شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هري : بچه ها اينجا رو ببينيد ! رون : هان چي شده ؟ دوباره سيريوس نامه نوشته ؟ رولينگ نامه نوشته بايد توي كتاب بعدي بميري !؟ نميدم كه رفته مسافرت ... هري : نه بابا نميتوني حدس بزني چي شده ! هرميون : نميد مرده حتما .... ميدونستم ! هيچ چيزي انقدر تورو خوشحال نميكنه ! دختره بيچاره ! هووووي هري ! بابا اون نامزدته بي غيرت ! هري : نه بابا ! يه نامه از سيريوسه ... از مشهد برام فرستاده !!! يه عكسم از خودش برام فرستاده نيگا كنين ! ( عكسش از اين عكساست كه عكس خونوادگيشون رو قيچي ميكنن ميذارن روي بك گروند مرقد! ) رون : بَهَع ! پدر خونده اين يكيو داشته باش ! هري : تازه گفته با جغد بعدي دو بطري عطر مشهدي برام مياره ! ( يه هو يه جغد مشكي مياد و دو تا بطري گلاب پرت ميكنه پايين ! جفتشون ميخورن توي سر هري . هري بيهوش ميشه و سرش ميفته روي ميز بعد همونجور كه چشاش بسته ميزو كه از گلاب خيس شده بود ليس ميزنه ! )
ساعت ناهار بود و هری و رون و هرمیون تو سرسرا نشسته بودن.رون و هرمیون بدون این که فرصت رو از دست بدن مشغول خوردن بودن اما هری دستش رو به زیر چانه زده بود و به نقطه ای در دوردست نگاه میکردو لب به غذا نزده بود. رون محکم میزنه به پشت هری و با دهان پر میگه:هییی!!!چته پسر؟چرا غذا نمیخوری.نکنه دوباره اون زخمت درد گرفته.این که مسئله ای نیس.ما که دیگه با ولدی این حرفا رو نداریم.بخور قوت بگیری. هری بدون این که چشم از اون نقطه برداره میگه(با لهجه):دلم برای ولایتمون خیلی تنگ شده...خیلییی...برای نمید که هر روز واسم کته نیمرو درس میکرد... رون و هرمیون: (همون موقع دسته ای جغد وارد سرسرا میشن) هری ادامه میده:برای بوی پهن...برا نم نم بارون... همون موقع هری برخورد چیزی با سرش رو احساس میکنه.به بالا نگاه میکنه.بله این جغدی بود که بارون رحمت خودشو بر هری نازل کرده بود.جغد نامه ای رو رها میکنه که میخوره تو سر هری.هری با بی حوصلگی نامه رو باز میکنه و شروع میکنه به خوندن. با خوندن نامه برقی از شادی در چشمهای هری نمایون میشه. هری(با خوشحالی):فکر میکنین از طرف کیه؟ رون و هرمیون:کی؟ هری:نمید!!!.وای باورم نمیشه...یعنی ممکنه که... رون و هرمیون:چی ؟ هری:زایید!!! رون و هرمیون:کی؟ نمید؟؟؟؟!!!! هری:نه بابا!!گاومون!دوقولو زایید...نگاه چی نوشته (و مشغول خوندن نامه میشه(با لهجه)): ((سلام هریووووووووووو!حالت چطوره؟درس و مشقاتو خوب میخونی یا نه؟نرفتی اونجا که پول بابای منو هدر بدی!ها؟؟حدس بزن چی شده!خال خالی رو که یادته.؟؟.همون که قدر بچمون دوستش داشتیم.دوقلو زایید...آره دوقلو...باید ببینیشون. هرررری خان نمیشه مرخصی بگیری بیای ولایت؟؟؟....)) هری به سرعت از جاش بلند میشه و به رون و هرمیون میگه:میرم بقچمو ببندم و به سرعت از اونجا دور میشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط alishia spint در 1384/2/27 18:59:37
ادامه نمایشنامه خودم: هری که میبینه اینا دارن داد و بیداد راه میندازن به دست و پاشون میافته: تو رو به جون هر کی دوس دارید بس کنید بابا من غلط کردم هرمیون جان بی خیال شو هی رون رفیق جون من داد نزن دیگه رون یه نگاهی به هرمیون میکنه بعد هر دو از جیغ و داد دست ور میدارن: خب حالا اگه خفه خون بگیریم چی گیرمون میاد؟ هری: هر چی بگید هر چی بخواید؟ رون: خب با توجه به اینکه بچه مایه داری و زندگی رو به راهی هم داری من فقط یه چیز کوچولو ازت میخوام همین نصف گالیونای گریگاتنزو بهم بدی کافیه هری: آی دس رو دلم نزار اونا رو که همه رو خرج پیدا کردن این نمید مادر مرده کردم رون: خب من این حرفا حالیم نیست باید ... هرمیون میپره وسط حرفشون: رون بیا اینور مشورت کنیم بعدا ردیفش میکنیم در نتیجه هرمیون رون رو به کناری میکشه: ببین این که الان به این سادگی ما رو عمری سر کار گذاشته بود حتما کلی اسرار دیگه داره من یه فکری دارم یخورده معجون حقیقت میدیم میخوره بعد که از همه اسرارش با خبر شدیم اونوقت میتونیم با دید باز تصمیم بگیریم رون: افرین الحق که الکی نیست بهت میگن خانم همه چیز دان هرمیون رو میکنه به سمت هری و با مهربونی میگه: هری من و رون تصمیم گرفیتم که مرام بزاریم واست و چیزی ازت نخوایم خب الانم مثل اینکه رنگت خیلی پریده بیچاره بیا این فنجون آب کدوی حلوایی رو بزن ردیف بشی در حالیکه هری داره فنجونو سر میکشه هرمیون یه نگاه از سر کیف به رون میندازه دو دقیقه بعد سوال های اساسی آغاز میشه هرمیون: خب هری جون عزیزم بگو ببینم از نظر تو من چطور آدمی هستم هری: تو آخرشی من بدون تو چی کار میکردم از کجا یکی مث تو پیدا میکردم که هرمیون به شدت ذوق زده میشه هری: آره دیگه همه کتابا روئ که از حفظی راست کار امتحانا بالاخره یه جوری همیشه خرت میکنم سوالا رو بهم بدی هرمیون دستاشو مشت میکنه هری: و تو رون دوست خوبم جون میدی برای اینکه بتونم تقصیرا رو همیشه بندازم گردنت از بس که هالو بازی در میاری دوباره رون و هرمیون شروع میکنن به داد زدن: آی بچه ها اسلایا گریفینیا بیاید اینجا باید این یه فس کتک مفصل بزنیم طلسم های نابخشودنی از همه رقم خریداریم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Sunny, yesterday my life was filled with rain. Sunny, you smiled at me and really eased the pain. The dark days are gone, and the bright days are here, My sunny one shines so sincere. Sunny one so true, i love you.
Sunny, thank you for the sunshine bouquet. Sunny, thank you for the love you brought my way. You gave to me your all and all. Now i feel ten feet tall. Sunny one so true, i love you.
Sunny, thank you for the truth you let me see. Sunny, thank you for the facts from a to c. My life was torn like a windblown sand, And the rock was formed when you held my hand. Sunny one so true, i love you.
یه ربع قبل از گرفته شدن عکس...پشت در خوابگاه دخترا...
مچ رون که توسط دین توماس اخفال شده بود تا بره یواشکی از خوابگاه دخترا عکس بندازه توسط هرمیون گرفته میشه!!! هرمیون: خودت که میدونی من اعصاب درست حسابی ندارم... اون دوربینو بده به من!!! رون: عمرا!!! تو عمرم عکس به این تیمزی نگرفته بودم... هرمیون: پس نمیدی؟؟ رون: نمید که زن پاتر بدبخته.... ولی به هر حال نخواهم داد... و در این لحظه هرمیون از شدت عصبانیت میزنه دوربین رون، که با پول تو جیبی های سه سالش خریده بودو میشکونه و رون قات میزنه و در گیری شدیدی پیش میاد...
یه ربع بعد (هنگام گرفته شدن عکس) رون و هرمیون که حواس هر دو تاشون شدیدا پرته میان دو طرف هری که از طرف نمید براش نامه اومده میشینن!!! هری که داره از خوشحالی میمیره: رون... رون... حدس بزن چی شده؟!! نمید میخواد با دوستاش بره مسافرت... رون: خوب به من چه... بیا این نونو بگیر، من مرگ موشا رو بریزم لاش، بعد بده به هرمیون!!! هری که میبینه رون بهش محل نمیزاره، روشو میکنه سمت هرمیون که بهش خبرو بگه ولی با دیدن اینکه هرمیون داره محتویات یه بطری که روش عکس اسکلت داره رو توی چایی خالی میکنه و هم میزنه، متن خبرو فراموش میکنه!!! هرمیون توی دل خودش: حالا اینو به چه بهانه ای بدم دست رون؟!! ======================= نکته بهداشتی: خداییش عکسش خیلی ردیفه!!! قیافه رون و هرمیون شبیه ایناس که دفعه اولشونه آدم میکشن و هنوز تو فکر قتلن!!! هری هم که اون وسط اصلا تو باغ نیست، برای خودش خوشه...
هري: واي بچه ها اينجا رو ببينيد. رون با قيافه درهم : چيه باز جاروي جديد برات اومده هري: نه هرميون: نكنه يه كاري كردي دوباره اخطاريه فرستادن برات؟ هري: نه باب رون: بايد خودتو به ازكابان تسليم كني؟ هري: اي بابا نه اين گواهي عدم اعتيادمه كه سازمان منكرات جادويي تاييدش كرده
هرميون و رون هر دو با هم يهو جيغ زدن: مگه تو معتاد بودي؟
هري: نه باب فقط چون بايد ازدواجمو قانوني ميكردم نياز بود بهش
هريمون و رون يه جيغ بلندتر كشيدن : هي مگه تو زن داشتي؟
هري: زن زن كه نه يه جورايي با هم بوديم البته از وقتي كه آواتار فروشي رو از دست دادم با هم زياد خوب نيستيم اونم پيله كرده كه بايد ازدواج قانوني بكنيم
رون يقه هري رو گرفت هرمايني يه لگد از زير ميز زد به پاش : لعنتي تو مغازم داشتي مگه ما نميدونستيم پس بگو زن ... زندگي ...مغازه. بعدش دو نفري شروع به داد زدن كردن: آهاي بچه ها گريفيندوريا اسليترينيا دامبلدور پروفسور مك گونگال زود باشيد بيايد اينجا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Sunny, yesterday my life was filled with rain. Sunny, you smiled at me and really eased the pain. The dark days are gone, and the bright days are here, My sunny one shines so sincere. Sunny one so true, i love you.
Sunny, thank you for the sunshine bouquet. Sunny, thank you for the love you brought my way. You gave to me your all and all. Now i feel ten feet tall. Sunny one so true, i love you.
Sunny, thank you for the truth you let me see. Sunny, thank you for the facts from a to c. My life was torn like a windblown sand, And the rock was formed when you held my hand. Sunny one so true, i love you.
هری مشغول خوردن صبحانه بود که صدای ناهنجار ورود بیش از 1000 تا جغد آرامش سالن اصلی رو به هم میزنه هدویگ با یک چرخ بسته ی کوچیکی که به پاش بود رو از پاش جدا میکنه و روی میز جلوی هری میندازه هری بالافاصله بسته رو نگاه میکنه هری: از طرف رولینگه هرمیون: هری چی نوشته؟ جون من بخون , نوشته کی به کی میرسه؟ وای هول کردم هری: اینجا نوشته من تو کتاب 6 کاپیتان کوئیدیچ میشم رون: ها؟ .. پس من چی؟
هری و رون و هرمیون نشسته بودند که جغدای نامه رسان از راه رسیدند...
- باورتون میشه؟وای فوق العادس... هرمیون همونطور که کتابشو میخونده میگه : چی نوشته؟ - رون بیا اینجا رو ببین...جان من بیا... رون : اه...اگه گذاشتی ما این تیکه نونو کوفت کنیم...چی میگی؟ هری نامه رو جلوی رون و هرمیون میگیره :
با سلام جناب هری پاتر! با آرزوی موفقیت و کامیابی برای شما و دوستانتان ، نظر به اینکه شما به عنوان یکی از سه کاندیدای بهترین جادوگر جوان سال از طرف سازمان " جادوگران جوان " انتخاب شدید از شما به خاطر حضور در جشن انتخاب بهترین جادوگر جوان سال واقع در دهکده هاگزمید - آنفی تئاتر هاگزمید در روز دوشنبه 20 :3 دعوت بعمل می آوریم! * توجه داشته باشید حتما باید یکی از سرپرستانتان با شما در این جلسه همراه باشد. با تشکر - جاناتان تئودرا ( مدیر اجرایی "جادوگران جوان" )
هرمیون نامه رو میگیره : حالا میخوای چیکار کنی؟ سیریوس که نمیتونه آفتابی بشه... رون : هری؟...میری؟ هری دستشو زیر چونش ستون میکنه : نه! انتظار داری با دادلی و خاله پتونیا برم به جشن جادوگرا؟ نمیتونم برم...برای خودم متاسفم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گودریک گریفندور در 1384/2/24 16:35:26
وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!
هری:اااااااا ایجارو ببین چی نوشته؟!!!!!! رون:هوووووم!!چی نوشته؟! هرمی:هووم! هری:نوشته که یه سری هکس از مادر پدرم پیدا شده.!!!!!!!! هرمی:جدی میگی؟!!!!! !!!از کی هست حالا؟!!!!!!! هری:نوشته از طرف هاگرید!!!!!!!!!!!!