11
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/16 22:49:21
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:17:14
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 13:58:53
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 14:00:59
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/16 14:36:51
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/16 20:44:11
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/16 22:49:21
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:17:14
اگر تا آخر خوندی افرین 
اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
جزئیات کاربر

نام: کاتسوجی یامازاکی
سن: ۴۷ سال
ظاهر: لاغراندام، رنگپریده و ریزنقش؛ با موهای مشکی و چشمان قهوهای ریزی که دورشان چین افتاده.
گروه: به تازگی دریافته گروهش در مهوتوکورو معادل هافلپاف است.
علایق: شعر، موسیقی و فلسفه.(در این سه مورد، به طرز طنزآمیزی جدی است و هیچ گونه سطحینگری را تحمل نمیکند.
تنفرات: تملق را مانع بروز شایستگیهای حقیقی میداند و رمقی برای تحمل ترانههای کممحتوا و نمایشهای پیشپاافتاده ندارد؛ به نظرش اتلاف وقت هستند.
شخصیت:
کاتسوجی والدین خوبی داشته؛ لیکن آنان هرگز ابراز عواطف یا روابط سالم را به او نیاموختهاند. همین باعث میشود در ظاهر فردی کمابراز و اندکی منزوی بنماید. به تجربه حقیقت تلخ را بهتر از دروغ شیرین یافته و صریح است. گاه با حرکاتی مانند سرخ شدن چهره، حرکات عصبی یا نفسنفس زدن، خشمش را نشان میدهد و بعد نیز خودش را سرزنش میکند. به دلیل اعتقادات سختگیرانهای که از نوجوانی در او شکل گرفتهاند، معلمی است که انتظارات بالایی دارد؛ اما اغلب اوقات، دانشآموزانش را تحقیر نمیکند.
او دخترش، تاکارا را به عنوان فردی بالغ جدی میگیرد؛ اما محبتش ناشیانه است و گاه غر و لندهای محافظی بروز میدهد. بی آن که بخواهد، طریقهی پدرش را تکرار میکند و خودش چندان به این موضوع آگاه نیست.
با همسرش، ایزومی، شرایط متفاوت است؛ برای او احترام قائل است و گاه اجازه میدهد شکنندگیاش را ببیند؛ البته، کاملا ناخواسته. خودش هم این موضوع را نمیپذیرد.
گاه بیش از آن چه باید دربارهی برادرش، یوزو کنترلگر و مراقب است. میترسد او پس از مرگ همسرش، صدمهی بیشتری ببیند؛ اما راه دیگری برای جلوگیری از آسیب نیاموخته؛ صرفا میتواند او را مجبور کند جلسات مشاورهاش را پی بگیرد یا به زبان شکوه و بدخلقی، مراقب او باشد.(همین، یوزوی زودرنج را به نشخوار فکری میاندازد.)
ایراد بزرگ کاتسوجی که خودش از آن نفرت دارد، این است که به مشقت میتواند گذشته را رها سازد؛ هرچند میگوید انسان نباید در خاطرات تلخش غوطهور شود. گاه حاضر نیست بپذیرد فلان فرد تغییر کرده یا فرزند بهمان قلدر مدرسهاش، پدرش نیست.-تمام تلاشش را به کار میبرد؛ لیکن اغلب ناکام است.-
با قلدرهای مدرسهاش، از ابتذال و تحقیر ضعیفان نفرت یافته. گاه به تحقیر دیگران واکنش بیش از حدی نشان میدهد. در کار و تحقیق مستغرق گشته؛ مخصوصا به خاطر انتظارات بالایی که کمالگرایی را در او رشد دادهاند؛ همان کمالگرایی که باعث میشود هم به خودش سخت بگیرد و هم به ديگران. خشمش را در وجودش انباشته؛ نه قادر به ابراز است و نه قادر به فراموش کردن.
سرگذشت:
کاتسوجی در یک روز زمستانی، در خانهی یک کارمند مرکز فناوری جادویی وزارت جادوی ژاپن و یک مترجم زبان انگلیسی و فرانسوی متولد شد. دیری نپایید که قدرتهای جادوییاش رخ نمودند.
در هفت سالگی، دانشآموز روزانهی مهوتوکورو شد و از همان اوان، خودش را در معرض آزار و اذیت "هیروشی ایتو" یافت. هیروشی ذاتا بد نبود؛ اما رفتار کاتسوجی برایش "عجیب" مینمود و همین او را به ریسمان بخش زیادی از کودکان و بزرگسالان متصل کرد؛ ریسمان "نمیفهمم؛پس آزار میدهم و به اسنهزاء."
کینهی هیروشی تا مدت ها در قلب کاتسوجی ماند و هیروشی نیز، حتی با وجود بالغ شدن و پشت سر گذاشتن عصر شیطنت نوجوانی، نتوانست این کینهی محض را بیجواب بگذارد. کاتسوجی نمیبخشید و برای هیروشی، نفرت راحتتر بود.
در کنار این دشمنیها، کاتسوجی با ایزومی هوشیزاوا آشنا شد؛ دختری که بعدها با او ازدواج کرد و نام "ایزومی یامازاکی" را برگزید. حاصل این ازدواج، دختری به نام تاکارا بود.
کاتسوجی اندکزمانی پس از فارغالتحصیلی از دانشکدهی طلسمهای باستانی، به کسوت استادی مهوتوکورو درآمد و تاکنون این سمت را حفظ کرده.
@کاتسوجی یامازاکی
جایگزین شد.
سن: ۴۷ سال
ظاهر: لاغراندام، رنگپریده و ریزنقش؛ با موهای مشکی و چشمان قهوهای ریزی که دورشان چین افتاده.
گروه: به تازگی دریافته گروهش در مهوتوکورو معادل هافلپاف است.
علایق: شعر، موسیقی و فلسفه.(در این سه مورد، به طرز طنزآمیزی جدی است و هیچ گونه سطحینگری را تحمل نمیکند.
تنفرات: تملق را مانع بروز شایستگیهای حقیقی میداند و رمقی برای تحمل ترانههای کممحتوا و نمایشهای پیشپاافتاده ندارد؛ به نظرش اتلاف وقت هستند.
شخصیت:
کاتسوجی والدین خوبی داشته؛ لیکن آنان هرگز ابراز عواطف یا روابط سالم را به او نیاموختهاند. همین باعث میشود در ظاهر فردی کمابراز و اندکی منزوی بنماید. به تجربه حقیقت تلخ را بهتر از دروغ شیرین یافته و صریح است. گاه با حرکاتی مانند سرخ شدن چهره، حرکات عصبی یا نفسنفس زدن، خشمش را نشان میدهد و بعد نیز خودش را سرزنش میکند. به دلیل اعتقادات سختگیرانهای که از نوجوانی در او شکل گرفتهاند، معلمی است که انتظارات بالایی دارد؛ اما اغلب اوقات، دانشآموزانش را تحقیر نمیکند.
او دخترش، تاکارا را به عنوان فردی بالغ جدی میگیرد؛ اما محبتش ناشیانه است و گاه غر و لندهای محافظی بروز میدهد. بی آن که بخواهد، طریقهی پدرش را تکرار میکند و خودش چندان به این موضوع آگاه نیست.
با همسرش، ایزومی، شرایط متفاوت است؛ برای او احترام قائل است و گاه اجازه میدهد شکنندگیاش را ببیند؛ البته، کاملا ناخواسته. خودش هم این موضوع را نمیپذیرد.
گاه بیش از آن چه باید دربارهی برادرش، یوزو کنترلگر و مراقب است. میترسد او پس از مرگ همسرش، صدمهی بیشتری ببیند؛ اما راه دیگری برای جلوگیری از آسیب نیاموخته؛ صرفا میتواند او را مجبور کند جلسات مشاورهاش را پی بگیرد یا به زبان شکوه و بدخلقی، مراقب او باشد.(همین، یوزوی زودرنج را به نشخوار فکری میاندازد.)
ایراد بزرگ کاتسوجی که خودش از آن نفرت دارد، این است که به مشقت میتواند گذشته را رها سازد؛ هرچند میگوید انسان نباید در خاطرات تلخش غوطهور شود. گاه حاضر نیست بپذیرد فلان فرد تغییر کرده یا فرزند بهمان قلدر مدرسهاش، پدرش نیست.-تمام تلاشش را به کار میبرد؛ لیکن اغلب ناکام است.-
با قلدرهای مدرسهاش، از ابتذال و تحقیر ضعیفان نفرت یافته. گاه به تحقیر دیگران واکنش بیش از حدی نشان میدهد. در کار و تحقیق مستغرق گشته؛ مخصوصا به خاطر انتظارات بالایی که کمالگرایی را در او رشد دادهاند؛ همان کمالگرایی که باعث میشود هم به خودش سخت بگیرد و هم به ديگران. خشمش را در وجودش انباشته؛ نه قادر به ابراز است و نه قادر به فراموش کردن.
سرگذشت:
کاتسوجی در یک روز زمستانی، در خانهی یک کارمند مرکز فناوری جادویی وزارت جادوی ژاپن و یک مترجم زبان انگلیسی و فرانسوی متولد شد. دیری نپایید که قدرتهای جادوییاش رخ نمودند.
در هفت سالگی، دانشآموز روزانهی مهوتوکورو شد و از همان اوان، خودش را در معرض آزار و اذیت "هیروشی ایتو" یافت. هیروشی ذاتا بد نبود؛ اما رفتار کاتسوجی برایش "عجیب" مینمود و همین او را به ریسمان بخش زیادی از کودکان و بزرگسالان متصل کرد؛ ریسمان "نمیفهمم؛پس آزار میدهم و به اسنهزاء."
کینهی هیروشی تا مدت ها در قلب کاتسوجی ماند و هیروشی نیز، حتی با وجود بالغ شدن و پشت سر گذاشتن عصر شیطنت نوجوانی، نتوانست این کینهی محض را بیجواب بگذارد. کاتسوجی نمیبخشید و برای هیروشی، نفرت راحتتر بود.
در کنار این دشمنیها، کاتسوجی با ایزومی هوشیزاوا آشنا شد؛ دختری که بعدها با او ازدواج کرد و نام "ایزومی یامازاکی" را برگزید. حاصل این ازدواج، دختری به نام تاکارا بود.
کاتسوجی اندکزمانی پس از فارغالتحصیلی از دانشکدهی طلسمهای باستانی، به کسوت استادی مهوتوکورو درآمد و تاکنون این سمت را حفظ کرده.
@کاتسوجی یامازاکی
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/16 13:56:25
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/16 13:57:37
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/16 13:57:37
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/15
تولد نقش: 1405/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:46
از: جایی که از خونهی تو که بهتره!
پستها:
7
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

نام: دنیلا داولیش
ردهی خونی: دورگه؛ پدری اصیل و مادری ماگلزاده. با این وجود، دنیلا علاقهای به صحبت کردن دربارهی این موضوع نداره.
گروه هاگوارتز: گریفیندور
جبهه: مرگخوار؛ خونوادهاش مخالف سرسخت لرد سیاه بودن، ولی دنیلا دقیقاً خلاف اونها فکر میکرد. البته شاید یه بخشیش هم فقط برای این بود که با والدینش مخالفت کنه...
حیوان خانگی: یه مرغ مینا به اسم «قارو». پرندهای باهوش، فضول و البته زبوندراز که عاشق تقلید صدای آدمهای اطرافشه و گاهی هم چیزهایی رو تکرار میکنه که دنیلا اصلاً دوست نداره بقیه بشنون.
ویژگیهای ظاهری: دنیلا دختری نسبتاً ظریف و کوچیکجثهست. موهای تیرهاش تا بالای شونههاش میرسه و معمولاً بدون اینکه خیلی برای مرتب کردنشون تلاش کنه، دور صورتش ریختن. چشمهای تیره و درشتش بیشتر از هرچیزی توی صورتش به چشم میان. معمولاً آروم و خونسرده و لباسهای ساده و تیره رو ترجیح میده؛ کلاً پوشش چیز چندان مهمی براش نیست.
ویژگیهای شخصیتی: دنیلا آدم نسبتاً واقعبینیه و به این راحتیها شوکه نمیشه یا احساساتش فوران نمیکنه. ظاهرش اعتمادبهنفس داره، ولی ته وجودش هنوز همون دختربچهایه که فکر میکنه کافی نیست. از اینکه ضعیف یا شکننده به نظر برسه متنفره، برای همین حتی وقتی چیزی ناراحتش میکنه، سعی میکنه طوری رفتار کنه که انگار اصلاً براش مهم نیست.
البته دنیلا یه مشکل کوچیک هم داره... حسادت. نه از اون مدلهای خیلی ضایع، بلکه از نوع پنهانش. ولی اگه کسی نمرهی بهتری بگیره، بیشتر مورد توجه قرار بگیره، چیز قشنگتری داشته باشه یا حتی الکی ازش تعریف بشه، ممکنه دنیلا یهدفعه خیلی ساکت بشه. حتی گاهی به چیزهایی حسادت میکنه که خودش هم نمیفهمه دقیقاً چرا باید بهشون حسودی کنه. بدتر اینکه خودش از حسود به نظر رسیدن بدش میاد، پس معمولاً سعی میکنه همهچیز رو با یک جملهی «مگه چیشده که من بخوام بهش حسادت کنم؟» جمع کنه.
زندگینامه: دنیلا توی خونوادهای بزرگ شد که «بهترین بودن» انتخاب نبود؛ یه جور اجبار بود. والدینش از بچههاشون انتظار زیادی داشتن و برادر دنیلا، «ادوین»، معمولاً همون کسی بود که این انتظارات رو برآورده میکرد. ادوین فقط دو سال از دنیلا بزرگتر بود، ولی مقایسه شدن با اون از همون بچگی بخشی از زندگی دنیلا شد.
وقتی ادوین موفق میشد، تشویقش میکردن؛ ولی دنیلا باید عالی میبود. با وجود تمام تلاشهاش، هیچوقت بهترین جادوآموز، بهترین ساحره، بهترین دوست یا حتی بهترین فرزند نشد. هیچکس مستقیم بهش نگفته بود «بیعرضهای»، ولی رفتار همه باعث شده بود خودش کمکم همین حس رو پیدا کنه.
بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، مثل تموم اعضای خانوادهاش توی وزارت سحر و جادو استخدام شد. ولی طولی نکشید که از این انتخاب پشیمون شد و تصمیم گرفت که این بار برخلاف انتظارات والدینش عمل کنه. اما نتیجهی این کار، ناامیدی خانوادهاش شد.
هیچ چیز بعد از اون روز مثل سابق نشد و والدینش اون رو نبخشیدن؛ و دنیلا زندگی مستقل خودش رو آغاز کرد.
حالا دنیلا ۲۲ سالشه، ولی گذشته هنوز ولش نکرده. هر موفقیتی که بقیه به دست میارن، حتی چیزهای کوچیکی که شاید برای یه آدم معمولی اصلاً مهم نباشه، میتونه دوباره اون حس ناکافی بودن رو توی وجودش زنده کنه. دنیلا به خیلی چیزها حسادت میکنه؛ حتی چیزهایی که خودش هم میدونه ارزش حسادت کردن ندارن. فقط ترجیح میده هیچکس نفهمه.
شناسهی قبلی: @تلما هلمز
@دنیلا داولیش
تایید شد.
ردهی خونی: دورگه؛ پدری اصیل و مادری ماگلزاده. با این وجود، دنیلا علاقهای به صحبت کردن دربارهی این موضوع نداره.
گروه هاگوارتز: گریفیندور
جبهه: مرگخوار؛ خونوادهاش مخالف سرسخت لرد سیاه بودن، ولی دنیلا دقیقاً خلاف اونها فکر میکرد. البته شاید یه بخشیش هم فقط برای این بود که با والدینش مخالفت کنه...
حیوان خانگی: یه مرغ مینا به اسم «قارو». پرندهای باهوش، فضول و البته زبوندراز که عاشق تقلید صدای آدمهای اطرافشه و گاهی هم چیزهایی رو تکرار میکنه که دنیلا اصلاً دوست نداره بقیه بشنون.
ویژگیهای ظاهری: دنیلا دختری نسبتاً ظریف و کوچیکجثهست. موهای تیرهاش تا بالای شونههاش میرسه و معمولاً بدون اینکه خیلی برای مرتب کردنشون تلاش کنه، دور صورتش ریختن. چشمهای تیره و درشتش بیشتر از هرچیزی توی صورتش به چشم میان. معمولاً آروم و خونسرده و لباسهای ساده و تیره رو ترجیح میده؛ کلاً پوشش چیز چندان مهمی براش نیست.
ویژگیهای شخصیتی: دنیلا آدم نسبتاً واقعبینیه و به این راحتیها شوکه نمیشه یا احساساتش فوران نمیکنه. ظاهرش اعتمادبهنفس داره، ولی ته وجودش هنوز همون دختربچهایه که فکر میکنه کافی نیست. از اینکه ضعیف یا شکننده به نظر برسه متنفره، برای همین حتی وقتی چیزی ناراحتش میکنه، سعی میکنه طوری رفتار کنه که انگار اصلاً براش مهم نیست.
البته دنیلا یه مشکل کوچیک هم داره... حسادت. نه از اون مدلهای خیلی ضایع، بلکه از نوع پنهانش. ولی اگه کسی نمرهی بهتری بگیره، بیشتر مورد توجه قرار بگیره، چیز قشنگتری داشته باشه یا حتی الکی ازش تعریف بشه، ممکنه دنیلا یهدفعه خیلی ساکت بشه. حتی گاهی به چیزهایی حسادت میکنه که خودش هم نمیفهمه دقیقاً چرا باید بهشون حسودی کنه. بدتر اینکه خودش از حسود به نظر رسیدن بدش میاد، پس معمولاً سعی میکنه همهچیز رو با یک جملهی «مگه چیشده که من بخوام بهش حسادت کنم؟» جمع کنه.
زندگینامه: دنیلا توی خونوادهای بزرگ شد که «بهترین بودن» انتخاب نبود؛ یه جور اجبار بود. والدینش از بچههاشون انتظار زیادی داشتن و برادر دنیلا، «ادوین»، معمولاً همون کسی بود که این انتظارات رو برآورده میکرد. ادوین فقط دو سال از دنیلا بزرگتر بود، ولی مقایسه شدن با اون از همون بچگی بخشی از زندگی دنیلا شد.
وقتی ادوین موفق میشد، تشویقش میکردن؛ ولی دنیلا باید عالی میبود. با وجود تمام تلاشهاش، هیچوقت بهترین جادوآموز، بهترین ساحره، بهترین دوست یا حتی بهترین فرزند نشد. هیچکس مستقیم بهش نگفته بود «بیعرضهای»، ولی رفتار همه باعث شده بود خودش کمکم همین حس رو پیدا کنه.
بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، مثل تموم اعضای خانوادهاش توی وزارت سحر و جادو استخدام شد. ولی طولی نکشید که از این انتخاب پشیمون شد و تصمیم گرفت که این بار برخلاف انتظارات والدینش عمل کنه. اما نتیجهی این کار، ناامیدی خانوادهاش شد.
هیچ چیز بعد از اون روز مثل سابق نشد و والدینش اون رو نبخشیدن؛ و دنیلا زندگی مستقل خودش رو آغاز کرد.
حالا دنیلا ۲۲ سالشه، ولی گذشته هنوز ولش نکرده. هر موفقیتی که بقیه به دست میارن، حتی چیزهای کوچیکی که شاید برای یه آدم معمولی اصلاً مهم نباشه، میتونه دوباره اون حس ناکافی بودن رو توی وجودش زنده کنه. دنیلا به خیلی چیزها حسادت میکنه؛ حتی چیزهایی که خودش هم میدونه ارزش حسادت کردن ندارن. فقط ترجیح میده هیچکس نفهمه.
شناسهی قبلی: @تلما هلمز
@دنیلا داولیش
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دنیلا داولیش در 1405/7/15 16:16:15
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/15 16:18:59
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/15 16:18:59
چرا پست پایینی بیشتر لایک گرفته؟ مگه مال من چی کم داره؟ 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:38
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
828

نقل قول:
عه! گروه دلبخواهیه؟! یعنی لازم نیست استخونام تا ابد تو اسلیترین بمونه و بپوسه؟! خب پس از اونجایی که من نوادهی اصیل علهپاتر کبیرم لطفا دسترسی گروه مدیرانو بهم بدین.
چتباکس کو سیبیل؟ دسترسی چتباکسم بدین و به نفعتونه که چتباکس حذف نشده باشه وگرنه کل سایتو چتباکس میکنم.
@مورفین گانت
یه پست زدی هر دو خط یه بار این سیبیل ما رو آتیش زدی!70 تا نوتیف اومد. اصلا فرستنده نوتیفم سوخت!
من خیکی زشت سیبیلو بود؟ من تهش سیبیلو بودم. اونم وسیله کسب و کار و اتصاله.
دسترسیتو دادم ولی چون حرف از گروه نزدی دسترسی گروهو فعلا ندادم. اونم اگر خواستی باز سیبیل ما رو آتیش بزن نوتیفش بیاد دسترسی رو بدم.
خوش هم برگشتی!
عه! گروه دلبخواهیه؟! یعنی لازم نیست استخونام تا ابد تو اسلیترین بمونه و بپوسه؟! خب پس از اونجایی که من نوادهی اصیل علهپاتر کبیرم لطفا دسترسی گروه مدیرانو بهم بدین.
چتباکس کو سیبیل؟ دسترسی چتباکسم بدین و به نفعتونه که چتباکس حذف نشده باشه وگرنه کل سایتو چتباکس میکنم.
افرادی که لایک کردند
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!

جزئیات کاربر
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران، جادوکار ویزنگاموت، رهبر مرگخواران

نام: لرد ولدمورت
تاریخ تولد: ۳۱ دسامبر ۱۹۲۶
گروه: اسلیترین
نژاد: دورگه
چوبدستی: چوب سرخدار، سیزده و نیم اینچ، با مغز پر ققنوس.
پاترونوس: ندارد.
حیوان همراه: نجینی
سمت: رهبر مرگخواران
ویژگیهای ظاهری:
لرد ولدمورت ظاهر چندان انسانیای ندارد. پوستی به سفیدی گچ، صورتی کشیده، سوراخهای بینی باریک و مارمانند و چشمانی قرمز دارد. موهایش کاملاً از بین رفتهاند و تغییراتی که سالها استفاده از جادوی سیاه در ظاهرش ایجاد کرده، باعث شده شباهت بسیار کمی به تام ریدل جوان داشته باشد.
اما همیشه اینطور نبوده. تام ریدل در جوانی پسری خوشچهره، مرتب و با موهای مشکی بود و ظاهر و رفتار آرامش باعث میشد بهسادگی اعتماد دیگران را جلب کند. اگر تصویر آن دانشآموز محبوب اسلیترین را کنار لرد ولدمورت امروزی بگذارید، شاید تشخیص اینکه هر دو یک نفرند آسان نباشد.
ویژگیهای شخصیتی:
قدرت احتمالاً مهمترین مفهوم در زندگی ولدمورت است. از همان کودکی متوجه شد با دیگران متفاوت است و خیلی زود یاد گرفت از این تفاوت برای ترساندن و کنترل اطرافیانش استفاده کند. با بزرگتر شدنش، تعریف قدرت هم برای او بزرگتر شد. دیگر فقط کافی نبود کسی نتواند به او آسیب بزند. ولدمورت همیشه میخواست بیشتر بداند، بیشتر بتواند و در نهایت از تمام کسانی که ممکن بود مقابلش قرار بگیرند قدرتمندتر باشد.
غرور بسیار زیادی دارد و بهسختی میتواند بپذیرد کسی در زمینهای از او برتر است. شکست را فراموش نمیکند و بخشیدن هم معمولاً یکی از اولین گزینههایش نیست. با این حال برخلاف چیزی که ظاهر امروزیاش نشان میدهد، همیشه برای کنترل دیگران به ترس و شکنجه احتیاج نداشته است. تام ریدل جوان فردی خوشصحبت، مؤدب و بسیار ماهر در تأثیر گذاشتن روی دیگران بود. هنوز هم اگر لازم بداند، ولدمورت میتواند بهجای تهدید مستقیم از همین توانایی استفاده کند.
اعتماد برای او مفهوم محدودی دارد. مرگخواران میتوانند وفادار باشند، مفید باشند یا حتی جایگاه ویژهای نزد او پیدا کنند، اما ولدمورت علاقهای ندارد خودش را محتاج کسی ببیند. از نگاه او نیاز داشتن به دیگری، یعنی بخش کوچکی از کنترل خودت را در اختیار او قرار دادن.
او نگاه بسیار تحقیرآمیزی به ماگلها و ماگلزادهها دارد و بر برتری خون جادویی تأکید میکند. با این حال خودش فرزند مادری جادوگر و پدری ماگل است، موضوعی که علاقه چندانی به یادآوری آن ندارد. ولدمورت به میراث مادری خود و نسبتش با سالازار اسلیترین افتخار میکند و ترجیح داده نام و گذشته پدر ماگلش را همراه با نام «تام ریدل» پشت سر بگذارد.
یکی از معدود چیزهایی که ولدمورت واقعاً از آن میترسد مرگ است. برای کسی که تمام زندگیاش را صرف افزایش قدرت کرده، پذیرفتن اینکه در نهایت نیرویی وجود دارد که همه جادوگران بدون استثنا در برابرش شکست میخورند ساده نیست. علاقه او به جاودانگی و ساخت هورکراکسها نیز از همینجا شکل گرفت.
زندگینامه:
تام مارولو ریدل در آخرین روز سال ۱۹۲۶ به دنیا آمد. مادرش، مروپ گانت، از آخرین بازماندگان خاندان گانت و از نوادگان سالازار اسلیترین بود. پدرش، تام ریدل، یک ماگل بود که پیش از تولد فرزندش مروپ را ترک کرد. مروپ مدت کوتاهی پس از زایمان از دنیا رفت و تام دوران کودکیاش را در یک یتیمخانه ماگلی در لندن گذراند.
از همان کودکی مشخص بود که تام شبیه بقیه نیست. بدون اینکه بداند جادو چیست میتوانست اشیا را حرکت دهد، حیوانات را تحت تأثیر قرار دهد و برای ترساندن یا آزار بچههای دیگر از تواناییهایش استفاده کند. حتی عادت داشت بعضی وسایل قربانیهایش را بهعنوان یادگاری نگه دارد. نخستین کسی که ماهیت واقعی تواناییهایش را برایش توضیح داد آلبوس دامبلدور بود؛ کسی که برای تحویل نامه هاگوارتز به یتیمخانه آمد.
تام در هاگوارتز وارد گروه اسلیترین شد و خیلی زود به یکی از درخشانترین دانشآموزان مدرسه تبدیل شد. باهوش، بااستعداد و مورد علاقه بسیاری از استادان بود و در همان سالها شروع به تحقیق درباره گذشته خانوادهاش کرد. این جستوجو در نهایت او را به خاندان گانت، سالازار اسلیترین و تالار اسرار رساند.
کشف اینکه پدرش یک ماگل بوده چیزی نبود که تام با علاقه بپذیرد. او بیش از پیش خودش را با میراث اسلیترینیاش تعریف کرد، نام پدرش را کنار گذاشت و هویت جدیدی برای خودش ساخت: لرد ولدمورت.
پس از پایان هاگوارتز، ولدمورت سالها به جستوجوی جادوهای ناشناخته و ممنوعه پرداخت. ظاهرش به مرور تغییر کرد و جادویش قدرتمندتر شد. در همین دوران گروهی از جادوگران را به دور خود جمع کرد که بعدها با نام مرگخواران شناخته شدند.
ولدمورت اکنون رهبر مرگخواران است و اعضای این گروه مستقیماً تحت فرمان او فعالیت میکنند. مأموریتها، برنامهها و تصمیمهای اصلی مرگخواران در نهایت به او میرسد و معمولاً انتظار دارد دستوراتش بدون سؤال اجرا شوند.
هدفهای ولدمورت در طول سالها تغییر کردهاند، اما یک چیز تقریباً همیشه ثابت مانده است: میل او به قدرت. قدرت جادویی، قدرت بر دیگران و در نهایت قدرت بر چیزی که هیچ جادوگری نتوانسته کاملاً از آن فرار کند.
مرگ.
تایید شد.
تاریخ تولد: ۳۱ دسامبر ۱۹۲۶
گروه: اسلیترین
نژاد: دورگه
چوبدستی: چوب سرخدار، سیزده و نیم اینچ، با مغز پر ققنوس.
پاترونوس: ندارد.
حیوان همراه: نجینی
سمت: رهبر مرگخواران
ویژگیهای ظاهری:
لرد ولدمورت ظاهر چندان انسانیای ندارد. پوستی به سفیدی گچ، صورتی کشیده، سوراخهای بینی باریک و مارمانند و چشمانی قرمز دارد. موهایش کاملاً از بین رفتهاند و تغییراتی که سالها استفاده از جادوی سیاه در ظاهرش ایجاد کرده، باعث شده شباهت بسیار کمی به تام ریدل جوان داشته باشد.
اما همیشه اینطور نبوده. تام ریدل در جوانی پسری خوشچهره، مرتب و با موهای مشکی بود و ظاهر و رفتار آرامش باعث میشد بهسادگی اعتماد دیگران را جلب کند. اگر تصویر آن دانشآموز محبوب اسلیترین را کنار لرد ولدمورت امروزی بگذارید، شاید تشخیص اینکه هر دو یک نفرند آسان نباشد.
ویژگیهای شخصیتی:
قدرت احتمالاً مهمترین مفهوم در زندگی ولدمورت است. از همان کودکی متوجه شد با دیگران متفاوت است و خیلی زود یاد گرفت از این تفاوت برای ترساندن و کنترل اطرافیانش استفاده کند. با بزرگتر شدنش، تعریف قدرت هم برای او بزرگتر شد. دیگر فقط کافی نبود کسی نتواند به او آسیب بزند. ولدمورت همیشه میخواست بیشتر بداند، بیشتر بتواند و در نهایت از تمام کسانی که ممکن بود مقابلش قرار بگیرند قدرتمندتر باشد.
غرور بسیار زیادی دارد و بهسختی میتواند بپذیرد کسی در زمینهای از او برتر است. شکست را فراموش نمیکند و بخشیدن هم معمولاً یکی از اولین گزینههایش نیست. با این حال برخلاف چیزی که ظاهر امروزیاش نشان میدهد، همیشه برای کنترل دیگران به ترس و شکنجه احتیاج نداشته است. تام ریدل جوان فردی خوشصحبت، مؤدب و بسیار ماهر در تأثیر گذاشتن روی دیگران بود. هنوز هم اگر لازم بداند، ولدمورت میتواند بهجای تهدید مستقیم از همین توانایی استفاده کند.
اعتماد برای او مفهوم محدودی دارد. مرگخواران میتوانند وفادار باشند، مفید باشند یا حتی جایگاه ویژهای نزد او پیدا کنند، اما ولدمورت علاقهای ندارد خودش را محتاج کسی ببیند. از نگاه او نیاز داشتن به دیگری، یعنی بخش کوچکی از کنترل خودت را در اختیار او قرار دادن.
او نگاه بسیار تحقیرآمیزی به ماگلها و ماگلزادهها دارد و بر برتری خون جادویی تأکید میکند. با این حال خودش فرزند مادری جادوگر و پدری ماگل است، موضوعی که علاقه چندانی به یادآوری آن ندارد. ولدمورت به میراث مادری خود و نسبتش با سالازار اسلیترین افتخار میکند و ترجیح داده نام و گذشته پدر ماگلش را همراه با نام «تام ریدل» پشت سر بگذارد.
یکی از معدود چیزهایی که ولدمورت واقعاً از آن میترسد مرگ است. برای کسی که تمام زندگیاش را صرف افزایش قدرت کرده، پذیرفتن اینکه در نهایت نیرویی وجود دارد که همه جادوگران بدون استثنا در برابرش شکست میخورند ساده نیست. علاقه او به جاودانگی و ساخت هورکراکسها نیز از همینجا شکل گرفت.
زندگینامه:
تام مارولو ریدل در آخرین روز سال ۱۹۲۶ به دنیا آمد. مادرش، مروپ گانت، از آخرین بازماندگان خاندان گانت و از نوادگان سالازار اسلیترین بود. پدرش، تام ریدل، یک ماگل بود که پیش از تولد فرزندش مروپ را ترک کرد. مروپ مدت کوتاهی پس از زایمان از دنیا رفت و تام دوران کودکیاش را در یک یتیمخانه ماگلی در لندن گذراند.
از همان کودکی مشخص بود که تام شبیه بقیه نیست. بدون اینکه بداند جادو چیست میتوانست اشیا را حرکت دهد، حیوانات را تحت تأثیر قرار دهد و برای ترساندن یا آزار بچههای دیگر از تواناییهایش استفاده کند. حتی عادت داشت بعضی وسایل قربانیهایش را بهعنوان یادگاری نگه دارد. نخستین کسی که ماهیت واقعی تواناییهایش را برایش توضیح داد آلبوس دامبلدور بود؛ کسی که برای تحویل نامه هاگوارتز به یتیمخانه آمد.
تام در هاگوارتز وارد گروه اسلیترین شد و خیلی زود به یکی از درخشانترین دانشآموزان مدرسه تبدیل شد. باهوش، بااستعداد و مورد علاقه بسیاری از استادان بود و در همان سالها شروع به تحقیق درباره گذشته خانوادهاش کرد. این جستوجو در نهایت او را به خاندان گانت، سالازار اسلیترین و تالار اسرار رساند.
کشف اینکه پدرش یک ماگل بوده چیزی نبود که تام با علاقه بپذیرد. او بیش از پیش خودش را با میراث اسلیترینیاش تعریف کرد، نام پدرش را کنار گذاشت و هویت جدیدی برای خودش ساخت: لرد ولدمورت.
پس از پایان هاگوارتز، ولدمورت سالها به جستوجوی جادوهای ناشناخته و ممنوعه پرداخت. ظاهرش به مرور تغییر کرد و جادویش قدرتمندتر شد. در همین دوران گروهی از جادوگران را به دور خود جمع کرد که بعدها با نام مرگخواران شناخته شدند.
ولدمورت اکنون رهبر مرگخواران است و اعضای این گروه مستقیماً تحت فرمان او فعالیت میکنند. مأموریتها، برنامهها و تصمیمهای اصلی مرگخواران در نهایت به او میرسد و معمولاً انتظار دارد دستوراتش بدون سؤال اجرا شوند.
هدفهای ولدمورت در طول سالها تغییر کردهاند، اما یک چیز تقریباً همیشه ثابت مانده است: میل او به قدرت. قدرت جادویی، قدرت بر دیگران و در نهایت قدرت بر چیزی که هیچ جادوگری نتوانسته کاملاً از آن فرار کند.
مرگ.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/13 13:54:53
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/12
تولد نقش: 1405/07/13
آخرین ورود: امروز ساعت 01:13
از: Diagon Alley, Ollivanders
پستها:
22

گریک اولیوندر:
شغل: صاحب و وارث کسب و کارِ چوبدستیسازی و فروشگاه چوبدستیِ اولیوندر
گروه: ریونکلاو
اصالت: دورگه
صاحب مغازه اولیوندر و سازنده بهترین چوبدستی های دنیا.
تقریبا همه توی انگلستان و خیلی از جادوگران خارجی
او را میشناسند. خانواده های متعددی نسل اندر نسل چوبدستی هایشان را از این مغازه و شاید از پدر او، یا از خود او گرفته اند.
جالب اینجاست که چوبدستی های هردوی ولدمورت و هری پاتر را خودِ گریک به آنها فروخته است، و این دو چوبدستی هردو ریشهی پر ققنوس از یک ققنوسِ واحد دارند. همین باعث ارتباط بخصوصِ چوبدستی های هری و ولدمورت است.
به عقیدهی آقای اولیوندر، از آنجایی که ولدمورت کارهای بزرگی کرد("درسته، کاهای وحشتناکی کرد، ولی کار های بزرگی بودند") پس از هری هم میشد انتظار کار های بزرگ داشت.
آقای اولیوندر انسان بی آزار و مهربان و ساکت و حدودا تودار و پیچیدهایست.
عمر طولانیاش را صرف و وقف ساختن هرچه بهتر و عالیتر چوبدستی هایش کرد و معتقد بود چوبدستیارشد(elder wand) واقعی است و سعی میکرد چوبدستیهایی که میسازد از جهت قدرت و دقیق بودن به آن نزدیک شوند.
آقای اولیوندر معتقد بود این جادوگر نیست که چوبدستی را انتخاب میکند، بلکه چوبدستی خودش صاحبش را برمیگزیند. گاهی اوقات بهگونهای یک چوبدستی را به گوشش نزدیک میکرد و گوش میداد که انگار منتظر بود حرف بزند. از اینجا بر میآید که اولیوندر معتقد بود که چوبدستی درجهای از فهم و شعور را در حد خودش دارد.
انسان جالبیاست.
جا دارد بیشتر راجع به زندگی و گذشتهاش بدانیم و ببینیم و بشنویم.
بعلاوه با آن ذهن فوق العادهای که او داشت، باید منتظر کارهای جدیدتر و چوبدستیهای خلاقانهتر، دقیقتر و قویتر میبودیم.
@گریک الیواندر
تایید شد.
یادت باشه هر وقت خواستی میتونی برگردی و نکات بیشتری اضافه کنی.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
شغل: صاحب و وارث کسب و کارِ چوبدستیسازی و فروشگاه چوبدستیِ اولیوندر
گروه: ریونکلاو
اصالت: دورگه
صاحب مغازه اولیوندر و سازنده بهترین چوبدستی های دنیا.
تقریبا همه توی انگلستان و خیلی از جادوگران خارجی
او را میشناسند. خانواده های متعددی نسل اندر نسل چوبدستی هایشان را از این مغازه و شاید از پدر او، یا از خود او گرفته اند.
جالب اینجاست که چوبدستی های هردوی ولدمورت و هری پاتر را خودِ گریک به آنها فروخته است، و این دو چوبدستی هردو ریشهی پر ققنوس از یک ققنوسِ واحد دارند. همین باعث ارتباط بخصوصِ چوبدستی های هری و ولدمورت است.
به عقیدهی آقای اولیوندر، از آنجایی که ولدمورت کارهای بزرگی کرد("درسته، کاهای وحشتناکی کرد، ولی کار های بزرگی بودند") پس از هری هم میشد انتظار کار های بزرگ داشت.
آقای اولیوندر انسان بی آزار و مهربان و ساکت و حدودا تودار و پیچیدهایست.
عمر طولانیاش را صرف و وقف ساختن هرچه بهتر و عالیتر چوبدستی هایش کرد و معتقد بود چوبدستیارشد(elder wand) واقعی است و سعی میکرد چوبدستیهایی که میسازد از جهت قدرت و دقیق بودن به آن نزدیک شوند.
آقای اولیوندر معتقد بود این جادوگر نیست که چوبدستی را انتخاب میکند، بلکه چوبدستی خودش صاحبش را برمیگزیند. گاهی اوقات بهگونهای یک چوبدستی را به گوشش نزدیک میکرد و گوش میداد که انگار منتظر بود حرف بزند. از اینجا بر میآید که اولیوندر معتقد بود که چوبدستی درجهای از فهم و شعور را در حد خودش دارد.
انسان جالبیاست.
جا دارد بیشتر راجع به زندگی و گذشتهاش بدانیم و ببینیم و بشنویم.
بعلاوه با آن ذهن فوق العادهای که او داشت، باید منتظر کارهای جدیدتر و چوبدستیهای خلاقانهتر، دقیقتر و قویتر میبودیم.
@گریک الیواندر
تایید شد.

یادت باشه هر وقت خواستی میتونی برگردی و نکات بیشتری اضافه کنی.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/13 1:48:16
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l
Me-
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:38
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
828

من میخواستم برم گفتگو با مدیران ولی ترسیدم گم بشم و از طرفی هم بچههای بالا گفتن که اگه دسترسیاتو میخوای باید بیای معرفی شخصیت کنی.
لذا ابتدا برای بار ان میلیونم شخصیت خودم را تحت عنوان مورفین گانت فرزند ماروولو به شماره شناسنامهی ۶۶۶ صادره از بخش سالازارآباد لیتلهنگلتون معرفی میکنم و سپس آنچه از وقایع ناگواری که در جزایر بالاک بر من رفت را شرح داده و طبق دستور مدیران محترم سایت اقدامات برخی افراد معلومالحال را گزارش مینمایم.
اینجانب داشتم نان و ماستم را میخوردم که عدهای نابکار کت و کول مرا بسته و بنده را به جزایر بالاک تبعید نمودند. اینجانب به مدت یک سال در جزایر جز نارگیل و اسطخودوس غذایی برای ادامهی حیات نمییافتم و تنها دوستم یک توپ کوافل بود که با خونم برایش چشم و دهن کشیده بودم و متاسفانه در طوفان ۳ ماه پیش بادش خالی شده و غرق شد.
اما با وجود شرایط اسفباری که داشتم ناگهان امید درخشیدن گرفت و هوریس سیبیل که داشت با کشتی خصوصی کلوپ اسلاگهورن از آنجا رد میشد مرا دید و نجاتم داد تا بیایم و وزیر شوم و مملکت را نجات دهم ولی متاسفانه یک هفتهای در برنامهی سفر تاخیر ایجاد شد و الان که رسیدم دیدم ثبتنام وزارت تمام شده فلذا نمیتوانم ثبتنام کنم، پس امیدی هم به نجات مملکت نیست و ارزش گالیونتان روزبهروز بیشتر سقوط خواهد کرد. حالا شاید اگر سیبل تریلانی که به طرز عجیبی برخلاف دوران دانشآموزیش که یک دختر خیکی و زشت و سیبیلو بود، خوشگل شده، رای بیاورد بتواند سرعت سقوطتان را کم کند ولی سقوط حتمی است چون آن همه ورد و جادوی جوانی باز هم نتوانسته سبیل آن عجوزهی پیر را حذف کند و اصلا سیبل سیبیل زمان دانشآموزی ما معروف بود و اصلا هوریس از سیبل یاد گرفت چجوری سیبیل بگذارد.
خلاصه که از بحث اصلی دور نشویم. من در مدتی که در جزایر بالاک بودم تنها به جغدخانهای بیجغد دسترسی داشتم که لاطائلاتی به شرح زیر بر دیوارش نقش بسته بود که از بیکاری حفظش کردم و حالا آمدهام تا به متن این دستور عمل کنم.
عنوان این متن بود: امنیت شما در جغدخانه
و توضیحش این بود:
نقل قول:
بله. کاربری رفتاری داشت که باعث ناراحتی، فشار، یا احساس ناامنی من شد که آمدهام تا آن را به مدیریت گزارش دهم.
نقل قول:
نیازی نیست. خودم پیامشو همینجا کپی میکنم.
نقل قول:
آخرین ارتباط خارج از سایت من با این ملعون برمیگردد به زمان یاهومسنجر که البته همان موقع هم احساس ناراحتی در لوزالمعدهام داشتم آقای مدیر! صبحها هم که بیدار میشوم تا نیم ساعت سرم ذقذق میکند. طبیعیه؟
نقل قول:
مطمئن نیستم اتفاق بدی افتاده ولی وقتی یک سال مرا بیهیچ گناهی به جزایر بالاک میفرستند تا به ثبتنام وزارت نرسم تا کودتای ننگینشان را ادامه دهند احساس میکنم چیزی درست نیست.
نقل قول:
خیلی ممنونم از اولویت شما. پس لطفا ادامهی فعالیت مدیران دلورس آمبریج و کورنلیوس فاج را فارغ از دستاوردها و سوابقشان در سایت به استناد پیام زیر که از طرف دلوی مزاحم به جغدخانهی من ارسال شده و پیام بعدیش از فاج خائن، منع نمایید.
نقل قول:
میبینید چطور مسخرهام میکند؟! مرا فرستاده بالاک بعد میگوید بیا در معرفی شخصیت پست بزن! من حتی به تماس با ما دسترسی نداشتم! اگر هوریس از آنجا رد نمیشد و نجاتم نمیداد ممکن بود یک ممد پاتر شخصیت مورفین را بگیرد و محفلی و فعال مبارزه با چیز بشود! آن هم با شخصیت مورفین! :بغض:
این هم پیام فاج ملعون که طبق معمول نقش پلیس خوب رو بازی میکند خائن خنجر از پشتزنِ حزب بادِ همیشه همدست دلو!:
نقل قول:
میبینید؟!
اعتراف از این واضحتر؟!
سند از این محکمتر؟!
به جای گرفتن دسترسی به اشتبااااااااااه فرستادیمت بالاک تا به ثبتنام وزارت نرسی و بتونیم مملکتو هاپولی کنیم!
لذا با توجه به شواهد و قرائن از محضر مدیریت محترم درخواست اشد مجازات برای این دو ملعون معلومالحال را دارم. با تشکر
ویرایش:
الان دیدم زیر اسمم به جای دسترسی نوشته ماگل! :بغض:
ای بلاکش مورفین! :گریه:
کجایی سالازار که ببینی به تنها نوادهی ذکور اصیلت انگ ماگل چسبوندن! :گریهی شدید مورفین و حضار:
-------
@مورفین گانت
یه پست زدی هر دو خط یه بار این سیبیل ما رو آتیش زدی!
70 تا نوتیف اومد. اصلا فرستنده نوتیفم سوخت!
من خیکی زشت سیبیلو بود؟ من تهش سیبیلو بودم. اونم وسیله کسب و کار و اتصاله. 
دسترسیتو دادم ولی چون حرف از گروه نزدی دسترسی گروهو فعلا ندادم. اونم اگر خواستی باز سیبیل ما رو آتیش بزن نوتیفش بیاد دسترسی رو بدم.
خوش هم برگشتی!
لذا ابتدا برای بار ان میلیونم شخصیت خودم را تحت عنوان مورفین گانت فرزند ماروولو به شماره شناسنامهی ۶۶۶ صادره از بخش سالازارآباد لیتلهنگلتون معرفی میکنم و سپس آنچه از وقایع ناگواری که در جزایر بالاک بر من رفت را شرح داده و طبق دستور مدیران محترم سایت اقدامات برخی افراد معلومالحال را گزارش مینمایم.
اینجانب داشتم نان و ماستم را میخوردم که عدهای نابکار کت و کول مرا بسته و بنده را به جزایر بالاک تبعید نمودند. اینجانب به مدت یک سال در جزایر جز نارگیل و اسطخودوس غذایی برای ادامهی حیات نمییافتم و تنها دوستم یک توپ کوافل بود که با خونم برایش چشم و دهن کشیده بودم و متاسفانه در طوفان ۳ ماه پیش بادش خالی شده و غرق شد.
اما با وجود شرایط اسفباری که داشتم ناگهان امید درخشیدن گرفت و هوریس سیبیل که داشت با کشتی خصوصی کلوپ اسلاگهورن از آنجا رد میشد مرا دید و نجاتم داد تا بیایم و وزیر شوم و مملکت را نجات دهم ولی متاسفانه یک هفتهای در برنامهی سفر تاخیر ایجاد شد و الان که رسیدم دیدم ثبتنام وزارت تمام شده فلذا نمیتوانم ثبتنام کنم، پس امیدی هم به نجات مملکت نیست و ارزش گالیونتان روزبهروز بیشتر سقوط خواهد کرد. حالا شاید اگر سیبل تریلانی که به طرز عجیبی برخلاف دوران دانشآموزیش که یک دختر خیکی و زشت و سیبیلو بود، خوشگل شده، رای بیاورد بتواند سرعت سقوطتان را کم کند ولی سقوط حتمی است چون آن همه ورد و جادوی جوانی باز هم نتوانسته سبیل آن عجوزهی پیر را حذف کند و اصلا سیبل سیبیل زمان دانشآموزی ما معروف بود و اصلا هوریس از سیبل یاد گرفت چجوری سیبیل بگذارد.
خلاصه که از بحث اصلی دور نشویم. من در مدتی که در جزایر بالاک بودم تنها به جغدخانهای بیجغد دسترسی داشتم که لاطائلاتی به شرح زیر بر دیوارش نقش بسته بود که از بیکاری حفظش کردم و حالا آمدهام تا به متن این دستور عمل کنم.
عنوان این متن بود: امنیت شما در جغدخانه
و توضیحش این بود:
نقل قول:
بخش پیام شخصی در جادوگران برای ایجاد ارتباط سالم میان کاربران با تمام ردههای سنی طراحی شده است. گفتوگوهای خصوصی شما محترم و محرمانهاند، اما اگر کاربری رفتاری داشت که باعث ناراحتی، فشار، یا احساس ناامنی شما شد، حتماً آن را به مدیریت گزارش دهید.
بله. کاربری رفتاری داشت که باعث ناراحتی، فشار، یا احساس ناامنی من شد که آمدهام تا آن را به مدیریت گزارش دهم.
نقل قول:
در صورت دریافت گزارش، تیم مدیریت میتواند برای بررسی و حفظ امنیت کاربران، محتوای گفتگو را بررسی کند. این گزارشها کاملاً محرمانه باقی میمانند و هویت گزارشدهنده محفوظ خواهد شد.
نیازی نیست. خودم پیامشو همینجا کپی میکنم.
نقل قول:
اگر کسی از شما درخواست اطلاعات شخصی، عکس، راه ارتباطی خارج از سایت (مثل تلگرام یا اینستاگرام)، یا از شما خواست موضوعی را «بین خودتان نگه دارید»، بهتر است محتاط باشید و در صورت احساس ناراحتی گزارش کنید.
آخرین ارتباط خارج از سایت من با این ملعون برمیگردد به زمان یاهومسنجر که البته همان موقع هم احساس ناراحتی در لوزالمعدهام داشتم آقای مدیر! صبحها هم که بیدار میشوم تا نیم ساعت سرم ذقذق میکند. طبیعیه؟
نقل قول:
لازم نیست مطمئن باشید اتفاق بدی افتاده؛ اگر فقط احساس کردید چیزی درست نیست، همان برای گزارش به مدیریت کافی است.
مطمئن نیستم اتفاق بدی افتاده ولی وقتی یک سال مرا بیهیچ گناهی به جزایر بالاک میفرستند تا به ثبتنام وزارت نرسم تا کودتای ننگینشان را ادامه دهند احساس میکنم چیزی درست نیست.
نقل قول:
هر عضوی (فارغ از دستاوردها یا سوابقش در سایت) که با ایجاد مزاحمت برای دیگر کاربران از این بخش سوءاستفاده کند، از ادامهی فعالیت در سایت جادوگران منع خواهد شد.
حفظ امنیت، آرامش و احترام شما در جادوگران اولویت ماست.
خیلی ممنونم از اولویت شما. پس لطفا ادامهی فعالیت مدیران دلورس آمبریج و کورنلیوس فاج را فارغ از دستاوردها و سوابقشان در سایت به استناد پیام زیر که از طرف دلوی مزاحم به جغدخانهی من ارسال شده و پیام بعدیش از فاج خائن، منع نمایید.
نقل قول:
مورفین عزیز؛
دسترسی های شما از ایفای نقش جادوگران، به دلیل عدم فعالیت و عدم حضور در سایت گرفته شد. اگر روزی برگشتی و خواستی فعالیتت رو از سر بگیری، فقط کافیه معرفی شخصیتت رو توی تاپیک معرفی شخصیت بفرستی تا دوباره دسترسی هاتو بهت برگردونم.
میبینید چطور مسخرهام میکند؟! مرا فرستاده بالاک بعد میگوید بیا در معرفی شخصیت پست بزن! من حتی به تماس با ما دسترسی نداشتم! اگر هوریس از آنجا رد نمیشد و نجاتم نمیداد ممکن بود یک ممد پاتر شخصیت مورفین را بگیرد و محفلی و فعال مبارزه با چیز بشود! آن هم با شخصیت مورفین! :بغض:
این هم پیام فاج ملعون که طبق معمول نقش پلیس خوب رو بازی میکند خائن خنجر از پشتزنِ حزب بادِ همیشه همدست دلو!:
نقل قول:
درود بر چیزکشِ اعظم!
پیام دادم یه عذرخواهی بکنم که به اشتباه شناسهت رو بسته بودن به جای این که دسترسیت رو از ایفا بگیرن.
البته کسی چه میداند، شاید دوباره یه بارِ مورفین آورده بودین و گرفتنتون!
دانگ هم همچنان سلام میرسونه!
میبینید؟!
اعتراف از این واضحتر؟!
سند از این محکمتر؟!
به جای گرفتن دسترسی به اشتبااااااااااه فرستادیمت بالاک تا به ثبتنام وزارت نرسی و بتونیم مملکتو هاپولی کنیم!
لذا با توجه به شواهد و قرائن از محضر مدیریت محترم درخواست اشد مجازات برای این دو ملعون معلومالحال را دارم. با تشکر
ویرایش:
الان دیدم زیر اسمم به جای دسترسی نوشته ماگل! :بغض:
ای بلاکش مورفین! :گریه:
کجایی سالازار که ببینی به تنها نوادهی ذکور اصیلت انگ ماگل چسبوندن! :گریهی شدید مورفین و حضار:
-------
@مورفین گانت
یه پست زدی هر دو خط یه بار این سیبیل ما رو آتیش زدی!
70 تا نوتیف اومد. اصلا فرستنده نوتیفم سوخت!
من خیکی زشت سیبیلو بود؟ من تهش سیبیلو بودم. اونم وسیله کسب و کار و اتصاله. 
دسترسیتو دادم ولی چون حرف از گروه نزدی دسترسی گروهو فعلا ندادم. اونم اگر خواستی باز سیبیل ما رو آتیش بزن نوتیفش بیاد دسترسی رو بدم.

خوش هم برگشتی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/13 1:01:35
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر

نام: آملیا سوزان بونز
پاترونوس: روباه
بوگارت: مرگ عزیزانش.
آملیا بیشتر از مرگ خودش، از دست دادن آدمهایی که دوستشون داره میترسه. اگه با بوگارتش روبهرو بشه، احتمالاً یکی از اعضای خانواده یا آدمهای نزدیکش رو میبینه که مرده. چیزی که این صحنه رو براش سختتر میکنه اینه که شاید احساس کنه میتونسته جلوی اتفاق رو بگیره ولی نتونسته.
حیوان خانگی: حیوان خانگی نداره.
نه اینکه از حیوانات خوشش نیاد؛ اتفاقاً دوستشون داره، ولی با توجه به کار و مسئولیتهایی که داره، فکر میکنه نگهداری از یه حیوان ممکنه براش سخت باشه. ترجیح میده وقتی مسئولیت یه موجود زنده رو قبول میکنه، واقعاً بتونه بهش رسیدگی کنه.
سرگرمیها و علایق:
آملیا از اون آدمهایی نیست که فقط برای پر کردن وقتش دنبال سرگرمی باشه. بیشتر چیزهایی رو دوست داره که یا چیزی بهش یاد بدن یا ذهنش رو درگیر کنن.
کتاب خوندن، مخصوصاً دربارهٔ تاریخ جادو و قوانین جادویی، یکی از علاقههای اصلیشه. به تحقیق کردن هم خیلی علاقه داره و اگه موضوعی ذهنش رو درگیر کنه، ممکنه ساعتها دنبال اطلاعات مختلف بگرده تا بالاخره به جواب برسه.
حل معما و پروندههای پیچیده، یاد گرفتن چیزهای جدید، نجوم و تماشای آسمون هم جزو علاقههاشه.
از طرف دیگه، گفتوگوهای طولانی با آدمهایی که دوستشون داره رو هم خیلی دوست داره؛ مخصوصاً وقتی بحثی باشه که مجبورش کنه از زاویهٔ دیگهای به یه موضوع نگاه کنه.
اجتناب و تنفرات:
آملیا از دروغ و تظاهر خیلی بدش میاد. همینطور از آدمهایی که بدون اینکه اطلاعات کافی داشته باشن، خیلی راحت دربارهٔ بقیه قضاوت میکنن.
آدمهای متعصب هم معمولاً جزو کسانی هستن که ترجیح میده ازشون فاصله بگیره؛ مخصوصاً افرادی که حتی وقتی با دلیل و مدرک روبهرو میشن، باز هم حاضر نیستن نظرشون رو تغییر بدن.
خودش سعی میکنه قبل از قضاوت کردن دربارهٔ یه نفر، همهٔ جوانب قضیه رو بررسی کنه. البته گاهی همین موضوع باعث میشه زیادی فکر کنه و یه مسئلهٔ ساده رو بیشتر از چیزی که هست پیچیده کنه.
از طرف دیگه، آملیا چندان با وابستگی شدید عاطفی راحت نیست. برای خودش استقلال خیلی مهمه و دوست داره آدمهای نزدیکش هم شخصیت و زندگی مستقل خودشون رو داشته باشن.
ویژگیهای شخصیتی:
آملیا آدم دقیق، کنجکاو و مستقلیه و یه مقدار هم کمالگراست.
قبل از اینکه دربارهٔ چیزی تصمیم بگیره، معمولاً سعی میکنه از چند زاویه بررسیش کنه. برای همین ممکنه بعضی وقتها زیادی فکر کنه و تصمیم گرفتن براش طول بکشه.
خیلی به استقلال فکری اهمیت میده. اگه همهٔ اطرافیانش یه نظر داشته باشن ولی خودش احساس کنه یه جای کار میلنگه، صرفاً برای اینکه با بقیه هماهنگ باشه نظرش رو عوض نمیکنه.
با اینکه آدم منطقیایه، احساساتش هم قویه؛ فقط خیلی راحت اونها رو به بقیه نشون نمیده. اگه به کسی اعتماد کنه، اون شخص براش واقعاً مهم میشه و در مواقع سخت پشتش میایسته.
ویژگیهای ظاهری:
آملیا ظاهر مرتب و نسبتاً رسمیای داره و معمولاً لباسهایی میپوشه که ساده و شیک باشن. علاقهای نداره با ظاهرش توجه زیادی جلب کنه.
چهرهاش جدی و نگاهش نسبتاً نافذه. وقتی کسی باهاش صحبت میکنه، معمولاً با دقت گوش میده و حواسش به جزئیات حرفهای طرف مقابله.
یه عادت خاصش هم اینه که اگه وسط حرفهای کسی متوجه یه تناقض بشه، معمولاً همون لحظه چیزی نمیگه. چند لحظه صبر میکنه و بعد یه سؤال خیلی دقیق میپرسه؛ طوری که طرف مقابل بفهمه آملیا از همون اول متوجه موضوع شده بوده.
در نگاه اول ممکنه کمی جدی، سختگیر یا حتی سرد به نظر بیاد، ولی آدمهایی که خوب میشناسنش میدونن که در واقع نسبت به آدمهای مورد علاقهاش خیلی عاطفی و حمایتگره.
@آملیا سوزان بونز
تایید شد.
یادت باشه هر وقت خواستی میتونی برگردی و نکات بیشتری اضافه کنی.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
پاترونوس: روباه
بوگارت: مرگ عزیزانش.
آملیا بیشتر از مرگ خودش، از دست دادن آدمهایی که دوستشون داره میترسه. اگه با بوگارتش روبهرو بشه، احتمالاً یکی از اعضای خانواده یا آدمهای نزدیکش رو میبینه که مرده. چیزی که این صحنه رو براش سختتر میکنه اینه که شاید احساس کنه میتونسته جلوی اتفاق رو بگیره ولی نتونسته.
حیوان خانگی: حیوان خانگی نداره.
نه اینکه از حیوانات خوشش نیاد؛ اتفاقاً دوستشون داره، ولی با توجه به کار و مسئولیتهایی که داره، فکر میکنه نگهداری از یه حیوان ممکنه براش سخت باشه. ترجیح میده وقتی مسئولیت یه موجود زنده رو قبول میکنه، واقعاً بتونه بهش رسیدگی کنه.
سرگرمیها و علایق:
آملیا از اون آدمهایی نیست که فقط برای پر کردن وقتش دنبال سرگرمی باشه. بیشتر چیزهایی رو دوست داره که یا چیزی بهش یاد بدن یا ذهنش رو درگیر کنن.
کتاب خوندن، مخصوصاً دربارهٔ تاریخ جادو و قوانین جادویی، یکی از علاقههای اصلیشه. به تحقیق کردن هم خیلی علاقه داره و اگه موضوعی ذهنش رو درگیر کنه، ممکنه ساعتها دنبال اطلاعات مختلف بگرده تا بالاخره به جواب برسه.
حل معما و پروندههای پیچیده، یاد گرفتن چیزهای جدید، نجوم و تماشای آسمون هم جزو علاقههاشه.
از طرف دیگه، گفتوگوهای طولانی با آدمهایی که دوستشون داره رو هم خیلی دوست داره؛ مخصوصاً وقتی بحثی باشه که مجبورش کنه از زاویهٔ دیگهای به یه موضوع نگاه کنه.
اجتناب و تنفرات:
آملیا از دروغ و تظاهر خیلی بدش میاد. همینطور از آدمهایی که بدون اینکه اطلاعات کافی داشته باشن، خیلی راحت دربارهٔ بقیه قضاوت میکنن.
آدمهای متعصب هم معمولاً جزو کسانی هستن که ترجیح میده ازشون فاصله بگیره؛ مخصوصاً افرادی که حتی وقتی با دلیل و مدرک روبهرو میشن، باز هم حاضر نیستن نظرشون رو تغییر بدن.
خودش سعی میکنه قبل از قضاوت کردن دربارهٔ یه نفر، همهٔ جوانب قضیه رو بررسی کنه. البته گاهی همین موضوع باعث میشه زیادی فکر کنه و یه مسئلهٔ ساده رو بیشتر از چیزی که هست پیچیده کنه.
از طرف دیگه، آملیا چندان با وابستگی شدید عاطفی راحت نیست. برای خودش استقلال خیلی مهمه و دوست داره آدمهای نزدیکش هم شخصیت و زندگی مستقل خودشون رو داشته باشن.
ویژگیهای شخصیتی:
آملیا آدم دقیق، کنجکاو و مستقلیه و یه مقدار هم کمالگراست.
قبل از اینکه دربارهٔ چیزی تصمیم بگیره، معمولاً سعی میکنه از چند زاویه بررسیش کنه. برای همین ممکنه بعضی وقتها زیادی فکر کنه و تصمیم گرفتن براش طول بکشه.
خیلی به استقلال فکری اهمیت میده. اگه همهٔ اطرافیانش یه نظر داشته باشن ولی خودش احساس کنه یه جای کار میلنگه، صرفاً برای اینکه با بقیه هماهنگ باشه نظرش رو عوض نمیکنه.
با اینکه آدم منطقیایه، احساساتش هم قویه؛ فقط خیلی راحت اونها رو به بقیه نشون نمیده. اگه به کسی اعتماد کنه، اون شخص براش واقعاً مهم میشه و در مواقع سخت پشتش میایسته.
ویژگیهای ظاهری:
آملیا ظاهر مرتب و نسبتاً رسمیای داره و معمولاً لباسهایی میپوشه که ساده و شیک باشن. علاقهای نداره با ظاهرش توجه زیادی جلب کنه.
چهرهاش جدی و نگاهش نسبتاً نافذه. وقتی کسی باهاش صحبت میکنه، معمولاً با دقت گوش میده و حواسش به جزئیات حرفهای طرف مقابله.
یه عادت خاصش هم اینه که اگه وسط حرفهای کسی متوجه یه تناقض بشه، معمولاً همون لحظه چیزی نمیگه. چند لحظه صبر میکنه و بعد یه سؤال خیلی دقیق میپرسه؛ طوری که طرف مقابل بفهمه آملیا از همون اول متوجه موضوع شده بوده.
در نگاه اول ممکنه کمی جدی، سختگیر یا حتی سرد به نظر بیاد، ولی آدمهایی که خوب میشناسنش میدونن که در واقع نسبت به آدمهای مورد علاقهاش خیلی عاطفی و حمایتگره.
@آملیا سوزان بونز
تایید شد.

یادت باشه هر وقت خواستی میتونی برگردی و نکات بیشتری اضافه کنی.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/12 21:21:52
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج