جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1385 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس جدید:

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/5 14:41:59
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/5 15:06:22
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/5 15:26:16
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/5 15:38:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1385/12/6 9:47:43
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1385 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اون شب چنان سرد بود که حتی شیشه های آن خانه نیز با وزش باد می لرزیدند و لرد هم چنان به راه ادامه می داد تا به خانه آن دو عامل مرگش برود و عامل را از سر راه بر دارد.
- ارباب داریم به خانه آنان نزدیک می شویم.
لرد: ساکت باش دم باریک.
دم باریک: ولی لرد, این من بودم که به شما گفتم خانه آنان کجاست. ارباب شما باید از من متشکر باشید.
لرد: به چه حقی چنین حرف هایی بر زبان می رانی, گستاخ؟ سایلنشیو...
دم باریک دیگر ساکت شده بود.
لرد: تو برو اونجا آنجا بایست و منتظر من بمان.
دم باریک که نمی توانست حرف بزند بدون هیچ حرفی امر لرد را اطاعت کرد. لرد به سمت در خانه رفت. از خانه صدای زنی می آمد:
- آره جیمز... تازه هری را خوابانده ام. امشب خیلی گریه میکرد. داشتم نگرانش می شدم.
جیمز: اصلا نگران نباش لیلی. می اینجام.
لرد زیر لب: بیشتر باید نگران خودت باشی دختر خانم. آلوهومورا
در کاملا باز شد. مردی با عینک های گرد و موهای به هم ریخته روی مبل خانه نشسته بود و در حال مطالعه ی روزنامه پیام امروز بود. در آن طرف زنی در آستانه در اتاقی ایستاده بود.
لیلی: جیمز...
جیمز سرش را از روزنامه بیرون آورد.
لرد: شب بخیر کوچولوها
جیمز: خفه شو.
جیمز از روی مبل پرید و خواست چوب نازکش که روی زمین افتاده بود بردارد.
لرد: آچیو... خیلی دیر جنبیدی پاتر. فکر می کردم دامبلدور باید بیشتر از اینجا یادت داده باشه.
صدای ضربان قلب جیمز و لیلی خیلی بلند شده بود. صدای گریه ی بچه ای از توی اتاقی که لیلی دم اون ایستاده بود بلند شد.
لرد: الان می آم کوچولو.
لیلی به درون اتاق پرید و در را بست. لرد به طرف در به راه افتاد و این بار جیمز بود که سد راه لرد می شد.
لرد: فکر نکنم بتونی بدون اون چوب کاری بکنی.
جیمز: اگه راست می گی و خیلی ادعا می کنی, پس بایست تا دوئل کنیم.
لرد: دوست داری بازی کنیم؟ شروع می شه... آواداكداورا.
نور سبز به طرف جیمز جهید و جیمز نیز به پشت مبل.
لرد: مگه نمی خواستی دوئل کنی کوچولو؟
جیمز: اگه راست می گی چوبم را پس بده ترسو.
چشمان لرد در تاریکی سایه ردایش نمایان تر شد.
لرد: خفه شو, آنگورجو...
این بار جهیدن جیمز فایده ای نداشت.
لرد: باز هم فکر می کنی من ترسو هستم؟
لرد جلو رفت و بالای سر جیمزی رسید که از درد روی زمین افتاده بود.
لرد: بازی کردن تمام شد... تو باختی... کبریت...
چوب لرد به آرامی بالا آمد: آواداکداورا
نور سبز درد جیمز را پایان بخشید. حرکت آهسته لرد به سمت در اتاق ار سر گرفته شد: آلوهومورا...
اتاق خالی بود. لرد جلو رفت. در پشت تخت کوچک چوبی لیلی کودکی را در آغوش داشت و به مانند بید مجنون هاگوارتز می لرزید.
لرد: لیلی, تو دختر سر به راهی هستی. بچه را به من بده و جون خودت را بردار و برو.
اولین قطره اشک از چشمان لیلی بر روی سر کودک فرو ریخت.
لرد: فکر کنم. اسمش هری باشه... خودم شنیدم داشتی به اون احمق می گفتی... راستی خیلی راحت مرد.
لیلی تکان شدیدی خورد و دومین قطره اشکش چکید. لیلی بلند شد. چشمانش پر از اشک بود. لیلی چوبش را در دستش می فشرد.
لرد: اوه لیلی می خوای بجنگی؟ فکر نمی کنی کمی برای این کارا زود باشه؟ من فقط بچه را می خوام.
لیلی: نه.
لرد: اكسپليارموس... باز هم نمی دی؟
لیلی حالا دست خالی بود. لرد چوبش را محکم تر گرفت.
لرد: لیلی سریعتر بچه را بده.
لیلی: نه... خواهش می کنم. من را بکش ولی هری را نه...هری نه.
لرد: آخه برای چی جونت را برای این یک ذره می دی؟
لیلی: دوستش دارم.
و سومین قطره اشک لیلی چکید.
لرد: اَه... خوشم نیومد... بچه را بده.
لیلی: نه...هری نه...هری نه.
لرد: آواداکداورا.
لرد نفرین را به سمت هری کوچک فرستاد اما این لیلی بود که با پشت کردن به چوب لرد کشته شد.
لرد: اَه...دختر احمق.
لرد با پایش لیلی که بر روی زمین افتاده بود صاف کرد و هری کوچک که با چشمان سبز به او نگاه می کرد را از زیر بغلش بیرون کشید.
لرد: آه کوچولو... دیگه نمی تونی مانع من بشی... آواداکداورا.
نور سبز به سمت هری کوچک حرکت کرد ولی تنها اتفاقی که افتاد صدای جیغ او بود و شکافی بر روی پیشانی کودک. صدای گریه بچه تا به حال به این قدر بلند نبود. اما لرد. اثری از وی نبود. در آن اتاق تنها یک زن مرده و بچه ای در آغوشش بود که بچه با صدای بلند گریه می کرد. صدای گریه کودک با صدای وزش باد سرد و صدای موتوری که از دور دست می آمد گره خورده بود و دم باریک همچنان در انتظار بود.

بهتره که سعی کنی دیالوگهات به زبان گفتاری نوشته بشن!
یکیم این که دیالوگهای لرد خیلی معمولی بود انگار مثلا لوسیوس داره این حرفارو میزنه!
ولی این ولدمورته و ما از ولدمورت انتظار داریم دیالوگهاش بیرحمانه باشن...مثلا این که ولدمورت از لیلی بپرسه: "آخه برای چی جونت را برای این یک ذره می دی؟" کلا یه جوریه!!

رو دیالوگها کار کن تا تایید شی!
مطمئنم که میتونی!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/5 15:34:31
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اسفند 1385 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی که دیگر ولدمورت پیروز نبود
شب بود.شبی سرد و ساکت.نسیم ملایمی می وزید و ماه بر دره گودریک می تابید.روز ها بود که به خاطر طلسمهای حفاظتی اجرا شده کسی از آنجا عبور نکرده بود.این طلسمها به خاطر امنیت تنها ساکنین دره اجرا شده بودند.هر سه عضو خانواده پاتر در خواب بودند،آن شب همه چیز عادی بود.آنها با یکدیگر شام خورده بودند و با عجله برای خوابیدن آماده شده بودند.اما...ناگهان پیکر موجود سیاهپوشی در کنار دره ظاهر شد.همراه با ورود او تکه ابر بزرگی جلوی ماه را گرفت و دره گودریک در تاریکی فرو رفت.پیکر سیاهپوش همانطور که به آرامی پیش می رفت زیر لب چیز هایی زمزمه می کرد گویی داشت طلسمی را باطل می کرد.تا وقتی که به پشت در خانه پاترها نرسیده بود.کسی از حضور او آگاه نشده بود اما به محض اینکه خواست در خانه را باز کند جیمز با شدت از خواب پرید. می دانست که خود اوست.انگار از مدت ها پیش منتظر او بود.
لیلی هم که حالا بیدار شده بود با صدای گرفته پرسید:چه خبر شده؟
جیمز پاسخ داد:خودشه.... مطمئنم که خودشه
لیلی با هراس گفت:نه جیمز این امکان نداره.
جیمز به سرعت چوبدستی اش را از کنار تخت برداشت و به سمت اتاق پذیرایی رفت.لیلی هم که تقریبا مطمئن بود ولدمورت نیست. هری را بغل کرد و پشت سر جیمز پایین رفت.
جیمز با عصبانیت گفت:لیلی چرا اومدی پایین...
لیلی خواست جواب بدهد که جیمز گفت:هیس انگار یه صدایی میاد..
برای چند لحظه در به آرامی به حرکت در آمد و ناگهان با صدای مهیبی از جا کنده شد.
جیمز فریاد زد:لیلی..هری رو ببر بالا...
و لحظه ای بعد همه چیز از ذهن لیلی پاک شد جز اینکه باید جان بچه اش را نجات دهد.هنگامی که با سرعت از پله ها بالا می رفت صدای فریادهای بی امان شوهرش را می شنید.اما وقتی وارد اتاق شد وخواست در را ببندد ناگهان صدای فریادهای جیمز خاموش شد.آنجا بود که فهمید ولدمورت جیمز را کشته و او را نیز خواهد کشت.بی صدا شروع به گریه کرد.ولدمورت حتما طلسم مرگ را اجرا خواهد کرد و او و هری را خواهد کشت...اما باید راهی برای مقابله با این طلسم باشد.بله..وجود داشت راهی که سالها پیش در کتابی خوانده بود...و لیلی به فکر فرو رفت:
فلش بک
فصل امتحانات نزدیک بود و تمام دانش آموزان سال هفتم بعدازظهر خود را در کتابخانه می گذراندند.لیلی هم همراه با دوستانش وارد کتابخانه شد.می خواست به بخش ممنوعه برود تا چند کتاب در مورد جادوی سیاه پیدا کند.کتابها را از قفسه ها در آورد و به سمت میزی رفت که دوستانش انجا منتظرش بودند.هنگامی که میخواست کتاب جادوی سیاه در گذر قرون را بردارد متوجه کتابی قدیمی با جلد قهوه ای سوخته شد که زیر بقیه کتابها بود وهیچ اسم و عنوانی نداشت.مسلما آن کتاب را از روی حواس پرتی برداشته بود.کنجکاوی ذاتی اش باعث شد که کتاب را باز کند و ورق بزند.تمام صفحات کتاب سفید بود...به جز یکی:
"....تنها جادوی محافظ در برابر طلسم مرگ، طلسم زندگی است.در این طلسم شخصی باید خود را فدای دیگری کند تا وی را ازطلسم مرگ مصون بدارد.در این صورت است که طلسم مرگ به شخص اجرا کننده باز خواهد گشت و وی را خواهد کشت و این است طلسم زندگی:.."
و لیلی جمله بلندی را خواند که ورد این افسون بود و عجیب اینکه آن را به آسانی به خاطر سپرد.
بازگشت به صحنه اصلی:
و اکنون لیلی پس از سالها باز هم آن را به خاطر آورد..بله تنها راه همین بود.باید انتخاب می کرد و مادر بودن راهی جز فدا شدن برای او باقی نمی گذاشت.
هنگامی ولدمورت در را با شدت باز کرد او فهمید که تقدیر او را برای این روز آماده کرده است.
ولدمورت گفت:برو کنار دختر احمق نشو اینطوری زنده می مونی
اما لیلی گفت:نه اگر اون رو می خوای باید اول منوبکشی.
ولدمورت با خشم گفت:باشه پس اگه تو اینطور میخوای...
وهنگامی که ولدمورت چوبدستی اش را برای اجرای طلسم مرگ بالا برده بود لیلی دیگر به آرامش رسیده بود چون می دانشت که پسرش زنده خواهد ماند....
ولدمورت به آرامی از روی جسد لیلی رد شد و به سراغ هری رفت...
- حالا دیگه هیچوقت مزاحم من نخواهی شد.
اما وقتی پرتو سبز رنگ به بدن هری خورد او را نکشت.بلکه نور آبی درخشانی از بدنش خارج شد و تمام خانه را روشن کرد.وقتی که نور خاموش شد روح ناقص ولدمورت با سر و صدا به پرواز در آمد و به جایی در دور دست رفت.
از آن لحظه به بعد تنها صدای گریه درد ناک هری- که اکنون داغی بر پیشانی داشت- به گوش می رسید که در کنار اجساد پدر و مادرش و ولدمورت سکوت دره را می شکست.
.................................................
از اینکه یه کم طولانی شد عذر می خوام ولی قصه اش احتیاج به پردازش داشت.ممنون

در نوشته های بلند بهترین کاری که میتونه به خواننده کمک کنه اینه که نویسنده بین پاراگراف ها یه خط فاصله اضافی بذاره!! و همینطور دیالوگها رو در یه خط جدید بنویسه! مثلا:
و همینطور اینکه استفاده از علایم نگارشی درست باعث میشه که فضای داستان قشنگتر منتقل بشه! چند تا علامت بیشتر نیست اما تاثیر زیادی داره!
مثلا:

هنگامی ولدمورت در را با شدت باز کرد فهمید که تقدیر او را برای این روز آماده کرده است.ولدمورت گفت:
_ برو کنار دختر! احمق نشو...اینطوری زنده می مونی!

اگه بتونی این اشکالات رو در این نوشته اصلاح کنی و با پیام شخضی بهم بفرستی...خیلی خوب میشه!

موفق باشی...تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/2 15:38:06
DRACO DORMIENS NUNQUAM TITILANDUS
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اسفند 1385 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
الینا در حالی که سامانتا رو محکم گرفته بود به طرف در فرار کرد.تام قهقه ای سر داد و دنبالش به طرف در رفت.الینا داد زد:ولی این بی رحمیه. من حتی چوب هم ندارم برای مبارزه با تو.
تام بلند تر قهقه زد: اگر هم داشتی به دردت نمیخورد.
الینا صداش می لرزید.شنیده بود که چه بلایی قرار هست سرش بیاد و به همین دلیل اشکش ناخودآگاه می ریخت.نگاهی به خودش انداخت.نباید اجازه می داد کسی غرورش رو اینطور بشکنه.جلوی خودش رو گرفت و گفت:تو اگه عرضه داری خودت بدون چوب بیا.
تام قبول کرد.چوبش رو به طرف نجینی پرتاب کرد.و گفت:حالا مساوی شدیم.الینا نفس راحتی کشید. به طرف تام رفت.تام اول جا خورد.عقب عقب رفت تا به دیوار خورد.الینا قهقه زد.تام عصبانی شد و به طرف اینا حمله کرد.الینا دوباره به طرف در دویید ولی قبل از این که برسه تام به طرفش دویید.فکری به نظرش نرسید عادت کرده بود به اون چوب لعنتی برای همین اولین چیزی که به نظرش رسید این بود که فیزیکی برخورد کنه و با حرکت نه چندان سریعی سیلی نه چندان محکمی به الینا زد.الینا جا خورد. صدای سامانتا بلند شده بود.تو بغل الینا حسابی گریه می کرد.الینا می خواست تام رو بزنه ولی قبل از این که بتونه کاری بکنه تام سیلی دیگری به او زد.این بار شدت زیاد بود و الینا به زمین خورد.صدای گریه ی سامانتا بلند تر شده بود و الینا محکم تر سامانتا رو نگه داشت.نمی خواست به همین راحتی خواهرش رو به دست تام بسپره و پیش پدرش قسم خورده بود که مراقب سامانتا باشه. باید فرار می کرد.تام بلافاصله چوب دستیش رو برداشت و گفت دیدی هیچی نیستی؟
صدای تام بلند به گوش رسید: کروشیو...
لحظه ای بعد صدای آه و ناله ی الینا و گریه ی سامانتا و قهقهه تام اتاق را پر کرد.
- اگه تا حالا نکشتمت یه علت داره.یعنی 2 تا.
1: حوصله وق بچه ندارم.
2:خوشگلی
ولی پر رو شدی.هیچ کس نیست که در مقابل من بتونه از خودش دفاع کنه و به من آسیبب برسونه.و چون تو سعی داشتی منو...بگذریم.الان حسابی عصبانیم کردی...
دوباره خندید...
ولی این بار به جای این که بکشمت یه راه دیگه بهت می دم. فرار کن. اگه فرار کنی آزادی و اگه نتونی فرار کنی سامانتا میشه مال من . شروع کن.
سامانتا به طرف در دویید.در قفل بود پس به طرف پنجره دویید.تام آروم ایستاده بود و نگاه می کرد. الینا نتونست پنجره رو باز کنه تام این کار رو کرد و الینا با سامانتا بیرون پرید و لحظاتی بعد الینا در حالی که سامانتا رو تو بغلش گرفته بود تو خیابان می دویید.
چند دقیقه بعد 2 مرد سیاهپوش سوار بر جارو دور او را گرفتند و الینا به ناچار ایستاد.تام جلوی اینا ظاهر شد.
-آواداکداورا...
و الینا روی زمین افتاد.سرد سرد.صدای سامانتا بلند تر از هر زمانی به گوش می رسید و قهقه تام همچنان بلندتر می شد...
یکی از آن دو مرد سامانتا را برداشت و بعد آنها رفتند.
علامت سیاه در آسمان آشکار شد.
اسکلتی که مار از دهانش بیرون آمده بود...

آفرین!!! خوشم اومد که یه سوژه جدید استفاده کرده بودی!! آفرین!

بهت پیشنهاد میکنم دیالوگهات رو در یه خط جدید بنویسی و در ادامه نوشته قبلت نباشه!

آخرش عالی تموم شد!

مطمئنم توی رول هم پیشرفت خوبی میکنی! اگه همین نوشته ات رو با نکته ای که گفتم اصلاح کنی و برام با پیام شخصی بفرستی ممنون میشم!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/2 15:31:24
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/2 15:41:07
روزگاری خواهد رسید که سیاهی بر همه جا سایه افکند و آن جاست که ابهت 13 آشکار خواهد شد...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اسفند 1385 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق نظر مدیران از این به بعد اعضای عضو ایفای نقش هم میتونن اینجا پست بزنن!



عکس هفته:

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/1 17:42:53
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اسفند 1385 03:21
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا از این که یه کم طولانی شد عذر می خوام!
----------------------------------
با سرعت در راهرو می دوید. هاگرید مقصر بود. آنقدر سرگرم تماشای سوسکهای پولک دار هاگرید شده بود که گذشت زمان را فراموش کرده بود.
این سوسکها حشراتی سریع و سمی بودند و هری واقعا نگران بود که کنترل زاد و ولد آنها از دست هاگرید خارج شود. چون تاول های بزرگ روی بدن هاگرید را دیده بود.
اما حالا. مطمئنا او دیر به کلاس می رسید. آنهم کلاس اسنیپ. کسی که در حالت عادی هری را به عمد آزار می داد.
وقتی وارد کلاس شد تمام چشم ها به طور ناخوشایندی به طرفش برگشت. اسنیپ با لحن پیروزمندانه ای گفت: خب پاتر؛ 10 دقیقه تاخیر؛ 10 امتیاز از گریفیندور کم می شه و به اضافه اینکه تو باید معجون درس جلسه گذشته را امتحان کنی و فکر می کنم معجون پاتیل لانگ باتم مناسب باشه.
چه مصیبتی! جلسه قبل معجون یادآوری را درست کرده بودند و قرار بود تا این جلسه جا بیفتد. حتی اگر نویل بر خلاف همیشه درست عمل کرده بود، هری به هیچ وجه از این که بخواهد آن را بخورد مطمئن نبود.
- واین را هم اضافه کنم که در آخرین لحظه به هر خاطره ای فکر کنی همان را خواهی دید.
و هری درست در لحظه خوردن متوجه شد با اینکه با تمام وجود سعی می کند به شب کشته شدن پدر و مادرش فکر نکند، اما بر عکس، این فکر تمام وجودش را پر کرده بود.

البته با این فکر که "اصلا مگر ممکن است که از آن سن کم خاطره ای در ذهنش پنهان باشد؟" خود را تصلی می داد.
ده دقیقه بعد...
- بیدار شو هری!
این رون بود که صدا می زد.
- وقتی بیهوش بودی زخمت را گرفته بودی و فریاد می زدی.
اما، اما، هیچکس نمی دانست. هری چیزی را که نباید می دید، دیده بود!

هوم..اندازش کاملا مناسب بود!
خودشم خیلی خوب بود...محصوصا از اون تیکه ای که هاگرید رو مقصر دونسته بود خیلی خوشم اومد!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کرپسلی در 1385/12/1 3:24:32
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/1 16:56:04
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 30 بهمن 1385 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از روز های خوب بهاری بود لرد ولدمورت در رستوران نشسته بود و مشغول خوردن یه نوشیدنی پنیری بود ( کره ای زیادیش میشه ) ناگهان باد سردی شروع به وزیدن گرفت و درب رستوران به شدت باز شد , ولدمورت به سبک هفتیر کش های تگزاس به سرعت چوب دستی اش را به سمت در , بیرون میکشد ؛ بعد از اینکه کسی را جلوی در ندید و احساس آرامش کرد چوب دستی را سه چهار دور چرخواند و قلاف کرد! صدایی به نرمی از پشت سرش گفت
صدا : من جای تو بودم انقدر مطمئن چوبمو غلاف نمیکردم !
ولدمورت برگشت و هری را پشت سرش دید ! از تعجب داشت دم در می آورد هری آرم دستش را روی شانه ولدمورت گذاشت و گفت نترس کاریت ندارم میخوام باهم یه گپی بزنیم , ولدمورت هنوز مبهوتانه نگاه میکرد . هری با این حرف بجای چوب دستی یک چاقوی ضامن دار از ردایش بیرون کشید و در شکم ولدمورت فرو کرد سپس چاقو را با ردای ولدمورت تمیز کرد ؛ نگاهی به اطراف انداخت و فرار کرد!
-=-=-=-=-
ده دقیقه بعد دفتر صاحاب سایت :
رونین : خوب بابا هری از سریوس یه چاقو گرفته بود
صاحاب سایت : این یک سایت هری پاتریه و هری پاتر جادوگره !
رونین : اااااه چقدر جادو ! بسه دیگه چی میشه هری چاقو کش باشه یا مثلا با لانچیکو بزنه تو فرق سر ولدمورت
صاحاب سایت : این چرندیات چیه کی اینو راه داده اینجا , بندازینش بیرون
رونین : خوب عوضش میکنم, ببخشید به ریش بابای مرلین عوضش میکنم

. . .

-=-=-=-=-
هری با این حرف چوب دستی اش را بیرون کشد و یک چاقوی ضامن دار ظاهر کرد و پس از فرو کردن آن در شکم ولدمورت آن را با چوب دستی پاک کرد و ناپدید شد .

-=-=-
ارادتمند شما رونین

پی نوشت : میدونم یه نمور افتضاحه ولی خوب باید دستم یواش یواش راه بیافته دیگه

غلاف درسته...نه قلاف!!
نقل قول از صاحاب سایت همین بالا...این یک سایت هری پاتریه و هری پاتر جادوگره!!
بازم منتظرتم! یخورده روش کار کن بعد بیا! باشه!؟

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Rhonin در 1385/11/30 3:23:06
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/1 16:39:09
Do or Do Not, There is No Try
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سالها بود که احساس ترس را به فراموشی سپرده بود...
همیشه اینطور به نظرش میرسید که ترس و او هر دو یک معنی را در ذهن تداعی میکنند.
تمام این تصورات تنها تا زمانی ادامه داشت که پیشگویی یکی از نوادگان تریلانی معروف به گوش او رسید.
بعد از سالها حس عجیب ترس را در وجودش احساس میکرد...نمیدانست در مقابل این احساس چه واکنشی باید نشان دهد زیرا به کلی با آن بیگانه بودشاید باید خشمگین میشد و یا شاید از افکار خود احساس شرم میکرد!!!
اما تمام این احساسات همانقدر که زود او را در برگرفته بود به همان سرعت نیز او را ترک گفتند.
احساسات برای او معنی نداشتند, نباید میگذاشت چنین فکرهای کودکانه ای فکرش را مشغول کنند.
به سرعت برای مقابله با این احساس نقشه ای کشید و برای روز موعود خود را آماده کرد....

تاریکی او را به خوبی در خود پنهان میکرد...و او را بهتر از هر موجود جاندار دیگری در خلوت خود پناه میبخشید.
ثانیه به ثانیه به مقصدی که مورد نظرش بود نزدیکتر میشد.
بارها او و مرگخوارانش از روبروی آن خانه گذشته بودند ولی این اولین بار بود که میتوانست آن را ببیند و این تصور باعث میشد در ذهنش آرام و رندانه لبخند بزند.
جریان جادو را در اطراف در و دیوارهای آن خانه احساس میکرد و همین نشاندهنده ی آن بود که مسیر را درست آمده است.
به حرکت ساده ی چوبدستی و تکان ارامی که به لبهایش داد در به سمت داخل باز شد.
سکوت اولین چیزی بود که توجه او را به خود جلب کرد...این موضوع نشان دهنده ی این بود که از قبل انتظار او را میکشیدند و از این بابت احساس خوشنودی میکرد.

اتفاقات بعد از آن به چند نور سبز و قرمز و صدای جیغهای خوشخراش مادری دردمند خلاصه میشد.
جیمز پاتر مرده بود...به همین سادگی.
درست به همین سادگی ولدمورت قدرتش را داشت تا هر موجود زنده ای را که عمل دم و بازدم را انجام میدهد را از اینکار محروم سازد.
صدای قدمهای شتابزده زن را به سمت بالای پله ها میشنید, ولی او برای کشتن آن دو به اندازه ی کافی فرصت داشت...با خونسردی از پله ها بالا میرفت و صدای گریه کودک خردسال را با لذت تعقیب میکرد.
هر قدم که به جلو برمیداشت فاصله اش با پیروزی مطلق و قدرتی سیری ناپذیر کمتر میشد پس ترجیح میداد تا قدمهایش را آرامتر بردارد تا ذره ذره خود را در این لذت بی پایان غرق کند.
در اتاق را به ارامی باز کرد و به چهره ی مادر گریان که کودک خود را در آغوش گرفته بود خیره شد...چوبدستیش را بالا برد...بوی پیروزی و قدرت را به خوبی حس میکرد و آماده بود تا ان را با تمام وجود ببلعد.
آدواکدورا.
نور سبزی که جانهای زیادی را گرفته بود اینبار داشت جان او را میگرفت...
و شکست خورد...نمیدانست چرا و چگونه.تنها میدانست که اشتباهی رخ داده است و تنها کلمه ای که در آن لحظه در ذهنش نقش بسته بود کلمه ی زیبای انتقام بود.
و تاریکی که همپیمان او بود او را به پایین کشید...


پست خوبی بود .تائید شد میتونید در تاپیک شخصیت خودتون رو معرفی کنید پست بزنید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/12/1 16:12:28
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. من خیلی خوشم میاد تو کارگاه پست بزنم.(بچه پررو....)
حالا که شخصیتم تایید شده دیگه نمی تونم پست بزنم؟


چرا میتونی!!!
اعضای عضو ایفای نقش هم میتونن اینجا پست بزنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/1 15:44:00
تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است...
ای به فدای چشم تو...کوفت! مگه مرض داری نیگا می کنی؟!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا بسيار سرد بود . آن دوره بسيار دوره ي تاريكي بود . آن مرد شنل پوش به طرف خانه اي كه در يك دره واقع بود مي رفت .
در را با كمك جادو باز كرد و با مردي كه جيمز نام داشت روبرو شد . جيمز پس از دريافت جادوي اوراكاداورا مرد و بر روي كاناپه اي وصله پينه اي افتاد . آن مرد شنل پوش كه پي كشتن كسي آمده بود طبقه ي پايين را وارسي كرد و هنگامي كه چيزي نيافت به طبقه ي بالا هجوم برد . در اتاقي با پرده هاي رنگارنگ زني با وحشت از بچه اش مراقبت و محافظت مي كرد .
_ اون بچه رو بده به من .
_ نه نمي دمش ...
_ هي زنيكه من نمي خواهم تورو بكشم ولي اگه اون پسرتو به من ندي مجبور مي ش ...
_ ساكت شو . من حاضرم بميرم ولي پسرم رو به تو ندم .
_ ديگه داري عصبانيم مي كني .
_ من هري رو به تو نمي د ...
_ اوراكاداورا !!!
ناگهان پرتو نور سبز رنگي شروع به حركت كرد و آن زن را كه ليلي نام داشت در جا كشت . و پسرش هري بر روي تخت افتاد .
_ حالا ديگه نوبت توا كه به زندگيت خاتمه بدم و هيچ دقدقه اي نداشته باشم . و با راحتي خيال بتونم دنيا رو پر از سياهي و جادوي سياه بكنم . هري پاتر .
_ اوا ... اوا ... اوا ...
_ اوراكاداورا !!!
دوباره همان پرتو نور سبز رنگ شروع به جريان كرد ولي هري نمرد .
_ چي شد ؟ اون نمرد ؟ پس من چمه ؟ چرا اين جوري شدم .
_ اوا ... اوا ... اوا ...
لرد سياه با خود گفت :
_ لعنتي بدنم رو از دست دادم . ولي چرا ؟ اون چرا هيچيش نشد ؟ فقط اون صاعقه رو پيشانيشه . حالا چي كار كنم ؟ ديگه نمي تونم به كسي حمله كنم . ولي مثل اينكه اون از طريق اون صاعقه مقداري از قدرت و نيروي منو به خودش جذب كرد . شايد همشو !!! ولي اگه اون مثل من قدرتمند بشه كشتنش براي من سخت مي شه .
_ اوا ... اوا ... اوا ...
ناگهان آن مرد شنل پوش با عصبانيتي كه آغشته به خشم فراوان بود از خانه خارج شد و هري پاتري كه مشهوريت در انتظارش بود را با خانواده ي مرده اش تنها گذاشت .
چرا هري نمرد ؟ مگر او از لرد سياه قوي تر بود ؟ خب معلومه كه اينگونه نبوده ولي چرا نمرد و چه بلايي سر لرد سياه آمد را هيچكس به درستي نفهميد . مثل اينكه صداي بچه مي آيد بايد برم هري كوچولو رو بخوابونم . خدا نگهدار شما خواننده ي گرامي باد .
_ اوا ... اوا ... اوا ...
_ ..........
ارادتمند شما فرگوس فينيگان

لطفا یه نگاهی به این نقدهایی که این زیر میشه بنداز!
استفاده از علایم نگارشی درست باعث جذابتر شدن پست میشه!
در ضمن...دیالوگهای آخرت خیلی کلی بودن...ولدمورت خیلی زود فهمید که قدرتش به هری منتقل شده!
یا چرا ولدمورت اینقدر ناگهانی رفت بیرون!؟
همینارو دفعه بعدی که میزنی سعی کن رعایت کنی...ببینم واقعا نگاهی به این نقدا میکنی یا نه!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/11/29 13:43:56
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/1 16:45:14
شناسه قبلي من
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید .