شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در درمانگاه علی رقم اصرار پرستار ها با سماجت انتظار میکشیدم. همه دکتر ها ازش قطع نظر کرده بودند اما من هنوز امید داشتم. اصلا تکان نمیخورد. عین یک تیکه یخ بدنش سرد شده بود. روز اول که به این روز افتاد اولین نفر در آغوش من قرار گرفت، در حالی که از فرط درد قیافه مضحکی به خود گرفته بود من سعی میکردم آرومش کنم.
اون موقع امید داشتم ولی الان نه! الان خاطره مرگ عزیز ترین کسم چون طعم نامطبوعی در دهانم هست که گویی تمام ذخیره محبت و عشق من را یک جا از قلبم بیرون میکشد.
دیگر از این پس هیچ وقت این مرد با خلاقیت و بانفوذ رو که نامش لرزه بر اندام دشمنان می افکند در این کره خاکی نخواهم دید.
برو فضا ... خوب نوشته بودی ... کلمه ها هم به جا به کار برده شده بود ... تایید شد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/4 14:58:22 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/4 15:02:37
خب اين داستان ارزشي كه نوشتم به جادو و جادوگري ربطي نداره ! از جايي هم كپي نزدم از خودم نوشتم !
روزي روزگاري هيزم شكني كه( خلاقيتي) نداشت از كنار يك جنگل كوچك رد مي شد . ناگهان چشم هيزم شكن به درخت كوچكي كه كنار يك درخت بزرگ بود افتاد . تصميم گرفت درخت كوچك راقطع كند . او تبر خود را برداشت و با سماجت به جان درخت افتاد . درخت كوچك خيلي گريه كرد و از هيزم شكن خواست كه او را رها كند ولي التماس هاي درخت به درون دل سخت هيزم شكن نفوذي نكرد . درخت كوچك نا اميد شد و از درخت بزرگ كه مادرش بود خداحافظي كرد و او را در آغوش گرفت . مادر درخت هيزم شكن را نفرين كرد . در اين هنگام درخت تكاني خورد . حواس هيزم شكن به كلاغي كه داشت كلاهش رو مي برد پرت شد . و درخت كوچك بر روي هيزم شكن افتاد . و هيزم شكن به طرزمضحكي نقش بر زمين شد و سپس به درمانگاه انتقال يافت و سپس به قبرستان و آن دنيا ... ( فوقع ماوقع) . و به اين گونه هيزم شكن طعم نفرين مادر درخت را چشيد و در آن دنيا افسوس خورد .
پايان
همه :
( جمله ي اول به سبك ارزشي به تحرير در آمده است . زياد توجه نكنيد !)
خيلي ارزشي بود ! نه ؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ژرمانيا پندلتون در 1386/1/4 1:52:26 ویرایش شده توسط ژرمانيا پندلتون در 1386/1/4 1:56:24 ویرایش شده توسط ژرمانيا پندلتون در 1386/1/4 2:03:43
موی بی روغن شبیه درمانگاه بی پرستاره دماغ غیر عقابی مثل فیل بدون خرطومه کلاس بدون اسنیپ مثل غذای بدون طعمه!
ای مضحک بکش کنار سوروس اومد مثل خفاش / تکون (تکان) بخور تا له نشدی مثل سوسمار! میگی سوروس اسنیپ، رئیس گروه اسلی بی خلاقیته؟ / ای که هیییی قطع بشه این مو که روغن موتور نداره! نفوذ میکنم تو بدنت مثل سایه / له میکنم کمرتو با سماجت پاره پاره! میگی دلت برای سوروس تنگه؟ - پس آغوشتو باز کن اومدم مثل خفاش خزنده
اگر تایید شدم لطفا این پایین یه ویرایش کنید بفهمم با تشکر از تحمل این متن ارزشی
ها برای زدن اینا مراجعه کن به تاپیک اشعار جادویی! اینجا باید نثر بنویسی! نه نظم!
فرودو با سخت ترین شرایط خود را به مردر رساند...او بالای بند حلقه را گرفت و هیبنوتیزم شد...او حلقه را در انگشت نشانه فرو برد و نامرئی شد...در این هنگام آن موجود نیمه انسان که تحت فرمان نزگل بود(آن موجود سوار بر ازدها)رد پای فرودو را دید و بعدحلقه را از انگشت نشانه ی نامرئی او کند و حلقه را گرفت و فرودو او را در مذاب انداخت...در هنگامی که همه چیز داشت با مذاب خراب و ذوب می شد عقاب های غول پیکر سر رسیدند و فرودو و سم را از آن شرایط نجات دادند
اینجا یه سایت هری پاتریه...لطفا در مورد هری پاتر بنویس نه داستان دیگه ای!
قطع - خلاقیت - تکان - ذخیره - نفوذ - طعم - سماجت - درمانگاه - مضحک - آغوش _________________ در ازكا بان هوا سرد تر از هميشه شده بود .و هوا تاريك تر از هر وقت ديگر .به چراغ كوچكي كه در كناره ديوار زندان سو سو ميكرد و اميد را دلش زنده نگهميداشت نگاهي انداخت خاموش و ساكت سايه اش را روي صورت او انداخته بود
به خاطر شلوغ بازيي كه چند روز پيش به راه انداخته بود هنوز داشت دوران تنبيهش را ميگذراند.
چند روزي بود كه پيش از يك وعده به او غذا نميدادند .در زندان ارام خوابيده بود و داشت تكه هاي غذايي را كه لاي دندانهايش مانده بود را مزه مزه ميكرد.
با (سماجت) تكه گوشتي را كه لاي دندانهاي آسييابش گير كرده بود در اورد تكه نسبتا بزرگي بود و بيشتر از بقيه (طعم) گوشت را ميداد.
به بدنش (تكاني) داد تا از خشكي درايد چند روزي بود كه از صدقه سري غل و زنجيرهايي كه به پايش بسته اند ثابت يك گوشه مانده بود و دردي كور كننده به اعماق استخوانهايش (نفوذ) كرده بود.
به ياد بچه گيهايش افتاد زماني كه وقتي اسيبي ميديد مادرش او را به ارامي در (آغوش) ميكشيد و دلداريش ميداد.پس از مدتها در ان زندان لبخندي روي لبانش امد و همزمان اشك در چشمانش حلقه زد.
به ياد زماني افتاد كه پايش شكسته بود و در (درمانگاه ) بستري بود و از تنهايي حوصله اش سر رفته بود اما باز هم (خلاقيت) پدر به كمكش امد و براي او يك تلويزيون ماگلي خريد.هيچوقت ان روزهاي را كه با ان تلوزيون گزراننده بود يادش نميرفت حتي در حضور ديوانه سازها.
اما حالا پس ار بيست سال زنداني بودن در ازكابان ديگر اميدش به زندگي (قطع) بود.
لحظه ها برايش به كندي مگذشت و تمام فكرش به مرگ محدود شده بود.واي مرگ چه شيرين بود عجب نوشداروي قويي براي مبارزه با مشكلات بود.
سرش را ارام روي زمين نهاد نفهايش رفته رفته كند شد ضربان قلبش بي نظم ميزد و در اخر نيز نفسشان بند امد.اري او مرده بود. خوب بود ! تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دادلي دورسلي در 1386/1/3 10:11:57 ویرایش شده توسط دادلي دورسلي در 1386/1/3 10:15:38 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 2:13:27
اما مسئله ای کوچک و مضحک نبود ...بل در مورد قطع پای بزرگترین و با خلاقیت ترین کارگاه دنیای جادویی بود... الستور مودی در ان لحظات که بیش از هر لحظه طعم ترس را می چشید تازه متوجه شد که در اوایل خدمتش زمانی که در یکی از نفوذهایش به همراه کارگاهان دیگر به خانه ی یکی از مرگ خواران چرا او پای قطع شده اش را به سختی در آغوش فشرده بود و سماجتی باورنکردنی در نگه داشتن ان داشت حالی که طلسم کاهنده به راحتی در ماهیچه های پایش نفوذ کرده بود و... در همین افکار بود و یه باد ان خاطرات که بار دیگر پیرمرد سپیدپوش از درب انتهایی درمانگاه وارد شد و با تکان دادن شانه ی او او را از وادی خاطرات بیرون اورد و گفت: جناب مودی پش چرا تشریف نمی آورید...در همان دم مودی متوجه شد که از ان همه ذخیره ی شجاعت هیچ چیز برایش نمانده احتمالا با عجله نوشته بودی چون جمله ها نیمه کاره رها شده بود و هیچگونه نقطه ای جدا کننده ای چیزی هم نداشت! یه خورده بیشتر وقت بذار و با یه موضوع تازه برگرد!
تایید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط SIB--سیب در 1386/1/3 3:13:05 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 2:11:40
در روی یکی از صندلی های شکسته درمانگاه نشسته بود.قیافه مضحکی پیدا کرده بود.با دستانش یکی از پاهایش را در آغوش گرفته بود و به نرمی خود را مانند گهواره، به هر سو تاب میداد.سعی میکرد به خودش آرامش دهد تا دیگر فکر قطع شدن پایش به ذهنش نفوذ نکند. در یکی از اتاقها باز شد و پیرمردی با روپوش سفید به سمتش آمد.پیر مرد با صدای ضعیفی گفت:" متاسفم پروفسور مودی ما تمام خلاقیتمون رو بکار بردیم ولی نتونستیم دارویی برای نجات پای شما درست کنیم.بهتره دست از سماجت بردارید و قبل از اینکه دیر بشه همراه ما بیاید." الستور با تکان سر تصمیم دکتر را پذیرفت و همراهش به داخل اتاق رفت.
dar amaaghe zehne frodo chizi joz nejaat az ankaboot nabood... oon beyne taar haa gir kard bad az aan oon mojoode neeme ensaan raa diid ke migoft arbaab tooye daame ankaboot oftaade va halghe vali ferodo baa mahaarat khod raa az miyaane taar haaye ankaboot jodaa nemood va bad shamshiri peydaa kard va bad dele ankaboot raa shekaaft
برای تایید شدن باید فارسی بنویسی !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط crochio در 1386/1/2 20:59:36 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/3 8:50:17
شبح - عنکبوت - نارنجی - مشتاق - ترازو - اعتنا - چمدان - مستحق -–کتابخانه- شایسته مردی به نام پیتر پتی گرو معروف به ورم تیل در اتاقی کوچکی که بوی نم در آن پیچیده بود و پرده های نارنجی به پنجره هایش آویخته بود و عنکبوتی از آن بالا میرفت نشسته بود وبی اشتیاق به آنجا نگاه میکرد و به روز پیش که بی اعتنا به اینکه به هری پاترمدیون است او را کشته بود فکر می کرد.از دی روز تا حالا شبح هری پاتر دنبال او بود .حالا دوبارههری پاتر از داخل کتابخانه آمد واو را مستحق مرگ خواند. ورم تیل به سوی چمدانش رفت تا چوب دستی خود را بر دارد وبا استفا ده از بادبزن جا دویی او را از خود دور کند ولی در چمدا ن قفل بود.ورم تیل از شدت عصبا نیت با چاقو خود را کشت او شایسته ی چنین مرگی بود.
.
نه ... خوب نشده ... یک بار دیگه بنویس ... داستانی که اینجا نوشتی خوب نبود ... خواهش میکنم در نوبت بعدی هم کلمات رو مشخص کن ... تایید نشد(پادمور)