پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

140
نفر همین الان آنلاین‌اند 39 نفر در «انجمن»
0 عضو 140 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دوئل قراردادی

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 00:57
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
134

سوژۀ دوئل:

نیوت اسکمندر Vs گادفری میدهرست

زمانی که از خواب بیدار شد پلکی بر روی چشمانش نداشت. چشم می‌سوخت اما توانی برای آرامش پیدا نمی‌کرد.

- بیدار شدی؟

بی‌توجه به صدایی که شنیده بود، به سمت روشویی رفت تا چشمانش را آب بزند. امیدوار بود تا بلکه با این روش از سوزش بی‌پروای چشمانش بکاهد.

- بیدار شدی؟

چشم می‌شست و نمی‌شنید. آرزو می‌کرد که ای‌کاش به جای پلک‌هایش، گوش‌هایش را از او می‌گرفت. ولی هرگز این‌کار را با او نمی‌کرد. گوش‌ها و انگشتانش را هرگز از او نمی‌گرفت. زیر لب زمزمه می‌کرد: «امروز با...»

- بیدار شـ...
- ...ید مقداری...

صدای خنده‌ای ابلهانه و تصنعی در خانه پیچید: «اوه؟ دیگه حرف‌های من رو هم قطع می‌کنی؟ جسور شدی!»

- ...هیزم بخرم.

هیچ‌کجا را نمی‌توانست ببیند. تمام جهان به سیاهی رسید. با طعنه گفت: «قانون رو فراموش کردی؟»

می‌توانست نبض خشمگینی را کنار خودش احساس کند. می‌توانست احساس کند کسی کنارش دندان می‌ساید. نور به چشمانش بازگشت. آنقدر شدید بود که انگار آتش به آنها کشانده‌اند. پلکی نداشت تا با آن جلوی نور را بگیرد، پس دست جلوی چشمانش گذاشت. افاقه نمی‌کرد و همچنان می‌سوخت و رنج می‌کشید. دیگر نمی‌توانست به تظاهر کردن ادامه دهد. نمی‌توانست نقش بازی کند که زجر نمی‌کشد. به زمین افتاد و پا کوفت و غلت زد و فریاد سر داد. دست بر صورت می‌گذاشت و مانند کودکی خردسال که برای شکستن اسباب‌بازی‌اش گریه می‌کند، برای شکستن آرامش چشمانش گریه می‌کرد و جیغ می‌کشید.

- باختی. همیشه می‌بازی. همیشه تظاهر می‌کنی می‌تونی برنده بشی ولی در آخر مغلوب من می‌شی!

مردک دراز اندام از جایش بلند شد. به‌نظر می‌رسید چشمانش کمی آرام گرفته‌اند، اما همچنان پلک نداشت. دوباره شیر آب را باز کرد و قطرات آب را به چشمانش می‌ریخت: «من نباختم. تو قانون‌ها رو شکستی. سهم امروزت رو برداشته بودی. فراموش کردی؟»

- چرا این‌کار رو می‌کنی؟

صحبت آخر با کمال خشم به زبان آورده شده بود؛ انگار نه از زبان یک گوینده، بلکه ده‌ها نفر، ده‌ها دهان، ده‌ها حنجره با طنینی خشم‌زده این جمله را به توبیخ به مردک دراز اندام می‌گویند. خانه از حجم صدا می‌لرزید اما مردک دراز اندام بیش‌تر نگران سوزش چشمانش بود تا خشمی که به آن نفرین‌گر متحمل می‌شود.

- چرا... این‌کار رو... می‌کنی؟

صورتش را خشک کرد و موهایش را شانه زد. بهترین عطرش را به خودش زد و لباس اتوکشیده‌ای را به تن کرد. کُتی خوش‌قواره پوشید و کفش‌های واکس‌زده‌اش را به پا کرد. نمایشی مضحک از جانب مردکی که پلک نداشت! عصایش را تق‌تق‌گویان به کف چوبی عمارتش کوبید و انگشت‌های رنگ‌پریده‌اش را به سمت دستگیرۀ در برد.

انگار کسی کنارش ایستاده باشد و با فاصله‌ای اندک در گوشش جیغ بکشد: «چرا این‌کار رو می‌کنی؟»

با این وجود، مردک دراز اندام انگار که هیچ‌چیزی نشنیده باشد، دستگیره را چرخاند و در عمارت را باز کرد و آماده بود تا با مه سرد صبح‌گاهی مواجه شود؛ اما به جایش فریاد کشید: «آتش! آتش گرفتم! خانه‌ام آتش گرفته است!» می‌دوید. در عمارتش می‌دوید و فریاد می‌کشید و کمک می‌خواست و دست بر موهایش می‌زد تا بلکه بیش از این کز نخورند. کت گران‌قیمتش یک‌پارچه آتش بود و عصایش پیش چشم پلک‌بریده‌اش کپه‌ای خاکستر می‌نمود. بوی دود گرفته بود و پیراهنش از فرط چنگ بردن به آن، پاره‌پاره، چنان لحاف کهنه‌ای شده بود و کفش‌هایش بر روی پاهایش ذوب می‌شد.

- قوانین! تو نمی‌تونی از قانون سرپیچی کنی!

انگار صدا از آتش بود. همراه با هجوم آتشی بدطینت که همچون مار در بطن خانه می‌خزید، صدا به دورش می‌پیچید و چمبره می‌زد: «من قانونی رو نشکستم...»

هیس‌هیس کنان ادامه می‌داد: «...من که دیگه چیزی از تو نگرفتم...»

با خنده‌ای نکبت‌بار، انگار که حرف خوشمزه‌ای برای زدن یافته باشد، سخنش را پایان داد: «تو کمی هیزم خواستی؛ من تموم خونه‌ت رو هیزم کردم. اون‌چه که خواسته بودی.»

- آتش گرفتم! آتش گرفتم!

- وقتشه حالا منم بهت بی‌توجهی کنم نه؟ حالا منم که به حرف‌هات جوابی نمی‌دم.

- آتش... سوختم...

تمام بدنش گر گرفته بود؛ تمام بدنش شعله‌ور شده بود. به جز انگشتانش. همان انگشت‌های رنگ‌پریده. و البته گوش‌هایش. گوش‌هایی که همچنان با وجود کهولت سن به خوبی می‌شنید. با دست به بدنش می‌کوفت بلکه جهنم را از وجودش دور کند. نه آتش از تنش کاسته می‌شد و نه به انگشتانش می‌نشست. فریاد زد: «سوختم! سوختم!»

- باید اعتراف کنم که امروز حسابی من رو آزار...
- دارم...
- ...دادی ولی در نهایت تو...
- ...آتش...
- ...یه بازیگر نیستی، فقط...
- ...می‌گیرم...
- یه نوازنده‌ای.
- ...کمکم کن!

آتش می‌خندید و خنده‌اش را در تمام خانه حیران می‌کرد: «کمکت کنم؟ به تو؟ به تو مردک دراز اندام مغرور؟ وقارت بهت اجازه می‌ده؟»

- خواهش می‌کنم...

سکوت عمارت را فرا گرفت. دیگر حتی صدای زوزۀ شعله‌ها و جلزولز خانه در حال سوختن به گوش نمی‌رسید. چند لحظۀ بعد آتش کامل خاموش شد. نه آنکه فروکش کند و رفته‌رفته کمرنگ شود؛ بلکه مانند چراغی، در یک لحظه جان باخت و از تابیدن دست کشید.

مردک دراز اندام، با چشمان بی‌پلکش عمارت سوخته را از زیر نظر گذراند. هرچه در آنجا بود از میان رفته بود و روشنایی صبح، با دود خبیث آتش به شب می‌مانست. هرچه آنجا بود سوخته بود؛ جز انگشتانش، گوش‌هایش، پیانوی کهنه و مه سردی که همراه نسیم به پوستش می‌چسبید. نفرین‌گر همچنان در گوشش می‌خواند: «تو نوازنده‌ای، نه بازیگر.»

به نفس افتاده بود. آنچنان می‌سوخت که دیگر سوزش چشمانـ «چشم‌هایم! چشم‌هایم!»

می‌سوخت. دو چندان می‌سوخت. اکنون که آتش فروکش‌کرده بود تازه دریافته بود که چقدر چشمانش می‌سوزد. تازه دانسته بود که آن‌چنان دود داغ و گزنده‌ای، چه بلایی می‌تواند بر سر چشم‌ها بیاورد.

- تو نوازنده‌ای مردک دراز اندام! دیگه مهلتی برای نقش بازی کردن نداری. رنجی که به خودت متحمل کردی رو بپذیر و انکار نکن. اشتیاقت به نواختن رو پنهان نکن. بنواز. برای من بنواز مردک دراز اندام.

نفرین‌گر خفه نمی‌شد. مدام به او می‌کوفت و طعنه می‌زد و دستش می‌انداخت. تا می‌آمد چیزی را انکار کند، فریاد: «سوختم! چشمانم! چشمانم!»ـش اوج می‌گرفت و دروغش را هویدا می‌کرد.

جسم شبح‌واره‌اش را در آن مه خاکستراندود راهی پیانوی منفورش کرد. تمام آنچه که نمی‌خواست وجودش را باور کند. تمام آنچه که نمی‌خواست وجودش را بپذیرد. سبابۀ چروک رنگ‌پریده‌اش را که به سمت اولین کلاویۀ سیاه برد، جیغ به گوش‌هایش نشست.

- بنواز! بنواز!

جیغ‌ها، جیغ‌ها! جیغ‌هایی ممتد و پایان‌نگرفتنی یکی از پس دیگری به قوۀ شنیداری‌اش تحمیل می‌شدند. جیغ‌هایی آشنا. جیغ‌هایی که او خود مسبب آنها بود. جیغ‌هایی از گذشته که همچنان او را رها نکرده بودند.

انگشت‌ها بر تن پیانو می‌رقصیدند و خاکسترها را از میان می‌روفتند. می‌شنید؛ سرود زیبایی که خود را میان جیغ‌ها پنهان کرده بود را می‌شنید اما در نهایت به ارتعاش جیغ‌ها رنگ می‌باختند.

نفرین‌گر به نزدش آمده بود. دیگر صدا نبود و وجوهش را به رخ می‌کشید و با اشتیاق به آن انگشت‌ها زل زده بود. انگار که چشم به رقص پریان و نیمف‌ها دوخته باشد. انگار که شامی لذیذ و مطبوع برایش آماده کرده باشند. دیوانه‌ورتر دستور می‌داد: «بنواز! برای من بنواز!»

هرچه آن انگشت‌ها بیش‌تر به جان کلاویه‌ها می‌افتادند، مه بیش‌تر خودش را راوی خاطراتش می‌کرد. تصویرها را می‌دید. تصویر خونی که بر کلاویه‌ها چکیده می‌شد. تصویر خونی که او بر کلاویه‌ها چکانده بود.

- بنواز!

التماس‌ها را به یاد می‌آورد. التماس‌های محبوب قلبش را. کسی که به سینه‌اش می‌کوفت و می‌گفت: «نکن! نکـ...»

- بنواز!

انگشت‌هایش را می‌دید که چطور ناخن بر گلوی کسی فرو می‌بردند که نفس او بود. انگشت‌ها؛ انگشت‌های لعنتی. نمی‌توانست از شرشان خلاص شود. آنها را می‌سوزاند و آتش نمی‌گرفتند، می‌کوفت و نمی‌شکستند، می‌برید و قطع نمی‌شدند.

بنواز!

چشم‌هاش. چشم‌هایش را می‌دید که به سفیدی می‌رسید. چشم‌هایش را می‌دید که از زندگی تهی می‌شد و بر آن پیانو جان...
آن پیانو! همان نفرین‌گر! پیش‌ترها سعی کرده بود از شرش خلاص شود. با تبرها به جانش افتاده بود و افاقه‌ای نداشت. مدام به او بازمی‌گشت و حتی یک نُتش ناکوک نبود.

بنواز!

پیانو، آن نفرین‌گر، می‌غرید و فریاد «بنواز، بنواز» سر می‌داد. مردک دراز اندام می‌نواخت و خاطرات مانند بیوه‌ای سیاه او را تاراندود می‌کردند.

چشم‌هایش با او حرف می‌زدند. از او می‌پرسیدند. آخرین چراها که در چشم‌های بی‌لکنتش نمایان بود. چشم‌های گنگ به خواب رفته.

چرا؟ مردک مشت بر پیانوی نفرین‌گر کوفت و فریاد کشید: «چرا؟»

- دیروز زبونت رو ازت گرفتم. روز بهتری بود. کمتر می‌تونستی به من جسارت کنی. امروز پلک‌هات رو گرفتم و روز بدتری برای توئه. نمی‌تونی از شکسته شدن غرورت فرار کنی. نمی‌تونی زجر نکشیدنت رو نبینی! فردا؟ فردا پاهات رو برمی‌دارم. می‌خوام به سمت من بخزی. می‌خوام برای رسیدن به من جون بدی.

- چرا؟ چرا این‌کار رو می‌کنی؟

انگشتانش ناخواسته همچنان بر آن پیانو می‌نواختند. پیانو گفت: «چون تو محبوب منی! چون من معشوقۀ توام.» به یاد نمی‌آورد.

- تو کشتی‌ش. همسرت رو، بهترین دوستت رو. تو کشتی! درست روی بدن من کشتی‌ش. خونش رو روی تن من ریختی و بعد با همون خون‌ها من رو نواختی. درحالی که جنازۀ تعفن‌گرفتۀ زن سابقت روی من بود، با من عشق‌با...

با مشت به کلیدها کوفت: «خفه شو! خفه شو!» اما مشت‌ها تنها صدای نفرین‌گر را بلندتر می‌کردند.

- من رو بیش‌تر دوست داشتی نه؟ نمی‌ذارم فراموش کنی من رو بیش‌تر دوست داری. من انتخابت بودم. رهام نکن. بنواز! من رو بنواز!

حریصانه‌تر می‌گفت. هربار، هربار با حریصی بیش‌تری می‌گفت. با هربار گفتن، مردک دراز اندام بیش‌تر می‌لرزید؛ مانند سیم‌های پیانو.

مه وجودش را فرا گرفته بود. خون همسرش همچنان از روی کلاویه‌ها پاک نشده بود. انگشت‌هایش دیگر برای خودش نبودند. و گوش‌هایش... احساس می‌کرد که این نفرین‌گر است که انگشت‌ها را می‌نوازد. این گوش‌هایند که شنیده می‌شوند. مه که شبح‌وار همسر مرحوم مغمومش می‌شد. با آن چشم‌ها التماس می‌کرد که دیگر ننوازد. که پیانو را رها کند.

چشم‌هاش... چشم‌هاش... و پاسخی به آنها نداشت. خون دوباره بر روی پیانو می‌چکید. خون مردک دراز اندام از انگشت‌هایش. آرزو می‌کرد که جانش گرفته شود. که از این نفرین و نفرین‌گر خلاصی یابد.

وهم شبح‌وار همسر مرحوم مغمومش به سویش آمد؛ به پیانوی نفرین‌گر تکیه زد.

- من رو بیش‌تر دوست داری مگه نه؟
- خفه شو!
همسر مرحوم مغمومش گفت: «با من بودی؟»
- نه! با تو که نه!
- بهش بگو! بهش بگو که من رو بیش‌تر دوست داری.
- گفتم خفه شو!
بغض در گلوی همسر مرحوم مغموم شکست: «باشه! خفه می‌شم.»

شبح‌واره دست به گلو فشرد. دست‌هایی که شبیه به خودش نبود. دست‌های مردک دراز اندام به دور گلویش می‌چرخید و مرگ را می‌فشرد. با هر فشار بر کلاویه‌ها، خفگی بیش‌تر به همسر مرحوم مغمومش فشار می‌آورد.

- آره! جلوی چشم‌هاش با من برقص، بذار ببینه! بذار حس کنه! بذار لمس کنه که من رو بیش‌تر دوست داری!

- خـ...

مشت کوبید.

- ...فه...

مشت کوبید.

- ...شو.

مشت کوبید.

و پیانو هزار تکه... نه! باز هم زنش بود. بازگشته بود به همان شب. به شبی که مرتکب قتل شده بود. چشمانش را می‌خواست ببندد، اگر که پلکی برای بستن داشت. مشت‌ها را می‌دید که می‌کوبد به سینۀ همسرش. و زنش خون سرفه می‌کرد بر روی پیانو.

- بنواز!

- خفه شو!

«خفه شو»ها جان گرفتند و انگشت شدند. انگشت‌های رنگ پریدۀ مردک دراز اندام. که می‌جستند در پی گلوی همسر مرحوم مغمومش، که دگرباره او را به قتل بکشانند. که ناخن در پوستش فرو ببرند و...

- خفه شو!
- من رو بنواز! من رو بنواز محبوبم! من رو هنگام جون دادن اون عفریته بنواز. من رو به جلوی چشم اون جنازه بنواز.

و التماس نگاه‌ها؛ که خاموشی می‌گرفت. و آخرین چرا، که بی‌پاسخ می‌ماند. و مردی که آن شب، بدون پلک می‌خوابید.
با انگشتانی که از آن او نبود.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:46
عضویت
1397/03/22
پست‌ها
657
تصویر تغییر اندازه داده شده


گادفری میدهرست

در برابر

نیوت اسکمندر


یک موسیقی برای انگل ها

از زبان آنجل

نجات در یک شیشه ی کوچک.
تو آن را در دستت گرفته ای و داری با هیجان درباره اش برای حاضرین سخنرانی می کنی.

یک مهمانی که در عمارت ما برگزار شده.
در دورانی که بیماری انگلی به جان مردم افتاده و مرگ جان انسان ها را یکی یکی می بلعد.
با پیچشی در شکمت از خواب بیدار می شوی. احساس تهوع. ضعف. سعی می کنی بلند شوی، اما نمی توانی. همان جا می مانی. زیر پتویت، در حالی که می دانی تنها نیستی.
وحشت روحت را می بلعد، قبل از آنکه جسمت به کلی ویران شود.
در ذهنت، می توانی کرم های انگلی کوچک را ببینی که در میان گوشتت می لولند و از آن می خورند.
یکی از آن ها را حس می کنی که پوستت را می شکافد و بیرون می آید. یکی دیگر و دیگری.

و حالا تو اینجا ایستاده ای و می گویی راه درمانش را با کمک من پیدا کرده ای.

همه با بهت و تحسین به تو گوش می کنند، اما ذهن من در جایی دیگر سیر می کند.
در آزمایشگاهمان. همان جا که کرم های انگلی کوچک را از لا به لای گوشت گندیده ی اجساد بیرون می کشیدیم و داخل ظرف می گذاشتیم و مشغول آزمایش روی آن ها می شدیم.

محلول هایی که ساخته بودیم را روی آن ها می ریختیم و آن ها به خود می پیچیدند.
چرا آن لحظه به این فکر نکردم که آن ها دارند درد می کشند؟
اما حالا حتی می توانم صدای جیغ هایشان را هم بشنوم.

"آنجل؟"

از جا می پرم.
با بدنی که منقبض شده و عرقی سرد بر پیشانی ام. تو کنارم ایستاده ای و بازویم را گرفته ای. می پرسی:
"حالت خوب است، عزیزم؟"

به سختی لبخند می زنم.
"بله، بنجامین.
فقط خسته ام."

تو:
"می خواهی به اتاقت بروی و استراحت کنی؟"

من:
"نه، همین جا می مانم."

نمی خواهم در تاریکی اتاقم تنها باشم و آن کرم های انگلی را واضح تر از قبل ببینم. پلک می زنم و سعی می کنم نگاهم را روی منظره ی مهمانی متمرکز کنم.
همه خوشحالند. با لبخندهایی که نیمی از صورتشان را پوشانده.
در واقع آن ها خود بیماری را لمس نکردند، فقط وحشتش را چشیدند.
انگل ها فقط در مردم طبقه ی پایین در حومه ی شهر پخش شده بود و پیش از آنکه به طبقه ی مرفه برسد، من و تو موفق شدیم دارویش را بسازیم و ریشه کنش کنیم.

اما چرا حالا فکر آن کرم ها به جانم افتاده اند؟
نمی دانم.

حرف های راهب را به خاطر می آورم.
آه بله، تو به خدایان اعتقادی نداری، اما همیشه مرا تشویق می کنی که به معبد برویم و به موعظه ها گوش دهیم.
تو فکر می کنی کار خدایان و شفابخشان به هم شبیه است.
هر دو خلق می کنند.
رنج می دهند.
و درمان می کنند.

و راهب، او در مورد انگل ها چه می گفت؟
می گفت آن ها تجسم فیزیکی گناهانمان هستند. و تو هم با دقت به او خیره شده بودی، طوری که انگار به سخنانش باور داری.

سرم را به طرفین تکان می دهم، طوری که انگار می خواهم از افکار بی معنی ام خلاص شوم.
به خاطر خستگیست.
باید همین طور باشد.

چیزی می خورم و به اتاقم می روم و می خوابم. با تنی لرزان از جایم بلند می شوم. به طرف میز طویل می روم. یک بشقاب برمی دارم و یک تکه گوشت در آن می گذارم. چنگالم را در آن فرو می کنم و داخل دهانم می گذارمش.
تهوع.
پیچشی ملایم در شکمم.
نادیده می گیرمش.
گوشت را می جوم و قورت می دهم.
پیچشی شدید در شکمم.
تهوع.
دستم را روی دهانم می گذارم و دوان دوان خودم را به یک اتاق می رسانم و داخل آن می جهم و به سمت یک ظرف سفالی در گوشه اش می روم و داخلش بالا می آورم.

و با ترس محتویات داخل ظرف را نگاه می کنم. در جست و جوی موجوداتی کوچک و باریک و لولنده. کرم های انگلی.


یادت هست که چه طور با هم آشنا شدیم؟

من برای کارآموزی ام به حومه ی شهر آمده بودم و باید با بیمارانی رو به رو می شدم که امراض مسری داشتند.
همان جا بود که وسواس فکری ام عود کرد.
هر شب تمام بدنم را با لیف و صابون می ساییدم، اما باز هم احساس کثیفی داشتم.
فکر می کردم چیزی در درونم نفوذ کرده.

و یک بار در حالی که با حالی آشفته و پوستی سرخ و زخمی از سایش روی پله ی کلبه ام نشسته بودم، تو را دیدم.

رو به رویم زیر مهتاب کنار یک مریض جذامی نشسته بودی و داشتی با صدای آرام و اطمینان بخشت به او می گفتی که فردا برای معاینه به مطبت بیاید.
تو با آن صورت صاف و پوست مرمرینت در کنار آن بیمار که صورتش با زخم هایی سرخ و عمیق پر شده بود.
در این منظره چیزی بود که مرا آرام کرد.
و در چهره ی آن جذامی هم امید بود.
تو داشتی به او می گفتی روشی برای علاج بیماری اش پیدا کرده ای.

و فردای آن شب آن بیمار به مطبت آمد.
من هم آمدم.
ترس مثل رودخانه ای خروشان زیر پوستم جریان داشت، اما در تو چیزی بود که مرا به سمت خود کشانده بود.


به داخل ظرف خیره شده ام.
در جست و جوی کرم های انگلی.
و آن ها را می بینم.
در میان استفراغم می لولند و از آن می خورند.
به هق هق می افتم.

متوجه می شوم که تو کنارم نشسته ای.
چشمان آبی همیشه آرامت حالا با ترس به داخل ظرف خیره مانده.
من با حالتی درمانده به تو نگاه می کنم، در حالی که اشک می ریزم.
تو یک دستمال از داخل جیب کتت درمی آوری و روی ظرف می اندازی.
و با دستمالی دیگر اشک های مرا پاک می کنی و با صدایی آهسته از من می خواهی که آرام باشم و گریه نکنم.
تو مرا بلند می کنی و به اتاقم می بری.
روی تخت می خوابانی و دارو می دهی.

کنارم روی تخت می نشینی و دستم را می گیری.
می گویی همه چیز مرتب است.
که دارو به زودی انگل هایم را می کشد و من خوب می شوم.

چشمانم کم کم گرم می شوند.
بیماران انگلی حومه ی شهر را می بینم.
بنجامین،
آیا داروی ضد انگل ما به راستی جواب داده بود؟
به یاد دارم که محلولمان آن کرم ها را کشت.
خودم رویشان ریختم.
و آن ها به خود پیچیدند.
جیغ کشیدند.
و مردند.


صدای سازدهنی در گوش هایم.
تو برای بیماران انگلی حومه می نواختی.
می گفتی کرم ها با شنیدنش آرام می گیرند.
مریض ها دورت می نشستند و گوش می دادند.
و برای یک لحظه انگار همه چیز متوقف می شد.
می توانستم کرم ها را تصور کنم که از لولیدن داخل گوشت بیماران و کندن و جویدن دست برمی دارند و به نوای سازدهنی گوش می دهند.

کرم ها، بنجامین.
آن ها را حس می کنم.
دارند داخل گوشتم می لولند و مرا زنده زنده می خورند.
سراسیمه از خواب بیدار می شوم.
اما دردی حس نمی کنم.
آرامم و سبک.
و صدای پیانو می شنوم.

از تخت بلند می شوم و از اتاقم بیرون می آیم و به سمت صدا می روم.
تو را می بینم که پشت پیانو نشسته ای و می نوازی.
با لبخند به سمتت می آیم و صدایت می کنم، اما تو واکنشی نشان نمی دهی.

نگاهم رو به پایین می رود.
به بدنم.
و می بینم که فقط سایه ای از آن مانده.
یک شبح.

بیماران انگلی حومه را به خاطر می آورم.
ما هیچ گاه درمانشان نکردیم، بنجامین.
آن هایی که از درد به خود پیچیدند و جیغ کشیدند و مردند، انگل ها نبودند.
داروی درمان کننده یک دروغ بود.
و من هم با تو در آن شریک بودم و شاید حالا تقاصش را پس داده ام.

روی پیانو می نشینم و به صدای آن گوش می دهم.
اولین باری که تو را دیدم، به یاد داری؟
تو به یک بیمار جذامی امید دادی که خوبش می کنی، اما دروغ گفتی.

*

از زبان بنجامین

منظره ی وسیع سبز مزرعه.
تا دوردست.
و بعد انبوه درختان پر شاخ و برگ جنگل.

نگاه کردن به آن آرامم می کند.
اما عذاب وجدانم را محو نمی کند.
مرگ آنجل فقط سوگوارم نکرده، انگار خاطرم را هم آسوده کرده و این چیزیست که بابتش رنج می کشم.

عمارت شهری ام را فروخته ام و به حومه نقل مکان کرده ام.
حضوری سنگین در آنجا بود که آزارم می داد، به خصوص به هنگامی که پیانو می نواختم.
انگار روح آنجل آنجا مانده بود.

و حال من در اینجا در بالکن خانه ی روستایی ام نشسته ام و به این منظره ی سبز مه آلود نگاه می کنم، در حالی که نور خورشید مدتیست که رفته، اما هوا هنوز روشن است و تنها نوید شب دارد.
و تمام این ها قلبم را آرام می کند، اما یاد آنجل را از ذهنم نمی برد.

مرگ.
همان بود که روحش را تصاحب کرده بود، پیش از آنکه بر جسمش غالب شود.
از همان لحظه ی اول که دیدمش فهمیدم. از آن چشمان بی قرار و نگرانش.

و ابدیت و جاودانگی خون آشامی در من چیزی بود که او را به سمتم کشاند.
او به من گفت می خواهد در کنارم بیماران را درمان کند، اما من از نگاهش دیدم که به دنبال چیز دیگریست.
او خون تاریکم را می خواست.

و من نمی توانستم آن را به او بدهم.
دلیلش این نبود که نمی خواستم تا ابد از عطش به خون رنج بکشد.
من فقط نمی خواستم به خون انسانی لب بزنم.
این عهدی بود که با خودم بسته بودم.

و او نمی توانست تصمیم مرا بپذیرد.
همیشه به دنبال راهی بود تا مرا قانع کند.
و هر گاه احساس ناامیدی می کرد، مرا محکوم به گناه می کرد.
می گفت من فقط وانمود می کنم که در حال درمان بیمارانم.
که می گذارم بمیرند تا بعد خونشان را بنوشم.

خون آشامی که از زندگان نمی نوشد.
تنها از مردگان.

دوست داشت وقتی به معبد می رود، من هم همراهی اش کنم. می گفت برای روح من دعا می کند.
و روح خودش، چون دارد در گناهان من شریک می شود.
و اشک می ریخت.

سعی می کردم آرامش کنم.
توجهش را به کاری جلب می کردم که دوستش داشت.
درمان بیماران.
اما همین حالش را بدتر می کرد.
مدام فکر می کرد بیماری در جسمش رسوخ کرده و دارد او را به مرگ می برد.

و وقتی کرم های انگلی آمدند، اوضاعش وخیم تر شد.
او از آن ها وحشت داشت.
و همین طور برایشان سوگوار بود.
می گفت آن ها شبیه به من هستند.
نفرین شدگانی که محکومند از زندگان بخورند و بنوشند تا باقی بمانند.

ما داروی درمان بیماری انگلی را کشف کردیم.
کرم های انگلی مردند.
اما خیالشان از ذهن آنجل محو نشد.
در وجودش رشد کرد و کم کم او را با خود یکی کرد.

او در برابر چشمانم به خود پیچید.
هق هق می کرد.
اشک می ریخت.
می گفت انگل ها دارند در گوشتش می لولند.
به من التماس می کرد که تبدیلش کنم.
و من فقط می توانستم به او نگاه کنم، با چشمانی درمانده.
و ببینیم که مرگ چگونه ذره ذره او را می بلعد.

غده ی غم گلویم را می گیرد.
حالا آسمان تقریبا سیاه شده و تنها نور ضعیف ستارگان آن را اندکی روشن می کند.
مزرعه در تاریکی فرو رفته.
و من در خیالم در عمارت شهری ام هستم.
نشسته پشت پیانو.
می نوازم.
و شبح آنجل نزدیکم.

یک موسیقی برای آرام کردن انگل های او.
و انگلی که من هستم.
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
تولد نقش
1403/11/30
آخرین ورود
یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
عضویت
1403/11/27
پست‌ها
538
دوئل قراردادی


این تاپیک یکی از انواع مکان‌های قابل انتخاب برای دوئل فرا جبهه‌ای هست و کارکردش به این شکله که سوژه، داور (داوران)، نحوه‌ی امتیازدهی یا پاسخگویی داور همگی توسط خود دوئل‌کنندگان یا داور انتخابی در پست درخواست دوئل مشخص می‌شه. در این نوع دوئل هیچ‌گونه محدودیتی مادامی که طرفین دوئل و داور در موردش به توافق رسیده باشن وجود نداره. چه در نوع سوژه و چه در نحوه‌ی داوری که می‌تونه امتیازدهی متفاوت، ارسال رول برای نتیجه یا هرچیزی که خودتون صلاح می‌دونین رو شامل بشه.
در ادامه شما با توجه به قوانینی که خودتون در پست درخواست دوئل مشخص کردین، رولی ارسال کرده و سپس منتظر می‌شین تا داور (داوران) انتخابی برای اعلام نتیجه در تاپیک فاتحان و مغلوبان به شیوه‌ی مشخص شده اقدام کنه.

* با تکنولوژی پیشرفته‌ای که وزارتخونه به تازگی بهش دست پیدا کرده، اگه بخواین از داوری به نام هوش‌جادوی مصنوعی (همون هوش مصنوعی ماگلا) هم می‌تونین بهره ببرین که در پست درخواست کافیه مطرح کنین داور پیدا نکردین تا ایشون جایگزین بشه و کارا رو انجام بده.

فراموش نکنین حتما بالای رول خودتون ذکر کنین که حریف شما، سوژه‌ی مشخص‌شده و داور کیه.

قوانین تکمیلی دوئل رو در این پست مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کرنلیوس فاج در 1405/6/31 18:03:18
🦅 Only Raven 🦅

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.