نام: آیلین تاکارا ایکیوچی-پرینس(مادر ژاپنیتبار گفت تاکارا، پدر بریتانیاییتبار گفت آیلین. نتیجه هم شد نام "آیلین تاکارا" که هر دو راضی باشند.)
گروه: طبق معادلسازی مدرک فیلوسو با مدرک هاگوارتز، هافلپاف
شغل: روانشناس.
ظاهر: لاغراندام، رنگپریده، میانهقامت، با موهای مشکی و دیدگان بادامی. رنگپریده. به دلیل جادوی خون خانواده پرینس، جوان مانده.
علایق: ادبیات، فلسفه، طبیعت، تاریخ زندگی انسانها و فرهنگها.
تنفرات: ترحم سطحی(تاثیر آن را بر پدر و دوستانش دیده؛ در مدرسهی راهنمایی هم خودش قربانی آن بوده.) آثار زرد و عامهپسند(آنها را سطحی قلمداد میکند.) استفادهی خودنمایانه از اصطلاحات روانشناسی(به نظرش، به نوعی سادهسازی انسانهاست. البته، علاقهاش به رشته و شغلی که انتخاب کرده، یعنی روانشناسی نیز بیتاثیر نیست. دلش نمیخواهد به علم به این مهمی بیاحترامی شود.)
اخلاق:
آیلین از بیرون، به دلیل نوع تربیتش و همچنین ترس از اشتباه، شخصیتی آرام، مودب و کمرو دارد. وقتی دیگر نتواند مقاومت کند، احساسات لطیف خویش را نشان میدهد و در صورت تهدید عزیزانش، مرزهای اخلاقیاش و حتی گاه خرد شدن اعصابش هنگام خستگی، رفتاری سرد و مودبانه در پیش میگیرد.-این را به تجربه آموخته.
در مواجهه با پدرش، از سر قدرشناسی آرام و مطیع است و چون در دورهی افسردگی او، حالت کودک-والد به خود گرفته، مشکلات و ناراحتیهای خودش را از او پنهان میکند. قبلا راحت میبخشیده؛ اما به خاطر تاثیر ناخودآگاه برادرش، والتر و پس از چندین بار ضربه دیدن، حالت تدافعی پیدا کرده و بخشیدن برایش دشوار شده؛ چنان که گاه اصول خودش مبنی بر پیچیده دیدن انسانها را زیر پا میگذارد و به خاطر یک خطا، به طور کامل از اعتماد دوباره میترسد.
پس از مرگ مادرش، از هم پاشیدن روابط کودکی و مهاجرت از یک روستای کوچک آلدنوود به پایتخت، ترسی ناخودآگاه از صمیمیت در وجودش شکل گرفته. خودش آن را احتیاطی میداند که هر انسان عاقلی باید رعایت کند.
نسبت به دو چیز بسیار حساس است: درک مردم و دیدن پیچیدگی آنها(هرچند مشکل خودش در بخشیدن، باعث میشود همیشه نتواند به این اصلش پایبند باشد.) و رفتار انسانی با بیماران و معلولین. خودش مورد دوم را به کتابهایی مانند یک لیتر اشک یا اصول انسانی نسبت میدهد.
سرگذشت:
جامعهی آلدنوود از پنج طبقهی عمده تشکیل میشد:
یانگ، اشرافی که مناصب مهم را در اختیار داشتند و از ادارهی زمینها نیز روزگار میگذراندند.
چونگ، مردم طبقهی متوسط فرهیخته که فرق چندانی یا یانگ نداشتند و صرفا با زرق و برق کمتری میزیستند.
سانگ، رعایا و صاحبان حرف یدی.
جونگ، بردگان سابق، خوانندگان دورهگرد و خدمتکاران.
باک، کسانی که با مرگ انسان و حیوان سر و کار داشتند و دارای منزلت اجتماعی پایینی بودند.
آیلین بداقبال بود که در این نظام طبقاتی و سی سال پیش از انحلال آن به دنیا آمد و تا حدی نیز اقبال نیک داشت که در طبقهی چونگ و در خانهی یک مترجم درباری متولد شد. او که میتوانست به مدرسهی جادوگری فیلوسو برود، صبحها به تحصیل ادبیات و روانشناسی میپرداخت و ظهرها، به تحصیل جادوگری در مدرسهای که همان نظام هاگوارتز را داشت؛ اما شبانهروزی نبود و در ساعات بعد از ظهر فعالیت میکرد.
در همان روزهای جوانی، آیلین با ماگلی به نام توبیاس اسنیپ آشنا شد. جوان یانگی که از اشرافزاده بودن ملول شده بود و نقطهی مقابل آیلین به شمار میآمد..
توبیاس با آیلین به انگلستان رفت و آن جا، تمام رابطهاش با خاندانش را گسست و به عنوان یک کارگر نساجی فقیر به زندگی ادامه داد. آقا و خانم اسنیپ میکوشیدند با پسرشان ارتباط برقرار کنند؛ اما توبیاس تمام نامههایشان را میسوزاند و میگفت میخواهد از اشرافیت بگریزد.
باری، زندگی آیلین و توبیاس پس از تولد سوروس به میدان جنگ بدل گشت. اختلاف نظرات، تفاوتهای شخصیتی و دلتنگی پنهان و انکارشدهی توبیاس برای تجمل و اشرافیت که با بدخلقیهای به ظاهر بیهوده نمود مییافت، همه و همه باعث شدند سوروس جوان تا دوازده سال در بحثهای مداوم والدین و در بقیهی عمرش، در طلاق عاطفی و دوری آنان بزید.
آیلین شیفتهی پسرش است و میکوشد او مثل خودش به سرکوب عواطف خو نگیرد؛ که البته موفق نبوده.
تایید شد.
@آیلین پرینس