بعد از نوشيدن معجون عشق همه چيز برايم در اطراف بي معني شد!چرا من بايد اينجا باشم؟
ميان چهارديواري كه اتاق مرا تشكيل ميداد و حصاري كه زندگي من و افكارم را محدود اين جهان كرده بود احساس پرش كردم...انگار ميخواستم بپرم سقف را خرد كنم برم بالاتر...
نه...بالاتر نه...بالا نزديك او ميشوم...ديگر حتي از كلمه «نزديكي به او» بدم ميايد... به اويي كه بيرحمانه و فقط براي نشان دادن حكمت خودش، براي خودخواهي ،براي اينكه بگويد كارهاي من حمكت دارد...هر كاري كه ميكند بي حساب كتاب نيست!مخلوقاتش را زجر ميدهد...
ديگر حتي نميخواهم كمي به او نزديك شوم...اري..بهتر است به جاي بالا رفتن پايين بيافتم تا حتي حد اقل ديگر سايه اين«ديو رحمان» بر سرم نباشد...چطور بايد سنگين شوم؟
ميگويند كه اگر كسي با او باشد و به او ايمان واقعي داشته باشد هنگام مرگ سبك ميشود و به طرف بالا ميرود...خب..پس چاره چيه؟ پس اينگونه مرگ ها بالا ميبرد...اها...بايد عكس آن را عمل كنم تا پايين روم...خود كشي..خودكشي مصلحت انديشه ام...واقعا چقدر زيباست...من چقدر اين عمل را دوست دارم...احساس ميكنم خودكشي همانند وزنه مهربان ولي بسيار سنگين مرا همراه خود پايين ميبرد...حد اقل اين وزنه مرا تا اعماق سياهي همراهي ميكند و تنها نميگزارد...واي چقدر اين عمل زيباست...مانند گونه ساحره اي با پالتوي روشن كه در روز برفي از شدت سرما سرخ شده است...
و يا حتي اين عمل سزاوار من، مانند دستان يخ زده اوست...نه...دستان يخ زده بيروح دارون ملكيان كه در مه غليظي توسط آن پير مرد خس خس كن كشته شد...!كدام دست سرد تر است...فكر كنم دستان دارون...پس زيبا تر است...!
بله..خودكشي مانند رفتن به شهر بازي و نشستن بر صندلي دستگاه «رنجر» است...ولي به جاي معلق شدن در هوا و زمين(خودكشي) تورا بين بالا و پايين معلق ميكند...بين سبكي و سنگيني... و در آخر هم به راحتي ميتواني پايين را بپذيري...چون شايسته توست...!
خب..من عاشق مرگ شده ام...عشقي فراتر از عشق هاي مثلا الهي كه در جواب عشق مستكبرانه و خودخواهانه است...!ولي عشق من در جواب چيزي نيست...فقط خودم هستم و عشقم و اعماق جاي كه بعد از اين عمل ميروم...!
واقعا معجون عشق چه زيباست...انسان را عاشق آنچه «زيباتر» است ميكند...واقعا آنچه زيبا تر است...
ميروم . معجون مرگ را مينوشم...تا به معشوقم برسم
اين 13 سايه هاي اطراف كه 13 دست و 13 پا دارند از جان من چه ميخواهند...فكر كنم ميخواهند ذره ذره از خاطرات و حتي زندگي من را با ولع بنوشند...آري...هر چه از درون احساس پوچي ميكنم اين سايه ها بزرگتر ميوشد...فكر كنم امشب پارتي سايه هاي باشد...چون منبعي پر پيدا كرده اند...!خوش به حالشان كه حد اقل مستقل هستند...!و براي هدف خودخواهانه اي بوجود نيامده اند...!
چرا سايه ها اينطور ميكنند؟...واقعا جالب است...اين سايه ها توليد مثل هم ميكنند...! و جالب تر اينكه از هر دوتايشان 13 سايه ديگر بوجود ميايد كه آنها هم 13 پا دارندو 13 دست...! و اكنون 13 ضرب در 13 عدد سايه وجود دارند ...كه هر كدام هم 13 دست و پا...
واقعا چقدر سرگرم كننده...اي كاش از اول زندگيم بجاي بازي با همسن و سالانم كه بايد مدام با اخلاق آنها كنار مي امدم..يا نشستن در كتاب خانه و درس خواندن...و يا به جاي اينكه به دوستانم بگويم كه من عاشق خاطره هستم و آنها در جواب بخندند و بگويند اينها عشق زودگذر هست و همچنين آتشين.و حتي به جاي عاشق شدن كه عملي پوچ است كه باز هم برميگردد به خدا كه باز به خودخواهي ميرسيم...به جاي اينها اي كاش از اول مينشستم و با تعداد پاي اين سايه هارا ميشماردم و از زياد شدن آنها لذت ميبردم...! و يا حتي اي كاش از ازل تا ابد مردمان همين كار را ميكردنند و بكنند...!
با اينكه افتادم روي زمين و جام خالي شده از دستم افتاد و حتي نميتوانم كه درست نفس بكشم ولي چقدر احساس خوبي دارم...احساس سنگيني آرامش بخش...احساسا ميكنم دارم در زمين فرو ميروم...سايه ها چنان بزرگ شده اند كه حتي ريششان هم در آمده...و كل ديوار هارا اشغال كرده اند...!و ريششان را به پشتشان انداخته و از روي ديوار روي من خم شده اند و در حال خوردن باقي مانده من هستند...واي چه زيباست...در همان حال يادم امده است كه در جشن تولدي پسر خاله ام آنقدر شكم مرا قلقلك داد تا خون بالا آوردم و ترسيد و فرار كرد و دروغ گفت به همه كه كاري نكرد...پس چرا ميگويند بچه ها پاك هستند؟!...بچه ها به همان اندازه درك و فهم خود پليد هستند...ما همگي از بدو تولد پليد به دنيا امديم...ولي چون چيزي نميفهميديم و يا حتي چيزي نميتوانستيم بفهميم و يا حتي چيزي «نبايد» ميفهميديم و يا حتي كاري نميتوانستيم بكنيم و يا كاري نبايد ميتوانستيم بكنيم...،پليدي خود را نشان نداديم...ولي به مرور كه بزرگتر شديم او حكمت خود را نشانمان داد.
بيشتر تنم نابود شده بود....البته روحم سالم بود...
تنم نابود شده....ناگهان روحم كشانده شد به طرف ديوار و به ديوار چسبيدم...و وارد ديوار شدم و به سايه ها پيوستم....بله...من جزء سايه ها شدم و اكنون 13 پا و 13 دست داشتم...چقدر آزاد تر ميتوانستم راه بروم...واي چقدر آن سايه كه آن كنج ايستاده زيباست...من عاشق او شده ام...
واي 13 بچه سايه دارم...چقدر زيبا هستند...همشان مثل من سنگين هستند...ولي گرسنه...بهتر است برويم به خانه كسي تا از او تغذيه كنيم
پايان
___
شرمنده كه كمي تا حدي زياد بي ربط به موضوع تاپيك بود
ميان چهارديواري كه اتاق مرا تشكيل ميداد و حصاري كه زندگي من و افكارم را محدود اين جهان كرده بود احساس پرش كردم...انگار ميخواستم بپرم سقف را خرد كنم برم بالاتر...
نه...بالاتر نه...بالا نزديك او ميشوم...ديگر حتي از كلمه «نزديكي به او» بدم ميايد... به اويي كه بيرحمانه و فقط براي نشان دادن حكمت خودش، براي خودخواهي ،براي اينكه بگويد كارهاي من حمكت دارد...هر كاري كه ميكند بي حساب كتاب نيست!مخلوقاتش را زجر ميدهد...
ديگر حتي نميخواهم كمي به او نزديك شوم...اري..بهتر است به جاي بالا رفتن پايين بيافتم تا حتي حد اقل ديگر سايه اين«ديو رحمان» بر سرم نباشد...چطور بايد سنگين شوم؟
ميگويند كه اگر كسي با او باشد و به او ايمان واقعي داشته باشد هنگام مرگ سبك ميشود و به طرف بالا ميرود...خب..پس چاره چيه؟ پس اينگونه مرگ ها بالا ميبرد...اها...بايد عكس آن را عمل كنم تا پايين روم...خود كشي..خودكشي مصلحت انديشه ام...واقعا چقدر زيباست...من چقدر اين عمل را دوست دارم...احساس ميكنم خودكشي همانند وزنه مهربان ولي بسيار سنگين مرا همراه خود پايين ميبرد...حد اقل اين وزنه مرا تا اعماق سياهي همراهي ميكند و تنها نميگزارد...واي چقدر اين عمل زيباست...مانند گونه ساحره اي با پالتوي روشن كه در روز برفي از شدت سرما سرخ شده است...
و يا حتي اين عمل سزاوار من، مانند دستان يخ زده اوست...نه...دستان يخ زده بيروح دارون ملكيان كه در مه غليظي توسط آن پير مرد خس خس كن كشته شد...!كدام دست سرد تر است...فكر كنم دستان دارون...پس زيبا تر است...!
بله..خودكشي مانند رفتن به شهر بازي و نشستن بر صندلي دستگاه «رنجر» است...ولي به جاي معلق شدن در هوا و زمين(خودكشي) تورا بين بالا و پايين معلق ميكند...بين سبكي و سنگيني... و در آخر هم به راحتي ميتواني پايين را بپذيري...چون شايسته توست...!
خب..من عاشق مرگ شده ام...عشقي فراتر از عشق هاي مثلا الهي كه در جواب عشق مستكبرانه و خودخواهانه است...!ولي عشق من در جواب چيزي نيست...فقط خودم هستم و عشقم و اعماق جاي كه بعد از اين عمل ميروم...!
واقعا معجون عشق چه زيباست...انسان را عاشق آنچه «زيباتر» است ميكند...واقعا آنچه زيبا تر است...
ميروم . معجون مرگ را مينوشم...تا به معشوقم برسم
اين 13 سايه هاي اطراف كه 13 دست و 13 پا دارند از جان من چه ميخواهند...فكر كنم ميخواهند ذره ذره از خاطرات و حتي زندگي من را با ولع بنوشند...آري...هر چه از درون احساس پوچي ميكنم اين سايه ها بزرگتر ميوشد...فكر كنم امشب پارتي سايه هاي باشد...چون منبعي پر پيدا كرده اند...!خوش به حالشان كه حد اقل مستقل هستند...!و براي هدف خودخواهانه اي بوجود نيامده اند...!
چرا سايه ها اينطور ميكنند؟...واقعا جالب است...اين سايه ها توليد مثل هم ميكنند...! و جالب تر اينكه از هر دوتايشان 13 سايه ديگر بوجود ميايد كه آنها هم 13 پا دارندو 13 دست...! و اكنون 13 ضرب در 13 عدد سايه وجود دارند ...كه هر كدام هم 13 دست و پا...
واقعا چقدر سرگرم كننده...اي كاش از اول زندگيم بجاي بازي با همسن و سالانم كه بايد مدام با اخلاق آنها كنار مي امدم..يا نشستن در كتاب خانه و درس خواندن...و يا به جاي اينكه به دوستانم بگويم كه من عاشق خاطره هستم و آنها در جواب بخندند و بگويند اينها عشق زودگذر هست و همچنين آتشين.و حتي به جاي عاشق شدن كه عملي پوچ است كه باز هم برميگردد به خدا كه باز به خودخواهي ميرسيم...به جاي اينها اي كاش از اول مينشستم و با تعداد پاي اين سايه هارا ميشماردم و از زياد شدن آنها لذت ميبردم...! و يا حتي اي كاش از ازل تا ابد مردمان همين كار را ميكردنند و بكنند...!
با اينكه افتادم روي زمين و جام خالي شده از دستم افتاد و حتي نميتوانم كه درست نفس بكشم ولي چقدر احساس خوبي دارم...احساس سنگيني آرامش بخش...احساسا ميكنم دارم در زمين فرو ميروم...سايه ها چنان بزرگ شده اند كه حتي ريششان هم در آمده...و كل ديوار هارا اشغال كرده اند...!و ريششان را به پشتشان انداخته و از روي ديوار روي من خم شده اند و در حال خوردن باقي مانده من هستند...واي چه زيباست...در همان حال يادم امده است كه در جشن تولدي پسر خاله ام آنقدر شكم مرا قلقلك داد تا خون بالا آوردم و ترسيد و فرار كرد و دروغ گفت به همه كه كاري نكرد...پس چرا ميگويند بچه ها پاك هستند؟!...بچه ها به همان اندازه درك و فهم خود پليد هستند...ما همگي از بدو تولد پليد به دنيا امديم...ولي چون چيزي نميفهميديم و يا حتي چيزي نميتوانستيم بفهميم و يا حتي چيزي «نبايد» ميفهميديم و يا حتي كاري نميتوانستيم بكنيم و يا كاري نبايد ميتوانستيم بكنيم...،پليدي خود را نشان نداديم...ولي به مرور كه بزرگتر شديم او حكمت خود را نشانمان داد.
بيشتر تنم نابود شده بود....البته روحم سالم بود...
تنم نابود شده....ناگهان روحم كشانده شد به طرف ديوار و به ديوار چسبيدم...و وارد ديوار شدم و به سايه ها پيوستم....بله...من جزء سايه ها شدم و اكنون 13 پا و 13 دست داشتم...چقدر آزاد تر ميتوانستم راه بروم...واي چقدر آن سايه كه آن كنج ايستاده زيباست...من عاشق او شده ام...
واي 13 بچه سايه دارم...چقدر زيبا هستند...همشان مثل من سنگين هستند...ولي گرسنه...بهتر است برويم به خانه كسي تا از او تغذيه كنيم
پايان
___
شرمنده كه كمي تا حدي زياد بي ربط به موضوع تاپيك بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


