
گادفری میدهرست
در برابر
نیوت اسکمندر
یک موسیقی برای انگل ها
از زبان آنجل
نجات در یک شیشه ی کوچک.
تو آن را در دستت گرفته ای و داری با هیجان درباره اش برای حاضرین سخنرانی می کنی.
یک مهمانی که در عمارت ما برگزار شده.
در دورانی که بیماری انگلی به جان مردم افتاده و مرگ جان انسان ها را یکی یکی می بلعد.
با پیچشی در شکمت از خواب بیدار می شوی. احساس تهوع. ضعف. سعی می کنی بلند شوی، اما نمی توانی. همان جا می مانی. زیر پتویت، در حالی که می دانی تنها نیستی.
وحشت روحت را می بلعد، قبل از آنکه جسمت به کلی ویران شود.
در ذهنت، می توانی کرم های انگلی کوچک را ببینی که در میان گوشتت می لولند و از آن می خورند.
یکی از آن ها را حس می کنی که پوستت را می شکافد و بیرون می آید. یکی دیگر و دیگری.
و حالا تو اینجا ایستاده ای و می گویی راه درمانش را با کمک من پیدا کرده ای.
همه با بهت و تحسین به تو گوش می کنند، اما ذهن من در جایی دیگر سیر می کند.
در آزمایشگاهمان. همان جا که کرم های انگلی کوچک را از لا به لای گوشت گندیده ی اجساد بیرون می کشیدیم و داخل ظرف می گذاشتیم و مشغول آزمایش روی آن ها می شدیم.
محلول هایی که ساخته بودیم را روی آن ها می ریختیم و آن ها به خود می پیچیدند.
چرا آن لحظه به این فکر نکردم که آن ها دارند درد می کشند؟
اما حالا حتی می توانم صدای جیغ هایشان را هم بشنوم.
"آنجل؟"
از جا می پرم.
با بدنی که منقبض شده و عرقی سرد بر پیشانی ام. تو کنارم ایستاده ای و بازویم را گرفته ای. می پرسی:
"حالت خوب است، عزیزم؟"
به سختی لبخند می زنم.
"بله، بنجامین.
فقط خسته ام."
تو:
"می خواهی به اتاقت بروی و استراحت کنی؟"
من:
"نه، همین جا می مانم."
نمی خواهم در تاریکی اتاقم تنها باشم و آن کرم های انگلی را واضح تر از قبل ببینم. پلک می زنم و سعی می کنم نگاهم را روی منظره ی مهمانی متمرکز کنم.
همه خوشحالند. با لبخندهایی که نیمی از صورتشان را پوشانده.
در واقع آن ها خود بیماری را لمس نکردند، فقط وحشتش را چشیدند.
انگل ها فقط در مردم طبقه ی پایین در حومه ی شهر پخش شده بود و پیش از آنکه به طبقه ی مرفه برسد، من و تو موفق شدیم دارویش را بسازیم و ریشه کنش کنیم.
اما چرا حالا فکر آن کرم ها به جانم افتاده اند؟
نمی دانم.
حرف های راهب را به خاطر می آورم.
آه بله، تو به خدایان اعتقادی نداری، اما همیشه مرا تشویق می کنی که به معبد برویم و به موعظه ها گوش دهیم.
تو فکر می کنی کار خدایان و شفابخشان به هم شبیه است.
هر دو خلق می کنند.
رنج می دهند.
و درمان می کنند.
و راهب، او در مورد انگل ها چه می گفت؟
می گفت آن ها تجسم فیزیکی گناهانمان هستند. و تو هم با دقت به او خیره شده بودی، طوری که انگار به سخنانش باور داری.
سرم را به طرفین تکان می دهم، طوری که انگار می خواهم از افکار بی معنی ام خلاص شوم.
به خاطر خستگیست.
باید همین طور باشد.
چیزی می خورم و به اتاقم می روم و می خوابم. با تنی لرزان از جایم بلند می شوم. به طرف میز طویل می روم. یک بشقاب برمی دارم و یک تکه گوشت در آن می گذارم. چنگالم را در آن فرو می کنم و داخل دهانم می گذارمش.
تهوع.
پیچشی ملایم در شکمم.
نادیده می گیرمش.
گوشت را می جوم و قورت می دهم.
پیچشی شدید در شکمم.
تهوع.
دستم را روی دهانم می گذارم و دوان دوان خودم را به یک اتاق می رسانم و داخل آن می جهم و به سمت یک ظرف سفالی در گوشه اش می روم و داخلش بالا می آورم.
و با ترس محتویات داخل ظرف را نگاه می کنم. در جست و جوی موجوداتی کوچک و باریک و لولنده. کرم های انگلی.
یادت هست که چه طور با هم آشنا شدیم؟
من برای کارآموزی ام به حومه ی شهر آمده بودم و باید با بیمارانی رو به رو می شدم که امراض مسری داشتند.
همان جا بود که وسواس فکری ام عود کرد.
هر شب تمام بدنم را با لیف و صابون می ساییدم، اما باز هم احساس کثیفی داشتم.
فکر می کردم چیزی در درونم نفوذ کرده.
و یک بار در حالی که با حالی آشفته و پوستی سرخ و زخمی از سایش روی پله ی کلبه ام نشسته بودم، تو را دیدم.
رو به رویم زیر مهتاب کنار یک مریض جذامی نشسته بودی و داشتی با صدای آرام و اطمینان بخشت به او می گفتی که فردا برای معاینه به مطبت بیاید.
تو با آن صورت صاف و پوست مرمرینت در کنار آن بیمار که صورتش با زخم هایی سرخ و عمیق پر شده بود.
در این منظره چیزی بود که مرا آرام کرد.
و در چهره ی آن جذامی هم امید بود.
تو داشتی به او می گفتی روشی برای علاج بیماری اش پیدا کرده ای.
و فردای آن شب آن بیمار به مطبت آمد.
من هم آمدم.
ترس مثل رودخانه ای خروشان زیر پوستم جریان داشت، اما در تو چیزی بود که مرا به سمت خود کشانده بود.
به داخل ظرف خیره شده ام.
در جست و جوی کرم های انگلی.
و آن ها را می بینم.
در میان استفراغم می لولند و از آن می خورند.
به هق هق می افتم.
متوجه می شوم که تو کنارم نشسته ای.
چشمان آبی همیشه آرامت حالا با ترس به داخل ظرف خیره مانده.
من با حالتی درمانده به تو نگاه می کنم، در حالی که اشک می ریزم.
تو یک دستمال از داخل جیب کتت درمی آوری و روی ظرف می اندازی.
و با دستمالی دیگر اشک های مرا پاک می کنی و با صدایی آهسته از من می خواهی که آرام باشم و گریه نکنم.
تو مرا بلند می کنی و به اتاقم می بری.
روی تخت می خوابانی و دارو می دهی.
کنارم روی تخت می نشینی و دستم را می گیری.
می گویی همه چیز مرتب است.
که دارو به زودی انگل هایم را می کشد و من خوب می شوم.
چشمانم کم کم گرم می شوند.
بیماران انگلی حومه ی شهر را می بینم.
بنجامین،
آیا داروی ضد انگل ما به راستی جواب داده بود؟
به یاد دارم که محلولمان آن کرم ها را کشت.
خودم رویشان ریختم.
و آن ها به خود پیچیدند.
جیغ کشیدند.
و مردند.
صدای سازدهنی در گوش هایم.
تو برای بیماران انگلی حومه می نواختی.
می گفتی کرم ها با شنیدنش آرام می گیرند.
مریض ها دورت می نشستند و گوش می دادند.
و برای یک لحظه انگار همه چیز متوقف می شد.
می توانستم کرم ها را تصور کنم که از لولیدن داخل گوشت بیماران و کندن و جویدن دست برمی دارند و به نوای سازدهنی گوش می دهند.
کرم ها، بنجامین.
آن ها را حس می کنم.
دارند داخل گوشتم می لولند و مرا زنده زنده می خورند.
سراسیمه از خواب بیدار می شوم.
اما دردی حس نمی کنم.
آرامم و سبک.
و صدای پیانو می شنوم.
از تخت بلند می شوم و از اتاقم بیرون می آیم و به سمت صدا می روم.
تو را می بینم که پشت پیانو نشسته ای و می نوازی.
با لبخند به سمتت می آیم و صدایت می کنم، اما تو واکنشی نشان نمی دهی.
نگاهم رو به پایین می رود.
به بدنم.
و می بینم که فقط سایه ای از آن مانده.
یک شبح.
بیماران انگلی حومه را به خاطر می آورم.
ما هیچ گاه درمانشان نکردیم، بنجامین.
آن هایی که از درد به خود پیچیدند و جیغ کشیدند و مردند، انگل ها نبودند.
داروی درمان کننده یک دروغ بود.
و من هم با تو در آن شریک بودم و شاید حالا تقاصش را پس داده ام.
روی پیانو می نشینم و به صدای آن گوش می دهم.
اولین باری که تو را دیدم، به یاد داری؟
تو به یک بیمار جذامی امید دادی که خوبش می کنی، اما دروغ گفتی.
*
از زبان بنجامین
منظره ی وسیع سبز مزرعه.
تا دوردست.
و بعد انبوه درختان پر شاخ و برگ جنگل.
نگاه کردن به آن آرامم می کند.
اما عذاب وجدانم را محو نمی کند.
مرگ آنجل فقط سوگوارم نکرده، انگار خاطرم را هم آسوده کرده و این چیزیست که بابتش رنج می کشم.
عمارت شهری ام را فروخته ام و به حومه نقل مکان کرده ام.
حضوری سنگین در آنجا بود که آزارم می داد، به خصوص به هنگامی که پیانو می نواختم.
انگار روح آنجل آنجا مانده بود.
و حال من در اینجا در بالکن خانه ی روستایی ام نشسته ام و به این منظره ی سبز مه آلود نگاه می کنم، در حالی که نور خورشید مدتیست که رفته، اما هوا هنوز روشن است و تنها نوید شب دارد.
و تمام این ها قلبم را آرام می کند، اما یاد آنجل را از ذهنم نمی برد.
مرگ.
همان بود که روحش را تصاحب کرده بود، پیش از آنکه بر جسمش غالب شود.
از همان لحظه ی اول که دیدمش فهمیدم. از آن چشمان بی قرار و نگرانش.
و ابدیت و جاودانگی خون آشامی در من چیزی بود که او را به سمتم کشاند.
او به من گفت می خواهد در کنارم بیماران را درمان کند، اما من از نگاهش دیدم که به دنبال چیز دیگریست.
او خون تاریکم را می خواست.
و من نمی توانستم آن را به او بدهم.
دلیلش این نبود که نمی خواستم تا ابد از عطش به خون رنج بکشد.
من فقط نمی خواستم به خون انسانی لب بزنم.
این عهدی بود که با خودم بسته بودم.
و او نمی توانست تصمیم مرا بپذیرد.
همیشه به دنبال راهی بود تا مرا قانع کند.
و هر گاه احساس ناامیدی می کرد، مرا محکوم به گناه می کرد.
می گفت من فقط وانمود می کنم که در حال درمان بیمارانم.
که می گذارم بمیرند تا بعد خونشان را بنوشم.
خون آشامی که از زندگان نمی نوشد.
تنها از مردگان.
دوست داشت وقتی به معبد می رود، من هم همراهی اش کنم. می گفت برای روح من دعا می کند.
و روح خودش، چون دارد در گناهان من شریک می شود.
و اشک می ریخت.
سعی می کردم آرامش کنم.
توجهش را به کاری جلب می کردم که دوستش داشت.
درمان بیماران.
اما همین حالش را بدتر می کرد.
مدام فکر می کرد بیماری در جسمش رسوخ کرده و دارد او را به مرگ می برد.
و وقتی کرم های انگلی آمدند، اوضاعش وخیم تر شد.
او از آن ها وحشت داشت.
و همین طور برایشان سوگوار بود.
می گفت آن ها شبیه به من هستند.
نفرین شدگانی که محکومند از زندگان بخورند و بنوشند تا باقی بمانند.
ما داروی درمان بیماری انگلی را کشف کردیم.
کرم های انگلی مردند.
اما خیالشان از ذهن آنجل محو نشد.
در وجودش رشد کرد و کم کم او را با خود یکی کرد.
او در برابر چشمانم به خود پیچید.
هق هق می کرد.
اشک می ریخت.
می گفت انگل ها دارند در گوشتش می لولند.
به من التماس می کرد که تبدیلش کنم.
و من فقط می توانستم به او نگاه کنم، با چشمانی درمانده.
و ببینیم که مرگ چگونه ذره ذره او را می بلعد.
غده ی غم گلویم را می گیرد.
حالا آسمان تقریبا سیاه شده و تنها نور ضعیف ستارگان آن را اندکی روشن می کند.
مزرعه در تاریکی فرو رفته.
و من در خیالم در عمارت شهری ام هستم.
نشسته پشت پیانو.
می نوازم.
و شبح آنجل نزدیکم.
یک موسیقی برای آرام کردن انگل های او.
و انگلی که من هستم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


