سوژۀ دوئل:
نیوت اسکمندر Vs گادفری میدهرست
زمانی که از خواب بیدار شد پلکی بر روی چشمانش نداشت. چشم میسوخت اما توانی برای آرامش پیدا نمیکرد.
- بیدار شدی؟
بیتوجه به صدایی که شنیده بود، به سمت روشویی رفت تا چشمانش را آب بزند. امیدوار بود تا بلکه با این روش از سوزش بیپروای چشمانش بکاهد.
- بیدار شدی؟
چشم میشست و نمیشنید. آرزو میکرد که ایکاش به جای پلکهایش، گوشهایش را از او میگرفت. ولی هرگز اینکار را با او نمیکرد. گوشها و انگشتانش را هرگز از او نمیگرفت. زیر لب زمزمه میکرد: «امروز با...»
- بیدار شـ...
- ...ید مقداری...
صدای خندهای ابلهانه و تصنعی در خانه پیچید: «اوه؟ دیگه حرفهای من رو هم قطع میکنی؟ جسور شدی!»
- ...هیزم بخرم.
هیچکجا را نمیتوانست ببیند. تمام جهان به سیاهی رسید. با طعنه گفت: «قانون رو فراموش کردی؟»
میتوانست نبض خشمگینی را کنار خودش احساس کند. میتوانست احساس کند کسی کنارش دندان میساید. نور به چشمانش بازگشت. آنقدر شدید بود که انگار آتش به آنها کشاندهاند. پلکی نداشت تا با آن جلوی نور را بگیرد، پس دست جلوی چشمانش گذاشت. افاقه نمیکرد و همچنان میسوخت و رنج میکشید. دیگر نمیتوانست به تظاهر کردن ادامه دهد. نمیتوانست نقش بازی کند که زجر نمیکشد. به زمین افتاد و پا کوفت و غلت زد و فریاد سر داد. دست بر صورت میگذاشت و مانند کودکی خردسال که برای شکستن اسباببازیاش گریه میکند، برای شکستن آرامش چشمانش گریه میکرد و جیغ میکشید.
- باختی. همیشه میبازی. همیشه تظاهر میکنی میتونی برنده بشی ولی در آخر مغلوب من میشی!
مردک دراز اندام از جایش بلند شد. بهنظر میرسید چشمانش کمی آرام گرفتهاند، اما همچنان پلک نداشت. دوباره شیر آب را باز کرد و قطرات آب را به چشمانش میریخت: «من نباختم. تو قانونها رو شکستی. سهم امروزت رو برداشته بودی. فراموش کردی؟»
- چرا اینکار رو میکنی؟
صحبت آخر با کمال خشم به زبان آورده شده بود؛ انگار نه از زبان یک گوینده، بلکه دهها نفر، دهها دهان، دهها حنجره با طنینی خشمزده این جمله را به توبیخ به مردک دراز اندام میگویند. خانه از حجم صدا میلرزید اما مردک دراز اندام بیشتر نگران سوزش چشمانش بود تا خشمی که به آن نفرینگر متحمل میشود.
- چرا... اینکار رو... میکنی؟
صورتش را خشک کرد و موهایش را شانه زد. بهترین عطرش را به خودش زد و لباس اتوکشیدهای را به تن کرد. کُتی خوشقواره پوشید و کفشهای واکسزدهاش را به پا کرد. نمایشی مضحک از جانب مردکی که پلک نداشت! عصایش را تقتقگویان به کف چوبی عمارتش کوبید و انگشتهای رنگپریدهاش را به سمت دستگیرۀ در برد.
انگار کسی کنارش ایستاده باشد و با فاصلهای اندک در گوشش جیغ بکشد: «چرا اینکار رو میکنی؟»
با این وجود، مردک دراز اندام انگار که هیچچیزی نشنیده باشد، دستگیره را چرخاند و در عمارت را باز کرد و آماده بود تا با مه سرد صبحگاهی مواجه شود؛ اما به جایش فریاد کشید: «آتش! آتش گرفتم! خانهام آتش گرفته است!» میدوید. در عمارتش میدوید و فریاد میکشید و کمک میخواست و دست بر موهایش میزد تا بلکه بیش از این کز نخورند. کت گرانقیمتش یکپارچه آتش بود و عصایش پیش چشم پلکبریدهاش کپهای خاکستر مینمود. بوی دود گرفته بود و پیراهنش از فرط چنگ بردن به آن، پارهپاره، چنان لحاف کهنهای شده بود و کفشهایش بر روی پاهایش ذوب میشد.
- قوانین! تو نمیتونی از قانون سرپیچی کنی!
انگار صدا از آتش بود. همراه با هجوم آتشی بدطینت که همچون مار در بطن خانه میخزید، صدا به دورش میپیچید و چمبره میزد: «من قانونی رو نشکستم...»
هیسهیس کنان ادامه میداد: «...من که دیگه چیزی از تو نگرفتم...»
با خندهای نکبتبار، انگار که حرف خوشمزهای برای زدن یافته باشد، سخنش را پایان داد: «تو کمی هیزم خواستی؛ من تموم خونهت رو هیزم کردم. اونچه که خواسته بودی.»
- آتش گرفتم! آتش گرفتم!
- وقتشه حالا منم بهت بیتوجهی کنم نه؟ حالا منم که به حرفهات جوابی نمیدم.
- آتش... سوختم...
تمام بدنش گر گرفته بود؛ تمام بدنش شعلهور شده بود. به جز انگشتانش. همان انگشتهای رنگپریده. و البته گوشهایش. گوشهایی که همچنان با وجود کهولت سن به خوبی میشنید. با دست به بدنش میکوفت بلکه جهنم را از وجودش دور کند. نه آتش از تنش کاسته میشد و نه به انگشتانش مینشست. فریاد زد: «سوختم! سوختم!»
- باید اعتراف کنم که امروز حسابی من رو آزار...
- دارم...
- ...دادی ولی در نهایت تو...
- ...آتش...
- ...یه بازیگر نیستی، فقط...
- ...میگیرم...
- یه نوازندهای.
- ...کمکم کن!
آتش میخندید و خندهاش را در تمام خانه حیران میکرد: «کمکت کنم؟ به تو؟ به تو مردک دراز اندام مغرور؟ وقارت بهت اجازه میده؟»
- خواهش میکنم...
سکوت عمارت را فرا گرفت. دیگر حتی صدای زوزۀ شعلهها و جلزولز خانه در حال سوختن به گوش نمیرسید. چند لحظۀ بعد آتش کامل خاموش شد. نه آنکه فروکش کند و رفتهرفته کمرنگ شود؛ بلکه مانند چراغی، در یک لحظه جان باخت و از تابیدن دست کشید.
مردک دراز اندام، با چشمان بیپلکش عمارت سوخته را از زیر نظر گذراند. هرچه در آنجا بود از میان رفته بود و روشنایی صبح، با دود خبیث آتش به شب میمانست. هرچه آنجا بود سوخته بود؛ جز انگشتانش، گوشهایش، پیانوی کهنه و مه سردی که همراه نسیم به پوستش میچسبید. نفرینگر همچنان در گوشش میخواند: «تو نوازندهای، نه بازیگر.»
به نفس افتاده بود. آنچنان میسوخت که دیگر سوزش چشمانـ «چشمهایم! چشمهایم!»
میسوخت. دو چندان میسوخت. اکنون که آتش فروکشکرده بود تازه دریافته بود که چقدر چشمانش میسوزد. تازه دانسته بود که آنچنان دود داغ و گزندهای، چه بلایی میتواند بر سر چشمها بیاورد.
- تو نوازندهای مردک دراز اندام! دیگه مهلتی برای نقش بازی کردن نداری. رنجی که به خودت متحمل کردی رو بپذیر و انکار نکن. اشتیاقت به نواختن رو پنهان نکن. بنواز. برای من بنواز مردک دراز اندام.
نفرینگر خفه نمیشد. مدام به او میکوفت و طعنه میزد و دستش میانداخت. تا میآمد چیزی را انکار کند، فریاد: «سوختم! چشمانم! چشمانم!»ـش اوج میگرفت و دروغش را هویدا میکرد.
جسم شبحوارهاش را در آن مه خاکستراندود راهی پیانوی منفورش کرد. تمام آنچه که نمیخواست وجودش را باور کند. تمام آنچه که نمیخواست وجودش را بپذیرد. سبابۀ چروک رنگپریدهاش را که به سمت اولین کلاویۀ سیاه برد، جیغ به گوشهایش نشست.
- بنواز! بنواز!
جیغها، جیغها! جیغهایی ممتد و پایاننگرفتنی یکی از پس دیگری به قوۀ شنیداریاش تحمیل میشدند. جیغهایی آشنا. جیغهایی که او خود مسبب آنها بود. جیغهایی از گذشته که همچنان او را رها نکرده بودند.
انگشتها بر تن پیانو میرقصیدند و خاکسترها را از میان میروفتند. میشنید؛ سرود زیبایی که خود را میان جیغها پنهان کرده بود را میشنید اما در نهایت به ارتعاش جیغها رنگ میباختند.
نفرینگر به نزدش آمده بود. دیگر صدا نبود و وجوهش را به رخ میکشید و با اشتیاق به آن انگشتها زل زده بود. انگار که چشم به رقص پریان و نیمفها دوخته باشد. انگار که شامی لذیذ و مطبوع برایش آماده کرده باشند. دیوانهورتر دستور میداد: «بنواز! برای من بنواز!»
هرچه آن انگشتها بیشتر به جان کلاویهها میافتادند، مه بیشتر خودش را راوی خاطراتش میکرد. تصویرها را میدید. تصویر خونی که بر کلاویهها چکیده میشد. تصویر خونی که او بر کلاویهها چکانده بود.
- بنواز!
التماسها را به یاد میآورد. التماسهای محبوب قلبش را. کسی که به سینهاش میکوفت و میگفت: «نکن! نکـ...»
- بنواز!
انگشتهایش را میدید که چطور ناخن بر گلوی کسی فرو میبردند که نفس او بود. انگشتها؛ انگشتهای لعنتی. نمیتوانست از شرشان خلاص شود. آنها را میسوزاند و آتش نمیگرفتند، میکوفت و نمیشکستند، میبرید و قطع نمیشدند.
بنواز!
چشمهاش. چشمهایش را میدید که به سفیدی میرسید. چشمهایش را میدید که از زندگی تهی میشد و بر آن پیانو جان...
آن پیانو! همان نفرینگر! پیشترها سعی کرده بود از شرش خلاص شود. با تبرها به جانش افتاده بود و افاقهای نداشت. مدام به او بازمیگشت و حتی یک نُتش ناکوک نبود.
بنواز!
پیانو، آن نفرینگر، میغرید و فریاد «بنواز، بنواز» سر میداد. مردک دراز اندام مینواخت و خاطرات مانند بیوهای سیاه او را تاراندود میکردند.
چشمهایش با او حرف میزدند. از او میپرسیدند. آخرین چراها که در چشمهای بیلکنتش نمایان بود. چشمهای گنگ به خواب رفته.
چرا؟ مردک مشت بر پیانوی نفرینگر کوفت و فریاد کشید: «چرا؟»
- دیروز زبونت رو ازت گرفتم. روز بهتری بود. کمتر میتونستی به من جسارت کنی. امروز پلکهات رو گرفتم و روز بدتری برای توئه. نمیتونی از شکسته شدن غرورت فرار کنی. نمیتونی زجر نکشیدنت رو نبینی! فردا؟ فردا پاهات رو برمیدارم. میخوام به سمت من بخزی. میخوام برای رسیدن به من جون بدی.
- چرا؟ چرا اینکار رو میکنی؟
انگشتانش ناخواسته همچنان بر آن پیانو مینواختند. پیانو گفت: «چون تو محبوب منی! چون من معشوقۀ توام.» به یاد نمیآورد.
- تو کشتیش. همسرت رو، بهترین دوستت رو. تو کشتی! درست روی بدن من کشتیش. خونش رو روی تن من ریختی و بعد با همون خونها من رو نواختی. درحالی که جنازۀ تعفنگرفتۀ زن سابقت روی من بود، با من عشقبا...
با مشت به کلیدها کوفت: «خفه شو! خفه شو!» اما مشتها تنها صدای نفرینگر را بلندتر میکردند.
- من رو بیشتر دوست داشتی نه؟ نمیذارم فراموش کنی من رو بیشتر دوست داری. من انتخابت بودم. رهام نکن. بنواز! من رو بنواز!
حریصانهتر میگفت. هربار، هربار با حریصی بیشتری میگفت. با هربار گفتن، مردک دراز اندام بیشتر میلرزید؛ مانند سیمهای پیانو.
مه وجودش را فرا گرفته بود. خون همسرش همچنان از روی کلاویهها پاک نشده بود. انگشتهایش دیگر برای خودش نبودند. و گوشهایش... احساس میکرد که این نفرینگر است که انگشتها را مینوازد. این گوشهایند که شنیده میشوند. مه که شبحوار همسر مرحوم مغمومش میشد. با آن چشمها التماس میکرد که دیگر ننوازد. که پیانو را رها کند.
چشمهاش... چشمهاش... و پاسخی به آنها نداشت. خون دوباره بر روی پیانو میچکید. خون مردک دراز اندام از انگشتهایش. آرزو میکرد که جانش گرفته شود. که از این نفرین و نفرینگر خلاصی یابد.
وهم شبحوار همسر مرحوم مغمومش به سویش آمد؛ به پیانوی نفرینگر تکیه زد.
- من رو بیشتر دوست داری مگه نه؟
- خفه شو!
همسر مرحوم مغمومش گفت: «با من بودی؟»
- نه! با تو که نه!
- بهش بگو! بهش بگو که من رو بیشتر دوست داری.
- گفتم خفه شو!
بغض در گلوی همسر مرحوم مغموم شکست: «باشه! خفه میشم.»
شبحواره دست به گلو فشرد. دستهایی که شبیه به خودش نبود. دستهای مردک دراز اندام به دور گلویش میچرخید و مرگ را میفشرد. با هر فشار بر کلاویهها، خفگی بیشتر به همسر مرحوم مغمومش فشار میآورد.
- آره! جلوی چشمهاش با من برقص، بذار ببینه! بذار حس کنه! بذار لمس کنه که من رو بیشتر دوست داری!
- خـ...
مشت کوبید.
- ...فه...
مشت کوبید.
- ...شو.
مشت کوبید.
و پیانو هزار تکه... نه! باز هم زنش بود. بازگشته بود به همان شب. به شبی که مرتکب قتل شده بود. چشمانش را میخواست ببندد، اگر که پلکی برای بستن داشت. مشتها را میدید که میکوبد به سینۀ همسرش. و زنش خون سرفه میکرد بر روی پیانو.
- بنواز!
- خفه شو!
«خفه شو»ها جان گرفتند و انگشت شدند. انگشتهای رنگ پریدۀ مردک دراز اندام. که میجستند در پی گلوی همسر مرحوم مغمومش، که دگرباره او را به قتل بکشانند. که ناخن در پوستش فرو ببرند و...
- خفه شو!
- من رو بنواز! من رو بنواز محبوبم! من رو هنگام جون دادن اون عفریته بنواز. من رو به جلوی چشم اون جنازه بنواز.
و التماس نگاهها؛ که خاموشی میگرفت. و آخرین چرا، که بیپاسخ میماند. و مردی که آن شب، بدون پلک میخوابید.
با انگشتانی که از آن او نبود.
افرادی که لایک کردند



