----------------------
در درمانگاه علی رقم اصرار پرستار ها با سماجت انتظار میکشیدم. همه دکتر ها ازش قطع نظر کرده بودند اما من هنوز امید داشتم. اصلا تکان نمیخورد. عین یک تیکه یخ بدنش سرد شده بود. روز اول که به این روز افتاد اولین نفر در آغوش من قرار گرفت، در حالی که از فرط درد قیافه مضحکی به خود گرفته بود من سعی میکردم آرومش کنم.
اون موقع امید داشتم ولی الان نه! الان خاطره مرگ عزیز ترین کسم چون طعم نامطبوعی در دهانم هست که گویی تمام ذخیره محبت و عشق من را یک جا از قلبم بیرون میکشد.
دیگر از این پس هیچ وقت این مرد با خلاقیت و بانفوذ رو که نامش لرزه بر اندام دشمنان می افکند در این کره خاکی نخواهم دید.
برو فضا ...

خوب نوشته بودی ... کلمه ها هم به جا به کار برده شده بود ... تایید شد (پادمور)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


