جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1385 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست من ربطی به قبلیا نداره...میتونید داستانهای قبلی رو ادامه بدید
این پست فقط برای اطلاع هست
-------------------------
مقر فرماندهي ولدمورت

- : تو اسنيپ ... با تو هستم همينطور كه ميدوني مرگخوارعزيز من! سيريوس بلك كه زماني از بهترين دشمنان مدرسه اي تو به حساب مي اومد و حماقت هاي بچگانه تو و نفرتي كه از خودت درش ايجاد كردي اون رو به طرف محفل ققنوس كشوند و باعث شد كه بشه وفادارترين يار دامبلدور هم اكنون گريخته و البته به غير از من كسي از جاش خبر نداره. ميدوني كه خيانت به دامبلدور و رفتن از پيشش به چه معناست؟
سوروس اسنيپ از جايش برخاست و تعظيم بلند بالايي تحويل داد ، در همين حال گفت :
-سرور من قدرت در دست شماست .
ولدمورت نگاهي به سرتاپاي او افكند و احساس حقارت چهره اسنيپ از ديدش پنهان نماند ولي ادامه داد
-: البته سوروس . من به تو و تمامي مرگخواران ميگم كه ما از الان با جبهه سفيد وارد جنگ خواهيم شد. لشگر ما روز به روز كاملتر شده است و من ميخواهم اعضاي جديدمان را معرفي كنم ..شايد تا حالا يكي شونو شناخته باشي‌؟
ولدمورت سكوت كرد تا آثار سخنش را در چهره اسنيپ ببيند صداي ازار دهنده اي از دهان اسنيپ خارج شد ولي جلوي لرد تعظيمي كرد و پرسيد :
- سرور من افتخار دارم بدانم شما چه كساني را به ياري ما برگزيده ايد؟
ولدمورت سري تكان داد و به او نگاه كرد:
- سيريوس بلك
يكباره سكوتي وحشتناك سرتاسر تالار را در نورديد و بعد اسنيپ گفت:
- كي قربان ؟؟ سيريوس بلك؟؟؟
ولدمورت بدون هيچ توجهي به حالت غضبناك اسنيپ در حالي كه با انگشتان بلند و باريك سفيدش اشكالي را در هوا مي ساخت گفت :
-بله و تو اكنون موظفي به دره ي گودريك بري و به اون بگي من دارم به ديدنش ميام
اسنيپ دوباره تعظيمي كرد و گفت :
- من قربان ؟ ولي من !؟!؟!
ولدمورت با عصبانيت به اسنيپ خيره شد و گفت :
-نافرماني.. همين الان به دره ي گودريك ميري و مقدمات را حاضر ميكني
______

سيريوس پا در ميان نور گذاشت و ناگهان همه چيز عوض شد به پرواز در آمد همه چيز در اطرافش به گردش درآمدند ، كره زمين و همه چيز آن و بعد محكم به زمين سفت خورد و بعد ديگر هيچ نديد. بعد از ساعتي كه چشمانش را باز كرد مردي كه رداي سياهي پوشيده بر تن داشت را در مقابل خود ديد آن مرد كسي جز لرد ولدمورت قدرتمندترين جادوگر عصر خود نبود ولدمورت دست او را گرفت و اورا از زمين بلند كرد.
- تو بايد سيريوس باشي! من خيلي منتظر اين لحظه بودم.

سيرويس ناگهان از حضور ولدمورت شوكه شد و خود را عقب كشيد. بزرگترين دشمن او اكنون در يك قدمي او ايستاده و به او لبخند ميزد!!!
- چي شده سيريوس بلك؟؟ نكنه از من ميترسي؟؟
- نه ,‌ من ؟؟هرگز!!! ,‌ من از روزي كه تو جيمز و ليلي رو كشتي از تو بدم ميومد و منتظر روز انتقام بودم
- ولي من براي دوئل اينجا نيومدم ,‌ من تو رو از نا اميدي مفرط و افسردگي مرگ آور بيرون نياوردم تا با تو بجنگم.اومدم بهت پيشنهاد همكاري بدم
صداي سيريوس در حالي به شدت ميخنديد :
- من با تو ؟؟ از اين مسخره تر نميشود. من در تمام عمر بدنبال انتقام از تو بودم و حالا ....
- بله , من به تو پيشنهاد ميدم كه به من ملحق بشي . مرگ ليلي و جيمز همه اش يك تصادف خيلي مسخره بود كه من اصلا انتظارش رو نداشتم
- تو دروغگويي ولدمورت و فاسد كننده ي دل , من تا پاي جان با تو ميجنگم.
- ولي تو الان قدرتي نداري سيريوس . تو در اعماق مرگ بودي كه من تو رو نجات دادم تا با هم يك ارتش درست كنيم. من و تو تا نا لايقان رو بركنار كنيم و تو هم به دنبال بر كنار كردن همون ها هستي ولي راه رو بلد نبودي!!!
- من... خب بله من به دنبال نابودي بي لياقت ها هستم. كساني كه وقتي ميتونند بجنگند مصالحه ميكنند . ولي باز هم اين دليل نميشود كه من با تو متحد بشوم.
- بله سيريوس!! .. خود دانی!!...ولی پیوستن به لرد ولدمورت هم مزایای خودشو داره!!!میتونی به هدف خودت برسی ...فقط کافیه بخوای....البته اول باید زانو بزنی و طلب بخشش کنی!! و سپس در خواستتو برای مرگخواری کنی!!
- من ... من واقعا الان گيج شدم ولی چشم این کارو میکنم!!
سیریوس زانو میزنه و پس از طلب بخشش به خاطر کارهای گذشتش ...درخواست مرگخواری میکنه

سپس میگه:دقيقا نميدونم بايد چي بگم!!! ميدوني من تحمل زير دست بودن رو ندارم شايد به همين دليل بود كه با دامبلدور سازگار نبودم .. تحمل نداشتم كه ببينم اسنيپ به من فخر فروشي بكنه يا بقيه مثل كينگزلي و تانكس . من به يك شرط با تو همراه ميشم و اون اينه كه معاون تو باشم و البته بتونم سوروس اسنيپ رو حتي براي يك بار شكنجه كنم!!!!
- خب , متاسفم..من معاون بسیار وفاداری دارم و نمیتونم فعلا تورو معاون خودم کنم...تو باید از ابتدا سعی کنی خودتو بکشی بالا!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دلبستگی من به ریون و اعضاش بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم!!.....بچه های اسلایت
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1385 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی نداره دیگه یارو افقی شد . سالی : اکسیو چشمام بلافاصله صدایی شنیده شد و دو سوراخ گرد بر روی در خونه سالی اینا ایجاد شد و چشمای سالی زوزه کشان به سمت سالی اومدند . سالی با یک حرکت چشماشو روی هوا گرفت سپس روشو پشت تصویر کرد و با صدای تلق تلقی چشماشو جا انداخت . سالی : آخخخخخخخ و برگشت ببیند چه کسی این حرکت بی ناموسی رو انجام داده اما به غیر از دوربین کس دیگه ای رو ندید . سالی روبه دوربین : آواداکدورا ! کیشششش کیششششش تصویر قطع شد . لحظه ای دیگر ارتباط از نقطه ای معلوم الحال دوباره بر قرار شد . سالی به آرومی به سمت جعبه پستی ای رفت که اون کنار افتاده بود و آن را برداشت و روی آن را خوند . - شکستنی ! سالی یه ابروشو بالا انداخت و پست رو باز کرد و هدی از درون آن نمایان شد . هدی : سلام سالی جیگر خوبی ؟ سالی : بهتر از همیشه چند لحظه بعد هدی بر روی یه تخت بسته شده و سالی و ارباب ولدی با ابزار پیشرفته ای بالای سرش ایستادند . تام : سالی بزرگوار باید از کدوم ور شروع کنیم ؟ سالی : اول باید پراشو بچینیم ! اره برقی لطفا ! تام یه اره برقی دراورد داد دست سالی ! درررینگ درررررررینگ سالی : برو تلفونو بردار ! ارباب ولدی رفت تلفن رو برداشت . تام : منزل ریدل بفرمایید ! صدا : هوووووووی ساحره ارزشی برو دو کیلو گوشت اژدها وردار سه سوت بیا دمه خونمون بده مهمون داریم ! پولشم بزن به حساب ! - تام : جان اولا ساحره خودتی من جادوگرم؟ عزیزم اینجا خونه ریدله ! اینجا گوشت فروشی نیست ! صدا : اولا اگر ساحره نیستی چرا صدات مثل دختراست ؟ دوما مگه شماره اونجا 34242354533 نیست ؟ - آخرش باید جای دو سه بزاری ! صدا : ولی خیلی صدات باحاله ها میخواستم ای اس ال بدم بهت تام با خشم گوشی رو قطع کرد رفت پیش سالی . سالی : کی بود ؟ تام : مزاحم ! سالی : خوب حالا دقت کن ببین من چی کار میکنم . برو این اره برقی رو بزن به برق ! تام اره برقی رو زد به برق : قررررررررررررررررر قررررررررررررررررررر سالی آروم اره برقی رو به پرای هدی نزدیک کرد . ناگهان هدی پراشو زد کنار و بدنشو به نمایش گذاشت . سالی و تام ... دوربین روی بدن هدی زوم کرده ..... تمام بدن هدی پوشیده شده از انواع بمبها ، دینامیت ها ، نارنجک ها و ...... هدی : یه کار مشکوک بکنید هممون میریم هوا یالا منو ازاد کنید خودتونو ببندید <<<<<<<<<< فلش بک >>>>>>>>>> آلبوس : برو هدی برو توی این جعبه ! هدی میپره تو جعبه و در همون حال آلبوس دستگاه کوچکی رو میده به هدی . آلبوس : فقط کافیه این دکمه رو فشار بدی تا همه چیز پودر شه . حالا برو ما هم از بیرون پشتیبانی میدیم . هدی اطاعت میکنه با سر میره تو جعبه . آلبوس : نورممد بیا اینو بسته بندی کن بفرست آدرس ریدل <<<<<< برگشت به زمان حال >>>>> تام : سالی جون دستم به دامنت حالا چی کار کنیم ؟ من هنوز آرزو دارم . تازه میخواستم ازدواج کنم تشکیل خانواده بدم سالی : بی خود لازم نکرده ! تازه کسی به تو زن نمیده هدی : آهای چی دارین با هم پچ پچ میکنید هان ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1385 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای ارزشی : خواهش ميكنم پدر جان. كاري نكردم که من فقط یه چیزی شما که نابینا هستید چطوری میخواید نامه رو بخونید .
خشم در وجود سالازار شعله ور شد انقدر عصبانی شد که میخواست خرخره پسر رو بجوه .
سالازار : خیلی فضولی کردی بچه خیلی پر رویی برو گورت رو گم کن وگرنه ...
با اینکه پسر میدانست پیرمرد کور است ولی از ترس پا به فرار گذاشت ولی چند قدم تر جلوتر نرفته بود که ...
پسر : آخخخخخخخخخخخخخخخخخ
چاله ای در زمین دهان باز کرده بود و مایعی تیره و بد بو در آن جریان داشت با اینکه کاملا مایع به نظر میرسید ولی کم کم پسر را در خود فرو میکشید درست مانند باتلاق عمل میکرد.
پسر از درد به خود مینالید ; سالازار بالا و پایین خیابان را با نگاهش ور انداز کرد . خیابان خلوت خلوت بود و کسی در آن رفت و آمد نمیکرد . سالازار آرام به سمت پسر حرکت کرد ، وقتی به بالای سر او رسید ....
سالازار : هی پسر حاضر هستی با من همکاری کنی تا به خدمت دشمنان من برسی ؟ و اونها رو نفله کنی ؟
پسر : نهههههههههههه به هیچ وجهه نمیخوام به آدمی مثل تو کمک کنم .
سالازار : باشه . کروشیووووووووووووووووووووو
سالاز با چنان قدرت و نفرتی فریاد زد که صدایش خیابان را در بر گرفت و چند بچه گربه که مشغول راه رفتن به روی دیوار بودند به شدت به پایین پرت شدند و پا به فرار گذاشتند .
بدتر از همه داد و فریاد پسر بود بعد از مدتی کوتاه سالازار دست از شکنجه برداشت و گفت : باز هم به من نمیپیوندی؟
پسر در حالی که ناله میکرد و توان صحبت نداشت گفت : حاضرم بمیرم ولی با تو همدست نشم .
سالازار : باشه .
آواداکداورا
سالازار جادوی مرگ را در بی صدا اجرا کرد ولی .....
------------------------------------------------------------------------
به نظره شما چه اتفاقی افتاد ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[quote]دلبستگی من به پرفسور کوییرل بیشتر از دلبستگی سرژ به ققنوس و بیشتر ا?
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1385 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فرياد ولدمورت آسمان را شكافت، و چون آسمان را شكافت، پس حتما سقف خانه‌ي ريدل ها را هم شكافته است ديگر!
تام بعد از اينكه يه كم فرياد مي زنه و فرياداش كم كم آسمون رو مي شكافن، سالازار دست از شكنجه بر ميداره و ميگه: خب.. چطور بود؟
تام كمي توي صندلي جابه‌جا ميشه و نفس نفس ميزنه. از شدت درد عرق كرده. آروم سرش رو تكيه ميده و به آسمون نيگا ميكنه: ا... جد جان! اون بالا رو... اون دنباله داره چيه؟ چقدر واضحه.
سالازار: پرت و پلا نگو بچه. دنباله دار كه فقط چند لحظه معلوم ميشه و بعد ميره.
تام: نه اخه اين فرق داره. حتما خونش رنگين تره!
سالازار غرغر كنان مياد و از سقف شكافته شده به آسمون نيگا مي كنه: ا... راست ميگيا، مثل اينه كه آسمون جر خورده. مي بيني؟ اون تيكه‌ش با بقيه جاهاش فرق داره.

زينـــگ... زينــــگ
سالازار: الو؟
صدا: الو. سلام.. سالي اسلي؟
سالي: بچه سالي اسلي چيه؟ سالازار اسليترين!
صدا: همون... مي گما، يه كم شكنجه كنين حال كنيم بابا.
سالي: راست ميگي، كي رو بكنيم؟ من دلم نمياد تام رو بگنم، چون صداش آسمون رو جر ميده.. ممكنه ستاره ها از ناحيه‌ي شكافته شده بريزن پايين.
صدا: هووومك.. پس بذارين من يه نفر رو پست كنم.
سالي: باشه، مرسي.. فقط زود باش، بده پست پيشتاز بياره!
صدا: چشم...

سالي توي اتاق شكنجه‌س و داره بع صورت عصبي قدم مي زنه. تام هنوز و پا بسته روي صندليه... سالي:
خب تام، بايد اون طوري شكنجه مي شدي تا ماهيت اين طلسم رو در ميافتي! صبر كن اگه پست دير كرد يه ذره هم طلسماي ديگه رو امتجان مي كنيم!
زيــــنگ... زيــــنگ
سالي به سرعت ميپره تلفن رو برميداره:
الو
صدا:-
سالي:الو!
صدا:-
سالي: چرا جواب نميدي هان؟ مي ترسي؟ سوهاهاها... آره من ترسناكم، شماره ت هم افتاده رو تلفن، ميدم پليس ميگم مزاحمه. فقط صبر كـ
زينــــگ... زينـــــگ
سالي: تام. اين جا چه خبر شده؟ اين خونه چن تا تلفن داره؟
تام به آرامي: تلفن نيست عمو.. چي! مي گم عمو. جد، تلفن نيست...
سالي كه كم كم داره عصباني ميشه: د حرف بزن بچه! الان قطع مي كنن!
تام با ترس و لرز: زنگ دره!!
سالي نعره‌اي از مخلوط خشم و جا خوردن مي زنه و مقدار خشم به حدي در اين فرياد زياده كه جا خوردن رو توي خودش حل مي كنه و محلولي از جا خوردن و خشم به وجود مياره!
پس از تهيه مخلوط، جلوي در آپارات مي كنه كه چون زيادي هول بود، چشماش جا مي مونن!
سالي(جاي خالي چشماشو گرفته): چشم هايم.. چشم هايم(بر وزن دست هام، دست هايم در دارن شان!)
و كوركورانه در رو باز مي كنه...
سالي: سلام جناب...
صدايي نمياد.
سالي: جناب؟
صدايي نمياد.
سالي نعره ميكشه: من حوصله شوخي رو ندارما. حرف بزن. لالي؟
صدايي نمياد.
سالي داد ميكشه: تام، پسرم چشماي منو بردار بيار ببينم اين جا چه خبره!
صداي خفه تام از زيرزمين به گوش ميرسه: جد من زنجير شده‌م. هنوز ياد ندادي بهم چه جوري اينا رو باز كنم.
سالي از خشم نعره مي كشه. اين دفعه با چيزي مخلوط نميشه و خشم خالص صد درصد ايجاد ميشه.
رو به خيابون: آهاي. كسي اون جا نيست؟
يك عدد صداي ارزشي: پدر جان. چيزي شده؟
سالي سريع يه پارچه مي بنده دور كاسه چشاش تا معلوم نشه چيزي توش نيست و ملت فكر كنن فقط كوره.
با صدايي پيرمردانه و معصوم: پسرم يه لحظه بيا كمكم كن.
صداي ارزشي: بله پدر جان.
سالازار: ببين اين اطراف پستچي نيستش؟ قرار بود كه بسته بيارن واسم.
صداي ارزشي: چرا پدر جان، يعني پستچي كه نيست، ولي يه بسته اكنارتون افتاده. فكر كنم از اين چيزا كه ميذارن توي در تا نامه ها رو از توش بندازن تو خونه، چي ميگن بهش؟ از اونا. فكر كنم از توي اونا انداختن تو.
جرقه اي از اميد و خوشحالي توي دل سالازار ايجاد شده كه به دليل وجود رگ ها و ماهيچه هاي فراوان، اين جرقه تبديل به آتش ميشه و به سراسر بدن سالازار سرايت مي كنه.
سالازار: ممنون پسرم. پير شي ايشالا! برو به كارت برس.
صداي ارزشي: خواهش ميكنم پدر جان. كاري نكردم...
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
باز گشت سیاهی

شب بود . شکنجه گاه بود . ولدی بچه بود اما برادر حمید نبود!

تا حالا این قسمت از خانه پدریشو ندیده بود آرام آرام از پله ها پایین رفت در چوبی کهنه ای در برابر ش ظاهر شد انگار صد سال بود کسی آن را باز نکرده . تام (همون ولدی بچه گیاش تام بوده دیگه ) در رو به آرامی هل داد! در , با صدای قیژ خفنی (حتی خفن تر از صدای در تابوت دراکولا ) باز شد. در داخل ظلمت حکم فرما بود . صدای قدم هایش طنین می افکند! ناگهان پایش به چیزی بر خورد کرد ؛ دولا شد (بازم برادر حمید نبود ) و با دست اون شی رو برداشت! یک زنجیر طلایی قطور , با تعجب به آن خیره شده بود و داشت برسی اش میکرد که صدایی به گوشش رسید . صدای خش خش ادامه پیدا کرد! تام چشمهایش را کاملا باز کرد تا بتونه در تاریکی منبع صدا رو تشخیص بده , چشمهایش به تاریکی عادت کرده بود و کم کم تونست اجسام داخل زیر زمین رو تشخیص بده قلاب های تیزی که از سقف آویزون بود و صندلیی که در وسط قرار داشت و دو زنجیر طلایی رنگ بهش متصل بودند!
صدای خش خش نزدیک و نزدیک تر میشد , کم کم صدا تغییر پیدا کرد و از صدای خش خش به صدای قدم های پای یک انسان در اومد! تام هراسان برگشت و منبع صدا رو دید!
مردی تقریبا بلند قامت با لباس خاکستری رنگ و شنلی بلند و براق به رنگ سبز در جلوی یکی از در هایی که تام نمیدانست به کجا منتهی میشود ایستاده بود! برای لحظه ای این فکر به سرش زد که فرار کند اما صدای فرد سبز پوش او را در جایش میخکوب کرد . . .

خادم: تام ! ماروولو ! ریدل!

صدایش سرد و بی روح بود گویی که در همان لحظه صاحب صدا مرده باشد!
تام احساس کرد باید جوابی بدهد اما حرکت فرد سبز پوش او را از این کار باز داشت . در پشت سر فرد سبز پوش باز شد و او از سر راه تام به کنار رفت و او را به ورود دعوت کرد. تام بر ترس و تردید خودش قلبه کرد و به سمت در رفت . . .
فرد سبز پوش گفت
خادم : لرد سالازار اسلیترین در انتظار شما به سر میبرند سرورم! و با گفتن این جمله نا پدید شد!
تام با شنیدن این حرف بر سرعتش افزود اما نمیدانست به کجا میرود از در وارد شد و در خود به خود پشت سرش بسته شد!
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=
هزاران کیلومتر آنطرفتر تالار اسرار
سالازار اسلیترین بر تخت مرصع خودش تکیه زده بود ! در چیه کمی جلو تر از تختش در سقف باز شد و تام ریدل با شد به جلوی تخت سالازار افتاد!
سالازار اسلیترین :
تام که کمی ناراحت بود از اینکه جلوی یک ناشناس به زمین افتاده با پر رویی گفت
تام : من دنبال سالازار اسلیترین میگردم
سالازار اسلیترین : و شما کی باشین ؟
تام : من آخرین نواده سالازار اسلیترین کبیر سلطان تمامی افعی ها و پدید آورنده جادوی سیاه هستم!!
سالازار اسلیترین : اووووووووه پیکان گوجه ای که گاز دادن نداره پیاده شو باهم بریم!
تام : ش شم شما س سا سال سالا سالاز سالازار ه هس هست هستی هستین ؟
سالازار : نه پس عمه اته ! آخه پسره جو ئلق تو نباید یکم سیاهی از خودت نشون بدی ؟ واسه من جی اف میکشی ؟ شاهکار کردی!!!
تام : خوب خوب آدم باید از یه جایی شروع کنه دیگه!
سالازار :
تام : خوب یعنی ادم باید اول تجربه کسب کنه دیگه !؟
سالازار : آره حالذکه بحث تجربه شد بیا بریم شکنجه گاه یکم چیز یادت بدم!!!!!!
تام باشه جد جون!

-=شکنجه گاه=-
سالازار : خوب تام! برای اینکه کلاسمون مثل همه کلاس های دیگه باشه باید بشینی ! بدو بشین رو ی اون صندلی وسطی
تام : چشم !

تام به آرامی روی صندلی میشینه! سالازار شنل پوست ماریش رو در میاره و آستین رداش رو بالا میزنه و تکانی کوچکی به چوب دستیش میده!
ناکهان زنجیر طلایی رنگ صندلی جون میگیره و با شدت و خشانت تام رو اسیر میکنه
سالازار : خوب حالا درسمون رو شروع میکنیم ! اولین و ساده ترین طلسم کرشیو یعنی طلسم شکنجه گره! با من بگو :
تام : کر رو شی یو
سالازار : آ،رین حالا طرز کارش!
سالازار چوبدستیشو به سمت ولدمورت میگیره و ادامه میده
- اول حریفتو هدف میگیری و بعد با صدای بلند میگی
- کروشیو

فریاد ولدمورت آسمان را شکافت . . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمایشنا
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1385 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تولد سیاهی در قبال قتل عشق(خلاصه خاطرات ولدی کچل و دلیل سیاه شدن وی)



ولدی خسته .... ولدی تنها .... ولدی آقلاتده گتده یاتده .


نور عجیبی تو چشمای دختر می دید . نمی دونست اون نگاه ها از عشقه یا از نفرت . اگه از عشقه پس چرا یک چشمش بالایه و یک چشمش پایین ؟!!!( به این حالت ) . اگرم از نفرته پس اون قلب بالای سرش چیکار میکنه ؟! ( به این حالت )

ولدی کچل گیج شده بود (البته اون موقع هنوز مو داشت ) نمی دونست چی خوبه و چی بده . فقط اینو میدونست که نور عجیبی در چشمای دختر میدید . نوری که می تونست از فواران عاشقانه ماگماهای قلب دختر باشه و یا از انفجار سلولهای خاکستری مغز بعد از دیدن قیافه ضایع ولدی !!!

ولدی به خودش جرات داد و یک قدم جلو رفت . دختر هم یک قدم جلو اومد . دل رو زد به دریا و یک قدم دیگه جلو رفت . دختر هم یک قدم دیگه جلو اومد .... ولدی بیا ... دختر بیا ...دوباره ولدی بیا .... دختر بیا . حالا این بیا ... حالا اون بیا .... تا اینکه به هم رسیدن و در یک قدمی هم ایستادند .

ولدی :

دختر :

ولدی :

دختر :

ولدی :

دختر :

دوباره ولدی :

دختر :

ولدی : ببین مینروا این چه وضع اسماعیلی زدنه ؟! ، بالاخره تکلیف مارو روشن کن !! آره یا نه ؟!

دختر بعد از شنیدن این جمله از کلش دود بلند شد و یک قدم دیگم جلو اومد . ( حتما خودتونم فهمیدین که الان نوک دماغ دختر داره چشم ولدی رو کور میکنه )
دختر در همون حالت که نوک دماغش داشت میرفت تو چشم ولدی نفس عمیقی کشید و همچون اسب فریاد زد : برای آخرین بار بهت میگم ، باید با بابات بیای خواستگاری تا جواب مثبت بدم . اگرم یکبار دیگه توی مسنجر برام آفهای عاشقانه بزاری به آلبوس میگم بیاد حالتو بگیره ( چقدر ارزشی !! آخه آلبوس ده سال بود روزی دوبار می اومد خواستگاری مینروا مگی و هر بار هم جواب نه میشنید و یک بلایی سرش می آوردن . این دفعه آخر که بنزین ریختن روش و آتیشش زدن ولی خودش گفت همینکه از بیمارستان مرخص بشه بازم میاد خواستگاری)

ولدی برای راضی کردن پاپاش ( آخه ولدی به باباش میگفت پاپا ) به خانه ریدلها رفت ، ولی هر چقدر التماس پاپاش رو کرد که بیاد براش خواستگاری ، پاپاش قبول نمیکرد . تا اینکه آلبوس از بیمارستان مرخص شد و برای هفت هزاریم بار رفت خواستگاری مینروا و اینبار جواب مثبت شنید .

دیگه بقیشم که خودتون میدونین . ولدی خل شد ، زد پدرش رو کشت و سیاه شد . با خودش تصمیم گرفت آلبوس رو هم بکشه و خانواده دامبلدور رو هم بی آبرو بکنه ( اشاره به ماجرای آنیتا کفی )

قصه ما به سر رسید .... سوتی های ولدی به پایان نرسید .

------------------------------------------------

هشدار برای کبری 11 .... نه ببخشید برای ناظر این انجمن اگه پست منو پاک کردی که کردی ... نه ببخشید ... اگه پست منو پاک نکردی که نکردی ولی اگه پاکر کردی من میدونم و تو ، به بروبچ محفل حکم جهاد میدم تا بریزن اینجا رو به آتیش بکشن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: کلازیوم ِ سیاه ( قتل گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1385 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها این اولین نوشته منه .خوبی و بدی رو ببخشین
*******
صداهایه وحشتناکی از خونه هری اینا میاد .یکی در میزنه .هری:کیه این موقع شب اسمه شبو بگو .هرمانی : من هرمیونم گاگول ، اسم شبم یادم رفته . یه چیزایی مثل جقجقه بود؟
هری: اره اره بیا تو .
هرمیون : سلام هری بیا غذاتو بخور .
هری : کوفت تو هم این جک رو شنیدی .
هرمیون : منظوری نداشتم یه خبر بد دارم .
هری : رون مرده ؟
هرمیون : نه کاش رون میمرد .
نمی دونم کی به لرد ولدمورت گفته عدد40مقدسه اونم جان پیچ هاشو زیاد کرده وبه 40 رسونده !!
هری!
هری!
چرا افتادی
نمیری
......

-----------------------------------------------------------------------
ویرایش ناظر :
دوست عزیز !
نکاتی رو که باید به اون در هنگام نوشتن توجه کنید ، می تونه به بهتر شدن و بالا بردن سطح پستتون کمک کنه !
این نکات ، هر چند ساده ، ولی مهم و کارآمد هستند . مثل استفاده از علائم نگارشی در جای خوب ، پاراگراف بندی خوب و بسیاری موارد دیگر .
در مورد این پست ، بهتره یادآورد بشم که شما می تونی برای تاپیک هایی که ادامه دار هستند ، چند پست آخر رو بخونید و بعد با ذوق و سلیقه ی خودتون پست قبلی رو ادامه بدید .
برای تاپیک هایی که ادمه ندارند ، مثل همین تاپیک ، به پست اول ، یا پست های آخر مراجعه کنید و آنها را بخوانید تا کمی شیوه ی نگارش در این تاپیک دستتان بیاید !
همون طور که نوشته ، قتلگاه جادوگران سفید !
می تونید خیلی از این موضوع استفاده کنید که سوژه ی قشنگ و استفاده از علائم بالا ، می تونه به پیشرفت پستتون کمک شایانی بکنه !
همین !
منتظر پست های زیبا تر و بهتر از شما ، در انجمن های مختلف هستیم !

پیتر پتی گرو - ناظر انجمن

پ-ن : پاراگراف بندیش رو هم تا حدودی برات درست کردم تا بیشتر آشنا بشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در 1385/4/17 17:43:05
شهريار کوچولو گفت: -سلام!
پيله‌ور گفت: -سلام.
اين بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خريدار هفته‌ای يک حب می‌انداخت ب?
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1385 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
من نمي دونم بالا خره كدوم رو ادامه بدم ولي از اونجايي كه پست آناكين مونتاگ عزيز و گل(يوهاهاهاها)ديروز زده شده و پاك هم نشده من استدلال كردم كه مجازه!!!
---
هدويگ به سرعت به سمت كشو رفت و به چپ و راستش نگاهي انداخت تا مطمئن شود كه كسي آن اطراف نيست ، سپس با نكش يكي از چوبدستي ها را برداشت ولي در همين هنگام همهمه ي وحشتناكي او را از جا پراند،بعد از كمي دقت متوجه شد كه صداي جيغ جيغي سارا هم در ميان همهمه به گوش مي رسد و بعد از كمي ديگر دقت متوجه شد كه همه مي گويند اول چوبدستي خودشان را به آنها بدهد هدي كه گيج شده بود بعد از حدود نيم ساعت تفكر و تامل خود را به شكل قبلي اش درآورد وهمه ي چوبدستي ها را يكجا برداشت و داخل سلول انداخت بعد دوباره گفت:
- جغديوس
و با كمك بلر به داخل سلول رفت .

زمان همهمه ي محفلي ها، طبقه ي بالا،اتاق مونتاگ و سامانتا:

- مي دوني چيه سامي؟ اين محفلي هاي كودن هيچ وقت نمي تونن ياد بگيرن كه يكي يكي قصه تعريف كنن ! بعد چون خجالت مي كشيد بگويد شكنجه اش تاثيري نداشته ادامه داد: آدم بشو نيستن!
سامانتا با بي حوصلگي گفت:
-آره ولي من مي خوام بخوابم برو زبونشونو بكش بيرون كه انقدر ويزويز نكنن !
- باشه ولي زبون سارا بسه مي دوني؟ همون يه نفر صداش مثه دهه تا گچ شكسته نشدست كه روي تخته كشيده مي شه!
-هر كاري مي خواي بكن فقط خفشون كن!
مونتاگ به سمت سلول به راه افتاد

بعد از كار هدويگ،داخل سلول:
بلر گفت:خوب حالا بهتر شد ، هدي تو چرا اومدي تو؟ برو بيرون ببين كسي نياد!
هدويگ دوباره بيرون رفت تا نگهباني بدهد صداي جيغ جيغي سارا آرامشش را به هم مي زد او مي گفت:
-بذار من بازش كنم ديگه!
بعد از حدود سه دقيقه آنها به اين نتيجه رسيدند كه شايد بهتر باشد قفل را منفجر كنند و بالا خره با اين كار از سلول بيرون آمدند، وهمگي به سمت در راه افتادند ولي در همين حين كه داشتند مي دويدند به مونتاگ برخورد كردند كه با آرامش به سمت آنها به راه افتاده بود!

---
اگر ناظر اينا رو پاك نكرد:ادامه دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1385 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
من اومدم پست های ملت رو بخونم یه نمه خوندم حوصلم سر رفت بعدش هم که این پیتر جیگر سارا اونز هی کل کل ارزشی میکنن حوصله یآدم سر میره

عزیزانم فرندشیپ رو بچسبید که ارزشی بازی خز شد

من یه داستان جدید با توجه با آخر پست لرد و بدون توجه به پست های زیرش شروع میکنم

فوقش ناظر پاک میکنه دیگه

________________________________________________

نقل قول:
مونتاگ بار دیگر طلسم ضد غیب شوندگی روی محفلیهای اسیر انجام میده و سپس در رو میبنده
نگاهش به کشویی میفته که تمام چوبدستیهای اعضای محفل توی اون کشو نگهداری میشد
به طرف کشو میره و مطمئن میشه که درش قفل باشه
سپس از زیرزمین خارج میشه


سارا و بلر و هدی و جسی و ... نشستن تو سلولشون

سارا: خوب با این قصه گوی سر اینا و گرم کردیم ها یه فکری برای چوب دستی ها بکیند

بلرویچ میره تو فکر( چه جلب)
همینطور که داشت فکر میکرد و در حال فکر اطراف اتاق رو نیگا میکرد چشمش افتاد به پنجره یکوچیکی که روی در سلول بود ومیله های فلزی داشت
بعد چشمش افتاد به هدویگ
در این لحظه یه فکری به ذهن بلرویچ رسید

بلر: هدی جان تو چطوری تبدیل به جغد میشدی؟

هدی: با یه ورد ساده

بلر: چوب دستی میخواد؟

هدی: نه

بلر: یه جغد برو

(طرف جانور نماس دیگه )
هدی: جغدیوس

یه دفعه یه جغد سفید وسط سلول ظاهر میشه
اینقدر کوچیک هست که میشه با یه مقدار فشار از لای میله ها ردش کرد

سارا و جسی و بقیه دارن بل رو نیگا میکنن
بلر از جاس بلند میشه و پس کله یهدویگ رو میگیره او میبرش سمت میله ها

سارا: میخوای چیکار کنی؟

بلر: صبر کن میبینی

بعد بلر کلهی هدویک رو وسط دو تا میله قرار میده و به یه فشار نصف بدن هدویک رو از وسط میله ها رد میکنه
با فشار دوم هدی از اون ور میله ها می افته بیرون

حالا هدی مونده و یه کشو پر از چوب دستی که مونتاگ گیج یادش رفته درش رو ببند

___________________________

حال کردین چطوری سوژه رو خراب کردم
سوژه ی جدید

محفلی های ندانی قصد دارند از دژ فرار کنن و با مرگخوار ها در گیر میشن

بعد از 6 ساعت وندن درس اصول مواد پلیمر از این بیشتر از من انتظار نداشته باشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1385 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا خیلی خون سردانه میگه:
_دشمنان عزیز مرگ خوار! ببینید خودتون که می دونید من خفنزم! یه پخ کنم همتون می میرید!
مرگ خوارا هم چنان باصدای بلند می خندیدند و هیچ توجهی به حرف های سارا نداشتن!
_گوش کنید! یه بار دیگه تکرار میکنم! مواظب باشید ! به زودی خواهید مرد!
اما مرگ خوارا هم چنان به این گونه می خندیدند... سارا که دید اونها دیگه گوششون به این حرف ها بدهکار نیست گفت:
_خیلی خب باشه! من تسلیمم!
و چوب دستی شو گذاشت روی میز!
مرگ خوارا که بسیار خوش حال بودند بالاخره سارا رو گیر آوردن و تقاص همه کاراشو ازش می تونن بگیرن چوب دستی ها رو به طرف اون نشانه رفتن! سارا که اولین بار از قیافه های آنان ترسیده بود هیچ نمی گفت! آخه می دونید چیه! اونها مثله اربابشون سالی یک بار هم حموم نمی رفتن. ریشاششون دو برابر سرژ بلند شده بود و ابروها اومده تا روی چشما! دندون های زرد مایل به سبز لجنی و از همه بدتر قیافه ماروولو گانت بود که از همه سه در چهار تر بود!
خلاصه اونا می رفتن که اولین طلسم رو بگن که ناگهان در اتاق با شدت باز شد!
_نه صبر کنید! بقیه عکسا هنوز پیششه!
مرگ خوارا با تعجب برگشتن و دیدن ولدی در آستانه در ایستاده و با حالتی نگران به اونها و سارا نگاه می کنه!پیتر قدیمیه! همون اولده می گه:
_عکس ها؟ کدوم عکس ها؟
ولدی به این حالت میگه:
_ هیچی موضوع رو فراموش کنید! شماها برین بیرون من یه خرده حسابی با سارا دارم.....زود باشید! زود باشید!
سارا نگران از اینکه سامانتا کجاست! آخه اون طرف نمی دونست و متوجه نشده بود که وقتی سارا میره توی اون دره سامانتا میره بالا و میره پیشه داداشش! بعد با خودش فکر می کنه که آره دیگه مرگ خوارا همین جورین دیگه! اگه اینطوری نبودن که نمی اومدن مرگ خوار بشن! و پیش خودش برای ولدی تاسف خورد!
مرگ خوارا رفتن بیرون! اما همین که می خواست پیتر اولده بره بیرون سارا فریاد زد:
_ببین صبر کن جواب سوالتم بدم! دوستام چون کسی رو سر راهشون ندیدن با خیال راحت رفتن بیرون! فکر میکنم تو پستم همه چی رو خوب توضیح داده بودم!
پیتر اولده که ضایع شده بوده یکی می زنه تو سر اون پیتر جدیده می گه:
_همش تقصیر توئه! تو هی من رو گمراه میکنی!
و بعد همون طور که افتاده بودن به جون هم می رن بیرون!
ولدی در رو می بنده و میگه:
_زود باش بقیه عکس ها رو رد کن بیاد! وگرنه همین جا خودم یه آواداکدورا نثارت می کنم!
سارا پوزخندی می زنه و میگه:
_ولدی جون آدم که پست رو قشنگ نخونه همین می شه دیگه! من اصلا توی اتاق تو نبودم! من اصلا نباید اینجا باشم! من الان باید کافه باشم! و می خواستم با اجازه خودم رفعه زحمت کنم!
ولدی یکی می زنه تو پیشونیش و میگه:
_اِ راست می گی! پیش اون دوستات بود! اوه خدای من سوسک های عاشقانم! همه بر باد رفت!
بعدش می شینه رو صندلی و شروع میکنه به گریه کردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!