جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

152 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
151 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

تالار عمومی هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اسفند 1394 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خب... طبیعتا همه موافق بودند. یک ماه کار سخت و طاقت فرسا... یک ماه کار بی وقفه و بدون تفریح! خب. در واقع میشه گفت... وحشتناک! مخصوصا اینکه سخت گیری های لاکرتیا و رودولف رو هم چاشنیش کنیم. پووووف!

ببینید دل بندان ننجون. ماشین به چی احتیاج داره؟ بنزین! حالا شایدم گازوئیل. آتیش به چی احتیاج داره؟ یه ماده ی سوختنی! بذارید یه جور دیگه بگم. سلول ها یه ماده ای که فکر می کنم اسمش گلوکزه رو می سوزونن و انرژی تولید می کنن. پس چی شد؟ یه ماده ای که اسمش یادم نمیاد، به علاوه ی انجام تحرک به طوریکه اون ماده بسوزه = یه چیز حیاتی به اسم انرژی!
حالا. همون انرژیه اگه زیاد مصرف بشه، تموم میشه. باید اون ماده هه تو سلولا بسوزه تا دوباره انرژی به دست بیاد. حالا اون ماده هه از کجا میاد؟ خب طبیعتا جواب واضحه و شما خودتونم می دونید. غذا!

قاااااااااااااااااررررر!
قوووووووووووورررر!

-
-
- گشنمه خب.

قاااااااااااااااااررررر!
قوووووووووووورررر!
- مثل اینکه منم گشنمه.

اینجا دقیقا همون قسمتیه که سوخت هافلیون تموم شده. کم کم باید به فکر یه چیزی برای خوردن باشن.

- غذا چی داریم دوستان؟
- اونطور که من می دونم... هیچی.
- چی؟! چرااا؟
- موقع تالار تکونی که یخچالو خالی کردیم تا تمیزش کنیم، مواد غذایی بیرون موند و خراب شد. منم ریختمشون دور.

این یعنی آخر فاجعه!

- من یه فکری دارم!

و این یعنی شروع یه فاجعه ی عظیم تر!

- خب چی؟
- موقع تمیز کردن کابینتا دیدم کلی کنسرو داریم!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/12/11 16:28:42
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1394 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژ!

- آی دستم!
- پام پام پام!
- از کت و کول افتادم!
- منم!

معمولا و به طور کلی این نوع صحبت ها در خانه ی سالمندان هاگزمید شنیده می شود و بیشتر هم میان یک سری پیرزن غرغرو رد و بدل می شود. اما به طور استثنا این بار این اصوات از طرف ملت هافلی شنیده می شود.

بعـــــــله هافلپافی!
من نمی دونم چرا هرکسی نام هافلپاف را می شنود یاد کار بیش از حد می افتد؟ آخر عزیز دل خواهر! جیگر برادر! قضیه ی تلاش بیش از حد برای اون زمانی بود که ننه جوان بود و هنوز آرتروز ، کمر درد و صد و یک درد و مرض دیگر را نداشت و فقط انرژی بیشتر از حد داشت که نمی دانست چه جوری باید خالیش کند.

دلبندم! گرامیم! این بدبخت پیچاره ها پس از یک ماه تالار تکونی بی وقفه حق ندارند چهار کلمه غر بزنند؟ آخر تبعیض تا چه حد؟ همه ی اینها تقصیر رولینگ بوقیه که وقت نگذاشت تا به ملت بفهماند پشتکار و ارداره و کفوت و زهرناجینی هم حدی دارد خوب!

از این که بگذریم؛ این ملت غیور و قهرمان در طی یک ماه گذشته سی و شش دور سقف را با روش های مختلف شسته بودند، صد و پنجاه و دو بار دیوار ها را دستمال و اسفنج کشیده بودند، به تعداد دفعاتی که وارد سالن می شدند کل تالار را سابیده بودند و خلاصه تالار را از هر نظر برق انداخته بودند. به طوری تالار برق می زد که هلگا دلش به حالشون سوخت و در پاس زحماتشان اعلام کرد که به نوگلانش افتخار می کند؛ نه بیشتر و نه کمتر!

متاسفانه این مایه ی افتخار نمی توانست انواع دردهایی که هافلی ها داشتند را درمان کنند و نوگل ها مجبور بودند با درد هاشان کنار بیاید. البته تالار تکونی مزایایی هم داشت که یکی از مهم ترین هایش رز بود که کل بدنش به دلیل رنگ کردن دیوار ها بی حس بود و نمی توانست ویبره برود. یا اینکه اعضای بدن گیبن سرجایش بود چون توانی نداشت که برای بار هزارم جایی که حدقه ی چشمش افتاده را تمیز کند.

لاکریتا که دید اگر نویسنده ی بوق را به حال خودش بگذارد تا خود سحر اراجیف تحویل خواننده ها می دهد، یهویی پرید وسط صحبت و عکس منو رز همین الان یهویی انداخت با رضایت گفت:
- فکر نکنم جایی مونده باشه که تمیز نشده باشه.

ملت هافلی:
کثیفی:
لاکرتیا:

آریانا برای جلوگیری از شهید شدن دوستش به دست هم گروهی هایش سعی کرد بحث را عوض کند و تقریبا موفق هم شد:

- آخ آخ خسته شدیم! ولی خوب اشکال نداره مطمئنم تااری به خوبی ما نشده! من که معتقدم این چند روز باقی مونده رو می تونیم به خودمون استراحت بدیم نظرتون چیه؟

هافلپافی ها بعد از این همه کار سخت خود را مستحق یک تعطیلات خوب می دیدند...!
------------
سوژه مفهومه هافلپافیا خستن از تالار تکونی و می خوان استراحت کنن ولی عایا بع این ملت بخت برگشته میاد که ستراحت داشته باشن؟ اینو شما ها مشخص کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 دی 1394 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
شش ماه بعد

-هی شنیدی گمشده های هاگوارتز پیدا شدن؟
-واقعا عجیبه...میگن دونفرشون مردن....استخوناشون پیدا شده!
-بنظر من خودکشی کردن!
-احتمالش هست...زمان حیاتشون که هیچ هیپوگریفی نشدن شاید میخواستن بعد مردنشون حداقل معروف بشن.

رودولف لسترنج با سردرگمی همه این حرف هارا می شنید و حالا به سمت آزکابان میرفت تا بفهمد که دوستانش چه غلطی کردند که اینگونه موفق شدند به ازکابان بروند. چند ماهی ولشان کرده بود و حالا به جای این که روبه روی در تالار آن هارا ملاقات کند، پشت میله های آزکابان میدیدشان...احتمالا در قبر هلگا زلزله ای نه و هشت دهم ریشتری بر پا بود.

فلش بک!


آریانا به دو هافلپافی نزدیک شد و فریاد زد:
-چرا از خودتون پذیرایی نمی کنید؟!دلتون ماهیتابه میخواد؟!

لاکرتیا با ترس چند قدمی عقب رفت و درحالی که دنبال رز میگشت احساس کرد که ناگهان بوی گندیدگی و ترشیدگی دماغش را پر کرد.شلپ شلوپ آب زیر پایش شنیده میشد و دیواره های غار لزج بود...چند قدمی عقب رفت و....
-آخخخخخ...وااااای...ننننننننننه!

و در دهان باسیلیسک یک لقمه چپ شد!

پایان فلش بک، آزکابان


-هی رودی چقدر بزرگ شدی!

گیبن آغوشش را در هوا باز کرد و اسلوموشن طورانه به سمت رودولف دوید اما وسط های راه وقتی متوجه نگاه ملت حاظر در صحنه شد و یادش آمد که همین مردم برای دامبلدور کلی حرف درآورده اند، در میانه راه ایستاد و با حسی که از او بعید بود، یعنی حس خجالت به زمین خیره شد.

-چقدر پیر شدی...چقدر لاغر شدی...رودی!

رودولف با فرمت"" به سوزان خیره شد و با تاسف گفت:
-اینو من باید میگفتم!
سوزان:

وندلین دستشانش را بهم زد و به جرقه های حاصل از برخورد دستانش خیره شد و پرسید:
-اومدی مارو ببینی؟خوب بهت تبریک میگم...حالا که بدبختیامون رو دیدی میتونی بری!

رودولف دستش را زیر چانه اش زد و درحالی که سعی میکرد میله هارا از جایشان درنیاورد و وندلین را زیر چک و لقد نگیرد، گفت:
-میخوام بدونم چرا اینطوری شد...آخه مگه...
-وقت ملاقات تمومه!

هافلپافی ها:


پرونده شماره 9954641798458792127136246 (تنبل نباش..عددو کامل بخون!)
نقل قول:

خلاصه:
در این پرونده اعضای تالار هافلپاف به صورت غیرقانونی با حفر یک تونل زیرزمینی وارد تالار گریفیندور شدند و نقشه های شومی برای اعضای آن جا کشیدند.
آن ها تا دو ماه زیر میز تالار پنهان بودند و بعد درحالی که اقدام به فرار کردند دستگیر شدند.
البته بعد از چند روز استخوان های دو دوستشان رز زلر و لاکرتیا بلک در تونل پیدا شد.شواهد نشان میدهد که موجودی گرسنه آن هارا خورده اشت.
پایان

رودولف پس از خواندن پرونده و پی بردن به عمق بدشانسی هافلپافی ها تا ابد با فرمت"" ماند و در اریب محو شد.

نویسندگان پست های قبلی:
وزارت سحر و جادو:
مدیریت هاگوارتز:
سایت جادوگران:


پایان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/10/29 16:30:00
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1394 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار هافلپاف.

مردی قد بلند،با موهای سیاه و لباس آبی مشنگی،چمدان به دست،در رو به روی تالار عمومی هافلپاف ایستاده بود.

آرام آرام به جلو رفت،اطرافش را نگاه کرد و سپس فریاد زد:
-آهای!کسی اینجا نیست؟

مرد قد بلند،به غیر از صدای خودش که اکو شده بود،صدایی نشنید.سپس دوباره تکرار کرد:
-کسی توی تالار نیست؟آهااای؟!من تازه اومدم.اسمم اسپلمنه،کاسپر اسپلمن.الان که موقع خواب نیست...ای بابا!

اسپلمن،چمدانش را بر روی زمین گذاشت.

مکان نا شناخته!
آریانا درحالی که خنده ای شیطانی به لب داشت و چشمان قرمزش میدرخشید،رو به رز و لاکتریا کرد و گفت:
-از خودتون پذیرایی کنید دوستان!

رز که کیک بزرگ شکلاتی دهانش را آب انداخته بود،دست برد که تکه ای کیک بردارد اما ناگهان لاکتریا پشت دستش زد و خطاب به آریانا گفت:
-ممنون!ما گشنمون نیست! :worry:

ناگهان آریانا شدیدا خشمگین شد و فریاد زد:
-گف-تم-از خودتون پذیریی کنیییید!
-چ...چ...چشم! :worry: رز اون ظرفه رو رد کن بیاد!...رز؟...رز؟...کجایی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
casper
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1394 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
لاكرتيا و رز به دختري كه ته تونل ايستاده بود نزديك شدند. به يك متري آريانا كه رسيدند، رز كه از خوشحالي سر از پا نمي شناخت، با هيجان ويبره اي رفت و جيغ كشيد:
- آريانا! چه خوب شد كه اومدي! ما گم شده بوديم و چوب دستي هم نداشتيم...آريانا؟

رز حرفش را قطع كرد و به لاكرتيا نگاه كرد، نگاه لاكرتيا پر از نگراني بود. ترس سر تا پاي دو دختر را فرا گرفته بود. آريانا، آريانا نبود، اگه آريانا نبود پس كي بود؟ آريانا كجا بود؟

وقتي كه رز و لاكرتيا با معادله هاي بالا دست به يقه بودند، نور چوب دستي آريانا ي فيك كمتر و كمتر شد تا اينكه خاموش شد و كل تونل در تاريكي مطلق قرار گرفت. لاكرتيا و رز به طور غريزي بهم نزديك شدند ولي چون نوري نبود، بهم خوردند و هر دو روي زمين افتادند. هنوز بلند نشده بودندكه باد سردي وزيد و جسمي پرنده وارد تونل شد.

رز دستش را به دنبال دست لاكرتيا روي زمين كشيد و دست يخ زده ي او را گرفت. هردو با وحشت به يك جفت چشم قرمز كه برق مي زدند و تنها روشنايي تونل بودند، زل زدند.

- هه! ببين چي اينجا داريم! مهمون! يوهاها! قول مي دم بهترين مهمونى عمرتون باشه!
هاهاها!

بعد به طور ناگهاني تمام تونل با نور هاي رنگارنگ روشن شد و آريانا با چشم قرمز و چوب دستي اش به راهي اشاره كرده بود.
دو دختر اول بهم و بعد به راه نگاه كردند و در لحظه ي آخر به چشمان قرمز آريانا خيره شدند.

تالار گريف

هافليون زير ميز بزرگ تالار گريف چمباتمه زده بودند، به صورت بي صدا جلسه گرفته بودند، البته هافليون هيچگاه به كم صدا ترين گروه معروف نبودند.

وندلين در حالي كه فندكش را زير رو ميزي گرفته بود و مشغول در آوردن گوركن هافلپاف روي روميزي گريفندور بود، جلسه را شروع كرد:
- اين دوتا هم رفتن و پيدا نشدن! حالا نظر بدين كه چيكار كنيم؟

دانگ كه به صورت ذرات درشت ملعق در هوا بود، گفت:
-بيايد و در كلاس دانگ نوراني شركت كنين! دالاماي دالاما!

گيبن با سر حرف دانگ را تأييد كرد و يكي از دست هايش را كند و با دست ديگر دستش را گرفت (خودمم نفهميدم چيكار كرد) و سعي كرد با دستش يكي از شيريني خانه اي هاي روي ميز را بردارد.

زاخارياس نق زد:
- پس گوركن چي مي شه؟ ما اومديم دنبال گروكنمون!

وندلين كه كار سوزاندن روميزي را تمام كرده بود، نظر داد:
- اگه تازه واردا بيان و ما نباشيم چي؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1394 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
با صدای(بوم)همه از خواب بیدار شدند.لاکتریا و رز هم از ترس اعضای تالار،خیلی سریع پا به فرار گذاشتند.

ده دقیقه بعد

رز و لاکتریا درحالی که نفس نفس میزدند دور و برشان را نگاه میکردند که نمیدانستند توی این تاریکی پا به کجا گذاشتند.
-لاکی...!لاکی...!اون چوبت رو روشن کن.من چوبم رو جا گذاشتم.
-منم جا گذاشتم! :worry:
-من اینجا چیزی رو نمیبینم!

(شپلق!!!)لاکتریا و رز هر دو بر روی زمین افتادند.لاکتریا بلند شد و با خشم گفت:
-میمردی همونجا میکپیدی؟!

رز هم بلند شد و درحالی که دور سرش چند گورکن میچرخید گفت:
-خب میخواستی نظر من رو قبول نکنی!من بگم تو خودتو بنداز تو چاه،تو باید بندازی؟!
-میییییکشمت رزززز!!!

و لاکتریا در همین تاریکی به دنبال رز افتاد.

ده دقیقه بعد
-لاکی یه لحظه حرفمو گوش کن...ما اگه خودمون با خودمون در بیفتیم هیچ چیز درست نمیشه.باید خودمون رو از اینجا نجات بدیم...با کمک هم!
-من توی این تاریکی حتی نمیدونم تو کجایی.
-ولی شنیدم گربه ها توی تاریکی خوب میبینن!

و سپس بعد از گربه شدن لاکتریا،هر دو راهشان را ادامه دادند که ناگهان صدای پایی شنیدند.
آریانا با فرمت و چوب روشنش جلوی آن دو ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
casper
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1394 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-ای ذلیل شده ها!آخه من چه گناهی کردم که شما خنگارو دور خودم جمع کردم؟!میخواید زیر میز بشینید تا ابد؟

ملت هافل خسته بودند...خسته.ولی روح ننه هلگا که در عالم بالا عشق و حال میکرد و هرازگاهی با حرکت های شرم آور فرزندانش تنش در گور میلرزید، متوجه خستگی آن ها نبود.
گیبن که از ناکجا آباد به زیر میز آمده بود و برای صرفه جویی در وقت ناگهان جای دالاهوف را گرفته بود به موهایش دستی کشید، اما ناگهان یادش آمد دستش را در تالار جا گذاشته است...پس این که بود که اورا نوازش میکرد؟گیبن با امید این که با لاکرتیا،رز و یا وندلین روبه رو شود به سمت شخص بازگشت، ولی متوجه شد که به دلیل گنجایش کم نمی تواند برگردد.آهی کشید و اجازه داد پاهای زاخی همچنان روی سرش بمانند.
گیبن::worry:

وندلین در جایش کمی تکان خورد،نه اشتباه نکنید، برخلاف همه این یکی میتوانست تکان بخورد.دستش را زیر چانه اش زد و با ناراحتی پرسید:
-پیشنهاد کدوم تسترالی بود که از در سمت راست بیایم؟

اما وقتی سوالش بی جواب ماند به خودش قول داد اگر بازگشتی در کار بود، تک تک این خسته ها را معلقیوس توتالوس کند یا حداقل از پنجره مجازی پرتشان کند، ولی در این صورت برایش مسئولیت پیش می آمد.

شب!

-پاپا خرو پف که نمیکنی؟
-نه باو تکونم نمیخورم!
-ایول!پس...
-خرررر و پففففففف!
زاخی:

کمی این طرف تر، آن طرف تر رز با خمیازه ای گفت:
-لاک؟
-هان؟
-بیداری؟
-نه!
-پس چرا حرف میزنی؟
-پس چرا میپرسی؟

رز میدانست که اگر تا فردا جواب های لاکرتیا را بدهد، لاکی هم تا پس فردا به کل کل ادامه میدهد پس بیخیال شد و رفت سر اصل مطلب:
-میای بریم یه دوری این اطراف بزنیم؟

لاکرتیا از مرلین خواسته قبول کرد، اما وقتی که میخواست از زیر میز بیرون بیاید دستش به پایه میز برخورد کرد و ناگهان زیرپایشان خالی شد...شاید هم داخل دلشان خالی شد!
------------------------
ملت تو رول بعدی آریانا رو هم وارد رول کنید و همینطور سوزان و اسپلمن رو...بذارید دورهم باشیم، حال میده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/7/8 16:58:27
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/7/8 17:00:30
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1394 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مطمئنا راه راست راه مناسبی برای زاخاریاس نبود و اگر زاخاریاس به راه راست هدایت می شد پنجره های مجازی نیز بسته می شد. هافلی ها به در سمت راست نزدیک می شدند ولی هیچ یک نمی دانستند که راه راست برای زاخاریاس کج می شد !

هافلیون تونل اسرار بسیار آهسته جوری که صدایی در نیاید و موجودی اسرار آمیز را از خواب بیدار نکند، دستگیره را چرخاندند و وارد شدند وی چیزی که می دیدند برخلاف چیزی بود که فکر می کردند می بینند! (فهمیدین چی شد؟ )

به جای رنگ سبز تالار اسلیترین رنگ قرمز تالار گریفیندور در سراسر تالار به چشم می خورد.آنها اشتباهی به تالار گریفیندور آمده بودند.

زاخاریاس به پاپا کلاهش را روی سرش گذاشت ، گفت:
- چی شد؟ مگه نگفتی راه راست خوش یمنه؟ پس چرا رفتی راه کج؟
پاپا دستش را زیر کلاهش برد و کله اش را خاراند و گفت:
- به مرلین نمی دونم چی شد! من رفتم به سمت راست چرا از سمت چپ سر در آوردیم را نمی دونم؟!

زیر میز


لاکی محکم به پیشونی اش زد و غرغر کرد:
- اه!اینا دوباره اومدن!

وندل گوشه ی رومیزی میز گریف را به اندازه ای که بتواند دید بزند، بالا برد و به گروه دوم هافل نگاه کرد. رز طرف دیگر که مشرف به خوابگاه بود را زیر نظر داشت و وقتی که صدای پای کسی را شنید که از خوابگاه بیرون می آید ، آژیرش به صدا در آمد:
- یکی داره میاد ....یکی داره میاد.

آنتو که به زور رز را نگه داشته بود و نمی گذاشت ویبره برود، گفت:
- یکی دوشاخه ی اینو از پیریز برق بکشه بیرون!
لاکی و وندلین در یک حرکت کاملا هماهنگ و هافلانه ( !)از زیر میز پای پاپا و زاخاریاس را گرفتند و آن دو را به زیر میز کشاندند. البته پاپا و زاخاریاس بیکار هم ننشستند و با جیغهای بنفش شان ملت گریف را به تالار کشاندند.
- تسترال ها! منو کجا می برین؟ هیپوگریف های خط دار! گورکن ننه هلگااا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1394 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
(نوشتم گریفیندور...ولی محوه!)

-باورم نمیشه جیگر...این همه مدت داشتی با احساسات پاک یه دختر بازی میکردی...من و باش که به کی دل بسته بودم...فکر میکردم نیمه گوربه گور شدمو پیدا کردم...دلمو شیکوندی...
-برو حالشو ببر!

آنتونین با صدایی خش دار زمزمه کرد:
-وایسا بوقی...وایسا ازین خراب شده بریم بیرون دل و جیگرتو باهم در میارم!
-این همه میگفت جیگرم،جیگرم،جیگرم...نگو یه دروغگوی بی احساس بود!
-من جیگِرم،جیگِرم،جیگِرم!با گاف مسکور!

رز زلر موهای فرش را با انگشت فرتر کرد و گفت:
-انقد نگید دلم جیگر خواست!

وندلین که تا کنون کوچک ترین حرفی نزده بود گفت:
-کاش تبر مرحوم الارو داشتم گردنتو از بیخ میزدم...جن بی چشم و رو!

لاکی چشمانش را تنگ کرد و معترضانه گفت:
-اول باید گردن منو بزنی!
-اتفاقا گردن تو یکی رو اول از همه میزدم...همه این اتیشا از زیر گور توئه!
-ممنون از این همه علاقه ای که بهم داری...اصلا انتظار نداشتم!

رز درحالی که به دوردست ها خیره شده بود گفت:
-بچه ها هوا داره تاریک میشه میگم بنظرم نصف شبیی میتونیم یکم خوش بگذرونیم...دست کم یه درسی به اونا بدیم و یه حالی به خودمون!

تونل اسرار!
-من گفتم اینجا خطرناکه...الان از شانس گند ما تونل به دهن باسیلیسک ختم میشه...اصلا شاید این یه تله باشه!
-وای پسر چقدر فک میزنی،اگه بیشتر حرف بزنی فکتو تا یه هفته از دسترس خارج میکنم!

پاپاتونده کلاهش را روی سرش جابه جا کرد و گفت:
-دوراهی..شاید دوراهی مرگ و زندگی...کی میدونه انتهای این راه ها چی انتظار مارو میکشه...شاید فرشته مرگ از بین این دیوار ها داره....
-جان عزیزت نگو..این زاخاریاسو میبینی که فقط بلده غر بزنه و قمپز درکنه!
-حالا از کدوم طرف بریم دوستان؟!راه سمت راست در کشور ما خوش یمنه!
-شیطونه میگه اگه عمری بود همچین از پنجره مجازی پرتش کنم پایین که...

پاپاتونده به سمت زاخاریاس برگشت و پرسید:
-چیزی گفتی؟
-نه..خوب راستش...
در این لحظه پاپا دست او و سوزان را کشید وبه سوی راه راست هدایت کرد()...بزرگ ترین اشتباه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1394 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار گریف (رنگ فونت دلیلی نداره قرمز باشه! )
- واقعا چه روز خوبیه! مگه نه هرمیون؟!
- آره عجقم! واقعا روز خوبیه! پر از صفا و عجق و اینا!

چهار هافلی برای بار صدم شاهد رد و بدل شدن جملات عشقولانه و عموما بی محتوا بین هرمیون و رون بودند.

- به مرلین قسم! دیگه نمی تونم تحمل کنم! همه رفتن پی کار و زندگیشون، این دو تا الان 2 ساعته ما رو علاف کردن!

- اییششش! چقدم این هرمیون سبک می کنه خودشو!

لاکی در حالی که با انزجار از زیر میز دو گریفی را تحت نظر گرفته بود، جمله اش را تمام کرد.

آنتو: البته از حق نگذریم شاهد صحنه های غیرآسلامی زیادی بودیم! من به شخصه زیاد ناراضی نیستم!

دخترا:

تالار هافل

- من نمیگم ایده ی بدیه که خودمون رو بندازیم توی تونل! فقط میگم تضمینی وجود نداره که زنده بمونیم!

زاخاریاس این را گفت و دوباره سعی کرد با تنگ کردن چمش هایش انتهای تونل را ببیند.

- باید از این ور بریم، رز هم از همین طرف رفته!

- آها! ولی کجا رفته؟! شاید رفته باشه اون دنیا! و هر چند من تو این مدت کوتاهی که توی تالار بودم دلبستگی عجیبی بهش پیدا کردم دلیل نمیشه که بخوام براش بپرم توی چاه!

- زاخی راست میگه! تازه معمولا اینا تهش تالار اسرار و این چیز میزا داره! احتمالا تا الان باسیلیسکی چیزی، خوردتش!

پاپاتونده که تا آن لحظه ساکت بود و بقیه را زیر نظر گرفته بود. بی مقدمه گفت: مردم من بزدلی رو ننگ می دونن!

این را گفت و به درون تونل شیرجه زد و از نظرها ناپدید شد.

-اممم... من فقط فکر می کردم پوستش سیاهه! مگه خارجیه؟!

تالار گریف
- چرا من نمی تونم برم این دو تا موجود رو شپلخ کنم؟!
- بار شونصدم لاکی! ما تا همین جاش هم کلامون پس معرکست! مثلا هاگوارتزه اینجا! زدیم یکیشون رو مورد عنایت قرار دادیم، بسه دیگه!

وندلین که از جر و بحث با لاکی خسته شده بود به طرف آرسینوس خزید تا اوضاع را بررسی کند. آرسینوس به پشت روی زمین افتاده بود و به بالا( در این مورد، زیر میز!) خیره شده بود.ولی چیزی در صورتش با همیشه فرق داشت. وندلین کمی جلوتر رفت تا بهتر ببیند.

- اممم... چرا این دماغش درازتر شده؟! چرا گوشاش یه جوری شدن؟! جیگر چته تو؟!

آرسینوس با چشمانی اشک آلود به وندلین خیره شد.

- لاکی بیا ببین این چشه!

رز،لاکی و آنتو غلت زنان و به صورتی ژانگولری به سمت آرسینوس آمدند

-اووف! این چرا قیافش این قدر داغون شده! یه کاری کنیم!
- بندیوس!
- باو این که خشک و منجمد شده! تو با بند هم بستیش!
- نه صبر کن! آرسی قولی میدی که اگه درستت کردم،سر و صدا نکنی؟! قول؟! زدی زیرش من چند برابر پیتزا می گیرم ازت!
- باو لاکی تو هم که کچل کردی ما رو با این پیتزات! اینو درست کن!

لاکی چوبدستی اش را به سمت آرسینوس گرفت و زیرلب زمزمه کرد. آرسینوس که مشخصا از اینکه می توانست خودش را تکان بدهد، احساس بهتری پیدا کرده بود، چند تکان به خودش داد.

- حالا با این قیافت چی کار کنیم؟! چرا این شکلی شدی؟!
- مهم نیست! برید از تالار بیرون! بدبخت کردید منو؟!
- چی شده مگه؟ اوه! تو چرا قیافت داره همین جوری تغییر می کنه؟! چقدر قیافت آشناست!
- گفتم برید بیرووون!

آرسینوس در حالی این را گفت که سعی می کرد با دستانش صورتش را بپوشاند. گوش هایش به طور واضحی درازتر شده بودند و بینی کشیده ای پیدا کرده بود. به جز چند تار مو روی سرش چیزی نمانده بود و چشم هایش به اندازه ی توپ تنیس شده بودند.

- صبر کن ببینم! تو چقدر شبیه دابی هستی؟
- اه! لعنتیا! این ترکیب جادوتون معلوم نیست چه جوری باطلش کرد!

لاکی با تعجب پرسید: چیو؟!
آرسینوس که دیگر از پوشاندن حقیقت ناامید شده بود، در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: من پسر دابی ام! با یه جادو خودمو شبیه آدم می کردم که راحت باشم اینجا! اگه بقیه گریفیا بفهمن ،بدبخت میشم! باید شبا با ماهیتابه داغ تختاشون رو گرم کنم! بشورم بپزم بسابم! نمی خوااام!

-هههه! پسر دابی! یه مدل تیریپ دابی برو!
- باو! آنتو! گناه داره! مثل اینکه تالار گریف مثل هافل دموکراسی نیست! وینکی بره مرلین رو شکر کنه!
- منو باش می خواستم از کی پیتزا بگیرم!

چهار هافلی بر سر دوراهی بزرگی گیر کرده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی توی خونه ات موش رخنه میکنه، خونه رو دور نمی ریزی! موش رو بیرون میکنی!