جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

103 کاربر(ها) آنلاین هستند (69 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
99 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
آناكين به سرعت از پلكان پايين رفت و در مقابلش تعدادي غول دو سر ايستاده بود كه از در بزرگ سياه رنگي از جنس چوب مواظبت مي كردند. غول ها به سرعت واكنش نشان دادند و چماقهايشان را تكان هولناكي دادند و به سمت او دويدند. آناكين به سرعت به سمت راهرويي در كنار راه پله دويد و در امتداد آن به سمت تاريكي دويد. انتهاي راهرو به شدت تاريك بود. او حتي الان نمي دانست كه چه چيزي در دوقدمي اش قرار دارد.
ناگهان ننفسش بند آمد و دستي را بر روي دهان و بيني اش حس كرد كه او را به زور مي كشد. به شدت تقلا مي كرد تا دست را از روي دهانش بردارد اما نمي توانست.


صدای به آهستگی در گوشش خندید. این صدا را بار ها شنیده بود . در بیشتر مواقع این خنده لذت بخش بود . ولی اینبار آناکین از این خنده هیچ لذتی نبرد . فشار دست بر روی دهانش کاهش پیدا کرده بود . ولی او توان حرکت نداشت . خشک شده بود . آن صدای خنده کوچک ترس بزرگی در دلش ایجاد کرده بود . از تمام ترس های آن شب بزرگ تر , وحشتناک تر . باز هم صدای خنده .

آناکین بعد از چند لحظه توانست اختیار حرکاتش را به دست بگیرد . اولین حرکتش نگاه کردن به اطراف بود . سایه های از دود در برابرش بودند . سایه های که دو سر داشتند و به آرامی محو میشدند .

باز صدای خنده . خنده ای که بوی مرگ میداد . احساس کرد بدنش آزاد است . به آرامی برگشت . امیدوار بود کسی غیر از (( او )) باشد . هر کس . این صدای خنده شیطانی ترسی در دلش ایجاد کرده که بود که آرزو میکرد ای کاشک به جای لرد سیاه خود شیطان در گوشش خندیده باشد . اینگونه حد اقل مرگ راحت تری داشت .

با دیدن چهره مار مانندی که به چشمان قرمزش به او نگاه میکرد خود را باخت.

- نترس مونتاگ . به این راحتی نمیمیری . حد اقل تا وقتی جسمت به درد میخوره نخواهی مرد .

با گفتن این حرف به سرعت چوب دستی خود را بالا آورد و طلمسی عجیب با نور طلایی رنگ .

احساس عجیبی داشت . به نظرش رسید کسی در گوشش شروع به حرف زدن کرد . فرمان حرکت بود . به سمتی دری در همان نزدیکی.

فرمانی در گوشش زمزمه شد . به ارامی در را باز کرد و وارد فضای پشت آن شد .


ناگهان آن اتفاق افتاد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1386/6/21 13:03:52
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
آناكين به سرعت از كوره راه خودش را به بيرون سياهچال رساند. چوبش را محكم در دستش گرفته و بود و فشار مي داد گويا اگر فشار دستش را كم كند چوب مي گريزد.انفجار هاي مداوم قصر را مي لرزاند و گوش ها را مي آزرد. موجودات اهريمني كه احتمالا به يكي از لردهاي شيطاني اين سرزمين وحشي تعلق داشتند با موجودات و جادورگان سياهپوش سيرون در گير شده بودند. جنگ سختي درگرفته بود. صداي فلز و چكاچاك سلاحهاي سرد هيولاها صداي فرياد مجروحاني رو كه بر زمين مي افتادند يا از درد فرياد مي كشيدند در خود خفه مي كرد. آناكين به شدت ترسيده بود موجودات متجاوز قيافه هاي وحشتناك و كريه المنظري داشتند. از ديدن آنها مو بر تن آدم راست مي شد.
در گيرودار جنگ سيرون مداوم فرياد مي كشيد و يك جمله رو تكرار مي كرد:
- شما اشتباه مي كنيد...دست نگه داريد...دست نگه داريد.
اما فريادهايش مانع از انجام نبرد او نمي شد هرگاه كه يكي از موجودات به او يا يكي از نزديكانش نزديك مي شد بلافاصله مورد طلسم سيرون قرار مي گرفت و بي جان بر زمين مي افتاد.خشم ساحره هر لحظه رو به فزوني بود. بعيد نبود چند لحظه ي ديگر ارباب شيطاني رو مورد حمله ي خود قرار دهد.اما آناكين ديگر صبر نكرد تا ببيند سيرون پس از اين چه كار مي كند. به سرعت به سمت دري رفت كه درست روبه روي محل درگيري ها قرار داشت.به سمت در دويد و چوبش را به سمت ان گرفت:
-آلوهومورا!
اتفاقي نيفتاد براي همين براي بار دوم چوبش را به سمت در گرفت و ورد ديگري را به زبان آورد كه باعت شد در با صداي مهيبي از جا كنده شود. در شكسته به پرواز در آمد و به و مستقيم بر سر نگهبانان پشت در برخورد كرد. اين يعني كمال خوش شانسي. به سرعت از زير چهارچوب خالي در عبور كرد و به سمت رته پله اي رفت كه در سمت راست تالار كوچك قرار داشت. خودش نمي دانست كه به كجا مي رود اميدوار بود كه اين راه حداقل او را به قفس جانوران درنده ي سيرون هدايت نكند.
نگهباناني كه تازه به خود آمده بودند به دنبال او راه افتادند و در حالي كه عربده مي كشيدند ديگران را نيز خبر مي كردند تا جلوي او را بگيرند. نعره ي آنها به نعره ي اژدها شباهت داشت.
آناكين به سرعت از پلكان پايين رفت و در مقابلش تعدادي غول دو سر ايستاده بود كه از در بزرگ سياه رنگي از جنس چوب مواظبت مي كردند. غول ها به سرعت واكنش نشان دادند و چماقهايشان را تكان هولناكي دادند و به سمت او دويدند. آناكين به سرعت به سمت راهرويي در كنار راه پله دويد و در امتداد آن به سمت تاريكي دويد. انتهاي راهرو به شدت تاريك بود. او حتي الان نمي دانست كه چه چيزي در دوقدمي اش قرار دارد.
ناگهان ننفسش بند آمد و دستي را بر روي دهان و بيني اش حس كرد كه او را به زور مي كشد. به شدت تقلا مي كرد تا دست را از روي دهانش بردارد اما نمي توانست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتها از رفتن ایگور میگذشت اما هنوز خبری نشده بود. آناکین با حالتی متفکر برای چند هزارمین بار عرض اتاقش را طی میکرد و برمیگشت. چطور ممکن بود او به همین سادگی قبول کند که زندانی شود؟ چطور بدون هیچ مقاومتی این کار رو کرده بودند؟ چرا همون موقع سیرون رو دستگیر نکردند؟

وقتی سیرون موقع حبس آناکین چوبدستیشو نگرفته بود آناکین در دلش احساس خوشحالی میکرد چرا که فکر میکرد این زن چیزی از جادو نمیداند. اما خیلی زود متوجه شد که اشتباه میکند. این موضوع رو وقتی فهمید که میخواست به وسیله آپارات کردن از آنجا فرار کند یا وقتی که سعی کرد با الهمورا در را باز کند!

در حقیقت بودن چوبدستی آناکین در پیشش یک امتیاز نبود بلکه یک تله به نظر میرسید. گویا همه نگهبانان آماده بودند تا با کوچکترین خطایی که از او سر میزند به او حمله کنند و او را به سزای نافرمانی اش برسانند. اما او امیدش را از دست نداد و همچنان آماده بود و خیلی زودتر از اونچیزی که انتظار داشت فرصتی مناسب پیش آمد!

از همه سمت صدای جیغ و فریاد و غرش هایی رعد آسا به گوش میرسید که تمام قصر را میلرزاند ... آناکین از پنجره کوچک بالای اتاقش شاهد درگیری موجودات عظیم الجثه بسیاری بود که در سیاهی شب با هم میجنگیدند. احتمالا بعضی از آنها نگهبانان قصر بودند و بقیه آنها موجودات ناشناخته ای که به آنجا حمله کرده بودند. ناگهان صدای آشنایی که چندین برابر بلند تر از حد معمول شده بود به گوش رسید:

- از این طرف .. همراه من بیاید!

آناکین توانست سیرون را در میان عده ای سیاه پوش تشخیص بدهد که با عجله به سمت منبع اصلی درگیری ها میشتافتند! همگیشان چوبدستی به دست! پس انسان های دیگری هم در آنجا بودند. ناگهان صدایی هولناک و غیر انسانی تمام فضای قصر را پر کرد!

- زن جادوگر ... تو بدون اجازه ما با دو انسان وارد معامله شدی! تو قوانین ما رو زیر پا گذاشتی... ما هر دوشونو زنده میخوایم و تو را به سزای عملت میرسانیم!
- تو اشتباه میکنی ...

اما آناکین دیگر به ادامه حرفها توجهی نداشت. شکی نبود که منظور آن جانور یا هر چیزی که اسمشو میتوان گذاشت خودش و ایگور بود!

بلافاصله چندین صدای انفجار قوی در ناحیه ای نه چندان دور در داخل قصر به گوش رسید! انگار مقاومت اولیه قصر شکسته بود موجودات متجاوز حالا در حال پیشروی بودند و جلو می آمدند! به سوی او میامدند ... در داخل قصر صداهای مبارزه و درگیری و صداهایی که آناکین فکر میرد ناشی از برخورد پنجه ها .. چنگک ها و سلاح های سرد موجودات با هم هستند ، انفجار ... نعره ها و غرش های رعد آسا از همه سمت به گوش میرسید.

آناکین احساس میکرد نگهبانهای غول آسایش در پشت سلول بی طاقت شده اند و دائم به زبانی بیگانه با هم حرف میزنند. بی تردید جان آنها هم در خطر بود ... آناکین نباید بیشتر از این وقتو تلف میکرد .. او چوبدستیشو یکراست به سمت در گرفت و بعد از اجرای طلسم محافظتی قوی ای بر روی خودش و موضع گیری مناسب با طلسم سیاهی، انفجار مهیبی در آن (در سیاچال) پدید آورد که از نظر خودش با این انفجار برای چندمین بار کل قصر لرزید!

نگهبانان که غافلگیر شده بودند به هر سو پرتاب شدند... کوره راهی برای فرار باز شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/21 11:34:27
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/21 11:43:57
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/6/21 11:53:16
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
حدود یک ساعت از وقتی که ایگور از دروازه خارج شده و به دنیای خود برگشته بود گذشت.
هنوز هیچیک از دوستانش به پیغامی که فرستاده بود جواب نداده بودند.ایگور مطمئن بود اگر به تنهایی به محفل ققنوس برود زندگی خود و آناکین را به خطر خواهد انداخت.از طرفی رفتن به نزد لرد سیاه هم نتیجه ای جز مجازات و مرگ نداشت.ایگور تنها یک راه داشت.کمک خواستن از دیگر مرگخواران.ولی ظاهرا کسی حاضر به کمک به او نبود.ایگور به دوستانش حق میداد.آنها هم از خشم لرد میترسیدند.
ایگور تصمیم خود را گرفت.راه دیگری نداشت.به تنهایی به محفل ققنوس میرفت و کشته میشد.این کشته شدن مسلما از مرگی که به دست لرد سیاه باشد عذاب آورتر نبود.از جا برخواست.آماده رفتن شده بود که صدای خش خش کشیده شدن شنل روی زمین توجهش را به خود جلب کرد.چوب دستیش را آماده کرد.بعد از حوادث وحشتناکی که در چند ساعت گذشته پشت سر گذاشته بود انتظار هر اتفاق و خطری را داشت.

چند هیکل شنل پوش از میان شاخ و برگ درختان نمایان شدند.

-ایگور اون چوب دستی رو بذار کنار.ارباب به اندازه کافی از دستت عصبانیه.بهتره با آسیب رسوندن به مرگخواراش عصبانیترش نکنی.
-اوه...ماندانگاس.این تو هستی؟دیگه داشتم فکر میکردم پیغاممو دریافت نکردین.
پنج مرگخوار با نگرانی به اطراف نگاه میکردند.ناآرامی در چهره تک تک آنها موج میزد.طوری به شاخ و برگ درختان خیره میشدند که گویی هر لحظه انتظار ظاهر شدن لرد سیاه را داشتند.

-ما با اومدن به اینجا جون خودمونو به خطر انداختیم.لرد اگه بفهمه واقعا عصبانی میشه.
ایگور به برگهای زیر پایش خیره شده بود.ظاهرا از اینکه دوستانش را هم درگیر این ماجرا کرده بود احساس شرمندگی میکرد.

-من میدونم.من و آناکین باید مجازات میشدیم.واقعا متاسفم.ولی من تو این مدت کم نمیتونم برم محفل و بیست نفرو با خودم بیارم.اصلا نمیدونم محفل بیست عضو داره یا نه.

فریاد ایوان سکوت جنگل راشکست.
-بیست عضو؟بیست؟تو واقعا فکر میکنی ما پنج نفر میتونیم همینطوری سرمونو بندازیم پایین بریم محفل و بیست نفرو با خودمون بیاریم؟اونا هم هیچ مقاومتی نمیکنن و ما ما میان.نه؟

ایگوربرای اولین بار سرش را بلند کرد و به چشمان ایوان خیره شد.

-خوب.شما حق دارین.کار سختیه.ولی من فکر کردم ما لازم نیست بریم دنبالشون. میتونیم نقشه بکشیم.یه نقشه که اونا رو بکشونه اینجا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان فکری شوم در ذهن ایگور تداعی شد ، محفل ققنوس !

ایگور با صدائی که از ان میشد فهمید خوشحال است گفت:

- تا کی وقت دارم؟!

- هر چه زوتر بهتر. چون این دوستت در سیاه چال زندانی خواهد شد تا وقتی تو برگردی.

اناکین با چهرای نگران به ایگور نگاه کرد که حاکی از ان بود اطمینان نداشت که ایگور بتواند خیلی زود حدودا 20 نفر را که خون پاک داشته باشند با خود بیاورد، با ناراحتی سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد.

- اگر شرط شما رو انجام دادم شما به ارباب ما برای جاودانه شدن کمک می کنید!؟

- در اینجا من هستم که سوال می کنم. تو برو و ببین کاری رو که ازت خواسته شده میتونی انجام بدی!! در غیر این صورت دیگه این دوستت رو نخواهی دید و خودت هم کشته خواهی شد.

ایگور بلند شد و به طرف اناکین رفت . -من تمام سعیم رو میکنم و رو به سیرون کرد و گفت : به حیوانات دست اموزت بگو به من کاری نداشته باشن! و به طرف در خروجی حرکت کرد.

جنگل از قبل تاریک تر شده بود ... هوا طوری سرد بود که به استخوانهای او نفوز می کرد... ایگور به طرف محلی که از ان طرف امده بودند حرکت کرد... صداهای ترسناکی از دور و نزدیک باعث می شد موقع راه رفتن به اطراف خود نگاه کند ولی از ان حیوانات یا ان پرنده غول اسا خبری نبود.

به کلبه ایرون همان مرد میان سالی که موقع رفتن به کمک او نجات یافته بودند رسید.

- خوبه حداقل یک نفرتون مرد! من کسی رو تا به حال یاد ندارم که از این جنگل جون سالم بدر برده باشه! برو و دیگه پاتو تو این جنگل نذار.

چون فرصت نداشت به او توضیح دهد به طور خلاصه گفت:- دوستم هنوز نمرده، من دارم میرم کاری رو برای سیرون انجام بدم و در صورت انجام این کار هم دوستم ازاد میشه و هم راز جاودانگی رو بهمون میگه و سپس را افتاد.

بعد از کمی راه رفتن به دروازه ای که از انجا همرا اناکین وارد شده بودند رسید، هوای تازه ای به شش های ایگور راه یافت و کمی از ترسش کم شد.

باید به سراغ اعضای محفل می رفت، برای اینکه دوستش پیش سیرون گروگان بود و از همه مهم تر اینکه باید ارباب خود را نیز راضی می کرد تا اینکه دوباره تنبیهش نکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/6/21 0:54:00
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/6/21 1:15:37
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/6/21 1:38:34
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/6/21 1:41:03
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سیرون با گام هایی سنگین و استوار شروع به قدم زدن به سمت دری عظیم میکند ، زمانی که به در میرسد در بی آنکه کسی آن را بگشاید باز میشود سپس به سمت آن دو مرگخوار بر میگردد و با صدایی که عشوه خاصی در آن است میگوید : بیاید تو تالار مهمان ها ... راحت تر صحبت میکنیم .

آناکین و ایگور که پاهایشان از ترس سست شده به سمت تالار حرکت کردند . تالار زیبا تر از آن چیزی بود که آنها فکر میکردند ، گچ بری ها و مجسمه های بسیار زیادی در هر طرف آن دیده میشد و سو سوی شمع ها سایه آنها را به رقص وا میداشت . صندلی های طلایی رنگ و اربابی به سالن حالتی خاص داده بودند و سنگ فرشی که از تمیزی برق میزد و تصویر آنها را منعکس میکرد .

سیرون به سمت یکی از صندلی ها رفت که بالای بقیه قرار داشت و نشسته ، سپس آنها را برای نشستن با حرکت سر دعوت نمود . آناکین و ایگور در فاصله ای دور تر از سیرون نشستن و بالاخر بعد از سکوتی سنگین آناکین گفت : خب ، بهتره وقت و تلف نکنیم ، ما برای جاودانگی اومدیم .

سیرون نگاهی کرد و از اینکه به این زودی بحث اصلی را به میان کشیدن احساس بدی میکرد و گفت : به نظرم بهتره بود در مورد آب و هوای امپراطوری من بحث میکردیم .

ایگور دستش را به معنای سکوت جلوی آناکین گرفت و گفت : خوب ما وقت زیادی نداریم ... معلوم نیست الان چند وقته اینجاییم و زمان دنیایی ما چقدر گذشته .

سیرون از جایش بلند شد و با حرکت دستانش شومینه بزرگ را روشن کرد سپس با صدایی آرم گفت : به نظرم مشکلی از نظر زمان نخواهید داشت ... اما شرط من برای جاودانگی چیزی فراتر از این هاست .

ایگور گفت : چه چیزی ، هر چیزی که بخواید به شما میدیم .

سیرون خندید و از لحن پر اطمینان ایگور که تالار طنین انداز شد ، خوشش آمده بود ، این را میشد در چهره اش دید سپس گفت : خوبه به اربابت وفاداری تا این حد ... من تجارت برده با ارباب های شیطانی میکنم .... اونا دنبال خون های پاک میگردن ... هر چی برده هایی که پاک تر باشن بیشتر بدم بهشون ... بیشتر خوششون میاد .

این بار آناکین از جایش بلند شد و گفت : ما چیکار میتونیم بکنیم ؟

سیرون با لبخندی زیبا و دل ربا گفت : بهتره برید و برای من برده بیارید ... البته تو این دنیا احتمالش کمه که بتونید پیدا کنید ، بنابر این ... یکیتون و نگه میدارم و دیگری رو میفرستم به دروازه دنیا تا بره و برای من برده بیاره ... حداقل بیست برده میخوام از افراد نجیب و پاک .

ناگهان فکری شوم در ذهن ایگور تداعی شد ، محفل ققنوس !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/6/21 0:10:08
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/6/21 0:14:00

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
آنها به سختی با زخمهایی که رنجشان را بیشتر کرده بود ، توانسته بودند بدون جلب توجه قصر را دور بزنند و به قسمت جنوبی قصر راه پیدا کنند. هر دو بر ترسشان بیشتر افزوده شد. هیچ نگهبانی در جلوی قصر وجود نداشت. با اینکه هوا تاریک شده بود ، اما نور دو ماه که نورشان را مرموز بر دره می افشاندند قدرت دید آنها را افزایش داده بود. ایگور و آناکین حال که هیچ موجودی از دروازه جنوبی قصر محافظت نمیکرد بیشتر ترسیدند.
ایگور با صدایی که سعی میکرد نلرزد گفت :
فکر نمیکنی با موجودات نامرئی محافظت بشه؟
آناکین : ممکنه. ولی ما باید سیرون رو ببینیم. چوبتو آماده کن و حواست کاملا جمع باشه .
با اینکه آناکین هم به اندازه ایگور ترسیده بود ، ولی باید هر خطری را به جان میخریدند تا توسط لرد بازخواست نشوند. هرچند ترس و وحشتی که تا آن لحظه تحمل کرده بودند در مقابل ترس از لرد هیچ بود.
به آرامی قدم برداشتند. چشمشان به سرعت اطراف را کنکاش میکرد. منتظر هر گونه حمله ای بودند. اما ...
بدون هیچ دردسری جلوی دروازه جنوبی قصر ایستاده بودند. با اینکه کمی نور امید در دلشان روشن شده بود ، اما از وحشتشان کم نشده بود.
_ : یه نفس عمیق بکش. میریم تو.
آناکین این را گفت و باهم قدم در قصر سیرون گذاشتند. ساختمان اصلی از دروازه جنوبی زیاد فاصله نداشت. اما در سمت چپ و راست آنها مجسمه هایی غول پیکر با هیبتی عجیب و ترسناک خودنمایی میکردند. ایگور که گهگاهی تا رسیدن به ساختمان اصلی قصر ( ساختمان داخلی ) به مجسمه ها زیر چشمی نگاه میکرد ، حسی در درون او فریاد میزد که این مجسمه ها زنده اند و حتی ایگور چند بار احساس کرد که زیر نگاه های آنها خورد میشود.
_: هی آناکین این مجسمه چشماشو به طرف من چرخوند. !!
_: من هم حس کردم. فکر کنم زیادی سخت گرفتیم. هیچکس اینجا جلوی مارو نگرفت.
به جلوی پله ها رسیدند. ستونهایی قطور و بزرگ جلوی در ساختمان اصلی خودنمایی میکرد .
در بالای در ورودی که بسیار بزرگ بود تابلویی این جمله را قرمز رنگ در دل خود نگهداری میکرد :
مواظب باشید. شاید آخرین بارتان باشد که حس زنده بودن را تجربه میکنید.

این جمله احساس مردن را در دل هر دوی آنها مواج کرد.
_ : ارباب سیرون اجازه ورود دادند.
این صدا عرق سردی بر پیشانی آنها نشاند. در باز شد ، اما باز هم کسی به استقبال آنها نیامد. هردو مرگخوار غرق در ترسی بی پایان وارد شدند. حتی جرات نکردند اطراف را نگاه کنند.
_ : خب ... خب... پس بالاخره لرد خودش پا پیش نگذاشت که دنبالم بیاد .
سیرون با هیبتی سیاه رنگ در جلوی آنها ایستاده بود و این جمله را به زبان آورده بود.
_ : شما لرد ما رو می شناسید؟
_ : من هر کسی رو که دنبال جاودانگی باشه میشناسم. و خنده ای وحشتناک سر داد.

ایگور و آناکین نمیدانستند چه فکر شومی در سر سیرون در حال شکل گرفتن است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/6/20 23:49:56
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید در فاصله یک کیلومتری از قصر قرار داشتند.در میان شاخه هایی که از درختان تنومند بی آزار پایین ریخته بود مخفی شده بودند.آنها فاصله ای با قصر نداشتند اما چیزی که انها را متوقف کرده بود خستگی ناشی از جنگ با ان درخت و و آن پرنده غول آسا نبود.چند دقیقه بعد از آن درگیری،موجوداتی به نزدیکی قصر آمده بودند.
آنها قدی متوسط،پوستی سبز رنگ و موهایی سفید رنگ همانند یال اسب داشتند.از انجاییکه که ایگور و اناکین مخفی بودند اینطور به نظر میرسید که انها تنها یک چشم در پایین صورتشان دارند که صورتی رنگ بود و اندازه اش کمی از چشم انسان بزرگ تر بود.
ایگور دستی به زخم های تازه اش کشید و به ارامی گفت:به نظرت اگه اینا ما رو ببینن چی میشه؟
اناکین دندان هایش را بهم فشرد و گفت:بعد از اون چیزی که از اون درخت کوفتی دیدم حتی نمیخوام بهش فکر کنم.اینا هر کاری از عهده شون بر میاد.
هوا کم کم رو به تاریکی میرفت.از میان شاخ و برگ ها که دیدشان را محدود کرده بود موجودات عجیب را میدیدن که دور هم میچرخند و خر خر میکند.به نظر میرسید اینها از آن دسته موجوداتی نبودند که هوششان به انسان نزدیک بود.آنها لباسی به تن نداشتن،اما پوستشان همانند یک تمساح پوشیده از پولک های سخت بود.بعد از گذشته چند دقیقه اقدام به روشن کردن اتش کردند.این کار را با مالیدن کف دستشان بهم انجام دادند و مشخص بود که آنها نیز قدرت هایی جادویی دارند.اتش بر خلاف چیزی که ایگور و آناکین میشناختند سفید رنگ بود و بوی عجیبی میداد.
یکی از موجودات عجیب غریب به اتش نزدیک شد و لگدی به خاک چسبنده کنار آن زد.موجود دیگری با خشم از جا برخواست و به سمت او رفت.به نظر میرسید این عمل یک توهین باشد.آنها با سرعتی باور نکردی با هم گلاویز شدند.همه چیز تند از چیزی پیش رفت که مرگخوارها انتظار داشتند.یکی از ان دو موجود دستش را درون گردن دیگری فرو کرد و اعضای داخلی بدنش را بیرون کشید!
آن دو مبهوت این درگیری ساده اما خشن شده بودند که تعجبشان بیشتر شد.موجود فاتح جسد مغلوب را به روی آتش گذاشت تا کباب شود و بقیه هم در کنار آتش حلقه زدند!
بوی گوشت سوخته فضا را پر کرده بود.به نظر میرسید در این دنیا هیچ چیز با آنها شوخی ندارد.این موجودات همدیگر را میکشتند و کباب میکردن.پس اگر دستشان به انها میرسید عاقبتی غیر از این انتظارشان را نمیکشید!
ایگور به آرامی آب دهنش را قورت داد و از اناکین پرسید:حالا چیکار کنیم؟اگه دست اینا به ما برسه فکر نکنم از پسشون بر بیایم.
آناکین نگاهی به ایگور کرد و گفت:باید جامون رو عوض کنیم.اینجا خیلی بهشون نزدیکه.فقط باید جوری حرکت کنیم که نفهمن.
و ایگور سرش را به علامت موافقت تکان داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آناكين درحاليكه به سختي سعي مي كرد خودش را از ميان شاخه هاي پيچنده ي درخت رها كند با تمام توان فرياد زد: « چوبت!...از چوب دستت استفاده كن ايگور»
ايگور با فرياد آناكين به خود آمد.به ياد نمي آورد هيچگاه در چنين موقعيت وحشت آوري قرار گرفته باشد. حتي خشم لرد سياه هم نمي توانست او را تا اين حد در وحشت و در ماندگي فرو ببرد. در حاليكه سعي مي كرد بر ترسش غلبه كند چوب دستي را از ردايش بيرون كشيد و با اولين وردي كه به ذهنش رسيده بود به سمت هيولاي پرنده نشانه رفت.

سكتوم سمپرا!!

ايگور نفس نفس زنان به زمين افتاد و به هيولا كه زخم هاي عميقي بر پوست چرم مانندش شكل گرفته بود خيره شد. پرنده ي غول آسا كه با وجود خون سياه رنگي كه از بدنش جاري بود همچنان پرواز مي كرد با خشم به ايگور نگاه كرد؛ فريادي از سر درد كشيد و درست در لحظه اي كه ايگور انتظار داشت با چنگال هاي برّنده اش به سمت او حمله كند پرواز كنان اوج گرفت و در توده اي از مه نا پديد شد.
ايگور با ناباوري نقطه اي را كه پرنده در آن ناپديد شده بود نظاره كرد.نفس عميقي كشيد و به سختي از جا برخواست اما قبل از اينكه حتي لحظه اي احساس آرامش و آسودگي از فرار هيولا را لمس كند با صداي فرياد دردناكي به خود آمد.چيزي در ذهنش فرياد زد. آناكين!... او آناكين را فراموش كرده بود!
با شتاب به سمت درخت دويد و قسمتهايي از شنل آناكين را كه در ميان شاخه هاي هولناك درخت فرو رفته بود تشخيص داد.

ديفينديو...ديفينديو!

جرقه هاي پر نور طلسم اطراف را پر كرده بود. طلسم ها شاخه ها را از هم مي دريدند و آنها را آتش مي زدند. گويي درخت از درد به خود مي پيچيد. ايگور بي وقفه به سمت شاخه ها نشانه مي رفت...تنها چيزي كه در آن لحظه برايش اهميت داشت نجات آناكين بود...تنها ماندن در آن مكان هراس انگيز چيزي نبود كه ايگور قادر به تحملش باشد.با قدرتي كه به شكل شگفت انگيزي وجودش را در بر گرفته بود به سمت درخت دويد... آخرين شاخه هاي باقي مانده را با طلسم در هم شكست و بدن نيمه جان و غرق در خون آناكين را از ميان شاخه ها بيرون كشيد.
آناكين با قدر داني توأم با ناباوري به او خيره شد و درحاليكه به سختي واژه ها را ادا مي كرد با صدايي خسته زمزمه كرد:«ممنونم ايگور...بايد قبل از برگشتن هيولا جايي براي مخفي شدن پيدا كنيم... ممنونم...»
صداي آناكين لرزيد ودرخشش اشك در چشمهايش نمايان شد.ايگور او را روي شانه هايش گرفت... اشك يك مرگخوار چيزي نبود كه توان ديدنش را داشته باشد...حق با پيرمرد بود اينجا هيچ شباهتي به آنچه در باره اش شنيده بودند نداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور و آناکین همچنان به سرعت به راه خود ادامه میدادند.هیچیک از آنها قدرت و جرات نگاه کردن به عقب را نداشت.هر دو وجود موجود زنده ای را که در تعقیبشان بود احساس میکردند ولی به هر کجا که نگاه میکردند اثری از آن نمیدیدند.

بالاخره قدرت تحمل ایگور به پایان رسید.نفس نفس زنان روی زمین افتاد.
-من دیگه..نمیتونم..صبر کن...نمیتونم...

آناکین لحظه ای تردید کرد.ولی بعد به سرعت بطرف ایگور برگشت.
-بلند شو..ما برای استراحت فرصت نداریم.خواهش میکنم..سعی کن....داره میرسه..احساسش نمیکنی؟

ایگور با ترس به اطراف نگاه کرد.به وضوح میلرزید.نفس عمیقی کشید و به سختی از جا برخواست و به سختی از تپه ای که در مقابلشان بود بالا رفت.طولی نکشید که به بالای تپه رسیدند.
منظره ای که در مقابلشان بود نور امید را دوباره در دلشان زنده کرد.چند درخت سبز..یک رودخانه خشکیده..و...و قصر بزرگ و باشکوهی که در مقابلشان قرار داشت.
بالاخره رسیده بودند.
ایگور و آناکین امیدوارانه بطرف قصر حرکت کردند و هیولایی را که در تعقیبشان بود موقتا به فراموشی سپردند.

-فکر نمیکردم به این زودی برسیم.مراقب باش.اینجا بیش از حد ساکته.من احساس خطر میکنم.هوا چقدر زود تاریک شد...

ایگور نگاهی به آسمان کرد.حدسش درست بود.هواهنوز تاریک نشده بود.ظاهرا هیولایی که در تعقیبشان بودفراموششان نکرده بود.پرنده غول آسا بالهای بزرگش را باز کرده بود و درست بالای سرشان پرواز میکرد و گهگاهی با چشمان سرخ براقش به دو شکار جدیدش نگاه میکرد.چشمان هیولا شباهت عجیبی به چشمان لرد سیاه داشت.

-آناکین..بدو..میتونیم خودمونو به قصر برسونیم.اون هنوز خیلی با ما فاصله داره.عجله کن.

آناکین سعی کرد بدون توجه به هیولا بطرف قصر بدود.ولی چیزی مانعش شده بود.چیزی پاهایش را گرفته بود.آناکین نگاهی به پشت سرش کرد و با دیدن درخت سرسبزی که چند دقیقه پیش از کنارش گذشته بود فریادی کشید.
درخت شاخه هایش را بیرحمانه به دور پاهای آناکین حلقه کرده بود.
آناکین به هیولا که حالا او را هدف گرفته بود نگاه کرد.راه فراری نداشت.ایگور کاملا از او دور شده بود و هیولا تا چند دقیقه دیگر او را میکشت.ایگور چشمانش را بست و به انتظار مرگی نشست که هر لحظه نزدیکتر میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1386/6/20 21:36:15
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.