آناكين به سرعت از پلكان پايين رفت و در مقابلش تعدادي غول دو سر ايستاده بود كه از در بزرگ سياه رنگي از جنس چوب مواظبت مي كردند. غول ها به سرعت واكنش نشان دادند و چماقهايشان را تكان هولناكي دادند و به سمت او دويدند. آناكين به سرعت به سمت راهرويي در كنار راه پله دويد و در امتداد آن به سمت تاريكي دويد. انتهاي راهرو به شدت تاريك بود. او حتي الان نمي دانست كه چه چيزي در دوقدمي اش قرار دارد.
ناگهان ننفسش بند آمد و دستي را بر روي دهان و بيني اش حس كرد كه او را به زور مي كشد. به شدت تقلا مي كرد تا دست را از روي دهانش بردارد اما نمي توانست.
صدای به آهستگی در گوشش خندید. این صدا را بار ها شنیده بود . در بیشتر مواقع این خنده لذت بخش بود . ولی اینبار آناکین از این خنده هیچ لذتی نبرد . فشار دست بر روی دهانش کاهش پیدا کرده بود . ولی او توان حرکت نداشت . خشک شده بود . آن صدای خنده کوچک ترس بزرگی در دلش ایجاد کرده بود . از تمام ترس های آن شب بزرگ تر , وحشتناک تر . باز هم صدای خنده .
آناکین بعد از چند لحظه توانست اختیار حرکاتش را به دست بگیرد . اولین حرکتش نگاه کردن به اطراف بود . سایه های از دود در برابرش بودند . سایه های که دو سر داشتند و به آرامی محو میشدند .
باز صدای خنده . خنده ای که بوی مرگ میداد . احساس کرد بدنش آزاد است . به آرامی برگشت . امیدوار بود کسی غیر از (( او )) باشد . هر کس . این صدای خنده شیطانی ترسی در دلش ایجاد کرده که بود که آرزو میکرد ای کاشک به جای لرد سیاه خود شیطان در گوشش خندیده باشد . اینگونه حد اقل مرگ راحت تری داشت .
با دیدن چهره مار مانندی که به چشمان قرمزش به او نگاه میکرد خود را باخت.
- نترس مونتاگ . به این راحتی نمیمیری . حد اقل تا وقتی جسمت به درد میخوره نخواهی مرد .
با گفتن این حرف به سرعت چوب دستی خود را بالا آورد و طلمسی عجیب با نور طلایی رنگ .
احساس عجیبی داشت . به نظرش رسید کسی در گوشش شروع به حرف زدن کرد . فرمان حرکت بود . به سمتی دری در همان نزدیکی.
فرمانی در گوشش زمزمه شد . به ارامی در را باز کرد و وارد فضای پشت آن شد .
ناگهان آن اتفاق افتاد .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


