جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هري فرو افتاد اما قبل از اينکه بدنش به زمين بخورد مرده بود.
جيني ويزلي دختر معشوقه اش که پا به پاي او تمام مراحل شکل گيري طلسم مرگبار را پيموده بود کمي آنطرف تر جان مي داد.
ابرهاي تيره ي آسمان کم کم کنار مي رفتند و پرتوهاي طلايي رنگ خورشيد چون عمودهايي روشن منظره ي کولاک زده و برفي کوهستان را گرم مي کرد.
برف که تا دقايقي پيش بي امان مي باريد اکنون بلور بلور بر روي صورت مات و سرد همچون يخ هري مي نشست.
چيزي در صورت هري تغير مي کرد، حتي حالا که مرده بود.
ولده مورت خم شد، آنقدر که با فاصله ي چند سانتي متر صورت هري را بررسي مي کرد. لبخندي سفيهانه بر روي لب هايش شکل مي گرفت. لحظاتي بعد قه قهه اي احمقانه سر داد و در حاليکه ديوانه وار خود را تکان مي داد و جست و خير مي کرد به سمت انتهاي دره پيش رفت. چند دقيقه بعد صداي پژواک نعره اش همه ي دره را پر کرد. مطمئنا هيچ کس نمي توانست از آن ارتفاع جان سالم بدر ببرد.

جيني ويزلي هم ديگر تکان نمي خورد. برف تمام بدن او و هري را پوشانده بود. هري بچه تر از اوني که سابقا نشان مي داد شده بود. صورتش کاملا تغير کرده بود و اکنون هيچ جز از صورتش مانند سابق نبود. هيچ چيز بجز زخمش

هوم....من فکر میکنم این پستو قبلا یه جایی خوندم!!! اگه شما خودت چیزی بنویسی خیلی قشنگتر از اونه که از جایی کپی کنی!

بهرحال حتی اگه از جایی هم برنداشته باشی و من اشتباه کرده باشم، که در اون صورت معذرت میخوام، در اون حالت هم تایید نمیشه...چون زیاد ربطی هم به عکس نداشت و بیشتر برای بازی با کلمات مناسب بود تا اینجا! منظورم اینه که شبیه نمایشنامه نبود!

میتونست یه خورده بیشتر پرداخت بشه و یخورده هم نثرش قوی تر باشه!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/26 16:51:41
شک ندارم که اگر خداوند قبل از حضرت آدم تورا می آفرید شیطان اول از همه سجده می کرد
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
استادیوم قدیمی کوییدیچ. جایی که بارها قرار بود تخریب بشه. جایی در بیست مایلی شهر لندن. در مکانی که از طلسم های مختلفی برای محافظت از دیدن ماگل ها، در آن استفاده شد.
خاطرات آن شب برای هری زنده شد. زمانی که هنوز در این ورزشگاه بازی های کوییدیچ برگزار می شد. در واقع شبی بود که هری برای اولین بار به چنین جایی آمده بود و یک بازی کوییدیچ حرفه ای را از نزدیک دیده بود. همان شبی که برای اولین بار در آسمان علامت شوم را دیده بود. علامتی که با چوبدستی او به آسمان فرستاده شده بود....

اما حالا. او فقط یک هدف داشت. نجات جان نویل. او باید هر طور شده نویل را نجات می داد. نویلی که یک مشابهت ساده با هری داشت و همین باعث شده بود اکنون در چنگ لرد سیاه باشد. آیا او به موقع رسیده بود؟

به هر حال او اینجا بود. بعد از اینکه وزارتخانه، دفتر کاراگاهان و حتی او و دوستانش در پیدا کردن نویل ناکام ماندند، او پیغامی دریافت کرد. پیغامی از سوی ولدمورت. لرد سیاه از او خواسته بود برای معامله به آن ورزشگاه قدیمی برود. معامله ای برای نجات جان نویل. تنها و بدون همراه و در غیر اینصورت....
هری اندیشید که آیا لرد سیاه در ازای آزادی نویل چه چیزی از او می خواست؟ آیا اصلا کار درستی کرده بود که به اینجا آمده بود؟ آن هم تنها! .... نباید اجازه می داد این فکرها اراده اش را سست کنند.......

وسط ورزشگاه.....
- ولدمورت! مورت...مورت...مورت!
این صدای هری بود که فریادی کشید و بعد پژواک صدایش شنیده شد.
- این منم...منم....منم....منم! هری پاتر...پاتر .... پاتر .....پاتر!
صدایی از پشت یک ستون شنیده شد:
- پس اومدی هری! می دونی، تو یه احمقی! اما فکرشو می کردم بیای!
بعد ولدمورت از پشت یک ستون بیرون آمد و ادامه داد:
- چی با خودت فکر کردی پاتر! با من معامله کنی!
بعد قهقه ای بلند سر داد که به طرز وحشتناکی در همه جا پیچید.
هری با خشم دندان هایش را به هم سایید و گفت:
- نویل کجاست!
ولدمورت ناگهان خنده را متوقف کرد و گفت:
- تو نویل رو می بینی! البته اگه از پس من بربیای!
بعد چوبدستی خودش را بیرون آورد و آماده نگه داشت. هری هم با دیدن این صحنه چوبدستی خود را بیرون آورد.
ولدمورت بی مقدمه و ناگهانی یک طلسم به طرف هری فرستاد و هری سعی کرد آن را دفع کند. اما اتفاقی عجیب، ولی نه بی سابقه رخ داد!
چوب دستی آن دو با نور هایی به هم گره خورد و هری تلاش کرد چوبدستی از دستش بیرون نرود.(مثل آخر کتاب چهار)
ولدمورت با خشم گفت:
- این دفعه نمی ذارم!
و سعی کرد چوبدستی خود را آزاد کند ولی با فشاری که آورد اتفاق عجیب تری افتاد و هر دو چوبدستی متلاشی شدند.

سکوت ...... ولدمورت به چشم های هری چشم دوخته بود و شاید داشت برای ادامه مبارزه با این وضع تصمیم گیری می کرد.

صدای پرنده ای در آسمان .... او ققنوس بود!..... به طرف هری پرواز کرد و بسته ای را برای هری انداخت. هری دستش را بالا برد تا بسته را بگیرد و ولدمورت که شاید جادوی خاص بسته را حس کرده بود قدمی به عقب برداشت.(تصویر موجود)
هری بسته را باز کرد. درون بسته یک چوبدستی و یک نامه بود.
ولدمورت نا مطمئن نگاه می کرد.
نامه یک نامه عربده کش بود با صدای دامبلدور:
- هری! این چوبدستی لیلی مادرته! مطمئن باش نیروی عشق مادرت به تو کمک می کنه!
هری چوبدستی را برداشت و به روبرو نگاه کرد، ولی اثری از ولدمورت نبود! او رفته بود و کمی دورتر یک نفر روی زمین افتاده بود.
هری به بالای سر او رفت. او نویل بود. اما دیگر نفس نمی کشید.....


--------------------------------------------------
ببخشید دیگه! آخراش تو مایه های آبگوشتی هندی شد. چون خواستم طولانی نشه داستان رو سریع پیش بردم!

هوم داستان خوب بود!
ولی باهات موافقم آخرش یخورده ضایع بود!
به نظر میومد انگار یه پاراگراف وسط حذف شده!
یه چیزی! نامه عربده کشی که از عشق حرف بزنه!!! یخورده ناجور به نظر میاد! آخه معمولا این نامه رو برای اخطار یا دعوا بکار میبرن!

اون قسمتی که صدا اکو پیدا کرده بود جالب بود. مورت مورت مورت من خنده ام گرفته بود اونجا!

ایده نویل هم خوب بود...البته میتونستی افکار هری رو به این شکل بگی که انگار مثلا نگران اینه که ولدمورت بخواد به جای هری، نویل رو بکشه!(پیشگویی!!!)

بازم پست بزن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/26 16:59:08
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ماه بیشتر به کتاب هفتم نمونده!!

خیلی دوست دارم ببینم هرکس با دیدن کاور کتاب هفت، چه ماجراهایی برای جلد آخر به نظرش رسیده!!

واسه همین برای این هفته کاور کتاب هفت رو میذارم!

البته یخورده کوچیکه، ولی سرعت کم بود نشد بزرگترشو بذارم! فکر کنم مشکلی نداشته باشه!!



کاور کتاب هفت


و یادتون نره که اعضای ایفای نقش هم میتونن پست بزنن!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1386 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان در جنگل به پيش مي رفتند كه ناگهان صدايي توجه شان را به خود جلب كرد.
- او صداي چيه هري ؟
- نمي دونم ولي يك راه براي دونستنش بيشتر نيست ؛ هنوز بايد بريم جلوتر تا ببينيم صداي چيه.
باز هم جلوتر رفتند تا اينكه هرميون با صداي وحشت زده اما آهسته به رون و هري گفت:
- بچه ها ، اونجا رو ؛ مرگ خوارها.
با اين حرف هرميون ، توجه هري و رون به سمتي كه مرگ خوارها بودند معطوف شد.
هري آهسته ، طوري كه فقط صدايش در جمع سه نفريشان شنيده مي شد ، گفت : مثل اينكه مي خوان به هاگواترز حمله كنن.
حرف هري كاملاً درست بود ، چون آنها به سمت قلعه در حركت بودند و هر لحظه به قلعه نزديكتر مي شدند. ديگر جاي فكر و درنگ نبود ؛ بايد همين حالا كاري مي كرد ؛ رو به رون و هرميون كرد و گفت: شما به قلعه برين و اونا رو از اين خطر مطلع كنين ، منم اينجا مي مونم و سعي مي كنم مرگ خوارا رو معطل كنم تا ديرتر برسند.
يكي يكي را درآغوش گرفت و با آنها خداحافظي كرد اما يك حس عجيب در وجودش او را آزار مي داد ؛ حسي مثل آخرين خداحافظي !!!
موقع خداحافظي با هرميون دوباره توجه اش به مرگ خواران جلب شد. ديگر داشت دير مي شد و هر لحظه ممكن بود مرگ خوارها به قلعه برسند پس با عجله رون و هرميون را روانه هاگوارتز كرد.
*******
رون و هرميون به محوطه قلعه رسيده بودند كه ناگهان نوري خيره كننده به آسمان رفت. حسي غريب تمام وجود آنها را فرا گرفت.
*******
رون و هرميون همراه با تعدادي از اعضاي محفل براي كمك به هري و مقابله با مرگ خوارها به جنگل بازگشتند.
بغض گلوي آنها را مي فشرد ؛ آنها بهترين دوست خود را يافته بودند اما او ديگر درميان آنها نبود و آنها را با تمام خاطره هاي شيرين ترك گفته بود.
اشك از چشمانشان جاري شد ه بود. هري با مرگ خود مانع حمله مرگ خوارها شده بود و آنها را نيز كشته بود. اما چگونه هري توانست تك و تنها با اين همه مرگ خوار مبارزه كند؟
رون با چشمي اشك آلود رو به اعضاي محفل كرد و گفت : اون ... .

شاید آی کیوی من پایینه ولی من نفهمیدم منظور از دیالوگ آخر چیه!!!
به نظرم یخورده سیر داستان زیادی تند بود...مثلا میشد که یه قسمت از مرگ هری و جنگش با مرگخوارا بگی...تا بلکه منم بفهمم هری چطور تونسته اون همه مرگخوارو بکشه!! (سوالی که خودت آخر پست کردی!)

اون قسمت آخرین خداحافظی باحال بود...خوشم اومد ادبی بود!

ولی خوب من نگرفتم دیگه هری چطور مرده و اون نور چی بوده و این قضایا!!
فکر کنم اگه یخورده بیشتر نوشته رو توضیح بدی بفهمم!!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/23 0:53:02
شک ندارم که اگر خداوند قبل از حضرت آدم تورا می آفرید شیطان اول از همه سجده می کرد
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار این هری بود که به راحتی توانست بگریزد. برای اولین بار این هرمیون بود که اشتباه می کرد.
هرمیون:هری من توجهشو به طرفت جلب می کنم تا خوب بتونی طلسمش کنی
هری:باشه شروع کن.
هرمیون اهسته به طرف درخت می امد و هری اماده چوبدستی خود را در دست گرفته بود.سانتور درشت هیکل همراه هرمین به طرف هر ی می امد.
هرمی:حالا هری
طلسم هری کاملا به هدف خورد و سانتور گیج به درختان برخئرد می کرد.
هرمیون به طرف هری می دوید دی حالیکه نفس نفس می زد و اشک می ریخت.
هرمیون هری را در اغوش کشید و هری که سانتور را زیر نظد داشت با خود زمزمه کرد:
-هرمیون عزیز بالا خره مرتکب اشتباه شدی.!!!

برای عضویت در ایفای نقش باید اول در تاپیک بازی با کلمات پست بزنید اگه تایید شدید بیاید اینجا!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/23 1:03:24
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بله چوچانگ جان نمایش نامه نصفه است چون همون طور که خودتم میدونی دست من نبود!برق رفت و کامپیوترم خاموش شد!!!!
نمیدونم چرا ارسالش کرد آخه؟!آبروم رفت!!!
اشکال نداره ادامش رو مینویسم:
شب بود و هوا سرد!هرمیون و هری و رون در زیر نور زیبا و دل نشین ماه قدم میزدند که ناگهان صدایی از دور دست به گوش رسید!
هرسه ی آن ها در جای خود میخ کوب شدند وهمین به اطراف خود نگاه کردند عده ای از گرگینه ها ی بی رحم اطراف آنان را گرفته بودند:
هرمیون با تعجب توام با ترس گفت:
_میشه بگید چی کار کنیم؟؟!!
هری در حالی که به اطرافش نگاه میکرد گفت:
_واقعا" نمی دونم!فقط چوب دستیتون رو در بیارید!
رون به آرامی و ترس و لرز گفت:
_ایده ی خوبیه ولی چه وردی باید به کار ببریم؟!
گرگینه ها هر لحظه فاصله ی خود را با آن ها کمتر میکردند و دندان های تیز و خطر ناک خود را برای آنان نمایان میساختند!
هری به آرامی گفت:
_هرمیون،استیوپفای روی اینا تاثیر داره؟!
هرمیون آب هان خود را قورد داد و گفت:
_نمیدونم تا به حال را جع به این چیزی نخوندم!
_پس بهتره امتحان کنیم!
رون گفت:
_نمی تونیم یه جری کمک بخوایم؟!
هری که صدایش عصبانی به نظر میرسید گفت:
_میشه بگی چه طوری؟!با سه ی من...1...2...3
هرسه ی آن ها با هم فریاد زدند استیوپفای!!!!
اما تاثیری نداشت.فقط گرگینه ها به چند متر آن طرف تر پرتاب شدند!
آنان با دندان های گشوده و چشم های ترس ناک به سمت آنان می آمدند.
هری و هرمیون به سرعت به پشت یکی از درختان دویدند و هرمیون با تمام توان خود فریاد زد:

رون اون طرف نه!اون طرف نه!!!!نه نه!!!
هری سرش را به سمت هرمون چرخاند و دید که رو به سمت یکی از گرگینه ها میرود که بسیار غیر عادی به نظر میرسید!
گوشهایش بیش از حد بلند بود و صورتش مثل آن بود که با سنگی بزرگ به صورتش کوبیده باشند!
رون که در حالت عادی خود به نظر نمی آمد به گرگینه خیره بود!
هرمیون جیغ کشید:
نه!!!
هری هرمیون را در آعغوش کشید و با سر و صورت زخمی به لحظه ای به هرمیون خیره شد وقتی برگشت اثری از رون ندید.
هرمیون به سمت صحنه دوید!
او پریشان حال به این سو و آن سو میدوید و رون را صدا میزد!
اما دیگر اثری از رون نبود.
رون توسط گرگینه ها برده شده بود و قطعا" به گروه آنان پیوشته بود!
هری به آرامی گفت:
دیگه فایده ای نداره!اون رفته!
هرمیون به آغوش هری پرید و تا نفس داشت گریه کرد.
---------------------------------------------------------------------------
ببخشید خیلی مزخرف شدش!من واقعا"عذر میخوام!
من نمیدونم چرا اینایی که میزنم این قدر چرت میشه!
به هر حال ممنون میشم نقدش کنید!

اونقدر هم بد نبود اینقدر خودتو اذیت نکن!!

همونطور که قبلشم گفتم موضوعت خوبه!! دیالوگهای اولتم خوبن فقط چند تا اشکال املایی کوچولو دارن!!

"هرمیون به سمت صحنه دوید"
اینجا آدم حس میکنه داری صحنه نمایش رو توصیف میکنی، در حالی که در واقع یه داستان داره تعریف میشه! مثلا به جای اون میتونی بنویسی: "هرمیون به طرف جایی دوید که تا چند لحظه پیش، گرگینه ها آنجا بودند."

آخر نوشته ات یخورده یه جوری بود! هم چیز مثبت داشت هم چیز منفی!
من وقتی خوندمش پیش خودم بقیه داستانم ساختم که رون گرگینه میشه و بعدا دشمن هری میشه و از اینجور چیزا!! این یعنی این که نوشته تو اونقدر خوب بوده که ذهن منو وادار به ساختن بقیه اش بکنه! وگرنه یه نمایشنامه چرت به هیچ عنوان نمیذاره ادم چیزی بنویسه!

ولی جهت منفی از اینجا بود که خیلی کم توضیح داده بودی مثلا نوشتی هرمیون به بغل هری پرید و تا نفس داشت گریه کرد!
خوب این زیاد جمله جالبی نمیشد....میشه حتی یه پاراگراف کامل درباره احساسات هرمیون نوشت!
کافیه خودتو بذاری جای هرمیون! ببینی غیر از اینکه گریه میکنه، چه فکرهایی به ذهنش میاد، چه احساساتی داره، کافیه فقط ببینی پشت اون گریه ها چی میگذره!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/23 0:44:12
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1386 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پیروزی.کلمه ای که در ذهن هری همچون خاطره ای دور به نظر می رسید.
خاطره ی زیبای دورانی که...دورانی که حقیقت هنوز در پشت لوای زمان منتظر فرصت مناسب بود.این نبرد ...این نبرد بی پایان بین هری و ولدمورت نبود این نبردحتی بین خیر و شر نیز نبود این نبرد در سطحی بسیارگسترده تر از این بود. این نبرد نبرد حقیقت با سرنوشت بود .دو خط سیر منطبق که در تضاد و تعارض با یکدیگر توافق را آموختند آن دو آموختند که آنچه از دیوار بلند زمان بالا می رود به همت خودشان است. خواه در تضادشان و خواه در تعارضشان. افکار تاریک در عرصه و زمان تاریک تنها یک عامل بودند حتی در این چنین دوره ای نیز قلب هایی لپوجود داشت که برای آزادی می تپید.قلب هایی که به امید روزی می تپید که کودکان در چمنزار ها آزادانه بدوند و زیبایی را حس کنند که خودشان نیز روزی حس کرده بودند.
امروز روز موعود بود .رویارویی نهایی ...روزی که هری یا وظیفه ای را که به دوش داشت به نحو احسنت انجام می داد یا در راه آن می مرد ....یا شاید....

_آه!!!!!!

آنها آمدند.صدای فریاد چون نفیر تیری از زه رها شده در ذهنش به گوش می رسید انگار آن فریاد هیچگاه خاموش نشده و نخواهد شد.

هرسه دویدند و به پشت درختانی که در سمت راست جاده بود رفتند.
زمان آن فرا رسیده بود.مرگ خواران می آمدند.هیکل های سیاهشان از هرسو ظاهر می شد.اما هری متعجب بود از اینکه قلبش با وجود غم ها ی فراوان هنوز آرام و گرم بود چون دوستانش در کنار او بودند.او نباید آنها را به کشتن می داد
اشک در چشمان هری حدقه زده بود.این آخرین بار بود که رون و هرمیون را می دید.تقدیر سرنوشت او را آنگونه رغم زده بود که در چنین لحظه ای از آنها خداحافظی کند.رون با حالتی غم زده به او خیره نگاه می کرد آن چشمان غم زده همان چشمان شادابی بود که برای اولین بار در ایستگاه کینگزکراس دیده بود اولین باری که به هاگوارتز دنیای آرزوهایش می رفت در آن روز های خوش هیچگاه چنین وداعی در تصورش نمی گنجید.هرگز رون شوخ طبع را آن قدر آرام ندیده بود .هری رو به هرمیون کرد ولی او طاقت نیاورد و به سمت هری دوید و او را در آغوش کشید.تحمل بغضی که گلویش را می فشرد سخت تر شود.در جایی بیرون از آنجا کسانی انتظار آن دو را می کشیدند و این برای هری سخت بود که آنها را....فکر کردن به این مساله او را آزار می داد.او همان طور که هرمیون را در آغوش گرفته بود به آنسوی درختان نگاه کرد
مرگ خواران همچنان مصرانه به آن سمت می آمدند.امید از دلهایشان رخت بر بسته بود ...هری احساس فقدان عظیمی می کرد.اما برای لحظه ای خود ناامیدی ها در دلش نورر امید ایجاد کردند که به سبب هدفی نو بود. دوستانش نباتید در دست مرگ خواران کشته می شدند این آرامش زیبا در چهره هایشان نباید خاموش میشد.این نومیدی بی معنا بود . در آن بیرون افراد زیادی منتظرشان بودند.
_رون...هرمیون..نمی دونم چه جوری بگم ...واقعا ممنونم...
کاری که روزی کس دیگری با او کرده بود او امروز با عزیز ترین دوستانش می کرد.
_شما شنل بپوشین و منتظر علامت من باشین...
آن دو سری تکان دادند و شنل نامرئی را پوشیدند.صدای پای مرگ خواران بلند تر شده بود . هری می دانست به محض آمدن آنها رون و هرمیون وارد صحنه می شدند.او چوبدستی اش را بلند کرد و به سمت دوستان نامرئی اش گرفت .
_پتریفیکوس توتالوس!
اینک خاطرش آسوده بود . او خود را برای این لحظه آماده کرده بود. او به سرعت به سمت مرگ خواران دوید تا آنها را از درختان دور کند.هیچگاه خود را اینگونه قدرتمند نیافقته بود او سرشار از حسی بود که به نیرو می داد .احتمالا ولدمورت خود برای مبارزه با او می آمد اما اهمیتی نداشت ارزش های او زنده می ماند .شاید روز ها بعد بر روی همین چمنزار های هاگوارتز کودکانی قدم می زدند و یاد می گرفتند که :

چه قدر مهم است که مبارزه کنیم و به مبارزه ادامه دهیم چرا که
نیروی شر هیچ گاه از بین نمی رود تنها مهم این است که آن را دور نگه داریم...مهم است که مبارزه کنیم و همینطور به مبارزه ادامه دهیم تا همواره آن را دور نگه داریم .

عالی...تایید میشه...

فقط یه چیزی اوایل پستت توصیفات به نظرم یه خورده زیاد بودن....یکی هم اینکه اگه یه خورده توی پست کمتر پند و اندرز باشه ملت بیشتر میخونن!!(تو پست جدی!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/20 14:21:41
... و سرانجام هیچکس باقی نماند.
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود و هوا سرد!هرمیون و هری و رون در زیر نور زیبا و دل نشین ماه قدم میزدند که ناگهان صدایی از دور دست به گوش رسید!
هرسه ی آن ها در جای خود میخ کوب شدند وهمین به اطراف خود نگاه کردند عده ای از گرگینه ها ی بی رحم اطراف آنان را گرفته بودند:
هرمیون با تعجب توام با ترس گفت:
_میشه بگید چی کار کنیم؟؟!!
هری در حالی که به اطرافش نگاه میکرد گفت:
_واقعا" نمی دونم!فقط چوب دستیتون رو در بیارید!
رون به آرامی و ترس و لرز گفت:
_ایده ی خوبیه ولی چه وردی باید به کار ببریم؟!
گرگینه ها هر لحظه فاصله ی خود را با آن ها کمتر میکردند و دندان های تیز و خطر ناک خود را برای آنان نمایان میساختند!
هری به آرامی گفت:
_هرمیون،استیوپفای روی اینا تاثیر داره؟!
هرمیون آب هان خود را قورد داد و گفت:
_نمیدونم تا به حال را جع به این چیزی نخوندم!
_پس بهتره امتحان کنیم!
رون گفت:
_نمی تونیم یه جری کمک بخوایم؟!
هری که صدایش عصبانی به نظر میرسید گفت:
_میشه بگی چه طوری؟!با سه ی من...1...2...3
هرسه ی آن ها با هم فریاد زدند استیوپفای!!!!
اما تاثیری نداشت.فقط گرگینه ها به چند متر آن طرف تر پرتاب شدند!
آنان با دندان های گشوده و چشم های ترس ناک به سمت آنان می آمدند.
هری و هرمیون به سرعت به پشت یکی از درختان دویدند و هرمیون با تمام توان خود فریاد زد:


نمایشنامه نصفه بود خودت نصفه گذاشته بودی یا اشتباه شده بود!؟؟

بهرحال...اگه خودت نصفه گذاشته بودی(که فکر نکنم) اونوقت بگم یادت نره که اینجا باید یه نمایشنامه کامل زد...یعنی مثل تاپیکهای رول نیست که تو یخورده بزنی و اون یکی بقیه اش رو بره...!!!

سوژه خوب بود....یخورده دیالوگ داشت به طرف زیاد بودن میل میکرد که کنترل شد!!!

چون نمایشنامه کامل نیست نمیتونم نظر دیگه ای بدم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/20 14:47:15
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1386 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
نور نقره ای ماه تنها نقطه روشنایی جنگل بود . صدای باد در میان درختان جنگل ، ضربه های تازیانه وار درختان بر یکدیگر ، جانوران شب زنده دار که در دل شب موسیقی هراس انگیز طبیعت را اجرا میکنند ، همه دست در دست هم داده اند تا ترس را بر تن سه شب گذر جنگل راهی کنند .

- من جلومو نمی بینم ، بهتر نیست چوبدستیمون و روشن کنیم ؟
- امکان داره ما رو ببینند ... (آب دهانش را قورت میدهد) بعدش فاجعه میشه ...
هری با لحنی اعتراض آمیز گفت:
- بس کنید ... با هر دوتونم ... هرمیون چوبدستیت و روشن کن ولی فقط به اندازه ای که جلومون و ببینیم ...بعدش برو جلوی ما حرکت کن .
هرمیون که احساس میکرد در رقابتی تنگاتنگ پیروز شده است با صدایی پر غرور گفت : لوموس
سپس نگاهی تمسخر آمیز به رون کرد و از کنارش رد شد.

رون از سرعتش کاست و در پشت آندو شروع به حرکت کرد. . چند متری در دل جنگل حرکتکردند که ناگهان هرمیون استاد و هری و رون محکم به او خوردند .
هری :
-هرمیون معلومه چیکار میکنی ، چی ...

- هیــــس ....!!!

رون زمزمه کنان :
-چی شده ؟ مرگخوارا اینجان ؟

هری محکم می ایستد و در حالی که چوبدستی خود را مستقیم نگاه داشته است به جلو خیره میشود ، دریاچه ای آرام که بمانند آینه ای قرص ماه در آن منعکس بود در برابر دیدگانش نمایان شد و کمی چلوتر از آن علامت دارک مارک به وضوح در هوا شناور بود.زخم هری به سوزش افتاد , قرار بود بار دیگر جسد چه کسی را ببیند؟

هرمیون سرش را بر گرداند تا به هری و رون نگاه کند که ناگهان دسته ای سیاه پوش را که به صورت حلقوی از پشت به آنها نزدیک می شدند دید و فریاد زد:
-زود باشین پناه بگیرین!مرگخوارها پشت سرمون هستن!

آندو بلافاصله بسوی آنها بازگشتند تا ضمن دفاع بتوانند جای مناسبی را برای شروع مبارزه ای عادلانه پیدا کنند,
هری فریاد زد:
-بیاین از این طرف!
مرگخوارها سرعتشان هر لحظه بیشتر می شد.اطرافشان از انوار رنگارنگ نورباران شده بود.هری دست هرمیون را گرفت و به پشت درختی که در نزدیکیشان بود پناه برد.
-رون زود باش بیا!
-شماها برین من یه کم سرشون را گرم می کنم بعد میام!
-رون بیا!تو تنهایی نمیتونی این کارو رو بکنی!برگرد پیش ما تا همه با هم..
-نه ..من نمی خواهم هرمیون جونش تو خطر بیفته..شماها...
نور سبزرنگی چهره رون را نورانی کرد و دیگر هرگز صدایی از آن خارج نشد , در حالی که هرمیون با ناباوری در حالی که به هری چسبیده بود به رون نگاه می کرد.

عالی بود! تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/16 18:43:37
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1386 07:17
نمایش جزئیات
آفلاین
شب چهاردهم ماه بود و آسمان با تکه های کوچک ابر پوشانده شده بود . هری و هرمیون برای ملاقات پروفسور لوپین که به خانه هاگرید رفته بود مخفیانه به آنجا می رفتند. هرمیون دو بطری کوچک در دست داشت. هری شنل نامرئی کننده خود را روی هردویشان کشیده بود اما شنل برایشان کوچک بود و راه رفتن با آن آزار دهنده.
هرموین با اضطراب گفت: به نظرت هاگرید تونسته اونو آروم نگه داره؟
هری: باید تونسته باشه. الان هوا ابریه ولی نمی دونم این ابر ضعیف تا کی می تونه قرص ماه رو پنهان نگه داره.
هرمیون: کاش رون هم با ما بود. ولی با اون همه تکلیف انجام نداده که داشت ...
به خانه هاگرید رسیدند. هری چند ضربه ملایم به در زد.
تق...تق...توق
هاگرید: دیر کردین....
هاگرید در را باز کرد . تمام بدنش زخمی شده بود
هرمیون: وای خدای من چه بلایی سرت اومده؟
هاگرید: پروفسور....
هری: اما ماه که کاملا قابل دید نیست.
هاگرید: آره ولی باز هم تاثیر می زاره. به طور کامل دچار دگردیسی نشد فقط خوی حیوانی گرفته اونم موقعه ای که می خواستم براش نوشیدنی بیارم.
هری: الان کجاست؟
هاگرید: فرار کرد. رفت توی جنگل ممنوعه.
هرمیون با نگاهی نگران گفت: سانتورا بلایی سرش نمی آرن. اون ظاهرش هنوز مثل یه انسانه . ممکنه به خاطر ورود به منطقشون بکشنش.
هاگرید: خودم هم همین فکر رو می کنم. شما بچه ها برگرید به خوابگاه من سعی می کنم درستش کنم.
هری: اما تو زخمی شدی.
ناگهان هرمیون با صدای جیغ مانندی گفت: هاگرید تو...تو ممکنه به یه گرگینه تبدیل بشی.
هاگرید با لبخندی گفت: نترس دختر. اول اینکه اون هنوز به یه گرگ کامل بدل نشده بود و دوم هم اینکه من یه دو رگه ام و با این چیزا چیزیم نمی شه. خب حالا زود برگردین.
هری و هرمیون با ناراحتی شنل را برداشتند و از کلبه خارج شدند.
هری: باید به جنگل بریم.
هرمیون: اما الان جنگل خیلی خطرناکه.
هری: شاید هاگرید اون طور که می گفت حالش خوب نباشه من نگرانم. در ضمن ما باید معجون رو به خورد پروفسور بدیم.
هرمیون با مکثی همراه با تردید گفت: باشه بریم.
*********************

جنگل ممنوعه سرد و نمناک بود. هردو چوب هایشان را روشن کردند.
هرمیون: نگاه کن ردپای یه آدم همراه با کمی خون. به نظرت هاگرید بلایی سر پروفسور آورده؟
هری: نه فکر نمی کنم. شاید برای خودش یه حیوون شکار کرده باشه.
صدای سم سانتور ها بر روی علف خشک به گوش رسید.
هری: عجله کن نباید ما رو ببینن.
هردو به پشت درخت نارونی پناه بردند. هری هرمیون را که به تندی نفس نفس می زد در آغوش گرفته بود.
سانتوری به طرف آنها آمد: فکر کردم اینجا چیزی تکون خرد.
سانتور دیگر: عجله کن . اینجا کسی نیست باید اون یار رو پیدا کنیم.

سانتور ها از محل دور شدند.
هرمیون: حالا چی کار کنیم اونا پروفسور رو دیدن.
هری: بیا...عجله کن باید بدویم تا قبل از اونا پیداش کنیم.
هر دو شروع به دویدن کردند. خسته و عرق ریزان به قستمی از جنگل که از بوته های تمشک پوشیده شده بود رسیدند.
هرمیون: نگاه کن رد خون به پشت این بوته رفته.
هری: باید احتیاط کنیم. بوته ها رو آروم دور می زنیم و به محض دیدن پروفسور بیهوشش می کنیم.
هرمیون با تکان دادن سر موافقت کرد.

پشت بوته ها
هری: اینجا که چیزی نیست
هرمیون: چرا هست . باقی مانده غذای امشب پروفسور
هری چشمانش را تنگ تر کرد . در آن تاریکی درست نمی توانست جزئیات را ببیند. هرمیون درست می گفت در سمت راست هری مقداری گوشت و استخوان ریخته بود.

هرمیون:هری مواظب باش!!
هیولایی( نیکه گرگ نیمه انسان) از میان تاریکی به روی هری پرید. هرمیون جیغ کشید
هری تلاش می کرد که توسط گرگ زخمی و گاز گرفته نشود. هرمیون نمی توانست طلسم را اجرا کنه .می ترسید که به هری برخورد کند.
هری همچنان با گرگ انسان درگیر بود . عینکش افتاده بود و همه جا را تار می دید. گرگ تقلا می کرد تا گلوی او را گاز بگیرد اما هری اجازه نمی داد. چوبش رامحکم در دست گرفته بود. آن را به شکم گرگ چسپاند و فریاد زد:
_استیوپفی .
جانور به هوا پرت شد و بیهوش روی زمین افتاد.
هری : زود باش تا به هوش نیومده معجونو بهش بده.
هرمیون با دستانی لرزان محتوی شیشه را در دهان لوپین خالی کرد.
رنگش بعد از چند ثانیه به حالت اولیه خود برگشت و همین طور شکل صورت و دیگر قسمت هایی که تقریبا شبیه گرگ شده بود.
صدایی از پشت بوته ها آمد. نفس هری در سینه اش حبس شد. حتما سانتورها بودند. اما هیکل بزرگی که بیشتر شبیه یک غول بود تا سانتور نمایان شد
هاگرید: بچه ها شما....اینجا
هرمیون: ما نمی تونستیم کاری نکنیم
هاگرید: اما ممکن بود کشته بشین
هری: چاره ی دیگه ای نداشتیم
هاگرید: معجونو بهش دادین.
هرمیون با تکان سر جواب داد. هاگرید خم شد و پروفسور رابه راحتی بلند کرد مثل اینکه یک عروسک را برمی داشت.
هاگرید: عجله کنید باید به مدرسه برگریم و پروفسور رو به درمانگاه برسونیم.
هری و هرمیون همراه با هاگرید به راه افتادند و بعد از چند دقیقه پیاده روی به بیرون جنگل رسیدند. هری شنلش را که بیرون کلبه هاگرید قایم کرده بود برداشت. و با هرمیون زیر آن پناه گرفت.
هری : باید تمام ماجرا را برای رون تعریف کنیم. مطمئنم که خیلی ناراحت می شه که نتونسته با ما بیاد
هرمیون: این جوری شاید تکالیفش رو به موقع انجام بده.
هر سه خندیدند و خرامان به سمت مدرسه به حرکت در آمدند



.....................................................................................
توضیح: چوچان عزیز راستش من نتونستم آخرین تصویری که موجود بود رو باز کنم به خاطر همین گفتم شاید داستانی که می نویسم به تصویر بخوره. یه وقت این کار من رو بی احترامی تلقی نکنید آخه وقتی عکس باز نشد خیلی عصبی شدم.
خلاصه طلب بخشش می نمایم.

هوم...از اونجا که کاملا نامربوط هم نبود، دیگه نمیگم بری دوباره بنویسی
پستت خوب بود...ولی هرکسی جای پیشرفت داره!!
به نظرم این پیشرفت باید تو رول انجام بشه!
پس...
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/2/16 18:24:12
جنگیدن و دوباره جنگیدن و ادامه دادن به جنگ فقط زمانی که اهریمن را دور نگه دارد مهم است هرچند آن را به طور کامل از بین نبرد

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور