هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸:۲۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
#1
سوژه جدید

-دابش ساندیسا چی شد؟ گرما زد ما رو.
-چه‌قدر غر می‌زنی تو. یه کم صبر داشته‌باش حاج‌آقا. سپرده‌م الان انبار حوزه رو بار وانت می‌کنن می‌آرن.
-بگو توند باشن. مغز تو اوکسیژن من نیست. مردوم همگی گوشنه‌ن.
-حاج‌آقا هنوز کسی نیومده که. کی گشنه‌س؟
-من.
-بگیر بالا بنرت رو!

هاگرید بنری که توش، عکس ویلبرت چاپ شده‌بود رو بالاتر گرفت و ادامه داد:

- من به عونوان تنها کسی که اومده، که می‌شه همگی کسانی که اومده‌ن، گوشنه‌م.
-گشنگی بکش... خوبه... گشنه‌ها رو می‌برن بهشت.

هاگرید و تراورز، تنها و بی‌سبب، تکیه داده‌بودند گوشهٔ یه خیابون رندوم وسط لندن و منتظر بودن که بقیهٔ هواداران ویلبرت هم به‌شون ملحق بشن. مدیریت سایت حاضر نشده‌بود دسترسی نظارت ویلبرت به وزارت سحر و جادو رو بده و همین باعث خشم هاگرید شده بود و قرار یه راه‌پیمایی سکوت رو ترتیب داده‌بود. قرار بود خیابون‌های شهر لندن رو در سکوت و صلح طی کنن و به سمت ساختمان وزارت برن. اطلاعیه‌ش رو این‌جا و اون‌جا، توی خیابونای شهر تف‌کاری کرده بود و دو سه نفری حتی قول داده بودن که بیان.


-وای تراورز! اونجا رو نگاه کن. یه دوس‌جونی داره می‌آد. سایه‌شو من می‌بینم.
-به‌به. بریم استقبال.



توضیح: ایوا در انتخابات به‌عنوان وزیر سحر و جادو انتخاب شده. اما عده‌ای ادعا دارن حق ویلبرت اسلینکرد که چند مدتیه غیب شده و روحش هم از هیچ‌چی خبر نداره خورده شده و او باید وزیر می‌شده. ابتدا به ساختمون وزارت حمله می‌برن و تصرفش می‌کنن اما ایوا به‌کمک نیروهای زوپسی و دیوانه‌سازها و ملاقهٔ مروپ، اون‌هایی رو که موفق به خوردنشون نمی‌شه از ساختمون بیرونشون مي‌کنه. از همین‌رو معترضان تصمیم می‌گیرن توی شهر شلوغ و پر از ماگل لندن، راه‌پیمایی سکوت برگزار کنن.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۰ ۲۱:۱۲:۴۸

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: رادیو وزارت!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۰۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
#2
شنوندگان عزیز توجه فرمایید! شنوندگان عزیز توجه فرمایید!
هاگرید هستش. چیز... هست... هستم!
هم‌اکنون ساختمان وزارت در محاصرهٔ هواداران ویلبرته.
ویلبرتی‌ها دارن از سر و کول سایت و سیم‌سرور بالا می‌رن.

بدین‌وسیله و تا وقتی که هنوز ایوا و اطرافیانش موفق نشده‌ن درهای وزارت رو بشکنن و دوباره برگردن داخل، شروع فعالیت وزارت ویلبرت رو رسماً اعلام می‌کنیم.
ضمن تبریک، ایشان می‌توانند تا فردا کابینه خودشون رو در طاپیک اطلاعیه‌های وزارت‌خانه اعلام کنند.
به امید موفقیت ایشان.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



عذیذم، عذیذم، وزارتت موبارک!
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۳۰ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
#3
اطلاعیه‌ی شماره ۱ وزارت ویلبرت


دوس‌جونیای خودم، تحریم شیکست. من الان تو خیابونم. با اینکه زمان رأی‌گیری گوذشته ولی مردم هنوز صف واستادن و اومدن که بزنن زیر میز. تبریک می‌گم. خبر قطعی دارم از هیئت برگزاری انتخابات که ویلبرت با اکثریت آرا پیروز این انتخابات شوده. کی باورش می‌شد؟ من واقعن که شگفت‌زده شدم.
تبریک می‌گم ویلبرت عزیز. مانا باشید دابش.
#زوپسمو-پس-می‌گیرم.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۹ ۰:۲۶:۴۴
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۹ ۰:۲۷:۲۳


پاسخ به: ستاد انتخاباتی روبیوس هاگرید
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱:۱۹ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
#4
دوستان! جادوگرانی‌هایی که هنوز به قدرت مردم پایبندید...
خوش‌حالم که ستادم در این‌روزها مکانی بود برای بحث‌های انتلکتوال و عمیق. و اما حالا...
متنی آماده کرده بودم و توضیح داده بودم چرا ضرورت امروز ایجاب می‌کنه که به ویلبرت اسلینکرد رأی بدهیم. در پس پرده و نامحسوس، هر دوستی که پیش من اومد تا از من حمایت کنه رو ترغیب کردم به جای من به ویلبرت عزیز رأی بده.و موفق هم شده بودم. تعداد قابل تأملی از کاربران رو راضی کرده بودم که به ویلبرت رأی بدند. تا بتونیم حربهٔ زوپس‌نشین‌های خودسر و فی‌البداهه‌قانون‌عوض‌کن رو خنثی کنیم. اما زوپس‌نشین‌ها همین رو هم تاب نیوردند...
دیدید چی شد!؟ کسانی که خودشون تأیید صلاحیت کرده بودند رو حالا امروز رد صلاحیت کردند. ستاد ویلبرت عزیز ما رو بستند. طبق کدامین قانون؟ حتما خواهند گفت چون فعالیتی نداشته‌ند. خب اگر فعالیتی نداشته‌ند طبیعتا نباید رأی بیارن. دیگه ترسی نداره که.
باز هم سوختیم. باز هم سوء استفاده کردند از سادگی ما.
بدین‌وسیله و با قدرتی که مردم به من اعطا کردند، ویلبرت اسلینکرد رو به عنوان وزیر بعدی وزارت سحر و جادو منصوب می‌کنم!

یا ویلبرت.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: ستاد انتخاباتی روبیوس هاگرید
پیام زده شده در: ۲:۱۳:۳۶ دوشنبه ۷ تیر ۱۴۰۰
#5
آمدم. چون احساس تکلیف کردم. برای مقابله با منتقل کردن شبانه‌ی موزه‌ی وزارت به ویزنگامونت. برای حفظ اهمیت وزارت. برای تدارکات‌چی نبودن وزیر. هیچ حواستان است؟ صاحبان سایت و حتی خود برگزارکنندگان این رقابت مایلند که قطب سوم ایجاد نشه. بر این باورن که: کل اهمیت وزارت به همین چند روز انتخاباتشه.
و وقتی دیدند این‌طور نیست، موزه رو از وزارت خارج کردن. فردا روز آزکابان رو هم خارج می‌کنند. و بعد، وزیر رو هم انتصابی می‌کنند.
هیچ وعده‌ای هم نمی‌دهم. نه سایت شلوغ می‌شه و نه سوژه می‌دم. تعطیل. رول هم نمی‌زنم. توی پست ثبت‌نامم هم به صراحت این موضوع رو مطرح کردم.
تنها وعده‌م به‌روزرسانی سریع موزه در اسرع وقت است. چرا که:

تصویر کوچک شده


نام دولت من، دولت هیچ‌کاری‌نکننده خواهد بود. بیایید هیچ کاری نکنیم.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: مرکز پذیرش کاندیداهای وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۵۵ جمعه ۴ تیر ۱۴۰۰
#6

مدت زمان عضویت در بخش ایفای نقش (و حتما در صورت داشتن شناسه پیشین، آن را ذکر کنید):

شرح "سوابق اجرایی-خدماتی /فعالیت‌های آزاد" قبلی در وزارت سحر و جادو یا مجموعه‌های وابسته (آزکابان و موزه):

شرح "سوابق برجسته/خدمات نظارتی-مدیریتی" در انجمن‌های ایفای نقش:

شرح برنامه‌های آینده خود برای وزارت سحر و جادو و مجموعه‌های وابسته:

شعار انتخاباتی:


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۰۵ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
#7
نقل قول:
از بین سوژه های مرحله‌ ی اول که در پایین آمده، یکی را به دلخواه انتخاب کنید و آن رابه جای شخصیت خودتان، در مورد شخصیت رقیبتان بنویسید.

«بزرگ‌ترین رقیب هر شخص،
خود اوست.»
-پروفسور سمیعی–


حکایت حسادت الکساندرا ایوانوا، گوشنه، از بولغارستان، نسبت به روبیوس هاگرید، گوشنه، از اینگیلیستان


داستان کلی: الکساندرا ایوانوا، گشنه، از بلغارستان، سالیان درازی را با مادام ماکسیم، چشم و دل‌سیر، از فرانسستان، زیر یک سقف زندگی می‌کرده. تا اینکه روبیوس هاگرید، گشنه، از انگلستان، چشم و دل مادام ماکسیم را می‌برد. الکساندرا و هاگرید، سال‌ها با هم گشنگی کشیده‌بودند. با هم رفیق گرمابه و گلستان بودند. با هم خرابکاری و آبروبری کرده‌بودند. اما حالا این‌طور واویلا شده همه چیز. الکساندرا ایوانوا که از این شکست ضربه‌ای سفت می‌خورد، نسبت به روبیوس هاگرید، هم‌گشنگی سابق و رقیب عشقی فعلی خود حسادت می‌ورزد. حتی توی یک صحنه، الکساندرا با مونوپاد بالای کوه می‌رود و در حالی که هلیکوپتری دور خودش می‌چرخد، تندتند تکرار می‌کند که: عاشقتم. عاشقتم. می‌خوامت. دیوونه‌تم. می‌میرم بدون تو. که به دلایلی سیاسی که بر همه واضح می‌نماید، این قسمت در اثر پایانی حذف شده. در پایان، متوجه می‌شویم که حسادت در نگاه ماست. اگر دیدگاهمان را تغییر بدهیم حسادت به ملسی یک حبه قره‌قروت اعلا می‌نماید.

ولی هاگرید! ایوا که خودش دختره!
خب...؟ بوراتون موتاسفم. حقا که لیاقت مردوم ما، همین ووزارت نیم‌بند هاج تراورز موتحجره.


-حالا! حالاحالاحالا، همه دستا به بالا...

دست دو نوگل توی قاب بالا رفت، نفسی از انتهای جان کشیدند تا ریه‌های نیم‌وجبی‌شون پر بشه و بتونند بخش دوم ترانه رو ادا کنند.

-به این عروس و دوماد، بگید هزار ماشالّا!

یک نیم‌چه ماکسیم و ربع‌چه ایوا، نشسته رو به میزی که توش، یک کیک مشتی و سفره‌دار، از این‌هایی که وسطشون موزه بود، داشتند این ترانه رو می‌خوندند و شادی و این‌قبیل کارها... ماکسیم لباس عروس پوشیده بود و ایوا،

ولی هاگرید! ایوا که خودش دختره!
جوواب ابلهان خاموشی‌ست.



ایوا کوچولو، دست برد توی کیک. یک تیکه ازش کند و گذاشت دهنش. بعد رو کرد به مامانش و پرسید:
-مَمَن، مَمَن، این کیکه چیه؟

ممنْ بلغاری مامان هستش یحتمل. ممنش گفت:
-موزه مامان. موز!

هم... ممنش بلغار نیست یحتمل!

دوربین برای لحظه‌ای روی صورت ماکسیم کوچولو ایستاد. تصویر ثابت شد و صدای محیط قطع شد. بیخیال تصویر متوقف‌شده‌ی توی دستگاه پخش فیلم می‌شیم و به توصیف اتاقی می‌پردازیم که دستگاه پخش توش بود و حالا متوقف شده‌بود رو چهره‌ی ماکسیم. اتاق جالبی بود. گوشه به گوشه‌ش پر شده بود از تصاویر ماکسیم. ایوا بزرگه با یه خال «ماکسیم» کوبیده روی بازوش، نشسته بود توش و حالا دیگه کوچولو نبود؛ واسه خودش دومادی شده بود.

ولی هاگرید...


در ادامه، مونولوگی می‌شنویم از ایوا.

-هاگرید کثیف. تو عشق منو دزدیدی... انتقاممو ازت می‌گیرم. هیچ‌وقت با یه بلغار در نیفت. هیچوقت... من گشنمه و خون تو مغزم نیست و قلبم زخم شده. من زیاد باادب نیستم... و فقط یه کم مودبم... من... بلغارم، درسته که مادری پریزاد دارم و خواهرانی مانند گل. ولی... شاید فک کنی ربطی نداره ولی...

تصویر کوچک شده


موزیکی لایت در فضای کم‌نور جگرکی طنین انداخته بود. دو هیبت عضلانی روبروی هم نشسته بودند و با هر تکونی که به خودشون می‌دادند، ترک‌های جدیدی به صندلی‌های نیم‌بند زیر پاشون اضافه می‌کردند.

-قلوه‌هاتون خارجیه؟ چارتا سیخ برای من بیارید. با یه سان‌شاین.
-من هم دوتا شوماره 9 می‌خوام، یه دونه 9 بزرگ، یه شماره 6 مغزپخت، یه شماره 7، دوتا 45... یه‌دونه‌ش پنیر داشته باشه... و یه دونه نوشابه خانواده. نوشیدنی هم می‌خوام...
-به جز نوشابه خانواده‌تون یعنی؟
-سانشا! سان...سا... ساشا!

دخترک ماگل گارسون، متعجب از تماشای دو شخصیت آنتیک روبروش، سفارش‌ها رو توی دفترچه‌ش نوشت و رفت قلوه و دوتا شماره 9 و یه دونه 9 بزرگ و یه 6 مغزپخت و یه 7 و دوتا 45 -که یه‌دونه‌ش پنیر داره – و یه نوشابه خانواده و دوتا سانشا... چیز... سان... ساشا بیاره.

-خیلی منتظر همچین فرصتی بودم...
-چه فورصتی؟
-همین دیگه... ما... تنهایی... خیلی رومانتیک و خارجیه.
-بوله. من هم خیلی مونتظرش بودم ماد... پروفسور... ماکسیم! من... می‌تونم شما رو به اسم کوچیکتون صدا کنم؟
-راحت باشید... هاگرید...
-ممنونم... پس از این به بعد همون مادام خالی صداتون می‌کنم.
-مادام؟ وای... شما خیلی بامزه‌اید هاگرید...
-شما هم راحت باشید مادام. منو به اسم کوچیکم صدا کنید...
-چشم... روبیوس...
-ولی! اسم کوچیک من که روبیوس نیست.
-عه؟ نمی‌دونستم.
-بله. روبیوس اسم وسط منه. اسم کوچیکم لورد هستش.
-بله... لرد، خوش‌حا...
-عرض کردم لورد.
-بله... راستش یه مسئله‌ای هست که من رو نگران کرده... یه سری پیام تهدیدآمیز که اخیراً دارم می‌گیرم... از طرف کسی که مربوطه به گذشته‌ی من... کسی که تو هم خیلی باهاش رفیقی.
-لورد؟

بیرون جگرکی، ماشین‌ها می‌رفتند و می‌اومدند. پیاده‌رو شلوغ بود و یک جارو، تکیه داده بود به شیشه‌ی جگرکی. سخت نبود که فکر کنی صرفاً یک جاروی معمولیه که برای تمیز کردن اونجا گذاشته‌شده... بله، سخت نبود، در صورتی که جادوگر نمی‌بودی و در زندگی‌ت، مسابقه‌ی حرفه‌ای کوییدیچ ندیده‌بودی. بله...
بله جانم،
اینطوریاس!


تصویر کوچک شده


ایوا، این بلغار خشمگین شده، پنهانی وارد آشپزخانه جگرکی شد. اونجا پر بود از گوشت و نوشیدنی و کباب و عشق و حال. ایوا گشنه‌ش شد. بود از اول هم. بخشی از شخصیت‌پردازیشه. برای همین دست برد و یواشکی یکی از آشپزها رو خورد و رفت بالای سر میز سفارش‌ها. و یک بطری پلاستیکی از تو کیفش در آورد و ریخت روی سان...سا...ساشاها.

-ماکسیم... اگه کسی نمیتونه تو رو داشته باشه، می‌خوام سر سگ توت بجوشه.

اگر خوب دقت می‌کردی، می‌دیدی که روی بطری توی دستش نوشته اسید. بله جانم. ما با یک انتقام روبروییم. انتقامی که درختی‌ست روییده از دانه‌ی حسادت. ایوا حسادت می‌کرد.
دقایقی بعد، دختر گارسون بالای سر سفارش‌ها اومد. بی که متوجه بوی مرموزی که از لیوان سانش...سا...ساشاها می‌اومد بشه، بردشون و گذاشتشون سر میز.
ایوا خیمه زده بود روی شیشه‌ی جگرکی و منتظر مرگ ناشی از اسید دو کفترچاهی جلو چشمش بود.



تصویر کوچک شده


-لورد!؟
-بوله مادام؟
-فکر کنم به جای سانشاین، برامون آب‌قره‌قروت آوردن... من عاشق چیزای ترش خارجی هستم.
-مشتی هستن مادام. تا باشه ازین اشتباها...

بله. لوله گوارش نیمه‌غول‌ها با اسید چیزیش نمی‌شه. نتیجه می‌گیریم که.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰:۲۹ چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹
#8
عذر می‌خوام شما گفتید مهم نیست مهره‌تون چی باشه ولی چند بار مطالعه کردم. نگفتید اگه وزیر هم باشه مهره‌مون، میشه یا نه.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
#9
مهاجم: اسب ما علی بشیر

مدافع: آی آی گابریل خان سرباز کرد قوچان


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#10
نام تیم: پالی چپمن - پومونا اسپراوت - علی بشیر - روبیوس هاگرید

شاه: پومانا
وزیر: روبیوس
فیل: پالی
اسب: علی


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.