شروع کار ...... از وزارت سحر و جادو خارج شد و به راست پیچید و در امتداد پیاده رو پیشرفت تا اینکه به ساختمانی بزرگ رسید . به سمت کوچکترین دری که بر خلاف دیگر درها دری چوبی بود رفت و در زد .
سایه ی مردی بلند قد از شیشه ی پشت آن به چشم خورد و در باز شد .
برگه ای را به دست مرد بلند قد داد و پس از آنکه او آن را خواند به داخل رفت .
کمی جلوتر رفت و به آرامی به اطراف نگریست و جعبه ها و کارتون های زیادی را در اطراف خودش یافت . رو به مرد بلند قد گفت :
- امپراطور ... چرا اینجا انقدر نا مرتبه ؟ نا سلامتی یه مدت کوتاهی نبودما . نباید به کارا رسیدگی می کردی ؟
- قربان . معذرت می خوام ... بچه ها اومده بودن با همدیگه هر روز چیز می کشیدیم .
بارتی به دیوارها و سقف انبار نگریست که تا یک ماه پیش همگی سفید و یکدست و زیبا بودند و حال دوده های سیاه روی آنها را پوشانده بود و جلوه ی زشتی به آن بخشیده بود .
از سالن اصلی انبار جدا شد و به اتاق کارش پیوست و امپراطور هم دائما پشت سرش میامد و به سؤالاتش جواب می داد . در را به سختی باز کرد و نگاهی تعجبیوسانه به داخل انداخت . با خنده گفت :
- باز خوبه نیومدین تو اتاق من چیز نکشیدین

... اوه ، اوه ! اینجا رو ببین . چرا روی این میز انقدر خاک گرفته ؟ حداقل یکم تمیزش می کردی .
-
- بقیه کجان ؟
- قربان بقیه رفتن . نیستن ! من فقط اینجا موندم ...
- باشه . الان برو به همشون یه جغد بفرست و بگو بیان . تا فردا این انبار باید مثل روز اولش بشه .
امپراطور به سرعت به سمت در دوید و بارتی ادامه داد : راستی امپی ... یه سر برو وزارت ، چند تا ممد و جاسم هم بیار که کلی کار داریم .
امپراطور در را باز کرد که اتاق کار بارتی بیرون رود که بارتی ادامه داد : آها خوب شد یادم افتاد ... وزیر گفته که باید تو این مدت خوب کاری کنیم . این خیلی مهمه .
- چشم قربان .
و بالاخره از اتاق بارتی خارج شد و به سمت جغدها هجوم برد .
-----------------------------
ملت ادامه بدین

... من در اوج بی وقتی اومدم رول زدم که وزارت رو بترکونیم و اینا

شرکت کنین

سوژه ی خاصی ندادم واسه اینجا . تو پست بعدی هر چی بخواین می تونین بنویسین ، خودتونو هم می تونین به عنوان یکی از کارکنان انبار وارد داستان کنین و ...