خب! من همون لارتن کرپسلیم! این هم دقیقا پستیه که با شناسه لارتن توی صفحه قبلی زده بودم! لطفا اون که با شناسه لارتن زدم پاک بشه!
حدس - انگشتر - خارق العاده - مسموم - جمجمه - دریاچه - پیچ و تاب - تضعیف - نعره - ظاهرا
=====================================
روی صخره ای کنار (دریاچه) ایستاده بود. (ظاهرا) (انگشتر) مرموز کار خود را کرده بودو او داشت تاوان مرگخوار بودنش در گذشته را پس می داد. اما او اطمینان داشت کار درست را انجام داده. دیگر نام ایگور کارکاروف در لیست جادوگران سیاه تاریخ باقی نخواهد ماند. (حدس) او این بود که (انگشتری) که دیروز یک فرد دوره گرد به قیمت ارزان به او فروخته بود، به جادوی سیاه آلوده است. به آسمان نگاه کرد. احساس می کرد چقدر کم آن را دیده. باد به موهایش (پیچ و تاب) می داد. جادوی غریب بدنش را (تضعیف) کرده بود. با نفرت به (جمجمه) حک شده روی بازویش نگاه کرد و دیگر نتوانست خود را سرپا نگه دارد.
سقوط......
تایید شد !!!(پادمور)
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
حدس - انگشتر - خارق العاده - مسموم – جمجمه - دریاچه - پیچ و تاب - تضعیف - نعره – ظاهرا
شب آرامی بود کسی در اطراف دریاچه حضور نداشت اما کمی نگذشت که صدای پاهای دو مرد سکوت حاکم را شکست کسی که جلوی دیگری پیش می رفت نفس نفس میزد نمی توانست بایستد بر روی زمین زانو زد مرد بسیار کوتاه قد بود و آشفتگی سراسر وجودش را گرفته بود ظاهرا قدرتش بسیار تضعیف شده بود زیرا دیگر توان راه رفتن هم نداشت . مرد دیگر در امتداد اوبا گام های بلند خود حرکت میکرد او مالسیبر بود پیروزی در صورت کشیده باریکش موج میزد و حس انتقام در چشمانش نمایان بود و به مردی که روی زمین افتاده بود نزدیک شد جلو رفت روبروی او قرار گرفت دستانش را چوبدستی اش را بیرون آورد و آن را ربروی مرد گرفت مرد که دیگر امیدی به زنده ماندن نمیدید شروع به التماس کرد می دانست مالسیبر به دنبال چه میگردد.مرد دست در جیبش کرد و انگشتری را بیرون اورد مالسیبر انگشتر را از او گرفت باخشم به او نگاه کرد و گفت :حدس میزدم کار تو باشه . چطور تونستی برادرم رو مسموم کنی تو برای این انگشتر بکشی انگشتر را در انگشتش کرد ناگهان نور خارق العاده از جمجمه ای که به طور برجسته روی انگشتر هک شده بود ساطر شد انگشتر هر لحظه برافروخته تر می شد.مالسیبر بار دیگر با چوبدستی روی مرد که التماس در چشمانش موج میزد تمرکز کرد و وردی را با نفرت تمام زیر لب زمزمه کرد نوری از چوبدستی او ساطر شد و مرد برخورد کرد . مرد دوباره جان گرفت اما اینبار در حالی که پیچ و تاب میخورد نعره زنان به سمت دریاچه رفت
-------------------------------------------------
ببخشید که کوتاه تر از این نمیشه
خوبه اندازش ... تایید شد !!!(پادمور)
شب آرامی بود کسی در اطراف دریاچه حضور نداشت اما کمی نگذشت که صدای پاهای دو مرد سکوت حاکم را شکست کسی که جلوی دیگری پیش می رفت نفس نفس میزد نمی توانست بایستد بر روی زمین زانو زد مرد بسیار کوتاه قد بود و آشفتگی سراسر وجودش را گرفته بود ظاهرا قدرتش بسیار تضعیف شده بود زیرا دیگر توان راه رفتن هم نداشت . مرد دیگر در امتداد اوبا گام های بلند خود حرکت میکرد او مالسیبر بود پیروزی در صورت کشیده باریکش موج میزد و حس انتقام در چشمانش نمایان بود و به مردی که روی زمین افتاده بود نزدیک شد جلو رفت روبروی او قرار گرفت دستانش را چوبدستی اش را بیرون آورد و آن را ربروی مرد گرفت مرد که دیگر امیدی به زنده ماندن نمیدید شروع به التماس کرد می دانست مالسیبر به دنبال چه میگردد.مرد دست در جیبش کرد و انگشتری را بیرون اورد مالسیبر انگشتر را از او گرفت باخشم به او نگاه کرد و گفت :حدس میزدم کار تو باشه . چطور تونستی برادرم رو مسموم کنی تو برای این انگشتر بکشی انگشتر را در انگشتش کرد ناگهان نور خارق العاده از جمجمه ای که به طور برجسته روی انگشتر هک شده بود ساطر شد انگشتر هر لحظه برافروخته تر می شد.مالسیبر بار دیگر با چوبدستی روی مرد که التماس در چشمانش موج میزد تمرکز کرد و وردی را با نفرت تمام زیر لب زمزمه کرد نوری از چوبدستی او ساطر شد و مرد برخورد کرد . مرد دوباره جان گرفت اما اینبار در حالی که پیچ و تاب میخورد نعره زنان به سمت دریاچه رفت
-------------------------------------------------
ببخشید که کوتاه تر از این نمیشه
خوبه اندازش ... تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالسیبر در 1386/3/9 11:55:33
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 21:42:09
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 21:42:09
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
بالاخره بعداز تمام شدن جام جهانی کوییدیچ دانش اموزان به هاگوارتز امدند وهمه جلوی درب سرسرای ورودی ازدحام کرده بودند.
هرمایونی داشت از ماگلایی که توی هوا رفته بودندحرف می زد. رون حرف او قطع کرد واز ویکتور کرام و طرز نشتن او بر روی جاروی برنده حرف میزد. هرمایونی اورا به خاطر قطع کردن حرفش چب چب نگاه می گرد.
هری گفت: شاید جای زخمم ....
هرمایونی ناگهان گفت: هیس....
در همان لحظه بروفسور مکگوناگل سر رسید وان هارا به داخل سرسرا هدایت کرد.
تایید نشد !!!
کلماتی رو باید استفاده کنی که مدیران انجمن گفتن !!!(پادمور)
هرمایونی داشت از ماگلایی که توی هوا رفته بودندحرف می زد. رون حرف او قطع کرد واز ویکتور کرام و طرز نشتن او بر روی جاروی برنده حرف میزد. هرمایونی اورا به خاطر قطع کردن حرفش چب چب نگاه می گرد.
هری گفت: شاید جای زخمم ....
هرمایونی ناگهان گفت: هیس....
در همان لحظه بروفسور مکگوناگل سر رسید وان هارا به داخل سرسرا هدایت کرد.
تایید نشد !!!
کلماتی رو باید استفاده کنی که مدیران انجمن گفتن !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/8 20:35:12
ویرایش شده توسط HarryPotter_Choice Boy در 1386/3/9 10:52:13
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 21:24:02
ویرایش شده توسط HarryPotter_Choice Boy در 1386/3/9 10:52:13
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/10 21:24:02
[size=large][b]و جسم سیمو
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/09
تولد نقش: 1386/04/16
آخرین ورود: پنجشنبه 21 تیر 1403 00:46
از: هاگزمید
پستها:
357

حدس-انگشتر-خارقالعاده-مسموم-جمجمه-دریاچه-پیچ و تاب-تضعیف-نعره-ظاهرا
در یک روز آفتابی هری چشمش را گشود.آن روز روز خارقالعادهای بود.ولی هری احساس خوبی نداشت.انگار مسموم شده بود.تصمبم گرفت به خارج از قلعه برودو هوایی بخورد.در پیچ و تاب رفتن به دریاچه پیش میرفت.انگشتری از دور میدرخشید.هری حدس زد انگار چیزی دارد محافظ انگشتر میشود.آن یک جمجمه بود.جمجمه ای که ناگهان نعرهزد و از دهانش ماری بیرون آمد.روحیه هری تضعیف شد. جای زخمش میسوخت.ظاهرا ولدمورت داشت کاری شوم انجام میداد.به سمت دریاچه نگاهی انداخت و ولدمورت را دید که فریاد زد:آواداکدورا واشعه ای سبز تشکیل شد و هری.....
تایید شد (پادمور)
در یک روز آفتابی هری چشمش را گشود.آن روز روز خارقالعادهای بود.ولی هری احساس خوبی نداشت.انگار مسموم شده بود.تصمبم گرفت به خارج از قلعه برودو هوایی بخورد.در پیچ و تاب رفتن به دریاچه پیش میرفت.انگشتری از دور میدرخشید.هری حدس زد انگار چیزی دارد محافظ انگشتر میشود.آن یک جمجمه بود.جمجمه ای که ناگهان نعرهزد و از دهانش ماری بیرون آمد.روحیه هری تضعیف شد. جای زخمش میسوخت.ظاهرا ولدمورت داشت کاری شوم انجام میداد.به سمت دریاچه نگاهی انداخت و ولدمورت را دید که فریاد زد:آواداکدورا واشعه ای سبز تشکیل شد و هری.....
تایید شد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/8 20:25:46

جزئیات کاربر

حدس* -انگشتر* - خارق العاده* - مسموم* - جمجمه* - دریاچه* - پیچ و تاب* - تضعیف* - نعره* - ظاهرا*
- می تونی حدس بزنی چه اتّفاقی افتاده؟
این جمه را با هیجان بسیار ادا کرد و این برای دنیس کوچک اصلاً خارق العاده نبود؛ ولی ظاهراً این بار اوضاع بسیار متفاوت بود.ناگاه صدای نعره ای لرزه بر اندام کوچک وی انادخت.
- هی دنیس! چه خبرته؟ مگه سر اوردی؟
این دین بود که همواره عادت داشت وی را برای این نوع از رفتار و سکناتش مورد عتاب قرار دهد. هر بار که دنیس این چنین می کرد تو گویی که اژدهایی خفته در درون دین بیدار گشته و پیچ و تاب می خورد.
دنیس که بیهوده می کوشید هیجانش را در درونش تضعیف کند، گفت: " ماهی مرکّب دریاچه! اون مریض شده بود. همه فکر می کردند که مسموم شده. ولی ..."
- خب؟
- وقتی شفا دهنده های هاگوارتز سعی کردندکه درمانش کنند، دیدند که توی جمجمه اش یه چیزی و وقتی که اون رو بیرون اوردند ....
- بسه دیگه دنیس! تو هم با این ماجراهای هیجان انگیزت.
امّا دین نمی دانست که آن چه در جمجمهی ماهی مرکّب بود، انگشتر خاندان دین توماس بود که پدر بزرگش در کودکی درون هاگوارتز گم کرده بود.
تایید شد (پادمور)
- می تونی حدس بزنی چه اتّفاقی افتاده؟
این جمه را با هیجان بسیار ادا کرد و این برای دنیس کوچک اصلاً خارق العاده نبود؛ ولی ظاهراً این بار اوضاع بسیار متفاوت بود.ناگاه صدای نعره ای لرزه بر اندام کوچک وی انادخت.
- هی دنیس! چه خبرته؟ مگه سر اوردی؟
این دین بود که همواره عادت داشت وی را برای این نوع از رفتار و سکناتش مورد عتاب قرار دهد. هر بار که دنیس این چنین می کرد تو گویی که اژدهایی خفته در درون دین بیدار گشته و پیچ و تاب می خورد.
دنیس که بیهوده می کوشید هیجانش را در درونش تضعیف کند، گفت: " ماهی مرکّب دریاچه! اون مریض شده بود. همه فکر می کردند که مسموم شده. ولی ..."
- خب؟
- وقتی شفا دهنده های هاگوارتز سعی کردندکه درمانش کنند، دیدند که توی جمجمه اش یه چیزی و وقتی که اون رو بیرون اوردند ....
- بسه دیگه دنیس! تو هم با این ماجراهای هیجان انگیزت.
امّا دین نمی دانست که آن چه در جمجمهی ماهی مرکّب بود، انگشتر خاندان دین توماس بود که پدر بزرگش در کودکی درون هاگوارتز گم کرده بود.
تایید شد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شاهزاده خالص در 1386/3/7 11:12:05
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/8 8:27:55
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/8 8:27:55
جزئیات کاربر

حدس - انگشتر - خارق العاده - مسموم - جمجمه - دریاچه - پیچ و تاب - تضعیف - نعره - ظاهرا
کنار (دریاچه) قدم میزد . شیی توجهش را جلب کرد (ظاهرا) (انگشتر ) بود . روی نگین سبز رنگ آن عکس (جمجمه )ای را حکاکی کرده بودند . هری با دیدن ان جمجمه (نعره ) ای کشید و به طرف عقب پرید . او این جمجه را زمانی روی بازوی خادم ولدومورت دیده بود . همان شبی که بوسیله ی جام مسابقه ی سه جادوگر به گورستانی راهنمایی شد . با زنده شدن این خاطره ی تلخ و نفرت انگیز موهای بدن هری سیخ شد . (حدس ) هری این بود که شاید در ان اطاف مرگخواری پرسه میزند . باز هری به یاد ان گورستان افتاد. هنگامی که بوسیله ی طلسم ولدومورت شکنجه میشد و سخت (پیج و تاب ) میخورد . یاد آوری گذشته اش باعث (تضعیف ) روحیه اش و در نتیجه شکست در ماموریتش میشد . او باید رون و هرمیون را از چنگ غولهای آن اطراف نجات میداد . سعی کرد موضوع را فراموش کند . او باید آرامشش را حفظ میکرد ...
تایید شد!!!(پادمور)
کنار (دریاچه) قدم میزد . شیی توجهش را جلب کرد (ظاهرا) (انگشتر ) بود . روی نگین سبز رنگ آن عکس (جمجمه )ای را حکاکی کرده بودند . هری با دیدن ان جمجمه (نعره ) ای کشید و به طرف عقب پرید . او این جمجه را زمانی روی بازوی خادم ولدومورت دیده بود . همان شبی که بوسیله ی جام مسابقه ی سه جادوگر به گورستانی راهنمایی شد . با زنده شدن این خاطره ی تلخ و نفرت انگیز موهای بدن هری سیخ شد . (حدس ) هری این بود که شاید در ان اطاف مرگخواری پرسه میزند . باز هری به یاد ان گورستان افتاد. هنگامی که بوسیله ی طلسم ولدومورت شکنجه میشد و سخت (پیج و تاب ) میخورد . یاد آوری گذشته اش باعث (تضعیف ) روحیه اش و در نتیجه شکست در ماموریتش میشد . او باید رون و هرمیون را از چنگ غولهای آن اطراف نجات میداد . سعی کرد موضوع را فراموش کند . او باید آرامشش را حفظ میکرد ...
تایید شد!!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/7 13:25:30
حدس - انگشتر - خارق العاده - مسموم – جمجمه - دریاچه - پیچ و تاب - تضعیف - نعره – ظاهرا
شب آرامی بود کسی در اطراف دریاچه حضور نداشت نسیمی علف های کنار دریاچه را به حرکت در می آورد اما کمی نگذشت که صدای پاهای دو مرد سکوت حاکم را شکست کسی که جلوی دیگری پیش می رفت نفس نفس میزد دیگر توان راه رفتن هم نداشت نمی توانست بایستد در حالی که نفس نفس میزد بر روی زمین زانو زد مرد بسیار کوتاه قد بود و موهای جلو سرش ریخته بود چشمان درشتی داشت و آشفتگی سراسر وجودش را گرفته بود ظاهرا قدرتش بسیار تضعیف شده بود زیرا دیگر توان راه رفتن هم نداشت . مرد دیگر که ظاهری آراسته داشت در امتداد اوبا گام های بلند خود حرکت میکرد پیروزی در صورت کشیده باریکش موج میزد و حس انتقام در چشمانش نمایان بود و به مردی که روی زمین افتاده بود نزدیک شد جلو رفت روبروی او قرار گرفت دستانش را چوبدستی اش را بیرون آورد و آن را ربروی دیگری گرفت مرد که دیگر امیدی به زنده ماندن نمیدید شروع به التماس کرد:
-ببین مالسیبر تو میتونی من رو ببخشی ازت خواهش میکنم هر چی بخوای بهت میدم فقط فقط با من این کار رو نکن
- وقتت تمومه تو لیاقت زنده موندن رو نداری فعلا انگشتر رو پس بده
مرد دست در جیبش کرد و انگشتر رو بیرون اورد مالسیبر انگشت رو از او گرفت
- حدس میزدم کار تو باشه . چطور تونستی برادرم رو مسموم کنی تو برای انگشتر خانوادگی ما اون رو کشتی اما این انگشتر به جای اصلیش بر میگرده
و انگشتر رو در انگشتش کرد ناگهان نور خارق العاده از جمجمه ای که به طور برجسته روی انگشتر هک شده بود ساطر شد انگشتر هر لحظه برافروخته تر می شد
- تو گول این نور رو خوردی طمع کار اما این نور فقط به خانواده ما تعلق داره
مالسیبر بار دیگر با چوبدستی روی مرد که التماس در چشمانش موج میزد تمرکز کرد و وردی را با نفرت تمام زیر لب زمزمه کرد نوری از چوبدستی او ساطر شد و مرد برخورد کرد . مرد دوباره جان گرفت اما اینبار در حال که پیچ و تاب میخورد نعره زنان به سمت دریاچه رفت. کمی بعد صدای دست پای مردی که در دریاچه برای زنده ماندن تلاش میکرد هم خاموش شد دوباره سکوت حاکم شد مالسیبر با گامهای بلندش از آنجا دور میشد کم کم آرامش به دریاچه بازگشت
دوست عزیز اینجا تاپیک بازی با کلمات هستش نه نمایشنامه نویسی ... لطف کن همین متنو کوچیک ترش کن که به بازی با کلمات بخوره !!!
تایید نشد !!!(پادمور)
شب آرامی بود کسی در اطراف دریاچه حضور نداشت نسیمی علف های کنار دریاچه را به حرکت در می آورد اما کمی نگذشت که صدای پاهای دو مرد سکوت حاکم را شکست کسی که جلوی دیگری پیش می رفت نفس نفس میزد دیگر توان راه رفتن هم نداشت نمی توانست بایستد در حالی که نفس نفس میزد بر روی زمین زانو زد مرد بسیار کوتاه قد بود و موهای جلو سرش ریخته بود چشمان درشتی داشت و آشفتگی سراسر وجودش را گرفته بود ظاهرا قدرتش بسیار تضعیف شده بود زیرا دیگر توان راه رفتن هم نداشت . مرد دیگر که ظاهری آراسته داشت در امتداد اوبا گام های بلند خود حرکت میکرد پیروزی در صورت کشیده باریکش موج میزد و حس انتقام در چشمانش نمایان بود و به مردی که روی زمین افتاده بود نزدیک شد جلو رفت روبروی او قرار گرفت دستانش را چوبدستی اش را بیرون آورد و آن را ربروی دیگری گرفت مرد که دیگر امیدی به زنده ماندن نمیدید شروع به التماس کرد:
-ببین مالسیبر تو میتونی من رو ببخشی ازت خواهش میکنم هر چی بخوای بهت میدم فقط فقط با من این کار رو نکن
- وقتت تمومه تو لیاقت زنده موندن رو نداری فعلا انگشتر رو پس بده
مرد دست در جیبش کرد و انگشتر رو بیرون اورد مالسیبر انگشت رو از او گرفت
- حدس میزدم کار تو باشه . چطور تونستی برادرم رو مسموم کنی تو برای انگشتر خانوادگی ما اون رو کشتی اما این انگشتر به جای اصلیش بر میگرده
و انگشتر رو در انگشتش کرد ناگهان نور خارق العاده از جمجمه ای که به طور برجسته روی انگشتر هک شده بود ساطر شد انگشتر هر لحظه برافروخته تر می شد
- تو گول این نور رو خوردی طمع کار اما این نور فقط به خانواده ما تعلق داره
مالسیبر بار دیگر با چوبدستی روی مرد که التماس در چشمانش موج میزد تمرکز کرد و وردی را با نفرت تمام زیر لب زمزمه کرد نوری از چوبدستی او ساطر شد و مرد برخورد کرد . مرد دوباره جان گرفت اما اینبار در حال که پیچ و تاب میخورد نعره زنان به سمت دریاچه رفت. کمی بعد صدای دست پای مردی که در دریاچه برای زنده ماندن تلاش میکرد هم خاموش شد دوباره سکوت حاکم شد مالسیبر با گامهای بلندش از آنجا دور میشد کم کم آرامش به دریاچه بازگشت
دوست عزیز اینجا تاپیک بازی با کلمات هستش نه نمایشنامه نویسی ... لطف کن همین متنو کوچیک ترش کن که به بازی با کلمات بخوره !!!
تایید نشد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/7 13:04:38
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
بينز داشت توچنگل قدم ميزد كنار يه پيچك كه به طرف آسمان پيچ تاب خورده بود وبالا رفته بود يه جمجه پيدا ميكنه كه ظاهرا معلوم بود چيز جادويي باشه.با دقت كه بهش نگاه ميكنه يه انگشتر توش پيدا ميكنه كه كنارش يه نامه بود.درحالي كه بدنش رو پيچ وتابي ناشي از هيجان در بر گرفته بود.به طرف درياچه كه تو نامه با اون اشاره شده بود رفت وانگشتر رو به طرف درياچه گرفت و ورد مخصوص رو خوند.درياچه شروع به پيچ وتاب كرد ونعره اي از درياچه بگوش رسيد ونيروهاي ماوراي وخارق العاده به طرف مرد اومدواونو در بر گرفت مرد خيلي احساس ضعف كردودر جا نعره اي زدواز هوش رفت
وقتي به هوش اومد....ديگه اون آدم سابق نيست چون اون روح خودشو به شيطان فروخته ودر عوض نيروهاي شيطاني پيدا كرده بود.....اون حالا فقط داشت به انتقام فكر ميكرد...انتقام از كسي هاي كه تو زندگيش بهش بدي كرده بودن واول از همه هم به ناپدريش فكر ميكرد كه يه روز اونو به عمد مسمومش كرده بود ولي اون از مرگ نجات پيدا كرده بودو حدس ميزد نفربعد دوست عزيزش باشه كه بهش نارو زده بود ....
تایید شد !!! (پادمور)
وقتي به هوش اومد....ديگه اون آدم سابق نيست چون اون روح خودشو به شيطان فروخته ودر عوض نيروهاي شيطاني پيدا كرده بود.....اون حالا فقط داشت به انتقام فكر ميكرد...انتقام از كسي هاي كه تو زندگيش بهش بدي كرده بودن واول از همه هم به ناپدريش فكر ميكرد كه يه روز اونو به عمد مسمومش كرده بود ولي اون از مرگ نجات پيدا كرده بودو حدس ميزد نفربعد دوست عزيزش باشه كه بهش نارو زده بود ....
تایید شد !!! (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/3 7:28:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

ویولت با نگرانی نگاهی به اطرافش انداخت.@ظاهرا@همه چیز در امن و امان و موقعیتی@خارق العاده@رای دزدیدن @انگشتر@به وجود آمده بود.پا به درون غار اسرار آمیز که تقریبا بر فراز@دریاچه@قرار داشت گذاشت.بر طبق @حدسیات@دامبلدور انگشتر باید همینجاها میبود.بعد از پیمودن چند قدم ناگهان شیء مرموزی با شتاب به سمتش آمد.ویولت هراسزده سرش را دزدید.آن شیءبه دیوار خورد و @پیچ و تاب@خوران بر زمین افتاد.ویولت دقیق تر نگاه کرد.آن وسیله یک @جمجمه@بود.بدون شک وسیله ای برای @تضعیف@روحیه اشخاصی که بی اجازه وارد میشوند.ویولت جمجمه را در دست گرفت و فشرد.جمجمه خورد و تکیه های از آن در دستش فرو رفت.احساسی درونی@ نعره @میزد:جمجمه رو ول کن.
ویولت هم همین کار را کرد ولی در کمال وحشت دید که تکه هایی از جمجمه دارد در دستش فرو میرود.چشمش سیاهی رفت.بر مزنی افتاد.لبخندی زد.جمجمه@مسموم@!دامبلدور به او اخطار داده بود که این کار را نکند.گفته بود به تنهایی پا به درون غار نگذارد.در حالی که به آرامی چشمانش را میبست با لحنی کودکانه گفت:قول میدم دیگه به حرفتون گوش کن پروفسور!
ویولت هم همین کار را کرد ولی در کمال وحشت دید که تکه هایی از جمجمه دارد در دستش فرو میرود.چشمش سیاهی رفت.بر مزنی افتاد.لبخندی زد.جمجمه@مسموم@!دامبلدور به او اخطار داده بود که این کار را نکند.گفته بود به تنهایی پا به درون غار نگذارد.در حالی که به آرامی چشمانش را میبست با لحنی کودکانه گفت:قول میدم دیگه به حرفتون گوش کن پروفسور!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

سینتیا از خشم به خود میپیچید.*انگشتر*ی را که هدیه ازدواج رودولف بود از دستش بیرون آورد و بر زمین پرت کرد.با چوبدستیش بر فراز *دریاچه*ای که *ظاهرا*مامن رودولف لسترنج و همسر دومش بود *جمجمه ای*سبز رنگ ظاهر کرد.درونش موجودی انتقام جو*نعره*میکشید.باید راهی میافت.نمیتوانست به همین راحتی رودولف را شکست دهد.باید روحیه اش را*تضعیف*میکرد.چه چیز رودولف را ناراحت میکرد؟*حدسی*زد:مرگ همسر جدیدش.بلاتریکس.
یک راه خوب بدون رویارویی با آن زن.*مسموم*کردن او!چه فکر *خارق العاده*ای به ذهنش رسید!!!از شدت شادی شکمش*پیچ و تاب*ی خورد.
قهقهه ای شیطانی سر داد و رو به آسمان فریاد کشید:رودولف!!سزاش خیانت به همسر اولت رو میبینی!!!!!
تایید شد !!! (پادمور)
یک راه خوب بدون رویارویی با آن زن.*مسموم*کردن او!چه فکر *خارق العاده*ای به ذهنش رسید!!!از شدت شادی شکمش*پیچ و تاب*ی خورد.
قهقهه ای شیطانی سر داد و رو به آسمان فریاد کشید:رودولف!!سزاش خیانت به همسر اولت رو میبینی!!!!!
تایید شد !!! (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/3/2 19:35:37
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج