پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

316
نفر همین الان آنلاین‌اند 124 نفر در «انجمن»
3 عضو 313 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

56 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

جادوگر تی وی

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
تولد نقش
1393/01/03
آخرین ورود
شنبه 9 خرداد 1394 16:07
عضویت
1393/10/25
پست‌ها
10
با سلام خدمت جاد.گران و ساحره ای عزیز با یه قسمت دیگه از برنامه گیاهان شگفت انگیز در خدمت شما هستیم
مهمان ویژه برنامه پرفسور لانگ باتم استاد گیاه شناسی جادوئی می باشند.
-سلام آقای لانگ باتم
-باسلام خدمت شما و بینندگان محترم
-امروز میخواین درباره ی چه گیاهی با ما صحبت کنین؟
-گیاهی که میخوام امروز بهتون معرفی کنم یک گیاه شگفت اگیز برای افراد فراموشکار می باشد.
- وااااای چقد عالی!!!! این گیاه چه ویژگی هایی داره؟؟؟
-این گیاه آبی رنگ که برگهای پهنی داره از درون برگهایش ماده ی لزج آبی رنگی خارج می کند من با آزمایش های بسیار بر روی این ماده لزج به خاصیت های آن پی بردم و نام این ماده را Forgetful به معنای فراموشکار گذاشتم.
-بسیار خوب!!! طرز استفاده از این ماده چگونه است؟
- این ماده ی لزج آبی رنگ را باید هر روز بر سر خود بمالید این ماده هیچ اثری بر روی سر شما نمیگذارد اما زمانی که چیزی را فراموش کنید سر شما به رنگ آبی درمیاید و شما باید به دنبال چیز فراموش شده بگردید.
- بله آقای لانگ باتم. شما چگونه این گیاه رو کشف کردید؟
- بله سوال خوبی پرسیدید . من زمانی که در جنگل ممنوعه به دنبال نوعی خاصی از یک گیاه می گشتم ناگهان با جمعیت عظیمی از این گیاه برخورد کردم و یک دانه از آنها را برای آزمایش به گلخانه ی خود آوردم .
-خیلی عالی است!!! حرف آخرتون چیه آقای لانگ باتم؟
- بله من به تقاشا کنندگان این گیاه میگم که این گیاه رو با شرایط خاص در گلخانه خود پرورش خواهم داد و بعد از افزایش این گیاه آن را در تمام سطح کشور خواهم فرستاد تا در اختیار شما قرار بگیرد.
- باتشکر از لطف شما. خوب بینندگان عزیز امیدوارم از این برنامه نیز خوشتون آمده باشه تا یک برنامه ی دیگر خدا یار و نگهدارتون.
- خدانگهدار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1394/1/21 13:56:26
تصویر تغییر اندازه داده شده
ᓅــᓆـط یڪ جاـכـہ وجوכ כارכ ڪـہ ᓄـثل یڪ روכـᓘـانـہ بزرگ است: چشـᓄــہ هایش آستانـہ ے هـᓄــہ ے כرهاست و ڪورہ راهها جویبارهایے هستنـכ ڪـہ بـہ آטּ ᓄـے ریزنـכ.
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1394/01/12
آخرین ورود
پنجشنبه 22 تیر 1402 11:30
عضویت
1394/01/11
پست‌ها
144
شبکه ?=3+4_2=،ساعت21:30:
:baaa: هپی نیو یر بببببببببببعععععع:baaa:
صحنه اول:
مردی با قدی بلند و چاق و با قیافه ای که مشخصا بازهم یکی از ویزلی ها است با لبخندی گفت:
سلام خدمت جادوگران و ساحره های کوچیک خوش اومدین به خونه ی ما......
فریادی سخنان گهرباره آقای مجری را قطع کرد.
-تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم
آقای مجری با ناراحتی رویش را به طرف دروبین کردو وگفت:
خوب مثل همیشه این تسترالمون داره این حرفارو میزنه سپس با نعره ای عجیب خطاب یه تسترال گفت:
ما میدونیم تو تک شاخی ولمون میکنی؟
-گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟
-بابا گفتی ولمون کن.
سپس تسترال از صحنه میرود.
صحنه دوم:
پاتیل گلبهی وارد صحنه میشو ودر همین حال آهنگ "هیپوگریفا باید برقصن "را زمزمه میکرد.آقای مجری با خنده دستش رابه طرف او دراز کر دوگفت:
سلام پاتیل گلبهی چی شده شادی؟
-لای....لای...لای..آقای مُرجی داشتم توی کوچه میرفتم،رسیدم به آزکابان دیدم هری پاترو دارن مجازات میکنن خوش حال شدم.
-از کی توی کوچه ما آزکابان باز شده؟
-اوه آی مُرجی،این شعبه دو آزکابانه رئیسشم خانواده ویزلی به غیر از رونه.
-وای دارن پسر برگزیدرو شکنجه میکنن؟؟؟؟؟
-آره آی مُرجی
سپس آی مرجی فریادی از روی خشم زد:
بـــــــــــــــــــــــــــــچــــــــــــــــــــــــــــــــها
ناگهان بچه ها مثل مور وملخ به اتاق حمله کردند.مروپ گانت با ترس از آقای مجری پرسید:
آقای مجری چی شده؟
آقای مجری دستش را روی پیشانی اش گذاشت وگفت:
ما باید به دنبال پسر برگزیده برویم و اورا نجات دهیم و کسانی که اورا ذیت کردند با 24 روش،20روش ممکن و 4روش غیرممکن شبیه تست.......
-تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم
-اه چرا دیالوگمو خراب کردی خوب دوباره میگم شبیه هیپوگریف بکنیم.
-دستو... جیغو....هورا....
ناگهان مردی با نقابی عجیب وسط صحنه ظاهرشد و گفت:
در روز....وسط شبکه جادوگری....میخوای بر علیه وزارت وآسلام شورش کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بندازم پیش فنریر گری بک مردیکه تستر.....
-تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم...........تک شاخم
باشه مردیکه هیپوگریف پس از چند ثانیه مکث ادامه داد: حالا بیا بریم آزکابان با دیوانه سازها ماچ بازی کن.
سپس مرد و آقای مجری غیب شدند،مروپ گانت با چهره ای مضطرب گفت:
وقت برنامه تموم شد،به حرفای بابا و مامانتون گوش کنین،ماشین لباسشویو روشن نکنین
همتونو به مرلین میسپارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1394/01/12
آخرین ورود
پنجشنبه 22 تیر 1402 11:30
عضویت
1394/01/11
پست‌ها
144
جادوگر تی وی برنامه بهار هیپو گریف:
ساعت21دوربین یک:
-صدا......تصویر........حرکت
مجری قد بلند با موهای قرمز و صورتی کک مکی که مشخص بود یکی از خانواده ویزلی ها است ولی مشخص نبود کدام یکشان(به دلیل فراوانی آن ها)با لبخندی گفت:
سلام خدمت جادوگران وساحره های عزیز اینجانب بنده حقیر موظف شدم امشب مجری این برنامه رو برای شما اجرا کنم.بریم یه فاصله بگیریم برگردیم.
دیم دیم دیم دیوم دم دم دم(افکت شروع پیام بازرگانی)
جارو فروشی جردن
سری مدل های التو
التو مدافع با چماق
التو مهاجم با دستکش
التو گلر با دستکش
التو سوپر سیستم اتوماتیک حرکات ویژه
قابلیت ها:بوق اخطار بازدارنده و رادار سرعت 400km
قیمت1000گالیون
ویژه 2000 گالیون
----------------------------------------
گروه ضربت دياگون عضو می‌پذيرد!

در صورت آن كه فردی گولاخ، خفن، باهوش و جيگر هستيد، گروه ضربت مكانی مناسب برای شماست! اين فرصت ويژه و طلايی رو از دست ندين و به ما ملحق بشين!

به اميد روزی كه همه با هم، اراذل اوباشگرانِ موجود در دياگون را به هاگزهد تبعيد نمائيم!

دم دم دم دیوم دیم دیم دیم (افکت پایان پیام بازرگانی)
ساعت21:30 دوربین دو:
-خیلی ممنون از نگاه های شما ما امشب در خدمت یکی از برترین بازیگران جادوگر تی وی هستیم معرفی میکنم....................جواد بگمن
دوربین یک:
مردی بازهم با موهای قرمز وچاق با ابروهای پیوسته که مشخص بود از ویزلی ها است ولی فامیلیشو تغییر داده گفت:
سلوم خدمت تمامی بینندگون جادوگر تی وی من جواد بگمن هستیم
سپس سرش را به طرف بنده حقیر ویزلی خم کرد وگفت:
آقای بنده حقیر ویزلی من یک سوال داشتم.(با لهجه)
-بپرس جواد
-چرا اسمت بنده حقیر ویزلی هست؟
مجری خنده ای از روی عصبانیت کرد وگفت:از اونجا که ما ویزلی ها زیادیم بعدشم اسمها کمه اسممو بنده حقیر ویزلی گذاشتند.
خوب از اتاق فرمان اشاره میکنند که قسمتی از فیلم محفلکده رو پخش میکنیم،شمارو دعوت میکنم ببینید.
دم دم دم دم دم (افکت میان برنامه)
ناگهان تصویر خانه گریمولند را نشان میدهد که در آن فضا جواد بگمن روبروی دامبلدور هست و میگوید:
این خونه واس ماس......یعنی کلیش ماس ماس
دامبلدور از روی عصبانیت محکم دستی به سرش میزند و میگوید :
مردیکه تسترال این خونه ماله سیریوس بلکه چرا نمیفهمی؟
-نه دیگه طبق بند یک اساسنامه چی میگه میگه این خونه واس ماس یعنی کلیش ماس ماس تازه اجاره این مدتو باید بدید.
دم دم دم دم دم (افکت میان برنامه)
ساعت 21:34دوربین سه:
خوب آقای بگمن هنرنماییتون عالی بود ببخشید دیگه امشب به دلیل بازی کوییدیج مرلینگاه سازی و تراختور سازی نمیتونیم در خدمتون باشیم.
حالا اگه میشه یه دست برای اون دوربین بالا تکون بدید.
جواد بگمن نگاهی به دوربین کرد و دستش را تکان داد در همین حین بنده حقیر گفت قربون قد بالای کیفیت این دوربین برم.................سپس با عجله گفت:تا برنامه بهار هیپوگریف شمارو به مرلین میسپارم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
چهارشنبه 14 بهمن 1394 19:04
عضویت
1393/05/16
پست‌ها
350
كانال 17_ برنامه ي 5+1_ زنده

مجري با كت سرمه اي رنگش روى صندلى چرخ مى خورد.
- سلام عرض مى کنم خدمت همه شما دوستداران برنامه ى 5+1. خيلى سریع بريم سراغ اصل مطلب و مهمان عزيزمون. جناب آيا گرفتن پسر گل دامبلدور، هرى، کار خوبيست؟

دوربین مى چرخه و سر نورانی مهمان چشمان همه رو خيره مى کنه. ولدمورت مثل همیشه با رداى سبزش و چشمان شهلايى به چهره ى مجرى زل زده بود.
- عزيز خودت هستى و جد و آبادت. بله کار خوبيست. اين پسر تو کتاب آخر ما رو مى کشه.. اون يه قاتله.
- خب شما هم خيلي ها رو كشتيد.. مثلا فرد..مي دونيد جرج و خانواده ش چقدر گريه کردن؟
- خب ازلکى گريه کردن.. اونا که از فرد يکى ديگه داشتن، ديگه گريه نداره که.

مجرى با اضطراب دستش رو به سمت گوشش مى بره مى گه:
- بله..از اتاق فرمان اشاره مى کنن که بايد بريم گفت و گو با مردم رو ببينيم و برگردیم.

گفت و گو با مردم

مردى مقابل دوربین ايستاده بود و ده ها نفر از پشت سر سعى مى کردند خود را در کادر جا کنند يا حداقل يه باى بايى بکنند.
- دوست عزیز نظرتون درمورد دستگيرى هرى پاتر چيه؟

- با نام و ياد خدا..من به نظرم تقصیر داور بود که پنالتی رو نگرفت وگرنه ايران و آرژانتین مساوی مى شدن حداقل.

ملت: شييييرررره..

دوربین قطع و بعد دوباره روشن مى شه و يه ساحره رو نشون ميده.
- خانم نظرتون درمورد دستگيرى هرى پاتر چيه؟
- آقا اينا همه کار دست هاى پشت پرده س.. اين مرگخوارا وزارت خونه رو گرفتن تو دستشون..فکر کرديد چرا سيريوس بلک استعفا داد؟ تهدیدش کردن. حالا هم ديدن هرى مهره ى قدرتمنديه، به بهانه هاى مختلف انداختنش آزکابان.
- بله حرف آخرتون؟
- به نظر منم تقصیر داورى بود..ايران خوب بازی کرد.

دوربین سریع قطع و دوباره يه صحنه ى سفید ديده مى شه. دوربین کمى عقب مياد و ريش بلند دامبلدور به چشم مى خوره. دامبلدور و ولدمورت چوبدستى به دست مقابل هم نشسته بودند و با چشمان تنگ شده به هم زل نگاه مى کردند. آهنگ کارتون" لوک خوش شانس" پخش و چند تيغ به اين سو و آن سو مى رفت.
- دامبل!
- تامى..پسرم!
- هري پيش ما مى مونه.
- هرى پسرم؟ ولى به چه دليلى؟
- قدرت دست ماست.
- آه تام.. پسر کوچولوى بانمک و ساکت.. قدرت فقط قدرت عشق.. اگه کسى مستحق مجازات و اعدامه، اون هرى نيست..هرى يه قهرمانه..هرى جامعه ى جادوگرى رو نجات داد درصورتى که مى تونست فرار کنه..هرى يه پسر تنها بود اما کم نياورد.. تو هزاران مرگخوار قدرتمند داشتى و هرى فقط چند تا دوست و نيروى عشق و البته يه خر به اسم خرشانس.. تام.. بذار هرى بره.
- هرگز..

و بعد صداى قهقهه ى ولدمورت، تيتراژ پايانى برنامه شد. صداى اعتراض مردم از بيرون به گوش مى رسید.
- هرى رو آزاد کنيد!
- هرى بى گناهه.
- همش تقصیر ولدمورت و دستاى پشت پرده س.
- همش تقصیر داورى بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
آخرین ورود
سه‌شنبه 24 شهریور 1394 01:28
عضویت
1393/10/16
پست‌ها
154
- حالا بازیکنان رئال دیاگون از سمت راست یه حرکت رو ترتیب دادن! در نمایی زیبا خستگی رو می بینید که از ساق جاروهای بازیکن ها مشخصه! حالا ویکتور خودش حرکت می کنه... آفرین ویکتور، برو ویکتور، نه ویکتور، اون طرف نزن ویکتور! و توی دروازه گـــــــل!

ناگهان پخش برنامه ی کوییدیچ برتر متوقف شد. مجری برنامه ی خبر پشت میز ـش نشسته و شروع به صحبت می کنه:
- بینندگان عزیز. به خبر فوری ای که هم اکنون به دست من رسیده توجه بفرمایید.

تصویر عوض میشه و سرسرای اصلی وزارتخانه رو نشون میده. دوربین روی حوض برادران جادویی زوم می کنه و پرچمی بلند رو نشون می ده که وسط حوض به اهتزاز در اومده و نقش هری پاتر و پس زمینه ای از ققنوس بر اون نقش بسته!

گوینده ی خبر دوباره شروع به صحبت می کنه:
- ارتباطمون برقراره با لوتار ماتئوس(!) خبرنگار اعزامی جادوگر تی وی به محل این اتفاق. لوتار، چه اتفاقی اونجا افتاده؟

لوتار ماتئوس میکروفن به دست شروع به صحبت می کنه:
- همونطور که می بینید صبح امروز وقتی کارکنان وزارت سحر و جادو به این اداره مراجعه کردند با این صحنه مواجه شدند. ظاهراً عده ای شبانه وارد وزارت شده اند و با استفاده از افسون چسب دائمی پرچمی با عکس هری پاتر، زندانی آزکابان، بر فراز حوض برادران جادویی برافراشته اند. مسئولان وزارت به سرعت سعی در پایین آوردن این پرچم کرده اند ولی هنوز تلاش هاشون نتیجه ای نداده.

- لوتار، بله نظرت این کار از طرف چه کس یا کسانی بوده و چه منظوری داشتند؟

- اون چیزی که مشخصه اینه که با توجه به پس زمینه ی ققنوس که در این پرچم دیده میشه احتمال میره این کار محفل ققنوس باشه و اون ها بدون توجه به اخطار های مسئولین شروع به اغتشاش کردند. ما قصد داشتیم با یکی از مسئولین وزارت و یا رئیس زندان آزکابان صحبتی رو داشته باشیم ولی متأسفانه هنوز هیچ کس تمایلی به صحبت در این مورد رو نداره. چیزی که مشخصه اینه که این حرکت محفل ققنوس رو میشه یه جورایی به نشانه ی اعلام جنگ خیابانی علیه وزارت تلقی کرد.

- ممنونم از لوتار ماتئوس، خبرنگار اعزامی جادوگر تی وی به وزارت سحر و جادو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
آخرین ورود
چهارشنبه 26 فروردین 1394 21:49
عضویت
1393/12/26
پست‌ها
28
قسمت هفتم:

توی راه با اشیای مختلفی با خبر شدند.

_هیون جان نگفته بودی که چنین گنج با ارزشی دارد.

_بله قربان،قدمت این اشیا به زمان ارباب توچانگ بر می گرده.

_قربان؟

_بله هری ؟

_بهتر نیست برای جلو گیری از جنگ مقداری از این ها را به پیش کش ببریم؟

_فکر خوبیست.

_نه قربان مگر قرار نشد که برویم که با آنها بجنگیم؟وبانو بلک زیبا را از ان من سازید؟

_بله قرار بود وزیر راستی سر بازان ما کجا هستند؟

_اَه قربان سربازان را جا گذاشتیم!

_پس باید صلح کنیم!

_نه قربان شا به من قول دادید!

_چرا هیون جان ولی از شدت خوشحالی ارتشمان را یادمان رفت که بیاوریم.

_خب برگردیم.

_نه وزیر حسش نیست اون گوشی موبایلتو بیار با وایبر به سربازان بگو بیایند.

_جانم؟ قربان؟در عصر حاضر که تلفن همراه نیست ان هم از نوع هوشمندش!

_اگر نیست پس تو این کلمه هوشمند را از کجا فهمیدی هیون جان؟در ضمن هر وقت من بگویم چیزی هست پس لابد هست.

هیون که دیگه از دست یک دندگگی های دمبل خسته شده بود خودش را کنترل کرد و سعی کرد چیزی به رویش نمی اورد.وزیر به سربازان اطلاع داد و سربازان نیز امدند.



نزدیکی قصر تامچونگ


_قربان چه می کنید؟

_چت می کنم.

_با کی قربان؟

_تامچونگ .

_قربان ما به انها حمله می کنیم شما با او چت می کنید؟

_نه در اینجا دارم دلش را می برم.

هیون که با این حرف دامبل خنده اش گرفته بود پرسید:

_قربان می شه بپرسم چگونه؟

_بله جانم می توانی بپرسی.

_خب جواب بدهید قربان .

_خب شما که هنوز نپرسیده اید.

_خب قربان چگونه دلبری می کنید؟

_من دارم به عنوان یک دختر با او چت می کنم.

با این سخن دامبل کل سپاه وی شروع به خندیدن کردند.

و این داستان ادامه دارد....

تیتراژ پایانی به علت فوت نا گهانی بابانوئل پخش نمی شود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1393/04/16
آخرین ورود
یکشنبه 29 شهریور 1405 18:55
عضویت
1393/03/15
پست‌ها
1125
قسمت ششم:

چيانگ دامبل بسي خشنود گشت ولي خشنودي اش ديري نپاييد و با شك پرسيد:
- اي هيون كره اي! براي چه مشتاق به كمك هستي؟ چه نقشه اي شومي در سر داري؟ نكند تامچونگ در قصري بر فراز كوه هاي اينچانگ به انتظار ما نشسته است؟

هيون با اندوه سري تكان داد و گفت:
- كاش اينگونه بود ارباب دامبل ولي حيف كه نيست! من گرفتار دامي مهلك شده ام ، دام عشق ، عشق به بانو بلك زيبا!
چيانگ دامبل با لحن تحقير آميزي پرسيد:
-عشق همان عنصر به درد نخور هستي؟ چگونه مصيبا تو را فرا گرفت؟
- چونگ بلك حق من است ما همديگر را دوست مي داشتيم قرار بود باهم پيمان ببنديم ولي تامچونگ بانوي مرا دزديد حقم را گرفت...

فلش بك

- چونگ وايسا تا منم برسم بهت!
چونگ قهقه زد و قدم هايش را تند تر كرد و هيون با اشتياق به دنبالش رفت و دست در دست هم به بالاي تپه رفتند و كنارخانه ي ريدلچينگ بر زمين نشستند.در همان زماني كه آندو مشغول حرف زدن با هم بودند، شاهزاده تامچونگ به تماشاي چونگ نشسته بود.
كمي بعد از آن روز تامچونگ از چونگ خواستگاري كرد و باهم ازدواج كردند

پايان فلش بك

با توضيحات هيون ارباب دامبل قانع شد كه از راه مخفي به قصر برود....
ادامه دارد......
پايان تيتراژ ششم:

چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 اسفند 1393 14:26
عضویت
1393/11/17
پست‌ها
42
قسمت پنجم

_شوخی می کنی!؟

_نه قربان.

_پس ثابت کنید.

_لطفا از جاتون بلند شید.

_من؟

_بله شما.

_می خواهی چیکار کنی؟

_ای بابا به نفعتونه پاشو.

دامبلدور در حالی که فکر می کرد به وزیرش اشاره کرد که کمکش کند که برخیزد.وزیر که زیر وزن سنگین دامبلدور سرخ شده بود گفت:

_من باید به بانوان قصر بگویم که غذا های رژیمی بیشتری برای شما بپزند.

_من چاق نیستم.

_ولی لاغر هم نیستید.

_تو خجالت نمی کشی با امپراطور اینطوری حرف می زنی؟بگم نگهبان دو شقه ات کنند؟

_نه قربان شما حیلی بخشنده تر از این حرفها هستید که به خاطر یک مزاح کسی را بکشید.

_بله راست می گویی من مهربان تر از این حرف ها هستم.

هیون که فقط داشت به این فکر می کرد که چجوری پادشاهی رو به دامبلدور دادند؟که صدای دامبلدور در امد.

_هیون جان شما نمی خواستی چیزی بگی؟

_کی؟چی؟کجا؟

_یعنی چی این همه مدت من بیکار بودم داشتم به حرف های تو گوش دادم؟

_نزدیک بود کله منو بفرستی بالای دار!اگه من دامبلدور رو گول نزده بودم؟

_تو منو گول زدی؟

_نه قربان یعنی اگه شما فردی بخشنده نبودید؟

_بله درست شد.

_ زیر تخت شما به قصر امپراطور چین راه دارد.

_چی؟

_هاااا!

_خخخخخخخخخخخ

_ههههههههههه

_شوخی می کنید!

_نه قربان من چه شوخی با شما دارم؟

_پس به ما ثابت کنید.

هیون با شنیدن این حرف نزدیک صندلی دامبلدور شد و دستش را به الماس درخشان وسط آن زد و قصر شروع به لرزیدن کرد و تخت شروع به نصف شدن کرد.





انچه در قسمت بعد نخواهید دید صلح بین چین و کره می باشد.

واین داستان ادامه دارد....

تیتراژ پایانی قسمت پنجم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالی ویزلی در 1393/12/18 12:39:04
تولد نقش
1393/05/22
آخرین ورود
دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
عضویت
1393/05/16
پست‌ها
742
قسمت چهارم

هیون لسترنج با قدم های ناامیدانه و مصمم و خشمگین جلو رفت .نمی توانست ببیند زنی که عاشقش است در کنار لرد کره ای باشد.باید کاری می کرد.


دامبل چینی همچنان به ان نقطه ی سیاه که داشت بزرگ تر و بزرگ تر می شد و داشت تبدیل به هیون می شد نگاه کرد.
واقعا او هیون بود؟اما انجا چه می کرد؟
این سوالاتی بودند که در مخ پوک 555امپراطور کره یعنی دامبل می چرخید. هیون همچنان جلو می امد و وقتی به نگهبان ها رسید نگهبان نیزه هایشان را به سمتش گرفتندو اجازه ی عبور را به او ندادند .
- من هیون لسترنج کره ای هستم و برای دیدار با امپراطور پرقدرت چین امده ام.
دامبل با دقت به سخنان هیون گوش میداد:
-برای چی به اینجا امده ای؟
-شنیده ام که می خواهید به کره حمله کنید می خواهم در این نبرد یاریتان کنم...
دامبل با دقت بیشتری گوش مبداد تا مبادا کلمه ای جا بیفتد.. .سپس با دست به نگهبانان دستور داد تا بگذارند هیون جلو تر بیاید.
نگهبان ها هم با دستور امپراطورشان عقب رفتند و گذاشتند هیون به نزد دامبل برود.
هیون در مقابل دامبل تعظیم بلند بالایی کرد و بعد به صورت امپراطور چینی نگاه کرد.
-از شما می خوام تا امپراطور کره را بکشید.
-چگونه ؟کره نیروی نظامی قوی ای دارد چطور بدون مقابله با انها وارد شویم؟
-راه مخفی ای هم وجود دارد که تنها من ان را می دانم
-



ادامه دارد...

تیتراژ پایانی قسمت چهارم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1393/06/30
آخرین ورود
چهارشنبه 17 تیر 1405 23:45
عضویت
1393/06/28
پست‌ها
456
قسمت سوم:


چین و کره دشمنی دوری داشتند.تعدادی از مردم کره به دلیل خوردن جنس های بنجل چینی با مرگ بدی دچار شدند و همین باعث شروع کینه ای دیرینه میان این دو کشور شده بود.حال وقت انتقام بود.امپراطور چیانگ دامبل خود به شخصه برای نبرد با کره اقدام کرده و فرماندهی کل قوا را به عهده گرفته بود.ملت چینی سوار بر اسب های اصیل چینی(چین که اسب نداره )و با ابزار جنگی چینی به سمت کره ای ها می رفتند که بالطبع آنها هم وسایلشان کره ای بود!

در جشن
هیون لسترنج افسرده و غمگین بود.مجلس رقص شروع شده بود و دیدن ملکه در کنار پادشاه دماغ عملی ،آزردگی او را چندین برابر می کرد.دیگر تاب بودن در آن مجلس را نداشت.هرچه سریع تر خود را از میان جمعیت کنار زد و از در قصر بیرون رفت.
در بیرون ملت گشنه،خسته و کوفته دم در قصر ایستاده بودند و با دیدن هیون برقی در چشمانشان روشنی گرفت.یکی از آنان از جا برخاست و گفت:
-حاجی،مجلس تموم شد؟ کی نذری رو میدن ما بریم؟

هیون بی اعتنا از آنان گذشت و راه دروازه های خروجی شهر را پیش گرفت.


سمت چینی ها
پادشاه چیانگ دامبل که سوالی در ذهنش به وجود آمده بود زبان گشود:
-جیمز.فرزند بادامی.
-بله ارباب؟
-اون لکه سیاه چیه؟
-کدوم لکه سیاه سرورم؟
-همون لکه سیاهی که داره نزدیک میشه.
-آه.فکر نمیکنم کره برای مبارزه با ما همچین لشکری رو برامون بفرسته.
-آه دیالوگ من بود نکبت.

آن لکه سیاه کسی نبود جز هیون لسترنج.

ادامه دارد...
تیتراژ پایانی قسمت سوم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.