تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
چه جای به هم ریخته ای!! چقدر هم کثیفه ....یعنی واقعا نوادگان اسلیترین اینجا زندگی میکردن؟؟ چطوری میتونستن اینجا رو تحمل کنن...؟؟؟!!! اینجا یه شتر هم با بارش گم میشه چه برسه به چیز ظریفی که من فک میکنم میتونه هورکراکس باشه..
احتمالا ولدمورت انگشتر رو برای قایم کردن اینجا انتخاب کرده که به نوعی به مارولو مربوط میشه حالا کجا گذاشته رو خدا میدونه!!! شاید هم بعد اینکه انگشترو قایم کرده این مبل رو کج کرده و بطری ها رو اطراف ریخته...از این ولدمورت هیچی بعید نیست...
حدود نیم ساعته دارم میگردم ولی هیچی نیست کاش یه برقک با خودم اورده بودم میتونست در عرض چندثانیه واسم پیداش کنه...اها چرا زیر میزه اینقدر مشکوکه؟؟؟!! یه شکلیه...! بذار میزو بردارم ببینم شاید تونلی چیزی زیرش باشه!!
دامبلدور میشینه و زمین زیر میز رو بررسی میکنه ...اهان...! بذار ببینم اگه طبق فیلم هایی که توی خونه دیده باشم باید یه دریچه باشه خداااااااای من!! واقعا یه دریچه اینجاست! فک کنم ولدمورت هم مثل من به این جور فیلمها علاقه داشته باشه که همین شگرد روبه کار برده!! خودمونیم عجب مخی هستی آلبوس! حالا هی بگین این فیلما به درد نمیخوره!
دامبلدور که از کشف کردن دریچه ذوق زده شده بود به سرعت چوب دستیشو به طرف دریچه میگیره تا بتونه با یه ورد بازش کنه....وردش چی بود؟؟ ولش کن یادم نمیاد بعد مث مشنگا چوب دستیشو زیر ورودی دریچه اهرم میکنه تا بتونه درشو باز کنه و شروع میکنه به بدوبیراه گفتن به ولدمورت... ...اه...عجب ادم احمقی هستی ولدمورت چرا دستگیرشو کندی؟؟ نگفتی یه وقت چوب دستیم بشکنه؟؟
بالاخره موفق میشه و دریچه رو باز میکنه که شروع میکنه به دادزدن!! ای ولدمورت بووووووووووووق!! کلک خودمو به خودم میزنی ؟؟ اومدی اینجا ایینه نفاق انگیز گذاشتی؟؟ کاش هری رو اورده بودم اونوقت راحت میتونستم انگشترو بگیرم...
بعد کلی نگاه کردن به ایینه شروع میکنه به بشکن زدن! بالاخره فهمیدم چطوری باید انگشترو از تو ایینه در بیارم...!فقط باید اسم و فامیل سه نسل قبل صاحب فعلی انگشتر که ولدمورت باشه رو تو ذهنم مجسم کنم...
اهااااااان درست شد...اینم از انگشتر ...واقعا فک کردی من اگه بخوام چیزی رو پیدا کنم نمیتونم؟؟؟ اخ که اگه ولدمورت بفهمه چقدر میسوزه!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دستم...این انگشتره رو چیکار کرده؟؟چرا گاز گرفت؟؟
حتما فهمیده من صاحب اصلیش نیستم...باید هر چی زودتر خودمو به سنیپ برسونم.....
اسنیییییییییییییپ کجایی که آلبوستو کشتن!!!!!!
_____________
جالب بود!با این سوژه که دامبلدور تو اتاق تنهاست و با کسی جز خودش حرف نمی زنه مونولوگای زیباییو خلق کردین!
تائید شد!
احتمالا ولدمورت انگشتر رو برای قایم کردن اینجا انتخاب کرده که به نوعی به مارولو مربوط میشه حالا کجا گذاشته رو خدا میدونه!!! شاید هم بعد اینکه انگشترو قایم کرده این مبل رو کج کرده و بطری ها رو اطراف ریخته...از این ولدمورت هیچی بعید نیست...
حدود نیم ساعته دارم میگردم ولی هیچی نیست کاش یه برقک با خودم اورده بودم میتونست در عرض چندثانیه واسم پیداش کنه...اها چرا زیر میزه اینقدر مشکوکه؟؟؟!! یه شکلیه...! بذار میزو بردارم ببینم شاید تونلی چیزی زیرش باشه!!
دامبلدور میشینه و زمین زیر میز رو بررسی میکنه ...اهان...! بذار ببینم اگه طبق فیلم هایی که توی خونه دیده باشم باید یه دریچه باشه خداااااااای من!! واقعا یه دریچه اینجاست! فک کنم ولدمورت هم مثل من به این جور فیلمها علاقه داشته باشه که همین شگرد روبه کار برده!! خودمونیم عجب مخی هستی آلبوس! حالا هی بگین این فیلما به درد نمیخوره!
دامبلدور که از کشف کردن دریچه ذوق زده شده بود به سرعت چوب دستیشو به طرف دریچه میگیره تا بتونه با یه ورد بازش کنه....وردش چی بود؟؟ ولش کن یادم نمیاد بعد مث مشنگا چوب دستیشو زیر ورودی دریچه اهرم میکنه تا بتونه درشو باز کنه و شروع میکنه به بدوبیراه گفتن به ولدمورت... ...اه...عجب ادم احمقی هستی ولدمورت چرا دستگیرشو کندی؟؟ نگفتی یه وقت چوب دستیم بشکنه؟؟
بالاخره موفق میشه و دریچه رو باز میکنه که شروع میکنه به دادزدن!! ای ولدمورت بووووووووووووق!! کلک خودمو به خودم میزنی ؟؟ اومدی اینجا ایینه نفاق انگیز گذاشتی؟؟ کاش هری رو اورده بودم اونوقت راحت میتونستم انگشترو بگیرم...
بعد کلی نگاه کردن به ایینه شروع میکنه به بشکن زدن! بالاخره فهمیدم چطوری باید انگشترو از تو ایینه در بیارم...!فقط باید اسم و فامیل سه نسل قبل صاحب فعلی انگشتر که ولدمورت باشه رو تو ذهنم مجسم کنم...
اهااااااان درست شد...اینم از انگشتر ...واقعا فک کردی من اگه بخوام چیزی رو پیدا کنم نمیتونم؟؟؟ اخ که اگه ولدمورت بفهمه چقدر میسوزه!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دستم...این انگشتره رو چیکار کرده؟؟چرا گاز گرفت؟؟
حتما فهمیده من صاحب اصلیش نیستم...باید هر چی زودتر خودمو به سنیپ برسونم.....
اسنیییییییییییییپ کجایی که آلبوستو کشتن!!!!!!
_____________
جالب بود!با این سوژه که دامبلدور تو اتاق تنهاست و با کسی جز خودش حرف نمی زنه مونولوگای زیباییو خلق کردین!
تائید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 18:02:13
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 18:18:45
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 18:30:06
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 18:18:45
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/30 18:30:06
میگما چیزه من فک کنم نمایش نامه رو اشتباهی نوشتم !!الان دیدم!!لینک کارگاه رو که باز کردم اون پایین یه عکس رو دیدم و براش نوشتم ولی الان میبینم عکسه مال صفحه 11هست!!حالا من نمایش نامم میذارم امیدوارم تایید شه اگه نشد جدیده رو مینویسم...!!
19سال مث برق گذشت یادته رون؟؟چه کارها که نکردیم و چه جاهایی که نرفتیم واقعا کی فکرش رو میکرد که بتونیم در عرض چندماه ولدمورت رو نابود کنیم حتی خودمونم شک داشتیم که تو اون راه زنده میمونیم یا نه!! هرمیون:منم همینطور واقا فکرشو نمیکردم بتونیم با وجود 7تا هورکراس که حتی نمیدونستیم چین و کجان خیلی زود بتونیم ولدمورتو نابود کنیم خیلی دوران سختی بود هری: خدارو شکر که تموم شد و الان من و جینی با بچه هامون در کنار همیم و تو و رون هم همینطور...! حالا که ویکتوریا و تدی هم به هم علاقه مندن اگه یه شجره نامه خونوادگی درست کنیم میتونیم همه خطها رو به هم وصل کنیم!!با این حرف هری همه میزنن زیر خنده...
لیلی که روی پای هری نشسته بود یه دفه میگه بابا راسته که تو قبل از مامانم یکی دیگه رو دوست داشتی؟؟؟هری که از این سوال لیلی شوکه شده بود گفت کی همچین حرفی بهت زده؟؟ک
ه یه دفعه رون و هرمیون سرشونو میندازن پایین و شروع میکنن به خندیدن و هرمیون میگه هری فک کنم باز تو خواب حرف زدی!!اخرش نتونستی از اکولومانسی استفاده کنی؟؟
در این لحظه صدای ایفون بلند میشه و هری به لیلی میگه نبینم که جلوی مامانت از این حرفا بزنی!و همینطور با توهم هستم جیمز! اگه بفهمم چیزی گفتی تا 6ماه از شهربازی خبری نیست!
رون: هری اروم باش ...جای اینکه همش شبا توی خواب و خیال گذشته بری برو در جینی رو باز کن...ولی خداییش چه ایفونی داریا!ادم میتونه باهاش پشت درو ببینه!!هنوز حرف رون تموم نشده بود که هری داد زد جیییییییییییییممممممممممززززز!!
نبینم با اون چیزی که تو دستته کسی رو اذیت کنی!! جیمز که میخواست یواشکی از پشت سر یه قورباغه بندازه توی شلوار البوس با فریاد پدرش قورباغه رو میذاره تو جیبش ...در این بین جینی هنوز لباسشو عوض نکرده داد زد البوس..جیمز با لیلی و بقیه بچه ها برین تو اتاقتون ما بزرگترا باید کمی با هم صحبت کنیم و با این فرمان مامان همه به سمت طبقه بالا دویدن...وقتی بچه ها رفتن بالا تا جینی اومد حرف بزنه هری و رون و هرمیون یکدفعه داد زدند جینی الان نه... گوش های دراز شونده!!
_____________
فک نکنین،مطمئن باشین!
با توجه به عکس این صفحه لطفا نمایشنامتونو بنویسین!
+نمایشنامه خوبی بود!فقط از نظر ظاهر پست مشکل داشت!پاراگراف بندی(بند نویسی)رعایت نشده بود!اصلا هم بد نیست به جای یک بار اینتر دو بار از اینتر استفاده کنین تا پست ظاهر مرتب تری داشته باشه!
تائید نشد!
19سال مث برق گذشت یادته رون؟؟چه کارها که نکردیم و چه جاهایی که نرفتیم واقعا کی فکرش رو میکرد که بتونیم در عرض چندماه ولدمورت رو نابود کنیم حتی خودمونم شک داشتیم که تو اون راه زنده میمونیم یا نه!! هرمیون:منم همینطور واقا فکرشو نمیکردم بتونیم با وجود 7تا هورکراس که حتی نمیدونستیم چین و کجان خیلی زود بتونیم ولدمورتو نابود کنیم خیلی دوران سختی بود هری: خدارو شکر که تموم شد و الان من و جینی با بچه هامون در کنار همیم و تو و رون هم همینطور...! حالا که ویکتوریا و تدی هم به هم علاقه مندن اگه یه شجره نامه خونوادگی درست کنیم میتونیم همه خطها رو به هم وصل کنیم!!با این حرف هری همه میزنن زیر خنده...
لیلی که روی پای هری نشسته بود یه دفه میگه بابا راسته که تو قبل از مامانم یکی دیگه رو دوست داشتی؟؟؟هری که از این سوال لیلی شوکه شده بود گفت کی همچین حرفی بهت زده؟؟ک
ه یه دفعه رون و هرمیون سرشونو میندازن پایین و شروع میکنن به خندیدن و هرمیون میگه هری فک کنم باز تو خواب حرف زدی!!اخرش نتونستی از اکولومانسی استفاده کنی؟؟
در این لحظه صدای ایفون بلند میشه و هری به لیلی میگه نبینم که جلوی مامانت از این حرفا بزنی!و همینطور با توهم هستم جیمز! اگه بفهمم چیزی گفتی تا 6ماه از شهربازی خبری نیست!
رون: هری اروم باش ...جای اینکه همش شبا توی خواب و خیال گذشته بری برو در جینی رو باز کن...ولی خداییش چه ایفونی داریا!ادم میتونه باهاش پشت درو ببینه!!هنوز حرف رون تموم نشده بود که هری داد زد جیییییییییییییممممممممممززززز!!
نبینم با اون چیزی که تو دستته کسی رو اذیت کنی!! جیمز که میخواست یواشکی از پشت سر یه قورباغه بندازه توی شلوار البوس با فریاد پدرش قورباغه رو میذاره تو جیبش ...در این بین جینی هنوز لباسشو عوض نکرده داد زد البوس..جیمز با لیلی و بقیه بچه ها برین تو اتاقتون ما بزرگترا باید کمی با هم صحبت کنیم و با این فرمان مامان همه به سمت طبقه بالا دویدن...وقتی بچه ها رفتن بالا تا جینی اومد حرف بزنه هری و رون و هرمیون یکدفعه داد زدند جینی الان نه... گوش های دراز شونده!!
_____________
فک نکنین،مطمئن باشین!

با توجه به عکس این صفحه لطفا نمایشنامتونو بنویسین!
+نمایشنامه خوبی بود!فقط از نظر ظاهر پست مشکل داشت!پاراگراف بندی(بند نویسی)رعایت نشده بود!اصلا هم بد نیست به جای یک بار اینتر دو بار از اینتر استفاده کنین تا پست ظاهر مرتب تری داشته باشه!
تائید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/29 20:11:30
جزئیات کاربر

دامبلدور:این جان پیچ باید اینجا باشه لوموس .میز راکج میکند هیچ چیزی نبود
دامبلدور:این جا مثل انبار پرکاه است که من باید دنبال سوزن بگردم.وای چه بوی گندی از این بطری ها هست.
اره خودشه پیدا کردم.
-مثل این که انگشتر ماروولو گانت را پیدا کردی.
دامبلدورنگاهی به پشت سرش نگاه کرد امکان نداشت بارتی کرواچ بود.
بارتی:بالاخره به ارزوم رسیدم بیا دوئل کنیم.
دوئل شروع شد.
دامبلدور: استیو پفای
بارتی بیهوش شد ودامبلدور رفت.
____________
آخر بعضی از جملاتتون از علائم نگارش استفاده نکرده بودین و نقطه نذاشته بودین.سعی کنین از فضا سازی توی پستتون استفاده کنین و اگه میتونین حالات شخصیت هاتونو توصیف کنین.
سعی کنین پستتون یکم طولانی تر باشه!میتونستین دوئلو بیشتر ادامه بدین،بهتر هم بود که دامبلدور به اون سرعت انگشترو پیدا نمی کرد.
با این که خیلی نکات باید رعایت میشد،ولی...
تائید شد!
دامبلدور:این جا مثل انبار پرکاه است که من باید دنبال سوزن بگردم.وای چه بوی گندی از این بطری ها هست.
اره خودشه پیدا کردم.
-مثل این که انگشتر ماروولو گانت را پیدا کردی.
دامبلدورنگاهی به پشت سرش نگاه کرد امکان نداشت بارتی کرواچ بود.
بارتی:بالاخره به ارزوم رسیدم بیا دوئل کنیم.
دوئل شروع شد.
دامبلدور: استیو پفای
بارتی بیهوش شد ودامبلدور رفت.
____________
آخر بعضی از جملاتتون از علائم نگارش استفاده نکرده بودین و نقطه نذاشته بودین.سعی کنین از فضا سازی توی پستتون استفاده کنین و اگه میتونین حالات شخصیت هاتونو توصیف کنین.
سعی کنین پستتون یکم طولانی تر باشه!میتونستین دوئلو بیشتر ادامه بدین،بهتر هم بود که دامبلدور به اون سرعت انگشترو پیدا نمی کرد.
با این که خیلی نکات باید رعایت میشد،ولی...
تائید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/19 21:56:31
مراقب خودت باش.
جزئیات کاربر

اسلایترن:بچه ها من می خواهم برم گودی هواست هست من چی می گم.
گودریک:بله بروسالاد تودرحد مانیستی. فکر کرده مامی ترسیم.
هلگا:من سهمتو می خرم.
سالازار:هلی روونا گودی من به یک شرط می مانم. اونم اینه باروونا ازدواج کنم.
روونا:بمیرم با توازدواج نمی کنم.
سالازار:باشه پس من تالار اسراررو بازمی کنم یک میلیون گالیون بدین او نمی بندم.
گودریگ: منظورت همونی که تو دستشویی دخترانه هست باید به زبان مارهاصحبت کنی باز می شود.
سالازار:هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
_____________
شما باید بر اساس اون عکس داده شده در پایین تر، نمایشنامه بنویسید.
تایید نشد.
گودریک:بله بروسالاد تودرحد مانیستی. فکر کرده مامی ترسیم.
هلگا:من سهمتو می خرم.
سالازار:هلی روونا گودی من به یک شرط می مانم. اونم اینه باروونا ازدواج کنم.
روونا:بمیرم با توازدواج نمی کنم.
سالازار:باشه پس من تالار اسراررو بازمی کنم یک میلیون گالیون بدین او نمی بندم.
گودریگ: منظورت همونی که تو دستشویی دخترانه هست باید به زبان مارهاصحبت کنی باز می شود.
سالازار:هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
_____________
شما باید بر اساس اون عکس داده شده در پایین تر، نمایشنامه بنویسید.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/19 18:58:31
ویرایش شده توسط hamidpoter در 1392/3/19 21:34:31
ویرایش شده توسط hamidpoter در 1392/3/19 21:34:31
مراقب خودت باش.
جزئیات کاربر

هوا کم کم داشت تاریک می شد و آلبوس از دور خانه متروکه و خرابه گانت ها رو می دید. جلوی در خانه رسید. خانه
آنقدر تاریک بود که هیچ چیزی در آنجا دیده نمی شد.
آلبوس چوب دستی اش را درآورد و گفت:« لوماس. حالا چطور از این خانه پر از تله انگشتر را پیدا کنم، واقعا که سخت
است.
پروفسور هوریس اسلاگهورن استاد معجون سازی علاقه زیادی به وسایل خانگی داشت به همین دلیل برای این که
بتونه از دست مرگخواران در امان باشه خودش رو به یک تخت تبدیل کرده بود. دامبلدور فهمید که اون تخت وارونه کار
هوریس میتونه باشه ؛ نزدیک تخت شد و چوب دستی اش رو به تخت زد.
هوریس به سرعت از تخت بیرون اومد و گفت: آلبوس! چی باعث شد بیای این جا؟ می دونی که انجا خیلی خطرناکه!
آلبوس: رفیق قدیمی معجون سازی ما انجا چه کار می کنه؟ حتما از دست مرگخواران به این وضع افتادی، درسته؟
هوریس:بله، اونا چند ساله که می خوان من رو جذب گروه پلید خودشون بکنن؛ ولی نگفتی تو اینجا چه کار می کنی؟
آلبوس:هوریس یادت میاد ولدمورت روحش رو به هفت قسمت تبدیل کرد؟
هوریس:آره،خوب نکنه می خوای بگی پیداشون کردی!
آلبوس:درست حدس زدی، ولی باید بگم فقط یکی از روح ولدمورت رو پیدا کردم؛ اما نمی دونم اون کجای این خونه می تونه باشه!!!
ناگهان، نوری که از چوب دستی دامبلدور می درخشید، به انگشتری که کف زمین افتاده بود برخورد کرد و انعکاس آن
به چشم هوریس خورد.
هوریس به سرعت گفت: آلبوس! اونجا رو نگاه کن ، یک انگشتر قدیمی و ارزشمند یاقوت؛ اونو می بینی آلبوس؟
آلبوس: آه دوست من!!! تو بهترین دوست من هستی.
آلبوس خم شد تا انگشتر را بردارد اما تا دست او به انگشتر خورد بیش از پنجاه مرگخوار خانه را محاصره کردند و از هر
طرف به خانه حمله می بردند.
دامبلدور به سرعت گفت: هوریس دستتو بده من باید از اینجا بریم اونا نباید بفهمن که ما انگشتر رو برداشتیم.
سپس هردوی آن ها از آن جا رفتند و خانه نیز به آتش کشیده شد.
___________________
اولا به اون تکه ی روح هورکراکس می گن!
دوما،حضور هوریس کمی عجیب بود.برای خواننده سوال پیش میاد چرا هوریس بین اون همه خونه خوب،خونه ی متروکه ی مشنگ نشین گانت رو انتخاب کرده!خوب بود توضیح می دادین.
بهتره در تمام پست یا لحنتون محاوره ای باشه یا کتابی و عوض نشه.در کل خیلی جای کار داشت
.با وارد شدن به ایفا بیشتر روی مهارت نمایشنامه نویسیتون کار کنین.
تائید شد!
آنقدر تاریک بود که هیچ چیزی در آنجا دیده نمی شد.
آلبوس چوب دستی اش را درآورد و گفت:« لوماس. حالا چطور از این خانه پر از تله انگشتر را پیدا کنم، واقعا که سخت
است.
پروفسور هوریس اسلاگهورن استاد معجون سازی علاقه زیادی به وسایل خانگی داشت به همین دلیل برای این که
بتونه از دست مرگخواران در امان باشه خودش رو به یک تخت تبدیل کرده بود. دامبلدور فهمید که اون تخت وارونه کار
هوریس میتونه باشه ؛ نزدیک تخت شد و چوب دستی اش رو به تخت زد.
هوریس به سرعت از تخت بیرون اومد و گفت: آلبوس! چی باعث شد بیای این جا؟ می دونی که انجا خیلی خطرناکه!
آلبوس: رفیق قدیمی معجون سازی ما انجا چه کار می کنه؟ حتما از دست مرگخواران به این وضع افتادی، درسته؟
هوریس:بله، اونا چند ساله که می خوان من رو جذب گروه پلید خودشون بکنن؛ ولی نگفتی تو اینجا چه کار می کنی؟
آلبوس:هوریس یادت میاد ولدمورت روحش رو به هفت قسمت تبدیل کرد؟
هوریس:آره،خوب نکنه می خوای بگی پیداشون کردی!
آلبوس:درست حدس زدی، ولی باید بگم فقط یکی از روح ولدمورت رو پیدا کردم؛ اما نمی دونم اون کجای این خونه می تونه باشه!!!
ناگهان، نوری که از چوب دستی دامبلدور می درخشید، به انگشتری که کف زمین افتاده بود برخورد کرد و انعکاس آن
به چشم هوریس خورد.
هوریس به سرعت گفت: آلبوس! اونجا رو نگاه کن ، یک انگشتر قدیمی و ارزشمند یاقوت؛ اونو می بینی آلبوس؟
آلبوس: آه دوست من!!! تو بهترین دوست من هستی.
آلبوس خم شد تا انگشتر را بردارد اما تا دست او به انگشتر خورد بیش از پنجاه مرگخوار خانه را محاصره کردند و از هر
طرف به خانه حمله می بردند.
دامبلدور به سرعت گفت: هوریس دستتو بده من باید از اینجا بریم اونا نباید بفهمن که ما انگشتر رو برداشتیم.
سپس هردوی آن ها از آن جا رفتند و خانه نیز به آتش کشیده شد.
___________________
اولا به اون تکه ی روح هورکراکس می گن!
دوما،حضور هوریس کمی عجیب بود.برای خواننده سوال پیش میاد چرا هوریس بین اون همه خونه خوب،خونه ی متروکه ی مشنگ نشین گانت رو انتخاب کرده!خوب بود توضیح می دادین.
بهتره در تمام پست یا لحنتون محاوره ای باشه یا کتابی و عوض نشه.در کل خیلی جای کار داشت
.با وارد شدن به ایفا بیشتر روی مهارت نمایشنامه نویسیتون کار کنین.
تائید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/19 16:14:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/12/19
تولد نقش: 1396/11/15
آخرین ورود: شنبه 23 شهریور 1398 17:52
از: چاه
پستها:
1592

تصویر جدید
متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :

نکات تصویر:
داستان تصویر مربوط به جستجوهای شخصی پروفسور دامبلدور در مورد هورکراکس های لرد ولدمورت می باشد. به نظر می رسد او در خانه آشفته و بهم ریخته گانت ها متوجه شی خاصی (احتمالا انگشتر) روی زمین شده است.
شما می توانید این داستان را دستکاری کنید و به شکل دیگه ای بنویسید یا حتی شخصیت های دیگری نیز به آن اضافه کنید. از خلاقیت و تخیل خودتان استفاده کنید !
شخصیت ها: آلبوس دامبلدور
مکان: لیتل هنگلتون - خانه گانت ها
اشیا: مبل کج شده - میز - بطری های روی میز - صندلی مقابل میز - درب نیمه باز - چوبدستی کنار دامبلدور- شی ای که دامبلدور دست به سمت آن دراز کرده - (سایر اشیای پرتاب شده به اطراف)
چهره ها:
دامبلدور= نامعلوم - احتمالا کنجکاو
٭ داستان تصویر از نظر زمانی به سال ششم هری در هاگوارتز باز می گردد و زمانی را نشان می دهد که دامبلدور برای ادامه تحقیقاتش در قبال هورکراکس ها از هاگوارتز خارج شد و به خانه قدیمی نیاکان مادری ولدمورت رفت و انگشتر ماروولو گانت را پس از دفع جادوی های سیاه از داخل جعبه ای طلایی در آنجا پیدا کرد. ولی شما آزاد و البته ملزم هستید که محتوای این تصویر را بر اساس خلاقیت خود در ژانرهای طنز، جدی، وحشت و ...، تغییر دهید.
نکات نمایشنامه نویسی:
٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.
امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.
موفق باشید
متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :

نکات تصویر:
داستان تصویر مربوط به جستجوهای شخصی پروفسور دامبلدور در مورد هورکراکس های لرد ولدمورت می باشد. به نظر می رسد او در خانه آشفته و بهم ریخته گانت ها متوجه شی خاصی (احتمالا انگشتر) روی زمین شده است.
شما می توانید این داستان را دستکاری کنید و به شکل دیگه ای بنویسید یا حتی شخصیت های دیگری نیز به آن اضافه کنید. از خلاقیت و تخیل خودتان استفاده کنید !
شخصیت ها: آلبوس دامبلدور
مکان: لیتل هنگلتون - خانه گانت ها
اشیا: مبل کج شده - میز - بطری های روی میز - صندلی مقابل میز - درب نیمه باز - چوبدستی کنار دامبلدور- شی ای که دامبلدور دست به سمت آن دراز کرده - (سایر اشیای پرتاب شده به اطراف)
چهره ها:
دامبلدور= نامعلوم - احتمالا کنجکاو
٭ داستان تصویر از نظر زمانی به سال ششم هری در هاگوارتز باز می گردد و زمانی را نشان می دهد که دامبلدور برای ادامه تحقیقاتش در قبال هورکراکس ها از هاگوارتز خارج شد و به خانه قدیمی نیاکان مادری ولدمورت رفت و انگشتر ماروولو گانت را پس از دفع جادوی های سیاه از داخل جعبه ای طلایی در آنجا پیدا کرد. ولی شما آزاد و البته ملزم هستید که محتوای این تصویر را بر اساس خلاقیت خود در ژانرهای طنز، جدی، وحشت و ...، تغییر دهید.
نکات نمایشنامه نویسی:
٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.
امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.
موفق باشید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/16
تولد نقش: 1396/04/24
آخرین ورود: چهارشنبه 2 خرداد 1397 14:15
از: دور مراقبتم!
پستها:
337

*بچه ها این خیلی هم بلند نیستا...در مقابل یه نمایش نامه ی واقعی هیچه! من که نتونستم کمتر بنویسم!
راستی آخرای داستان تازه به عکس می رسیم و به عکس مربوط می شه!...
________________________
اتاق خواب-صحنه تاریک است واتاق شلخته اما خلوت است.
درخواب غلتی زد... از تکان های بدنش مشخص است که درد شدیدی می کشد....
ناگهان از خواب می پرد و روی تخت می نشیند. جینی که کنارش خوابیده نیز بیدار می شود اما هنوز در خواب و بیداریست و خمار بنظر می رسد.
هری،در حالی که جای زخمش را می مالید : خدای من...18 سال زخمم تیر نکشیده بود...خدای من...خدای بزرگ!!
جینی،محافظه کارانه :هری؟....نیمه شب....روی تخت...جای عبادته؟!چته؟
-جای زخمم...
-خدای من!
درحالی که جینی زیر لب چیزی که شبیه عبارتی لاتین است می گوید جیمز یواشکی وارد صحنه می شود
جیمز،با لحنی شبیه کشیشی در حال نصیحت :ای خدایی که مارا آفریدی....تــــــــــــــو...!
بعد کمی مکث می کند و می گوید:
-بابا جلسه ی راز ونیاز شبانه دارین؟
-بسه جیمز!...جینی...جیمز، من الان باید جایی برم...ردای من کو؟
____________________
هاگوارتز،جلوی دفتر مدیر
-چی تو رو به اینجا کشونده، پاتر؟
-من باید...به دفتر مدیر برم خانم مک گونگال
-ایشون اینجا نیستند کاراگاه پاتر!
-پاتر صدام کنید پروفسور!...من باهاشون کاری ندارم!
-چی؟
-راستش...من با دامبلدور کار دارم!
-چی؟...
یک لحظه قیافه ی متفکر می گیرد اما لحظه ی بعد با لبخندی می گوید:آهان!بز دو پای سخنگو!
-با من هستید؟
اما در آن لحضه مجسمه ی کله اژدری جان می گیرد و کنار می رود...
_________________________
دفتر مدیر-جلوی تصویر دامبلدور که با وقار و به آرامی چرت می زند....
-پروفسور!بیدار شین پروفسور!...دامبلدور!
-هــــــــــــــی!چیزی شده....؟چی؟هری!تو؟!
-پروفسور می خواس...
-18 سال گذش...
-می خواستم بگم امشب جای زخمم...
-نه!
چی؟
-نه..مشکلی نیست..تعجب می کنم که شک کردی..پسر جوون و خام! فراموش کردی که اون زخم الان فقط یه زخمه؟فراموش کردی که دیگه قطعه ای از ولدمورت در بدنت نیست؟مار زبون نیستی؟شاید شب یکم روش فشار آوردی!
-پس.. من دیگه برم...ممنون
هری بر می گردد اما
-هری...حالا که اومدی...یادته تو سال چهارمت...سال مسابقات 3 جادوگر بهت چی گفته شد؟
-در مورد...؟
-بارتی کراوچ پدر...
-چیزای زیادی...کدومشو...
-اگه شب ها کمی زودتر به خونه برمی گشت...اگه بیشتر به پسرش می رسید... اگه به اون عاشق شدن وعاشق بودن رو یاد می داد...اگه براش..
-با تمسخر،یعنی جیمز و آلبوس از کم دیدن من مرگ خوار بشن!...خدا رو شکر که ولدمورتی نیست که مرگ خواری باشه...!
-شاید ولدمورت بشن! ...هری ...تو با کاراگاهیت خانواده رو داری از دست می دی...
_________________________
پارک-هوا رو به تاریکی میرود، لی لی و هری دست در دست هم میروند...هوگو،جیمز و آلبوس هم چند متر آنطرف تر از خنده ریسه می روند....لی لی در دستانش گل هایی ظاهر می کند و به پدرش هری نشان می دهد....ناگهان چشم هری به چشمان سیاهی می افتد که به لی لی خیره شده...
هری یاد چیزی می افتد وبعد سخنان دامبلدور را بخاطر می آورد
-هی لی لی! فکر می کنم اونجا یه جادوگر کوچولو هست که دوست داره ببینه چطوری یه گل صورتی رو ظاهر می کنی...
لی لی با ذوق به سمت پسر می رود و خجالت زده سلام می کند... هری نیز به پسر ها سر می زند...
...
حدود 10 متر آن طرف تر پیرزنی عبوس به نام پتونیا که نوه اش را برای تاب بازی به پارک برده بود شاهد این ماجرا بود...دختر بچه می پرسد:
-ننه پتونیا! اون دختره چی کار می کرد؟
اما پیرزن به جای جواب دادن دست دختر را می گیرد و درحالی که زمزمه می کند «این عجیب الخلقه های لعنتی!» از آنجا دور می شود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
از نظر سوژه نسبتاً خوب بود. مشکل بیشتر شکل پست و آرایش دیالوگ ها و توصیف ها بود. شکل و ظاهر منظم در پست به جذب مخاطب و خواننده کمک میکنه. پست درهم و شلوغ از جذابیت سوژه رول شما کم میکنه.
تایید شد.
راستی آخرای داستان تازه به عکس می رسیم و به عکس مربوط می شه!...
________________________
اتاق خواب-صحنه تاریک است واتاق شلخته اما خلوت است.
درخواب غلتی زد... از تکان های بدنش مشخص است که درد شدیدی می کشد....
ناگهان از خواب می پرد و روی تخت می نشیند. جینی که کنارش خوابیده نیز بیدار می شود اما هنوز در خواب و بیداریست و خمار بنظر می رسد.
هری،در حالی که جای زخمش را می مالید : خدای من...18 سال زخمم تیر نکشیده بود...خدای من...خدای بزرگ!!
جینی،محافظه کارانه :هری؟....نیمه شب....روی تخت...جای عبادته؟!چته؟
-جای زخمم...
-خدای من!
درحالی که جینی زیر لب چیزی که شبیه عبارتی لاتین است می گوید جیمز یواشکی وارد صحنه می شود
جیمز،با لحنی شبیه کشیشی در حال نصیحت :ای خدایی که مارا آفریدی....تــــــــــــــو...!
بعد کمی مکث می کند و می گوید:
-بابا جلسه ی راز ونیاز شبانه دارین؟
-بسه جیمز!...جینی...جیمز، من الان باید جایی برم...ردای من کو؟
____________________
هاگوارتز،جلوی دفتر مدیر
-چی تو رو به اینجا کشونده، پاتر؟
-من باید...به دفتر مدیر برم خانم مک گونگال
-ایشون اینجا نیستند کاراگاه پاتر!
-پاتر صدام کنید پروفسور!...من باهاشون کاری ندارم!
-چی؟
-راستش...من با دامبلدور کار دارم!
-چی؟...
یک لحظه قیافه ی متفکر می گیرد اما لحظه ی بعد با لبخندی می گوید:آهان!بز دو پای سخنگو!
-با من هستید؟
اما در آن لحضه مجسمه ی کله اژدری جان می گیرد و کنار می رود...
_________________________
دفتر مدیر-جلوی تصویر دامبلدور که با وقار و به آرامی چرت می زند....
-پروفسور!بیدار شین پروفسور!...دامبلدور!
-هــــــــــــــی!چیزی شده....؟چی؟هری!تو؟!
-پروفسور می خواس...
-18 سال گذش...
-می خواستم بگم امشب جای زخمم...
-نه!
چی؟
-نه..مشکلی نیست..تعجب می کنم که شک کردی..پسر جوون و خام! فراموش کردی که اون زخم الان فقط یه زخمه؟فراموش کردی که دیگه قطعه ای از ولدمورت در بدنت نیست؟مار زبون نیستی؟شاید شب یکم روش فشار آوردی!
-پس.. من دیگه برم...ممنون
هری بر می گردد اما
-هری...حالا که اومدی...یادته تو سال چهارمت...سال مسابقات 3 جادوگر بهت چی گفته شد؟
-در مورد...؟
-بارتی کراوچ پدر...
-چیزای زیادی...کدومشو...
-اگه شب ها کمی زودتر به خونه برمی گشت...اگه بیشتر به پسرش می رسید... اگه به اون عاشق شدن وعاشق بودن رو یاد می داد...اگه براش..
-با تمسخر،یعنی جیمز و آلبوس از کم دیدن من مرگ خوار بشن!...خدا رو شکر که ولدمورتی نیست که مرگ خواری باشه...!
-شاید ولدمورت بشن! ...هری ...تو با کاراگاهیت خانواده رو داری از دست می دی...
_________________________
پارک-هوا رو به تاریکی میرود، لی لی و هری دست در دست هم میروند...هوگو،جیمز و آلبوس هم چند متر آنطرف تر از خنده ریسه می روند....لی لی در دستانش گل هایی ظاهر می کند و به پدرش هری نشان می دهد....ناگهان چشم هری به چشمان سیاهی می افتد که به لی لی خیره شده...
هری یاد چیزی می افتد وبعد سخنان دامبلدور را بخاطر می آورد
-هی لی لی! فکر می کنم اونجا یه جادوگر کوچولو هست که دوست داره ببینه چطوری یه گل صورتی رو ظاهر می کنی...
لی لی با ذوق به سمت پسر می رود و خجالت زده سلام می کند... هری نیز به پسر ها سر می زند...
...
حدود 10 متر آن طرف تر پیرزنی عبوس به نام پتونیا که نوه اش را برای تاب بازی به پارک برده بود شاهد این ماجرا بود...دختر بچه می پرسد:
-ننه پتونیا! اون دختره چی کار می کرد؟
اما پیرزن به جای جواب دادن دست دختر را می گیرد و درحالی که زمزمه می کند «این عجیب الخلقه های لعنتی!» از آنجا دور می شود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
از نظر سوژه نسبتاً خوب بود. مشکل بیشتر شکل پست و آرایش دیالوگ ها و توصیف ها بود. شکل و ظاهر منظم در پست به جذب مخاطب و خواننده کمک میکنه. پست درهم و شلوغ از جذابیت سوژه رول شما کم میکنه.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/18 17:36:45
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

×××××

قرن 13
چند وقتی بود که جنگهای صلیبی آغاز شده بود و کشمکشی میان مذهبها شکل گرفته بود.
هدف پایان دادن به این جنگ و در نهایت تصاحب اورشلیم بود.
شوالیه ها یکی پس از دیگری در جنگها از پا در می امدند و برای مدت کوتاهی، حاکمین یکی از این ادیان بر تخت سلطنت تکیه می زد ولی دیر یا زود شورش ها و نبردها از سر گرفته میشد و پادشاهان سقوط می کردند.
شهر های زیادی در آتش جنگ نابود می شد.
تا اینکه شوالیه ای جوان و یونانی از فرقه های فراماسون، نقشه ای پلید کشید تا بلکه بدون ارتشی بزرگ بتواند به این جنگها خاتمه دهد و تاج و تخت را بر دست گیرد.
از وقتی که بر علوم و فنون جادوگری مسلط شده بود مدتها می گذشت.
ولی این کافی نبود... او بیشتر از این چیز ها را می خواست، چیزی که قدرتش حد و مرزی نشناسد و از او جادوگری بی نظیر سازد.
......................
شب بود و ماه کامل پیروز مندانه خود را از میان ابرها رهانیده بود و با نور نقره فامش همچنان خودنمایی می کرد.
دهکده ی پاتراس همچنان سوت و کور به نظر می رسید، شوالیه سوار بر اسب سیاهش به نزدیکی دهکده رسید.
چند ماهی میشد که به خانه برنگشته بود.
ظاهرا دهکده در میان این نزاع و شورش جان سالم به در نبرده بود و به جز چند خانه، همه یا ویران شده بودند و یا سوخته بودند.
لکه های خون در هر جای زره مرد جوان دیده می شد؛ وی کلاه خودش را از سرش برداشته بود... باد موهای بلند سپیدش را به رقص دراورده و نور مهتاب، شنل سرخ فامش را در آن شب پر ستاره نمایان می کرد.
شوالیه تکانی به افسار اسبش داد و به طرف دهکده حرکت کرد.
بوی سوخته ی مزارع و خانه های چوبین تمام دهکده را پر کرده بود.
در میان راه گهگاهی به جسد مرد یا زنی بر می خورد که غرق در خون بر روی زمین افتاده بودند.
بعد از اینکه چندین خانه را پشت سر گذاشت، بالاخره به خانه رسید.
صورتش از هر گونه احساس تهی بود و ظاهرا تغییر نمای خانشان کوچکترین تاثیری بر روی او نداشت.
قسمتی از دیوار سنگی خانه اش ریخته بود و سقف شیروانی خانه دیگر چیزی جز چوب سوخته ی سیاه رنگ نبود.
با ارامش کامل از روی اسبش پیاده شد و رهسپار خانه ی بدون در شد.
در هنگام ورود به خانه با صحنه ی هولناکی روبه رو شد؛ بدن بی جان پدر و مادر پیرش بر کف خانه نقش بسته بود ظاهرا چند روزی میشد که آنها مرده بودند.
شوالیه ی جوانان طوری به والدینش نگاه می کرد که گویی در حال چشم دوختن به جسد چندین حیوان خانگی ست؛ ظاهرا توقع چنین چیزی را داشت.
ولی نه اثری از زخم و نه اثری از خون روی بدن هیچکدام دیده نمی شد.
هردو با چشمانی باز و چهره ایی وحشت زده بر زمین افتاده بودند.
لبخندی موذیانه بر لبهای شوالیه نقش بست، ظاهرا موضوعی اورا خوشحال کرده بود.
کلاه خودش را به طرفی پرت کرد و با چکمه های اهنینش به سمت زیر زمین حرکت کرد، هیجان بدنش را به نوسان دراورده بود و همچنان برقی در چشمانش هویدا بود.
بالاخره تمام پله ها را پشت سر گذاشت و به زیر زمین رسید؛ بوی تندی بر آنجا حکم فرما شده بود و درهرگوشه و کنار این مکان تار عنکبوتهایی سپید رنگ تنیده شده بود.
زیر زمین درست مثل گذشته سرد و نمناک بود و همچنان تاریکی بر آن حکم می راند.
شوالیه بالاخره لب به سخن گشود و گفت:
- نمی تونه چیز دیگه ای باشه... درست همونطور که در رویاهام دیده بودم...
صدایش به سردی یخ بود و همچنان لحن خونسردانه اش را حفظ می کرد.
وسایل و اجسام کهنه و خاک گرفته ی زیر زمین در سایه ها خلیده بودند.
وقتی قدم برداشت، صدای قدمهایش بر آنجا طنین می انداخت.
بالاخره به انتهای زیر زمین رسید، بدون آنکه چوب دستی در بیاورد وردی خواند که باعث شد نوری سرخ رنگ از کف دستانش ساطع شود.
سایه ها به کناری رفتند و نور قرمز رنگ تمام آنجا را در خود پوشاند.
در گوشه ی زیر زمین مقداری ینجه جمع شده بود، جوان زال به سمت ینجه ها قدم برداشت.
آنچیزی که انتظار دیدنش را می کشید را یافت، چندین وزغ تکه پاره شده و تخم مرغهای شکسته به رنگ خاکستری در آمده بودند.
- کجایید عزیزان من...؟
لبخندی زد و به دور خود چرخید، هنوز چیزی را که می خواست نیافته بود، باز تمام وسایل زیر زمین را از نظر گذراند، ناگهان متوجه حرکتی در بین کوزه های سفالی شد.
او در آن لحظه دمی کوچک و مار مانند به رنگ سبز را مشاهده کرد ولی بلافاصله آن موجود ناپدید شد.
آرام به سمت کوزه ها رفت و آنها را کنار زد، بالاخره روز موعود فرا رسیده بود... چندین مار سبز رنگ در کنار هم روی زمین خزیده بودند.
پوزه شان بی شباهت به اژدها نبود و پر سرخ رنگی بر سر همه ی آنها قرار داشت.
چشمهایشان به رنگ زرد بود ولی نگاه قتالشان اثری بر روی شوالیه نداشت، گویی او با والدینش در این مورد تفاوتی فاهش داشت.
شوالیه در حالی که از خوشحالی قهقهه میزد بر روی زمین چمباته زد و مخلوقهایش را از نظر گذراند.
سپس در حالی که به آنها خیره شده بود به زبانی عجیب با آنها سخن گفت
تنها چیزی که سکوت آنجا را در هم شکسته بود صدای حرف زدن فیس فیس مانند مرد جوان با مارهایش بود.
مارها بعد از کمی تردید به سمت شوالیه آمدند و در کنار بدنش حلقه زدند.
یکی از آنها به آرامی به دور دست شوالیه پیچید و چشم در چشم او دوخت.
مرد جوان به هدف خود رسیده بود، دیر یا زود موجوداتش بزرگ میشدند و دنیا را به نابودی و هراس می کشاندند.
کدام لشگری می توانست از نگاه مرگبار آنها جان سالم به در ببرد...
کدام جنگجو و ساحری می توانست بدون نگاه کردن به این موجودات، بر آنها چیره گردد...
برقی در چشمان سیاه شوالیه نمایان شد و در حالی که لبخند بر لبهایش نشسته بود گفت:
- باسیلیسکها همه چیز را در هم می کوبند و تاج پادشاهی را برایم به ارمغان می آورند، وقتش رسیده که هرپو ظهور کند.
دنیا نام مرا تا ابد به دوش خواهد کشید، هرپو خالق باسیلیسکهای افسانه ای.
دیگر تنها چیزی که به گوش می رسید صدای قهقهه های دیوانه وار هرپو بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من که مخم توان درک نداشت.
- شما کلاً تاییدی. برو شخصیت مورد نظرتو بردار و معرفی کن.
چند وقتی بود که جنگهای صلیبی آغاز شده بود و کشمکشی میان مذهبها شکل گرفته بود.
هدف پایان دادن به این جنگ و در نهایت تصاحب اورشلیم بود.
شوالیه ها یکی پس از دیگری در جنگها از پا در می امدند و برای مدت کوتاهی، حاکمین یکی از این ادیان بر تخت سلطنت تکیه می زد ولی دیر یا زود شورش ها و نبردها از سر گرفته میشد و پادشاهان سقوط می کردند.
شهر های زیادی در آتش جنگ نابود می شد.
تا اینکه شوالیه ای جوان و یونانی از فرقه های فراماسون، نقشه ای پلید کشید تا بلکه بدون ارتشی بزرگ بتواند به این جنگها خاتمه دهد و تاج و تخت را بر دست گیرد.
از وقتی که بر علوم و فنون جادوگری مسلط شده بود مدتها می گذشت.
ولی این کافی نبود... او بیشتر از این چیز ها را می خواست، چیزی که قدرتش حد و مرزی نشناسد و از او جادوگری بی نظیر سازد.
......................
شب بود و ماه کامل پیروز مندانه خود را از میان ابرها رهانیده بود و با نور نقره فامش همچنان خودنمایی می کرد.
دهکده ی پاتراس همچنان سوت و کور به نظر می رسید، شوالیه سوار بر اسب سیاهش به نزدیکی دهکده رسید.
چند ماهی میشد که به خانه برنگشته بود.
ظاهرا دهکده در میان این نزاع و شورش جان سالم به در نبرده بود و به جز چند خانه، همه یا ویران شده بودند و یا سوخته بودند.
لکه های خون در هر جای زره مرد جوان دیده می شد؛ وی کلاه خودش را از سرش برداشته بود... باد موهای بلند سپیدش را به رقص دراورده و نور مهتاب، شنل سرخ فامش را در آن شب پر ستاره نمایان می کرد.
شوالیه تکانی به افسار اسبش داد و به طرف دهکده حرکت کرد.
بوی سوخته ی مزارع و خانه های چوبین تمام دهکده را پر کرده بود.
در میان راه گهگاهی به جسد مرد یا زنی بر می خورد که غرق در خون بر روی زمین افتاده بودند.
بعد از اینکه چندین خانه را پشت سر گذاشت، بالاخره به خانه رسید.
صورتش از هر گونه احساس تهی بود و ظاهرا تغییر نمای خانشان کوچکترین تاثیری بر روی او نداشت.
قسمتی از دیوار سنگی خانه اش ریخته بود و سقف شیروانی خانه دیگر چیزی جز چوب سوخته ی سیاه رنگ نبود.
با ارامش کامل از روی اسبش پیاده شد و رهسپار خانه ی بدون در شد.
در هنگام ورود به خانه با صحنه ی هولناکی روبه رو شد؛ بدن بی جان پدر و مادر پیرش بر کف خانه نقش بسته بود ظاهرا چند روزی میشد که آنها مرده بودند.
شوالیه ی جوانان طوری به والدینش نگاه می کرد که گویی در حال چشم دوختن به جسد چندین حیوان خانگی ست؛ ظاهرا توقع چنین چیزی را داشت.
ولی نه اثری از زخم و نه اثری از خون روی بدن هیچکدام دیده نمی شد.
هردو با چشمانی باز و چهره ایی وحشت زده بر زمین افتاده بودند.
لبخندی موذیانه بر لبهای شوالیه نقش بست، ظاهرا موضوعی اورا خوشحال کرده بود.
کلاه خودش را به طرفی پرت کرد و با چکمه های اهنینش به سمت زیر زمین حرکت کرد، هیجان بدنش را به نوسان دراورده بود و همچنان برقی در چشمانش هویدا بود.
بالاخره تمام پله ها را پشت سر گذاشت و به زیر زمین رسید؛ بوی تندی بر آنجا حکم فرما شده بود و درهرگوشه و کنار این مکان تار عنکبوتهایی سپید رنگ تنیده شده بود.
زیر زمین درست مثل گذشته سرد و نمناک بود و همچنان تاریکی بر آن حکم می راند.
شوالیه بالاخره لب به سخن گشود و گفت:
- نمی تونه چیز دیگه ای باشه... درست همونطور که در رویاهام دیده بودم...
صدایش به سردی یخ بود و همچنان لحن خونسردانه اش را حفظ می کرد.
وسایل و اجسام کهنه و خاک گرفته ی زیر زمین در سایه ها خلیده بودند.
وقتی قدم برداشت، صدای قدمهایش بر آنجا طنین می انداخت.
بالاخره به انتهای زیر زمین رسید، بدون آنکه چوب دستی در بیاورد وردی خواند که باعث شد نوری سرخ رنگ از کف دستانش ساطع شود.
سایه ها به کناری رفتند و نور قرمز رنگ تمام آنجا را در خود پوشاند.
در گوشه ی زیر زمین مقداری ینجه جمع شده بود، جوان زال به سمت ینجه ها قدم برداشت.
آنچیزی که انتظار دیدنش را می کشید را یافت، چندین وزغ تکه پاره شده و تخم مرغهای شکسته به رنگ خاکستری در آمده بودند.
- کجایید عزیزان من...؟
لبخندی زد و به دور خود چرخید، هنوز چیزی را که می خواست نیافته بود، باز تمام وسایل زیر زمین را از نظر گذراند، ناگهان متوجه حرکتی در بین کوزه های سفالی شد.
او در آن لحظه دمی کوچک و مار مانند به رنگ سبز را مشاهده کرد ولی بلافاصله آن موجود ناپدید شد.
آرام به سمت کوزه ها رفت و آنها را کنار زد، بالاخره روز موعود فرا رسیده بود... چندین مار سبز رنگ در کنار هم روی زمین خزیده بودند.
پوزه شان بی شباهت به اژدها نبود و پر سرخ رنگی بر سر همه ی آنها قرار داشت.
چشمهایشان به رنگ زرد بود ولی نگاه قتالشان اثری بر روی شوالیه نداشت، گویی او با والدینش در این مورد تفاوتی فاهش داشت.
شوالیه در حالی که از خوشحالی قهقهه میزد بر روی زمین چمباته زد و مخلوقهایش را از نظر گذراند.
سپس در حالی که به آنها خیره شده بود به زبانی عجیب با آنها سخن گفت
تنها چیزی که سکوت آنجا را در هم شکسته بود صدای حرف زدن فیس فیس مانند مرد جوان با مارهایش بود.
مارها بعد از کمی تردید به سمت شوالیه آمدند و در کنار بدنش حلقه زدند.
یکی از آنها به آرامی به دور دست شوالیه پیچید و چشم در چشم او دوخت.
مرد جوان به هدف خود رسیده بود، دیر یا زود موجوداتش بزرگ میشدند و دنیا را به نابودی و هراس می کشاندند.
کدام لشگری می توانست از نگاه مرگبار آنها جان سالم به در ببرد...
کدام جنگجو و ساحری می توانست بدون نگاه کردن به این موجودات، بر آنها چیره گردد...
برقی در چشمان سیاه شوالیه نمایان شد و در حالی که لبخند بر لبهایش نشسته بود گفت:
- باسیلیسکها همه چیز را در هم می کوبند و تاج پادشاهی را برایم به ارمغان می آورند، وقتش رسیده که هرپو ظهور کند.
دنیا نام مرا تا ابد به دوش خواهد کشید، هرپو خالق باسیلیسکهای افسانه ای.
دیگر تنها چیزی که به گوش می رسید صدای قهقهه های دیوانه وار هرپو بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من که مخم توان درک نداشت.
- شما کلاً تاییدی. برو شخصیت مورد نظرتو بردار و معرفی کن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lussifer در 1392/3/14 0:37:34
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/14 16:03:48
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/14 16:14:27
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/14 16:03:48
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/14 16:14:27
به راستی که حکومت شایسته ی جاه طلبیست، پس چه بهتر که بر دوزخ حکومت کرد تا اینکه در بهشت کمر به خدمت بست.
قرون وسطی
یونان( یکی از دهکده های جنوب پاتراس)
یک ساعتی از شب می گذشت و آسمان همچنان مملو از ابرهای خاکستری شده بود؛ هوا تاریک بود و گهگاهی زوزه ی جانوری شب رو سکوت را در هم می شکست.
کالسکه ای سیاه رنگ در حال نزدیک شدن به دهکده بود.
دهکده سوت و کور به نظر می رسید، در اکثر خانه ها از جا کنده شده و دیوار بعضی از خانه ها به کلی ریخته بود.
هر اتفاقی در اینجا افتاده بود آنقدر هراس انگیز و خوفناک بود که سازمان جادوگران، خود مامور رسیدگی به این موضوع را بر عهده گرفته بود.
چند روزی می شد که پاتراس به خاطر شایعات دهشتناکی در نا امنی و خفقان به سر می برد.
زمزمه های گمنام از موجودی اهریمنی که نگاه زهرآگینش، تنها مرگ را به ارمغان می آورد.
اگر هر چه زودتر این شایعات فیصله پیدا نمی کرد، ممکن بود یونان، در خطری جدی و بزرگ قرار بگیرد.
چکمه هایی چرمین بر روی زمین گلی فرود آمد،مردی شنل پوش از کالسکه پیاده شد و به سمت نزدیک ترین خانه ای که در سمت راستش بود قدم برداشت.
شنلش سرخ فام و موهای مجعد سیاه رنگش تا زیر چانه اش می رسید. ته ریشی بر صورتش داشت و درخششی خاص در چشمانش هویدا بود.
مرد شنل پوش که مرهولت نام داشت، چوب دستی اش را در اورد و وارد خانه ی بدون در شد.
خانه تاریک تر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد.
- لوموس...
نور ضعیفی از چوب دستی ساطع شد و باعث شد اجسامی که در چند متری مرهولت قرار داشتند به خوبی دیده شوند.
سکوتی که بر خانه حکم فرما شده بود غیر طبیعی به نظر میرسید،بر روی دیوار تابلوهای قرار داشت که موضوعشان حکایات مذهبی و... بود.
مرهولت بعد از کمی جستجو، دری چوبی بر کف یکی از اتاقهای خانه پیدا کرد.ظاهرا تنها راه ورود به زیر زمین در مقابل چشمانش قرار داشت.
در آن لحظه حتی صدای قلبش را هم می شنید، تردید ها را از خود دور کرد و وارد زیر زمین شد.
پله ها خاک گرفته و تارعنکبوتهایی بزرگ در گوشه ی دیوار تنیده شده بودند؛ هنوز چندین پله تا آخر مانده بود که بوی تندی به مشامش رسید.
چینی به پیشانی اش انداخت و محتاطانه حرکت کرد که ناگهان صدای بلند رعد و برقی او را از جا پراند و باعث شد چوب دستی اش از دست اش بیفتد.
- لعنتی... همینو کم داشتم...
مرهولت در حالی که دست راستش را به دیوار گذاشته بود ناسزا می داد و از آخرین پله پایین آمد؛ دیگر پله ای در کار نبود.
او به زیر زمین رسیده بود، هوای آنجا بسیار سرد و نمناک بود!
- بدون چوب دستی هیچ کاری ازم ساخته نیست... نمی دونستم که ما جادوگرها بدون یک تکه چوب، مثل یک گرگ بدون دندان میشیم.
مرهولت بر روی زمین زانو زد و کورکورانه بدنبال چوب دستی اش گشت، هنوز اثری از چوب دستی نبود همانطور که می گشت دستش بر روی مایعی غلیظ لغزید، سریع دستش را عقب کشید... بوی گندیدگی به مشامش میرسید ولی با این حال دست خیسش را نزدیک صورتش برد تا از ماجرا سر دربیاورد... نــــــــه غیر ممکن بود که بوی خون را تشخیص ندهد... او دستش به خون آغشته شده بود.
بر سر جایش میخکوب شد و از ترس به خود لرزید، همچنان سکوتی آزار دهنده بر زیرزمین حاکم بود...
نه بی فایده بود باید هرچه زود تر کاری میکرد، با ترس و دلهره کمی به جلو رفت که چیزی زیر انگشتانش قرار گرفت.
بارقعه ای از امید بر دلش راه یافت.
- عالیه... بهتر از این نمی شه... لوموس
ناگهان فضای اطرافش در برابرش هویدا شد، او در یک زیر زمینی قرار داشت که بی شباهت با کشتارگاه نبود! چند متری جلوتر از خودش جسد چندین مرد و زن بر روی زمین افتاده بود، همه غرق در خون بودند.
تا بحال با چنین منظره ی وحشتناکی روبهرو نشده بود.
اجساد به وحشیانه ترین صورت ممکن از هم دریده و متلاشی شده بودند.
- خدای من... اینجا دیگه چه جهنمیه! ... چی میتونه اینکار رو کرده باشه...!
متوجه حرکتی از گوشه ی چشمش شد، سریع برگشت و چوب دستی اش را جلویش گرفت...
چیزی نبود...! لحظاتی بی حرکت ماند، نه واقعا خیالاتی شده بود.
-باید هر چه سریع تر انجمن رو در اطلاع بذارم جنایت عظیمی در یک دهکده ی کوچک... اکسپکتو پترانوم
سپر مدافعش به شکل بلبلی در آمد و از میان دیوار عبور کرد.
وقتی برگشت متوجه حفره ی عظیمی شد که در میان سایه ها غلتیده بود.
- این دیگه چه کوفتیه...
کمی نزدیک تر شد باز همان لرزش خفیف در هوا را حس کرد... چیزی در آن زیر زمین قرار داشت، او را زیر نظر گرفته بود، چیزی که تنها بوی مرگ می داد.
آب دهانش را قورت داد و چوب دستی اش را تکان داد تا بلکه بتواند منشاء این حس شوم را مشاهده کند.
باز هم بی فایده بود... با ناامیدی برگشت که ناگهان با دهشتناکترین صحنه ی زندگی اش روبه رو شد...
فلس های سبز رنگ، دو چشم بزرگ به رنگ یاقوت و نیشهایی به سفیدی ماه...
و آن چیزی نبود جز باسیلیسک
دیگر مرهولت زنده نبود تا عامل این جنایت را از میان بردارد و قاتل را شناسایی کند، اکنون او خود جزیی از این کشتارگاه سرخ رنگ شده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
البته نوشته شما فن فیکشن هستش. انصافاً هم اگه نوشته خودتونه، فن فیکشن خوبیه. اما خب برای فن فیکشن انجمن فن فیکشن هست و اونجا میشه گذاشت فن فیکشن رو. اینجا بیشتر به منظور ورود به ایفای نقشه و بر اساس اون عکس داده شده در پایین تر، باید نمایشنامه بنویسید. لطفاً درباره محتوای عکس فن فیکشن بنویسید.
تایید نشد.
یونان( یکی از دهکده های جنوب پاتراس)
یک ساعتی از شب می گذشت و آسمان همچنان مملو از ابرهای خاکستری شده بود؛ هوا تاریک بود و گهگاهی زوزه ی جانوری شب رو سکوت را در هم می شکست.
کالسکه ای سیاه رنگ در حال نزدیک شدن به دهکده بود.
دهکده سوت و کور به نظر می رسید، در اکثر خانه ها از جا کنده شده و دیوار بعضی از خانه ها به کلی ریخته بود.
هر اتفاقی در اینجا افتاده بود آنقدر هراس انگیز و خوفناک بود که سازمان جادوگران، خود مامور رسیدگی به این موضوع را بر عهده گرفته بود.
چند روزی می شد که پاتراس به خاطر شایعات دهشتناکی در نا امنی و خفقان به سر می برد.
زمزمه های گمنام از موجودی اهریمنی که نگاه زهرآگینش، تنها مرگ را به ارمغان می آورد.
اگر هر چه زودتر این شایعات فیصله پیدا نمی کرد، ممکن بود یونان، در خطری جدی و بزرگ قرار بگیرد.
چکمه هایی چرمین بر روی زمین گلی فرود آمد،مردی شنل پوش از کالسکه پیاده شد و به سمت نزدیک ترین خانه ای که در سمت راستش بود قدم برداشت.
شنلش سرخ فام و موهای مجعد سیاه رنگش تا زیر چانه اش می رسید. ته ریشی بر صورتش داشت و درخششی خاص در چشمانش هویدا بود.
مرد شنل پوش که مرهولت نام داشت، چوب دستی اش را در اورد و وارد خانه ی بدون در شد.
خانه تاریک تر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد.
- لوموس...
نور ضعیفی از چوب دستی ساطع شد و باعث شد اجسامی که در چند متری مرهولت قرار داشتند به خوبی دیده شوند.
سکوتی که بر خانه حکم فرما شده بود غیر طبیعی به نظر میرسید،بر روی دیوار تابلوهای قرار داشت که موضوعشان حکایات مذهبی و... بود.
مرهولت بعد از کمی جستجو، دری چوبی بر کف یکی از اتاقهای خانه پیدا کرد.ظاهرا تنها راه ورود به زیر زمین در مقابل چشمانش قرار داشت.
در آن لحظه حتی صدای قلبش را هم می شنید، تردید ها را از خود دور کرد و وارد زیر زمین شد.
پله ها خاک گرفته و تارعنکبوتهایی بزرگ در گوشه ی دیوار تنیده شده بودند؛ هنوز چندین پله تا آخر مانده بود که بوی تندی به مشامش رسید.
چینی به پیشانی اش انداخت و محتاطانه حرکت کرد که ناگهان صدای بلند رعد و برقی او را از جا پراند و باعث شد چوب دستی اش از دست اش بیفتد.
- لعنتی... همینو کم داشتم...
مرهولت در حالی که دست راستش را به دیوار گذاشته بود ناسزا می داد و از آخرین پله پایین آمد؛ دیگر پله ای در کار نبود.
او به زیر زمین رسیده بود، هوای آنجا بسیار سرد و نمناک بود!
- بدون چوب دستی هیچ کاری ازم ساخته نیست... نمی دونستم که ما جادوگرها بدون یک تکه چوب، مثل یک گرگ بدون دندان میشیم.
مرهولت بر روی زمین زانو زد و کورکورانه بدنبال چوب دستی اش گشت، هنوز اثری از چوب دستی نبود همانطور که می گشت دستش بر روی مایعی غلیظ لغزید، سریع دستش را عقب کشید... بوی گندیدگی به مشامش میرسید ولی با این حال دست خیسش را نزدیک صورتش برد تا از ماجرا سر دربیاورد... نــــــــه غیر ممکن بود که بوی خون را تشخیص ندهد... او دستش به خون آغشته شده بود.
بر سر جایش میخکوب شد و از ترس به خود لرزید، همچنان سکوتی آزار دهنده بر زیرزمین حاکم بود...
نه بی فایده بود باید هرچه زود تر کاری میکرد، با ترس و دلهره کمی به جلو رفت که چیزی زیر انگشتانش قرار گرفت.
بارقعه ای از امید بر دلش راه یافت.
- عالیه... بهتر از این نمی شه... لوموس
ناگهان فضای اطرافش در برابرش هویدا شد، او در یک زیر زمینی قرار داشت که بی شباهت با کشتارگاه نبود! چند متری جلوتر از خودش جسد چندین مرد و زن بر روی زمین افتاده بود، همه غرق در خون بودند.
تا بحال با چنین منظره ی وحشتناکی روبهرو نشده بود.
اجساد به وحشیانه ترین صورت ممکن از هم دریده و متلاشی شده بودند.
- خدای من... اینجا دیگه چه جهنمیه! ... چی میتونه اینکار رو کرده باشه...!
متوجه حرکتی از گوشه ی چشمش شد، سریع برگشت و چوب دستی اش را جلویش گرفت...
چیزی نبود...! لحظاتی بی حرکت ماند، نه واقعا خیالاتی شده بود.
-باید هر چه سریع تر انجمن رو در اطلاع بذارم جنایت عظیمی در یک دهکده ی کوچک... اکسپکتو پترانوم
سپر مدافعش به شکل بلبلی در آمد و از میان دیوار عبور کرد.
وقتی برگشت متوجه حفره ی عظیمی شد که در میان سایه ها غلتیده بود.
- این دیگه چه کوفتیه...
کمی نزدیک تر شد باز همان لرزش خفیف در هوا را حس کرد... چیزی در آن زیر زمین قرار داشت، او را زیر نظر گرفته بود، چیزی که تنها بوی مرگ می داد.
آب دهانش را قورت داد و چوب دستی اش را تکان داد تا بلکه بتواند منشاء این حس شوم را مشاهده کند.
باز هم بی فایده بود... با ناامیدی برگشت که ناگهان با دهشتناکترین صحنه ی زندگی اش روبه رو شد...
فلس های سبز رنگ، دو چشم بزرگ به رنگ یاقوت و نیشهایی به سفیدی ماه...
و آن چیزی نبود جز باسیلیسک
دیگر مرهولت زنده نبود تا عامل این جنایت را از میان بردارد و قاتل را شناسایی کند، اکنون او خود جزیی از این کشتارگاه سرخ رنگ شده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
البته نوشته شما فن فیکشن هستش. انصافاً هم اگه نوشته خودتونه، فن فیکشن خوبیه. اما خب برای فن فیکشن انجمن فن فیکشن هست و اونجا میشه گذاشت فن فیکشن رو. اینجا بیشتر به منظور ورود به ایفای نقشه و بر اساس اون عکس داده شده در پایین تر، باید نمایشنامه بنویسید. لطفاً درباره محتوای عکس فن فیکشن بنویسید.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/13 19:31:47
به راستی که حکومت شایسته ی جاه طلبیست، پس چه بهتر که بر دوزخ حکومت کرد تا اینکه در بهشت کمر به خدمت بست.
جزئیات کاربر

سلام به همگی
این نمایشنامه یه جورایی به عکس مربوط میشه ولی فوق العاده آموزنده است امیدوارم از اون لذت ببرید.......
روزی روزگاری پسر جادوگر جوان خوش قیافه، ثروتمند و با استعدادی بود که متوجه شد هرکس که عاشق می شود از خود بی خود می شود و خودش را به آب و آتش می زند.
او از کودکی در محیطی بی عاطفه و خیانت بزرگ شده بود و هرگز طعم عشق را نچشیده بود. از این رو برای این که
هیچ وقت عاشق نشود این فکر به ذهنش رسید که خودش را با جادوی سیاه پلید کند.
روزی وقتی که در یک زمین بازی مشغول تفکر بر این بود که چگونه جادوی سیاه را اجرا کند دخترکی زیبا را دید که مشغول بازی بود. او آنقدر جذب نگاه دخترک زیبا شد که به کلی یادش رفت که به چه چیزی فکر می کند. :pretty:
آن دختر زیبا با گلی که دست داشت به سمت آن پسر نوجوان آمد.
آن پسر نوجوان که مات چهره ی زیبای دخترک شده بود به طور عجیبی مهر آن دختر به دلش افتاد.
پسری که هرگز عشق را درک نکرده بود به این نتیجه رسید که عشق از محبت به دست می آید.
او که در زندگی اش، هیچکس به محبت نکرده بود حتی پدر و مادرش دریافت که چرا به این روز افتاده است.
بله، سوروس و لیلی. آن ها تا چند سال با عشق زندگی کردند و قصد ازدواج با هم را داشتند که شخصی پیدا شد که از سوروس با استعدادتر ولی قدرتمندتر نبود. او جیمز پاتر بود که خود را برای لیلی با خلاقیت های گوناگون خودنمایی می کرد که بالاخره موفق شد او را از چنگ سوروس دربیاورد.
سورس از همان موقع ضربه شدید روحی خورد و تا پایان عمر خود لباس سیاه به تن کرد و هرگز لبخند در لبانش دیده
نشد......
جیمز وارد اتاق سوروس شد وگفت: سوروس از این که لیلی میخواد با من ازدواج کنه ناراحتی؛خوب باید ناراحت باشی چون لیلی بهترین ها رو انتخاب می کنه.
سوروس گفت:همین حالا از اتاق من برو بیرون وگرنه.......
جیمز گفت:وگرنه چی؟ میخوای با من بجنگی خوب بجنگ،ببینیم کی پیروز میشه.
سوروس چیزی نگفت چون می دونست اگه جیمز زخمی بشه این لیلی که ناراحت میشه به خاطر همین برای این که معشوقش را ناراحت نکند با رقیبش مبارزه نکرد.
جیمز گفت:چرا ساکتی نکنه میترسی؟ تو از همین حالا منظورت رو رسوندی که من از تو قدرتمندترم. از همین حالا من بهترین دانش آموز این مدرسه هستم نه تو.
سوروس خودش هم می دانست که از جیمز بهتر است اما به خاطر لیلی چیزی نگفت و از آنجا رفت.
__________________
خب، اگه هدف رول طنز بودهٰ یا اصلا کلا رول یا همون نمایشنامه بوده، باید بگم که شما بیشتر کتاب نوشتید.
- در نمایشنامه نویسی از توصیف های زیاد و فضاسازی باید اجتناب بشه. با یه حد متعادلی باید توصیف در خصوص رفتار شخصیت ها نوشت و در مورد محیط حاکم بر رول شما فضاسازی کرد. دقیقاً به حدی باشه که خواننده رول شمارو کلافه نکنه. دیالوگ هاتون خیلی حالت کودکانه داشت و اصلا خواننده رو جذب نمیکنه. وقتی شلکلک های طنز اضافه می کنید به انتهای دیالوگ شخصیت ها، انتظار میره دیالوگ هم متناسب با اون شکلک یک طنز عامینه خودمانی داشته باشه. اینجا رولینگی نمی نویسیم. توی ایفای نقش با شخصیت های و فضای جادویی داستان های رولینگ به شکل خودمانی و تا حدودی ایرانی شده، بازی می کنیم، می خندیم و لذت می بریم. اون نوشته های وفادار به رولینگ بیشتر فن فیکشن هستن که جاشون در انجمن فن فیکشن هستش.
حالت آموزنده رول شما هم که فرمودید، بیشتر حالت آموزنده برای کودکان سه ساله داشت.
- اگه میخواین مسائل آموزنده به رول خودتون در ایفای نقش سایت اضافه کنید بعداً، باید بگم که به نفع شماست تا از مسائل روزمره ای که در اطراف تون رخ میده استفاده کنید و اونها رو در قالب رول طنز به انتقاد بکشید و سرزنش کنید. مشکلات نگارشی خاصی نداشتید. ولی خیلی جای کار روی سوژه و دیالوگ ها دارید. امیدوارم با ورود به ایفای نقش بهتر بشه که قطعاً میشه.
تایید شد.
این نمایشنامه یه جورایی به عکس مربوط میشه ولی فوق العاده آموزنده است امیدوارم از اون لذت ببرید.......
روزی روزگاری پسر جادوگر جوان خوش قیافه، ثروتمند و با استعدادی بود که متوجه شد هرکس که عاشق می شود از خود بی خود می شود و خودش را به آب و آتش می زند.
او از کودکی در محیطی بی عاطفه و خیانت بزرگ شده بود و هرگز طعم عشق را نچشیده بود. از این رو برای این که
هیچ وقت عاشق نشود این فکر به ذهنش رسید که خودش را با جادوی سیاه پلید کند.
روزی وقتی که در یک زمین بازی مشغول تفکر بر این بود که چگونه جادوی سیاه را اجرا کند دخترکی زیبا را دید که مشغول بازی بود. او آنقدر جذب نگاه دخترک زیبا شد که به کلی یادش رفت که به چه چیزی فکر می کند. :pretty:
آن دختر زیبا با گلی که دست داشت به سمت آن پسر نوجوان آمد.
آن پسر نوجوان که مات چهره ی زیبای دخترک شده بود به طور عجیبی مهر آن دختر به دلش افتاد.
پسری که هرگز عشق را درک نکرده بود به این نتیجه رسید که عشق از محبت به دست می آید.
او که در زندگی اش، هیچکس به محبت نکرده بود حتی پدر و مادرش دریافت که چرا به این روز افتاده است.
بله، سوروس و لیلی. آن ها تا چند سال با عشق زندگی کردند و قصد ازدواج با هم را داشتند که شخصی پیدا شد که از سوروس با استعدادتر ولی قدرتمندتر نبود. او جیمز پاتر بود که خود را برای لیلی با خلاقیت های گوناگون خودنمایی می کرد که بالاخره موفق شد او را از چنگ سوروس دربیاورد.
سورس از همان موقع ضربه شدید روحی خورد و تا پایان عمر خود لباس سیاه به تن کرد و هرگز لبخند در لبانش دیده
نشد......
جیمز وارد اتاق سوروس شد وگفت: سوروس از این که لیلی میخواد با من ازدواج کنه ناراحتی؛خوب باید ناراحت باشی چون لیلی بهترین ها رو انتخاب می کنه.
سوروس گفت:همین حالا از اتاق من برو بیرون وگرنه.......
جیمز گفت:وگرنه چی؟ میخوای با من بجنگی خوب بجنگ،ببینیم کی پیروز میشه.
سوروس چیزی نگفت چون می دونست اگه جیمز زخمی بشه این لیلی که ناراحت میشه به خاطر همین برای این که معشوقش را ناراحت نکند با رقیبش مبارزه نکرد.
جیمز گفت:چرا ساکتی نکنه میترسی؟ تو از همین حالا منظورت رو رسوندی که من از تو قدرتمندترم. از همین حالا من بهترین دانش آموز این مدرسه هستم نه تو.
سوروس خودش هم می دانست که از جیمز بهتر است اما به خاطر لیلی چیزی نگفت و از آنجا رفت.
__________________
خب، اگه هدف رول طنز بودهٰ یا اصلا کلا رول یا همون نمایشنامه بوده، باید بگم که شما بیشتر کتاب نوشتید.
- در نمایشنامه نویسی از توصیف های زیاد و فضاسازی باید اجتناب بشه. با یه حد متعادلی باید توصیف در خصوص رفتار شخصیت ها نوشت و در مورد محیط حاکم بر رول شما فضاسازی کرد. دقیقاً به حدی باشه که خواننده رول شمارو کلافه نکنه. دیالوگ هاتون خیلی حالت کودکانه داشت و اصلا خواننده رو جذب نمیکنه. وقتی شلکلک های طنز اضافه می کنید به انتهای دیالوگ شخصیت ها، انتظار میره دیالوگ هم متناسب با اون شکلک یک طنز عامینه خودمانی داشته باشه. اینجا رولینگی نمی نویسیم. توی ایفای نقش با شخصیت های و فضای جادویی داستان های رولینگ به شکل خودمانی و تا حدودی ایرانی شده، بازی می کنیم، می خندیم و لذت می بریم. اون نوشته های وفادار به رولینگ بیشتر فن فیکشن هستن که جاشون در انجمن فن فیکشن هستش.حالت آموزنده رول شما هم که فرمودید، بیشتر حالت آموزنده برای کودکان سه ساله داشت.
- اگه میخواین مسائل آموزنده به رول خودتون در ایفای نقش سایت اضافه کنید بعداً، باید بگم که به نفع شماست تا از مسائل روزمره ای که در اطراف تون رخ میده استفاده کنید و اونها رو در قالب رول طنز به انتقاد بکشید و سرزنش کنید. مشکلات نگارشی خاصی نداشتید. ولی خیلی جای کار روی سوژه و دیالوگ ها دارید. امیدوارم با ورود به ایفای نقش بهتر بشه که قطعاً میشه.تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hazrati_pardis@yahoo.com در 1392/3/10 0:15:44
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/10 12:33:29
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/3/10 12:33:29
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج