لیلی که روی پای پدرش نشسته بود . در حالی که یکی از دانه های برتی بات با طمع همه چیز را درون دهانش میگذاشت گفت : اینکه آلبوس و رز همـ توی گریفندور افتادن یعنی این یه چیز موروثی تو خانواده ماست ؟
رون جواب داد : آره عمویی تا به حال که سابقه نداشته کسی خون ویزلی تو رگاش باشه و جای دیگه ای بیفته . شجاعت ویژگی معروف ویزلی هاست .
و در حالی که باد به غبغب مینداخت یک جام دیگر برای خودش نوشیدنی کره ای ریخت .هرمیون : چقدرم که تو شجاعی واقعا !!!
هری گفت : نه بابا ، فکر نمیکنم ، همه چیز به خود آدم بستگی داره
لیلی : کاش منم زودتر به هاگوارتز میرفتم
جیمز در حالیکه سعی میکرد لبخند خود راپنهان کند گفت :" اتفاقا یه بار که از کلاس پرفسور پتیل برمیگشتم منو نگه داشت و با صدایی که انگار مال خودش نبود بهم گفت مراقب کوچیک ترین عضو خونواده تون باشین . اتفاقی نحس در انتظار اونه که ممکنه هیچوقت نتونه پاشو به مدرسه بذاره "
لیلی با صدایی که تحت تاثیر قرار گرفته بود شیشکی نثار جیمز کرد و گفت " دروغگو"
و با نگاهی نگران رو به سمت هری برگرداند . هری گفت : اذیتش نکن جیمز " و به دخترش گفت :" برادرت باهات شوخی میکنه ، تعداد پیشگوهای واقعی در سراسر دنیا انگشت شماره " و صداش رو کمی پایین تر آورد جوری که به گوش جینی نرسد و ادامه داد "تازه من تنها چیزی مثبتی که در پروتی دیدم رقص ماهرانه اش تو سال چهارم تحصیلم بود اون موقع حواسم پی چو بود نفهمیدم چه موقعیتی رو از دست دادم ، حیـف !!!"
و در حالی که هنوز صحبتش تمام نشده بود صدای جینی را شنید که میگفت " پس خواهشا سعی کن الانم این موقعیت های ارزشمند زندگیت رو از دست ندی و ریخت و پاش هارو جمع کنی که همه میخوایم بریم بخوابیم و چوبدستی هری را به دستش داد "
امیدوارمـ تایید بشه :)
تایید شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









