جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 08:20
نمایش جزئیات
آفلاین
من نتونستم بهتر از این پیدا کنم می دونم زیاد جالب و خوب نیست اما سعی می کنم بهتر بشه.
می شه اشکال های نمایشنامه ها رو بهمون بگین؟
---------------------------------------------------------------
بعد از اينکه نويل معجونی را که شوالیه خواسته بود ساخت همه به سوي قلعه حرکت کردن و وقتي به راهي نگاه کردن که بايد ازش برمي گشتن :
نويل و برتي که در ماندگی از چهره هایشان می بارید : حالا چه جوري اين همه راه رو برگرديم؟؟
اندرو : نکنه مي خواين اينجا بمونين؟؟
نويل : اصلا!!اما....
اندرو : اما بي اما.راه بيفتين خيلي زود به يه قسمت کوهستاني مي رسيم و تا شب نشده بايد اونجا باشيم و فردا از اون مي ريم پايين.
نويل : مطمئني...
اندرو : کاملا!
نویل که می دانست حق با اندروه دیگه اصراری نکرد و به دنبال اون راه افتاد.

چند ساعت بعد.

اندرو در حالی که دستش جلو صورتش بود : بايد مقاومت کنین با اينکه باد مياد بايد....
نويل : خفه مي شي يا نه؟؟
اندرو :
برتي : بس کنين ديگه!!
اندرو به صخره ای اشاره کرد که شکاف بزرگی زیرش دیده می شد گفت : باشه..باشه...بیاین..با این باد نمی شه زیاد پیش رفت.تا صبح زیر اونجا استراحت می کنیم.

فردا صبح

اندرو : خب بچه ها اين جا همون جايي که اون دفعه ازش بالا اومديم و پايين رفتنش سخت تر خواهد بود.خب مثل اون دفعه اروم از اين سراشيبي ها پايين مي ريم.
نويل با اینکه می دانست باید داشته باشن ولی مطمئن نبود پرسید : طناب که داري؟؟
اندرو : طناب؟؟نه نويل اين جا نمي شه با طناب رفت چون سر بالايي که نيست.
نويل که حالا نا امید شده بود : واي!!
برتي : مطمئنم که ما مي تونيم.
نويل : خيلي اعتماد به نفس داريها!!!
اندرو دستشو دراز کرد سمت نویل و برتی و در حالی که داشت به سرازیری خاکی نگاه میکرد گفت : خب حالا دست همديگه رو مي گيريم و ميريم پايين.نويل دستمو بگیر نويل ...نه...
نويل : اوهههههه......
نویل پاش رو رویه یه سری خاک سست گذاشته بود که فکر نمی کرد سست باشن و حالا با تمام سرعت داشت به سمت پایین می رفت.
اندرو که حس می کرد در قبال اون مسئولیت داره داشت به خودش امید می داد که اونم می تونه بره پایین : اومدم نويل !!
و با تمام ترسی که داشت پشت سر نویل راه افتاد.
نويل که هر لحظه سرعتش بیشتر می شد : منو بگير خواهش مي کنم.
اندرو که از شجاعت خودش تعجب کرده بود سعی کرد سرعتشو بیشتر کنه و نویل رو بگیره : اهان... بيا.. دستمو بگير.
اندرو دستشو دراز کرد سمت نویل و ردای اونو گرفت که حالا داشت دیگه جر می رفت که نویل توانست دست اونو بگیره.
نويل نفس زنان گفت: واي مرسي نزديک بود...
حرف برتی حرف نویل رو قطع کرد با اینکه برتی با اونا فاصله ی نسبتا زیادی داشت اما هر دو تاشون تونستن بفهمن که اون چی گفت.اون داد زد و گفت : منم اومدم!!
اندرو : نه برتي!!
اما ديگه کار از کار گذشته بود و اون داشت با سرعت به سمت اونا مي اومد.... و همه با هم به سرعت به سمت اخر سراشيبي مي رفتن.و بالاخره....
اندرو که داشت کمک برتی می کرد پا بشه چون در لحظات اخر خورده بود زمین گفت : اخيش.اين طوري زودتر رسيديم.
نويل : ولي خيلي بد بود.
برتي که حالا دیگه پا شده بود و داشت ردا شو می تکوند گفت : من که کيف کردم!!
اندرو : به همچنين.
نويل که از اینکه اون فقط در سمت مخالف دو نفر باشه احساس خطر می کرد سعی کرد موضوع رو عوض کنه و گفت : خب بايد سريع به سمت قلعه بريم.

چندين ساعت بعد

برتي در حالی که چشمهاشو ریز کرده بود و در اثر دقت زیاد ابروهاش داشتن به هم گره می خوردن گفت : فکر کنم دارم قلعه رو مي بينم.
اندرو : مياين بدويم؟زودتر مي ريم!!
اما تا قیافه ی متعجب اون دو تا رو دید از حرف خودش خنده اش گرفت.
نويل و برتي : تو چه جوني داري؟؟
اندرو : به هر حال من که رفتم.
و شروع کرد به دویدن.
نويل که بازهم احساس خطر کرده بود گفت : اصلا دلم نمي خواد عقب بيفتم.
برتي : منم همينطور.
و همه با هم به سوي در قلعه مي دوين و رسيدن به اون.اندرو زودتر از همه رفت توي قلعه.
-------------------------------------------------------------------------
در ضمن اینم ای دیم : ghazale_mooferferi@yahoo.com

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خب من یکی از پستهام رو که به نسبت بهتر از بقیه بود رو انتخاب کردم.
خودم میدونم که خیلی خوب نیست و طنز هم نداره ولی حالا اینو داشته باشین تا بعدا طنز رو هم وارد رول هایی که مینویسم بکنم
-----------------------------
رومیلدا به آرامی از محلی در زیر بوته های جنگل که مخفی شده بود بیرون میاد.آوازه ی قلعه روشنایی حس کنجکاوی اونو برانگیخته و حالا اینجا در زیر بوته های خاردار به افرادی که در حال آمد وشد بودن نگاه میکرد ولی بالاخره با جستی بیرون اومد .
اون چو رو که وارد قلعه شده بود دیده و حالا ورود مری و لی رو نظاره میکرد .به خودش گفت :من هر جوری شده باید برم این تو
ولی دوئل کردن؟؟؟نمیدونم .........من که تجربه ای ندارم....... پس از طریق دیگهای باید وارد اینجا بشم.........آهان فهمیدم

رومیلدا که رمزی که شوالیه و بعد هم مری و لی به کار برده بودن رو شنیده بود با اعتماد به نفس کامل به طرف در اصلی رفت

در:واژه رمز؟
رومیلدا:هیپوگریف چو باک بیکو اذیت میکنه
در:این رمز شوالیه است
رومیلدا:خودم میدونم فقط گفتم شاید کارکنه
در:متاسفم
رومیلدا:خب ...میدونی من فکرکردم که ...تو ..که یه در باهوشی شاید ...میدونی چطوره ازم یه معما بپرسی اگه درست جواب دادم منو راه بده تو ولی اگه اشتباه کردم ...خب میتونی شوالیه رو خبر کنی تا بیاد حسابمو برسه .موافقی؟
در:باید فکر کنم
رومیلدا:پس عجله کن

دقایقی بعد...
در:خوب گوش بده
"بی آنکه نفس بکشد زنده است
به سردی مرگ است
هرگز تشنه نمیشود اما همیشه مینوشد
سرتاپایش غرق در زره و جوشن است اما هرگز جرنگ جرنگ نمیکند"
رومیلدا: یه بار دیگه بگو
در دوباره معما را تکرار میکند و ناگهان....

درهای قلعه باز میشود و شوالیه سوار بر اسبش به سرعت برق از انجا دور میشود

رومیلدا:کجا داره میره؟؟؟
در:تو حواست به خودت باشه

رومیلدا شروع به قدم زدن میکند ودر این حین از کنار رودخانه ای که در آن نزدیکی ست عبور میکند
...........ماهی ای از آب بیرون میپرد بدنش در نور آفتاب میدرخشد و....بله .او جواب را یافته بود

رومیلدا:جواب سوالت میشه "ماهی"
در: درست بود

درهای قلعه از هم گشوده میشود و رومیلدا به آرامی قدم در آن محیط اسرارآمیز میگذارد .تا بازگشت شوالیه او باید چه کند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس در 1384/9/8 17:49:49
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اين آيدي منه بقيه آيدي ها هم بزنيد من پاک مي کنم پستو آيدي رو ميارم تو همين پست که پست ارزشي زياد نشه... پس بقيه هم بگيد حتما اي دي هاتونو چون همهانگي از تو مسنجر خيلي مفيده :ygrin
1-sina_kingcool2006

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
اندروميدا جان مهم نيست ممكنه توي حمله ي اول نتوني شركت كني ولي هرچه سريعتر بهتر,در ضمن اونايي كه اينجا پست ميزنن آيديهاشونم براي من بفرستن كه برنامه هارو توي مسنجر تنظيم كنيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
می شه بگین تا کی وقت داریم؟
چون من هر چی گشتم یه رول خوب پیدا نکردم برای همین دارم روی یکیشون کار می کنم.می خوام بدونم تا کی وقت داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
من میام تو...جاسم برو سمت چپ نور ممد تو هم برو سمت راست گراپی عزیزم تو هم برو وسط ....برادرای ارزشی در ها خروجی رو ببندید...
جمعیت:
یه نیگا میندازم به گراپ...گراپم که گرفته یه گیتار الکتریک میکشه از لای کتش بیرون داد میزنه:هاگگگگگگگگگگگگگگگگگر ...
نور ممد و جاسم میپرن وسط شروع میکنن هلیکوپتری زدن...
جمعیت: :banana:
من:گروه منکرات قزوین تقدیم میکنه آهنگ هاگر نبودی ببینی...
گراپ:هاگر نبودی ببینی دامبل پر پر گشته یه آواداکداورا تو سینش سپر گشته اِاِاِاِاِاِ....دوپس دوپس
نورممد:او مای فاوریت...ببینم چی کار میکنی جاسم جان!!!
هری با دختره در حال کارهای بیناموس بودن که یه لنگه کفش میخوره تو سر هری
هری:من مطمئنم این نفرین شپلخیوس بود پناه بگیرید
جینی:هوووو بیناموس به من میگی نمیخوای با من باشی بد میری کارای بی ناموس با این دختره میکنی
هری:نه من داشتم کاری میکردم که ولدی نفهمه من تو رو دوست دارم
اون وسط ناگهان نوری ظاهر گشت از غیب و یک شمشیر نه توجه کنید یک آفتابه فرود آمد اما اشتباه نکنید این نه امپراطور بود نه مرلین بلکه کالین بود که به نشانه صلح آفتابه رو پر از ریش کرده بود ...
همی بیامد آفتابه ای ز غیب...همه شدند همچون مرلین در شگفت
کی بیامد این آفتابه به بازار....که گشت سیستم ای بی اس دل آزار
بگفتا آفتابه ای ناچیز بودم...ولی کن مدتی با ریش نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد...وگرنه من همان ای بی اسم که هستم
پس همه ساکت شدندی و توجه به ساحت مقدس آفتابه جلب شد و هر چه تنفس بود از یاد برفت...
این بودی شرحی مختصر بر حال این تا÷یک که با این نمایشنامه بیان کردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
من د رمورد اينكه كدومش بهتر از همه بوده مشكل داشتم! اخه همشون بدن! بلاخره بعد از مشورت با يه نفر! تو اين ماراتن نفس گير! اين اول شد البته هيچ ربطي به جنگ سياه و سفيد نداره!:


- قدم رو! يك دو سه چهار! يه دو سه چهار! ا.. اكبر! گيلدي رهبر! هوي پسر با اون اسلحه شليك نكن! نكن پسره! خوبه! براي امروز كافيه! برگرديد به خوابگاه!

در خوابگاه:

هري و دوستاش ولو ميشن رو تختا!
هري: برو رو تخت خودت ولو شو! اينجا جاي منه!
ممد: آخه تخت من بالاست!
حسن: اصلا بياين بريم يه جاي ديگه!
هري از جا ميپره و سرش ميخوره به تخت بالايي!
- آخ! اره بياين بريم همون پشت پشتا...بياين زير اين زود باشين!

هري و دو تا دوستش ميرن زير شنل نامرئي كننده!
- من پاهام ديده ميشه!
-من پاها هيچي شكمم ديده ميشه!
- بشينيد راه بريد! يادش بخير با رون و هرميون اينجوري ميرفتيم پيش هاگريد!

همه به حالت نشسته!!! ميرن طرف در!

اونطرف خوابگاه:
-ا اين دره چرا خود بخود باز شد!
-باد بوده
- وسط تابستون تو اين بيابون باد كجا بود ايكيو!
-خودت ايكيويي!

ديش بنگ بوم هوشت شپلخ!!!

همينطور كه بقيه سربازا داشتن دعوا ميكردن هري و دوستاش در ميرن!

وسط راه- به طرف حياط خلوتي پشت خوابگاه!
ممد هي داره جابجا ميشه!
- هري! من دستشويي دارم!
-بمير! برو دستشويي نگهبانا!
-من...اونجا...
-دِ برو ديگه!
ممد از زير شنل درمياد و ميدوه طرف دستشويي نگهبانا!
حسن: هوي ممد! آروم! الان صداتو ميشنون!

ده دقيقه بعد هري و حسن ميرسن به حياط پشتي خوابگاه!
- آخ ژون حالا ميشينيم شيگار ميكشيم حالشو ميبژيم!
- من سيگار نميكشم! برو خودت بكش! من و ممد مثل تو نيستيم!
- به دژك! اشلا برو خودم ميكشم!
حسن از زير شنل درمياد و ميره طرف دستشويي نگهبانا دنبال ممد!

هري زير لب با خودش شروع ميكنه به خوندن: نواژي...نواژي...نميد تو...كجايي!
-كي اونجاس!
هري يهو ميپره بالا و سرش ميخوره به كنتور برق كه بالا سرش بوده!!
-آخ! پيش اون دورشليا بس نبود اينجا هم سرم ميخوره به بژق! حالا اين دختره اينژا شيكار ميكنه؟
صداي دختر دوباره اومد: كي اونجاس؟؟؟ خودتو نشون بده! من مسلحم!!
هري ميره جلوتر و يه دختر مومشكي خوشگل ميبينه كه يه ميله گرفته دستش!

يهو هري شنلو از رو صورتش ميكشه و بلافاصله دختره با ميله ميكوبه تو سرش!!!

يه ربع بعد:
-آااااااااااااااااااااي!!

هري بهوش ميادو يهو ميپره هوا و دختره رو ميبينه كه با ميله تو دستش جلو يه ديوانه ساز واستاده!! يهو غيرتي ميشه و چوبدستيشو درمياره!
-هوي پسر! اين دختره ناموس داره! حق نداري بهش دس بزني!
ديوانه سازه برميگرده طرف هري و سرش ميخوره به همون كنتور برق كه هري سرش بهش خورده بود
بيهوش ميشه و ميفته زمين! نقابش كنار ميره و اونا ممدو ميبينن كه اونجا افتاده!
هري:
ولي دختره:
هري يه نگاهي به دختره ميكنه و:

دختره: تو زن داري؟؟؟
هري: من؟آر...نه ندارم!
دختره:
هري و دختره: :bigkiss:



ويرايش: ايدي منو كسي هست كه ندونه؟؟؟؟ cho_chung ديگه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/6/25 11:59:34
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خب,عالي بود.من كاراگاه,حميد,سرژ,لي رو ميشناختم و ميدونستم پستاشون رو خوب ميزنن ولي نميدونستم كه نويل و ايوانا هم خوب پست ميزنن.
در هر حال پستاتون خوب بود.
به زودي منتظر اولين حمله ما باشيد.
بقيه سفيدا كه هنوز پست نزدن بيان بزنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های W.T نشسته بودن تو قلعه و مگس میپروندن!بعد از مدتی مری گفت:

ـــ خب بچه ها تازگیا به جایی حمله نشده بریم دفاع کنیم؟!

آرتا که خمیازه میکشید گفت:

ـــ نه فکر نکنم! حالا حمله هم بشه ما چیکار میتونیم بکنیم؟!

نویل که بهش برخورده بود گفت:خيلی کارا میتونیم بکنیم!منظورت چی بود؟!

آرتا:بی خیال شو نویل...

همون موقع ایوانا بدو بدو اومد تو قلعه:

ــ سلام....بچه ها حمله شده....پاشین بریم حق مرگخوارا رو بذاریم کف دستشون!

رومیلدا که گوش به زنگ شده بود فوری گفت:

ــ به کجا حمله شده؟!کی حمله کرده؟!چرا....

ایوانا:هان...؟!به پارک جادوگران! (بعد از دیدن قیافه ی بقیه)چرا اینجوری نگاه میکنین؟!

مری:مارو سرکار گذاشتی....آخه پارک جادوگران به چه درد ما میخوره؟!

ایوانا:واقعا که!پاشین ببینم بابا....نکنه فقط جمع شدین اینجا شعار بدین؟!بابا ما ارتش دبلیو.تی هستیم!اگه نمیاین تنهایی برم!

اندرومیدا:صبر کن ایوی...خب بچه ها راست میگه دیگه...پاشید!

**** نیم ساعت بعد،تو پارک جادوگران!****

مرگخوارا دم در پارک وایساده بودن:

شارزاس:خب بچه ها....بپاشین تو پارک!!!هر کی رو دیدین شکنجه کنید....کسی رو نکشید...ما فقط برای تفریح اومدیم!

چوچانگ:ولی ما برای دفاع اومدیم!! بچه ها حمله!!

لارا:ای بابا....شما برین تو همون دبلیو.تی بزنین تو سر همدیگه!!برای شروع از این ماگله استفاده میکنم!

لارا چوبدستیشو به سمت یه ماگل بخت برگشته گرفت:

ـــ کروشیو!!!آخیش....خیلی وقت بود که کسی رو شکنجه نکرده بودم!

گمنام جلو پارک وایساده بود و زیر لب میگفت:

ـــ پارکمونم خراب شد رفت!! بی خیال!

ایوانا:استیو پفای!استیو....ای بابا! چو چرا این بیهوش نمیشه؟!

چو که در حال مبارزه با یه مرگخوار بود گفت:

ـــ من چه میدونم !اگه عمل نکرد با چوبت بزن تو سرش!!

ایوانا:ولی با چوبم میزنم نمیره!کمک!

مری ایوی رو عقب کشید:لابد این یکی از سایه های شارزاسه....

شارزاس:هه هه! هنر کردی!الان فهمیدی؟!

اندرومیدا:خجالت داره!! اونا فقط ۴ نفرن و ما....

***۱۰ دقیقه بعد، پارک جادوگران:***

نویل دنبال چوبدستیش میگشت .ایوی یه تیکه دستمال رو به دستش میبست.مری با چوبدستی آتیش رداشو خاموش میکرد.چو با قیافه ای دودی:

ـــ خب اینم دفاع!

ایوی غرغر کرد:عوضش پارکو از چنگشون درآوردیم!!تو واقعا چه....

اما صداش تو صدای غرش وحشتناکی گم شد....دبی هملاک اومد برای اونا دست تکون داد و گفت:

ـــ سلام بچه ها! اومدم کوچولوهامو اینجا بگردونم!!

بر و بچز سفید:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وسط نوشتن این ۴۰۰ بار خواستم نفرستم آخرشم نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ايوانا اسمیت در 1384/6/24 19:40:51
ویرایش شده توسط ايوانا اسمیت در 1384/6/24 20:50:43
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ببهترین پست من اینه.سیاهه ولی بهترینشه!!!

خود امپراطور سر این پست منو ناظر کرد.(کاملا اینطور نیست ولی میتونم بگم 70 درصد تاثیر داشت)

این حرفو بره این زدم که بر و بچ پست الکی نزنن

=======
لوپین با سرعت می دوید. تمام ذهنش به جمله آخر امپراطور معطوف شده بود: ما آمده ایم و یا باید به ما بپیوندید و یا آماده مرگ شوید....!

با سرعت به جلوی پله هایی رسید که تصور می کرد پله های خروجی از این جهنم تاریک است.وضع پله ها با تمام تالار فرق داشت.پله هایی سیاه با رگه هایی نارنجی که انگار از مواد مذاب پر شده اند.از پله ها بالا رفت برخلاف ظاهر داغشان سرد بودند.بعد از چند دقیقه آخرین پله را نیز پشت سر گذاشت.....
باور کردنی نبود.او در داخل ایستگاه مترو لندن ایستاده بود.پشت سرش را نگاه کرد اما اثری از پله نبود!لوپین مستاصل شده بود.او آن جادوگر بزرگ ، با آن همه قدرت(که البته در مقابل قدرت امپراطور هیچ بود) نمی دانست چه کار کند.
باورش نمیشد.آن کاخ عظیم. آیا ممکن بود.آیا ممکن بود زیر این مکان پر از ماگل باشد.

تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود که خود را سریعا به محفل برساند.محفل با مترو زیاد فاصله نداشت.اما اوخود را غیب نکرد.خودش هم دلیلش را نمی دانست.بعد از ده دقیقه به گریمالد شماره 12 رسید.خوشحال بود.بعد از این همه ماجرای طاقت فرسا میتوانست یکی از قهوه های خوشمزه مالی را بنوشد.با همین فکر سریعا خود را به آشپزخانه محفل رسانید.

"- سلام ریموس اوضاع چطوره؟
لوپین یک آن با خود فکر کرد.آیا ماجراهای امروز را باید به تمام محفل می گفت و یا تنها دامبلدور را از این مسئله آگاه میکرد.راه دوم را برگزید.
"- سلام خوبه.مشکلی نیست.اما اگر مالی در آن لحظه بصورت ریموس نگاه می کرد میتوانست بفهمد او دروغ می گوید......
"- چطور من فکر میکردم امروز خیلی سخت کار کرده باشی اطراف مترو پر از مرگخواره.من به آلبوس گفتم بهتره چند نفر با هم در اطراف مترو گشت بزنن.ما اون گفت ریموس از پسش بر میاد راستی...........
اما لوپین دیگر حرف های مالی را نمی شنوید.او بار دیگر در افکارش غرق شد.
"-مالی نمیدونی آلبوس امروز میاد یا نه!
"-آره میاد بعد از وقایع این چند روز اون هر روز به محفل سر میزنه.همین مواقع پیداش میشه.
در زده شد.....
لوپین آرزو کرد دامبلدور باشد و چند ثانیه بعد که ریش نقره ای او را دید آرزویش بر آورده شد.
لوپین بدون معطلی پیش دامبلدور رفت و گفت:سلام آلبوس عزیز.چند لحظه با من بیا کارت دارم.
بوضوح میتوانست چهره مالی را که از ناراحتی قرمز شده بود ببیند.
لوپین و دامبلدور به طبقه بالا رفتند و مالی به آشپزخانه برگشت.
اما هیچ کدام از ماجرایی که چند دقیقه دیگر قرار بود اتفاق بیفتد خبر نداشتند.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين