جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اين آيدي منه بقيه آيدي ها هم بزنيد من پاک مي کنم پستو آيدي رو ميارم تو همين پست که پست ارزشي زياد نشه... پس بقيه هم بگيد حتما اي دي هاتونو چون همهانگي از تو مسنجر خيلي مفيده :ygrin
1-sina_kingcool2006

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
اندروميدا جان مهم نيست ممكنه توي حمله ي اول نتوني شركت كني ولي هرچه سريعتر بهتر,در ضمن اونايي كه اينجا پست ميزنن آيديهاشونم براي من بفرستن كه برنامه هارو توي مسنجر تنظيم كنيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
می شه بگین تا کی وقت داریم؟
چون من هر چی گشتم یه رول خوب پیدا نکردم برای همین دارم روی یکیشون کار می کنم.می خوام بدونم تا کی وقت داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
من میام تو...جاسم برو سمت چپ نور ممد تو هم برو سمت راست گراپی عزیزم تو هم برو وسط ....برادرای ارزشی در ها خروجی رو ببندید...
جمعیت:
یه نیگا میندازم به گراپ...گراپم که گرفته یه گیتار الکتریک میکشه از لای کتش بیرون داد میزنه:هاگگگگگگگگگگگگگگگگگر ...
نور ممد و جاسم میپرن وسط شروع میکنن هلیکوپتری زدن...
جمعیت: :banana:
من:گروه منکرات قزوین تقدیم میکنه آهنگ هاگر نبودی ببینی...
گراپ:هاگر نبودی ببینی دامبل پر پر گشته یه آواداکداورا تو سینش سپر گشته اِاِاِاِاِاِ....دوپس دوپس
نورممد:او مای فاوریت...ببینم چی کار میکنی جاسم جان!!!
هری با دختره در حال کارهای بیناموس بودن که یه لنگه کفش میخوره تو سر هری
هری:من مطمئنم این نفرین شپلخیوس بود پناه بگیرید
جینی:هوووو بیناموس به من میگی نمیخوای با من باشی بد میری کارای بی ناموس با این دختره میکنی
هری:نه من داشتم کاری میکردم که ولدی نفهمه من تو رو دوست دارم
اون وسط ناگهان نوری ظاهر گشت از غیب و یک شمشیر نه توجه کنید یک آفتابه فرود آمد اما اشتباه نکنید این نه امپراطور بود نه مرلین بلکه کالین بود که به نشانه صلح آفتابه رو پر از ریش کرده بود ...
همی بیامد آفتابه ای ز غیب...همه شدند همچون مرلین در شگفت
کی بیامد این آفتابه به بازار....که گشت سیستم ای بی اس دل آزار
بگفتا آفتابه ای ناچیز بودم...ولی کن مدتی با ریش نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد...وگرنه من همان ای بی اسم که هستم
پس همه ساکت شدندی و توجه به ساحت مقدس آفتابه جلب شد و هر چه تنفس بود از یاد برفت...
این بودی شرحی مختصر بر حال این تا÷یک که با این نمایشنامه بیان کردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
من د رمورد اينكه كدومش بهتر از همه بوده مشكل داشتم! اخه همشون بدن! بلاخره بعد از مشورت با يه نفر! تو اين ماراتن نفس گير! اين اول شد البته هيچ ربطي به جنگ سياه و سفيد نداره!:


- قدم رو! يك دو سه چهار! يه دو سه چهار! ا.. اكبر! گيلدي رهبر! هوي پسر با اون اسلحه شليك نكن! نكن پسره! خوبه! براي امروز كافيه! برگرديد به خوابگاه!

در خوابگاه:

هري و دوستاش ولو ميشن رو تختا!
هري: برو رو تخت خودت ولو شو! اينجا جاي منه!
ممد: آخه تخت من بالاست!
حسن: اصلا بياين بريم يه جاي ديگه!
هري از جا ميپره و سرش ميخوره به تخت بالايي!
- آخ! اره بياين بريم همون پشت پشتا...بياين زير اين زود باشين!

هري و دو تا دوستش ميرن زير شنل نامرئي كننده!
- من پاهام ديده ميشه!
-من پاها هيچي شكمم ديده ميشه!
- بشينيد راه بريد! يادش بخير با رون و هرميون اينجوري ميرفتيم پيش هاگريد!

همه به حالت نشسته!!! ميرن طرف در!

اونطرف خوابگاه:
-ا اين دره چرا خود بخود باز شد!
-باد بوده
- وسط تابستون تو اين بيابون باد كجا بود ايكيو!
-خودت ايكيويي!

ديش بنگ بوم هوشت شپلخ!!!

همينطور كه بقيه سربازا داشتن دعوا ميكردن هري و دوستاش در ميرن!

وسط راه- به طرف حياط خلوتي پشت خوابگاه!
ممد هي داره جابجا ميشه!
- هري! من دستشويي دارم!
-بمير! برو دستشويي نگهبانا!
-من...اونجا...
-دِ برو ديگه!
ممد از زير شنل درمياد و ميدوه طرف دستشويي نگهبانا!
حسن: هوي ممد! آروم! الان صداتو ميشنون!

ده دقيقه بعد هري و حسن ميرسن به حياط پشتي خوابگاه!
- آخ ژون حالا ميشينيم شيگار ميكشيم حالشو ميبژيم!
- من سيگار نميكشم! برو خودت بكش! من و ممد مثل تو نيستيم!
- به دژك! اشلا برو خودم ميكشم!
حسن از زير شنل درمياد و ميره طرف دستشويي نگهبانا دنبال ممد!

هري زير لب با خودش شروع ميكنه به خوندن: نواژي...نواژي...نميد تو...كجايي!
-كي اونجاس!
هري يهو ميپره بالا و سرش ميخوره به كنتور برق كه بالا سرش بوده!!
-آخ! پيش اون دورشليا بس نبود اينجا هم سرم ميخوره به بژق! حالا اين دختره اينژا شيكار ميكنه؟
صداي دختر دوباره اومد: كي اونجاس؟؟؟ خودتو نشون بده! من مسلحم!!
هري ميره جلوتر و يه دختر مومشكي خوشگل ميبينه كه يه ميله گرفته دستش!

يهو هري شنلو از رو صورتش ميكشه و بلافاصله دختره با ميله ميكوبه تو سرش!!!

يه ربع بعد:
-آااااااااااااااااااااي!!

هري بهوش ميادو يهو ميپره هوا و دختره رو ميبينه كه با ميله تو دستش جلو يه ديوانه ساز واستاده!! يهو غيرتي ميشه و چوبدستيشو درمياره!
-هوي پسر! اين دختره ناموس داره! حق نداري بهش دس بزني!
ديوانه سازه برميگرده طرف هري و سرش ميخوره به همون كنتور برق كه هري سرش بهش خورده بود
بيهوش ميشه و ميفته زمين! نقابش كنار ميره و اونا ممدو ميبينن كه اونجا افتاده!
هري:
ولي دختره:
هري يه نگاهي به دختره ميكنه و:

دختره: تو زن داري؟؟؟
هري: من؟آر...نه ندارم!
دختره:
هري و دختره: :bigkiss:



ويرايش: ايدي منو كسي هست كه ندونه؟؟؟؟ cho_chung ديگه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/6/25 11:59:34
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خب,عالي بود.من كاراگاه,حميد,سرژ,لي رو ميشناختم و ميدونستم پستاشون رو خوب ميزنن ولي نميدونستم كه نويل و ايوانا هم خوب پست ميزنن.
در هر حال پستاتون خوب بود.
به زودي منتظر اولين حمله ما باشيد.
بقيه سفيدا كه هنوز پست نزدن بيان بزنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های W.T نشسته بودن تو قلعه و مگس میپروندن!بعد از مدتی مری گفت:

ـــ خب بچه ها تازگیا به جایی حمله نشده بریم دفاع کنیم؟!

آرتا که خمیازه میکشید گفت:

ـــ نه فکر نکنم! حالا حمله هم بشه ما چیکار میتونیم بکنیم؟!

نویل که بهش برخورده بود گفت:خيلی کارا میتونیم بکنیم!منظورت چی بود؟!

آرتا:بی خیال شو نویل...

همون موقع ایوانا بدو بدو اومد تو قلعه:

ــ سلام....بچه ها حمله شده....پاشین بریم حق مرگخوارا رو بذاریم کف دستشون!

رومیلدا که گوش به زنگ شده بود فوری گفت:

ــ به کجا حمله شده؟!کی حمله کرده؟!چرا....

ایوانا:هان...؟!به پارک جادوگران! (بعد از دیدن قیافه ی بقیه)چرا اینجوری نگاه میکنین؟!

مری:مارو سرکار گذاشتی....آخه پارک جادوگران به چه درد ما میخوره؟!

ایوانا:واقعا که!پاشین ببینم بابا....نکنه فقط جمع شدین اینجا شعار بدین؟!بابا ما ارتش دبلیو.تی هستیم!اگه نمیاین تنهایی برم!

اندرومیدا:صبر کن ایوی...خب بچه ها راست میگه دیگه...پاشید!

**** نیم ساعت بعد،تو پارک جادوگران!****

مرگخوارا دم در پارک وایساده بودن:

شارزاس:خب بچه ها....بپاشین تو پارک!!!هر کی رو دیدین شکنجه کنید....کسی رو نکشید...ما فقط برای تفریح اومدیم!

چوچانگ:ولی ما برای دفاع اومدیم!! بچه ها حمله!!

لارا:ای بابا....شما برین تو همون دبلیو.تی بزنین تو سر همدیگه!!برای شروع از این ماگله استفاده میکنم!

لارا چوبدستیشو به سمت یه ماگل بخت برگشته گرفت:

ـــ کروشیو!!!آخیش....خیلی وقت بود که کسی رو شکنجه نکرده بودم!

گمنام جلو پارک وایساده بود و زیر لب میگفت:

ـــ پارکمونم خراب شد رفت!! بی خیال!

ایوانا:استیو پفای!استیو....ای بابا! چو چرا این بیهوش نمیشه؟!

چو که در حال مبارزه با یه مرگخوار بود گفت:

ـــ من چه میدونم !اگه عمل نکرد با چوبت بزن تو سرش!!

ایوانا:ولی با چوبم میزنم نمیره!کمک!

مری ایوی رو عقب کشید:لابد این یکی از سایه های شارزاسه....

شارزاس:هه هه! هنر کردی!الان فهمیدی؟!

اندرومیدا:خجالت داره!! اونا فقط ۴ نفرن و ما....

***۱۰ دقیقه بعد، پارک جادوگران:***

نویل دنبال چوبدستیش میگشت .ایوی یه تیکه دستمال رو به دستش میبست.مری با چوبدستی آتیش رداشو خاموش میکرد.چو با قیافه ای دودی:

ـــ خب اینم دفاع!

ایوی غرغر کرد:عوضش پارکو از چنگشون درآوردیم!!تو واقعا چه....

اما صداش تو صدای غرش وحشتناکی گم شد....دبی هملاک اومد برای اونا دست تکون داد و گفت:

ـــ سلام بچه ها! اومدم کوچولوهامو اینجا بگردونم!!

بر و بچز سفید:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وسط نوشتن این ۴۰۰ بار خواستم نفرستم آخرشم نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ايوانا اسمیت در 1384/6/24 19:40:51
ویرایش شده توسط ايوانا اسمیت در 1384/6/24 20:50:43
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ببهترین پست من اینه.سیاهه ولی بهترینشه!!!

خود امپراطور سر این پست منو ناظر کرد.(کاملا اینطور نیست ولی میتونم بگم 70 درصد تاثیر داشت)

این حرفو بره این زدم که بر و بچ پست الکی نزنن

=======
لوپین با سرعت می دوید. تمام ذهنش به جمله آخر امپراطور معطوف شده بود: ما آمده ایم و یا باید به ما بپیوندید و یا آماده مرگ شوید....!

با سرعت به جلوی پله هایی رسید که تصور می کرد پله های خروجی از این جهنم تاریک است.وضع پله ها با تمام تالار فرق داشت.پله هایی سیاه با رگه هایی نارنجی که انگار از مواد مذاب پر شده اند.از پله ها بالا رفت برخلاف ظاهر داغشان سرد بودند.بعد از چند دقیقه آخرین پله را نیز پشت سر گذاشت.....
باور کردنی نبود.او در داخل ایستگاه مترو لندن ایستاده بود.پشت سرش را نگاه کرد اما اثری از پله نبود!لوپین مستاصل شده بود.او آن جادوگر بزرگ ، با آن همه قدرت(که البته در مقابل قدرت امپراطور هیچ بود) نمی دانست چه کار کند.
باورش نمیشد.آن کاخ عظیم. آیا ممکن بود.آیا ممکن بود زیر این مکان پر از ماگل باشد.

تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود که خود را سریعا به محفل برساند.محفل با مترو زیاد فاصله نداشت.اما اوخود را غیب نکرد.خودش هم دلیلش را نمی دانست.بعد از ده دقیقه به گریمالد شماره 12 رسید.خوشحال بود.بعد از این همه ماجرای طاقت فرسا میتوانست یکی از قهوه های خوشمزه مالی را بنوشد.با همین فکر سریعا خود را به آشپزخانه محفل رسانید.

"- سلام ریموس اوضاع چطوره؟
لوپین یک آن با خود فکر کرد.آیا ماجراهای امروز را باید به تمام محفل می گفت و یا تنها دامبلدور را از این مسئله آگاه میکرد.راه دوم را برگزید.
"- سلام خوبه.مشکلی نیست.اما اگر مالی در آن لحظه بصورت ریموس نگاه می کرد میتوانست بفهمد او دروغ می گوید......
"- چطور من فکر میکردم امروز خیلی سخت کار کرده باشی اطراف مترو پر از مرگخواره.من به آلبوس گفتم بهتره چند نفر با هم در اطراف مترو گشت بزنن.ما اون گفت ریموس از پسش بر میاد راستی...........
اما لوپین دیگر حرف های مالی را نمی شنوید.او بار دیگر در افکارش غرق شد.
"-مالی نمیدونی آلبوس امروز میاد یا نه!
"-آره میاد بعد از وقایع این چند روز اون هر روز به محفل سر میزنه.همین مواقع پیداش میشه.
در زده شد.....
لوپین آرزو کرد دامبلدور باشد و چند ثانیه بعد که ریش نقره ای او را دید آرزویش بر آورده شد.
لوپین بدون معطلی پیش دامبلدور رفت و گفت:سلام آلبوس عزیز.چند لحظه با من بیا کارت دارم.
بوضوح میتوانست چهره مالی را که از ناراحتی قرمز شده بود ببیند.
لوپین و دامبلدور به طبقه بالا رفتند و مالی به آشپزخانه برگشت.
اما هیچ کدام از ماجرایی که چند دقیقه دیگر قرار بود اتفاق بیفتد خبر نداشتند.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
شاهزاده و امپر داشتن فرار می کردن که برو بچ W.T می ریزن تو پارکو جلوشونو میگیرن
ارتا:کجا دارید می رید ترسوها؟
شازده:چی؟
امپر با یه حرکت سریع جا خالی میده ولی 10 12 تا نور در مدل ها وانواع مختلف به شازده می خورن
شازده: بیگلی بیگلی ..... عر عر عر
شازده در اثر برخورد این همه ورد یه جورایی قاطی کرده بود و بازگشت به خویشتن خویش کرده بود
امپر دوباره یه نورافکن می زنه و سعی می کنه فرار کنه

چو چانگ:بچه ها بگیریدش تا در نرفته
در یک چشم به هم زدن چو و ارتا از سمت راست نویل و و گمنام از سمت چپ مری و برتی هم از بالا میریزن رو امپر
امپر شمشیرشو در میاره تا بزنه ارتا رو نصف کنه که نویل با گوشکوب زاخی می زنه تو دماغ امپر
امپر:اخ مماخم داخون شد ...داره خون می یاد ای مامان :mama:
.." کمک" مری دهن امپرو می گیره و امپر یه ضربه به مری میزنه و مری پرت می کنه اون ور

چو داد می زنه:اینکارسروس ...طنابهایی از چوب دستی چو خارج می شه و امپرو در بند میکنه امپر با دماغ شکسته در حال که نویل زیر یه خمشو گرفته بود تا فرار نکنه رو ی زمین می افته
امپر یه لگد به نویل می زنه ونویل پرت می شه اون ور
ارتا ومری وگمنام هر سه با هم فریاد می زنن استوپیفای ولی روی امپر تاثیری نداشت
نویل:گوشکوبو ور میداره و :chomagh: در یک لحظه امپر بی هوش میشه همه به نویل نگاه می کنن

مری:نویل چی کارش کردی؟
نویل:این گوشکو با هر چی بدرد نخورباشن به درد تو سر زدن خوب میخورن
همه:

ویلیام ادوارد مییاد:افراد حمله..... اخ و روی زمین می افته
سرژ که با گوشکوب زده بود تو سر پروفسور:بازم تو وسط ماجراهای جدی امدی تو برو پستاتو زیاد کن

ناگهان یه صدایی می یاد همه بر می گردن
همه:گراپ
گراپ:گراپی امپرشو میخواد
....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

W.T
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خير سرمون اين همه گريفندوري و سفيد داريم فقط همين سه تا اومدن؟پس بقيه كجان؟دوست نداريد حق ولدمورت رو كف دستش بزاريد؟
سريع باشيد.هيچ مهم نيست كه پستتون خوب يا بد باشه من فقط ميخوام يك طبقه بندي ساده انجام بدم و برنامه هاي زيادي دارم پس سريع باشيد.

ببينيد هيچ مهم نيست كه نمايشنامتون خوب يا بده,همه ي ما اول اينجوري بوديم ولي با كمك ديگران و خودمون تونستيم نمايشنامه هامونو بهتر كنيم بهترين رااهشم تمرينه,حالا دوباره ميگم بهترين پستي كه فكر ميكنيد تا الان زديد رو بياريد دوباره اينجا بزنيد,اگرم نه يه پست دلبخواهي دوباره اينجا بزنيد.


رود ريک ببخشيد چون پست هاي ارزشي نويل و رزمتا پاک شد پست هاي تو چسبيد به هم(ققنوس!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كارآگاه ققنوس در 1384/6/24 16:05:59
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?