ساختمان شیون آوارگان ظاهری بسیار وحشتناک داشت از ظاهرساختمان پیدا بود که به زودی میریزد بر سر روح های درون ساختمان چهره آنا از وحشت سفید شده بود و با صدای دو رگه ای گفت :
-این چ...ه جا...جا...ییه منو آوردی...دی ؟
سریوس که از حرف آنا خیلی تعجب کرده بود گفت: - فکر میکردم خوشت میاد من بیشتر وقتا میام اینجا و یکمی شیطونی میکنم
-حالا بیا بریم توش رو بهت نشون بدم خوشت میاد باور کن به زیر شلواری مرلین قسم
آنا دوباره نگاهی به پیکره ساختمان انداخت و با جدیت گفت: -عمرا پامو اونجا نمیذارم
سریوس با التماس و خواهش بلاخره آنا رو راضی کرد که با هم برن به داخل ساختمان دست آنا را گرفت و با هم در را گشودنند .
قــــــــــــــییــــــــــــــــیــــــــــژ
در با صدای گوش خراشی باز شد و هر دو باهم وارد ساختمان شدنند
آنا با دیدن داخل خانه به سرعت به پشت سریوس رفت و او را محکم گرفت سریوس که قند تو دلش آب شد با تعجب گفت:-عزیزم آروم باش من پیشتم نترس
آنا با صدای لرزانی گفت :
-سریوس من میترسم...تورو مرلین بیا از این جا بریم
-بیا نترس بیا بریم واست یه سوپرایز دارم ....!
وقتی به آخر راه رو رسیدن سریوس چشمان آنا را با دستانش گرفت و او را به داخل اتاق راهنمایی کرد ...
-بیا...بیا...بیا...دزدکی نگاه نکنی ها؟!
-اهان بیا حالا نگاه کن ...
صحنه زیبایی بود تمام اتاق با شمع های کوچک تزیین شده بود و نور شمع های کوچک اتاق را روشن و نورانی کرده بود یک قالیچه زیبا وسط اتاق خود نمایی میکرد که یک بطری نوشیدنی و دو جام نیز در کنارش بود
-وای .... یا مرلین .... چقدر رمانتیک ....تو چقدر مهربونی سریوس....آنا گونه ی سریوس را بوسید و در کنار او بر روی فرش نشست
بعد از چند دقیقه ی عشق ورزی
-جییــــــــــــیغ
یکهو صدای وحشت ناکی آمد و روحی با صدای وحشناک خود در و پنجره ها رو بهم میکوبید با آمدن روح به درون اتاق باد شمع ها را خاموش کرد و اتاق به
تاریکی و ظلمات قبل خود درآمد آنا با وحشت تمام از جایش بلند شد و با زدن یک سیلی جانانه به صورت سریوس با جیغ و فریاد از خانه بیرون رفت
فردای آن روز آنا در گوشه یاتاق نشسته بود و غرق در حال خواندن کتاب بود
وپسرها نیز در گوشه تالار روبه روی آنا نشسته بودنند و از خجالت نمیتوانستند به طرف آنا بروند همه ی انها جلوی آنا ضایع شده بودنند
چند روزبعد...
-دیشب دیدی آنا داخل دستشویی چیکار میکرد ؟
این را جسی داشت به دابی میگفت.
-نه ندیدم داشت چیکار میکرد ؟
-اون غیر قانونی لوازم آرایش اورده مدرسه تازه نه فقط این من آمارشو گرفتم از اون دختر هاست خلافه!
-واقعا خلافه؟اصلا به قیافش نمیاد لامصب موز مار ...
-دختره رو دیدن توی جاهای بدجور با پسرا !
-واقعا....!

دخترا همه باهم گفتن : -باید یه فکری به حالش بکنیم با این اوضاع اون میخواد همه پسرای گروهمون رو اذیت بکنه .
-دابی گفت : بریم به پسرا بگیم چطور آدمیه این آنا ....
جسی گفت: ولی پسرا حرفمون رو باور نمیکنن اونا رو طلسم خودش کرده .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


»
»


