باز گشت سیاهیشب بود . شکنجه گاه بود . ولدی بچه بود اما برادر حمید نبود!
تا حالا این قسمت از خانه پدریشو ندیده بود آرام آرام از پله ها پایین رفت در چوبی کهنه ای در برابر ش ظاهر شد انگار صد سال بود کسی آن را باز نکرده . تام (همون ولدی بچه گیاش تام بوده دیگه ) در رو به آرامی هل داد! در , با صدای قیژ خفنی (حتی خفن تر از صدای در تابوت دراکولا ) باز شد. در داخل ظلمت حکم فرما بود . صدای قدم هایش طنین می افکند! ناگهان پایش به چیزی بر خورد کرد ؛ دولا شد (بازم برادر حمید نبود ) و با دست اون شی رو برداشت! یک زنجیر طلایی قطور , با تعجب به آن خیره شده بود و داشت برسی اش میکرد که صدایی به گوشش رسید . صدای خش خش ادامه پیدا کرد! تام چشمهایش را کاملا باز کرد تا بتونه در تاریکی منبع صدا رو تشخیص بده , چشمهایش به تاریکی عادت کرده بود و کم کم تونست اجسام داخل زیر زمین رو تشخیص بده قلاب های تیزی که از سقف آویزون بود و صندلیی که در وسط قرار داشت و دو زنجیر طلایی رنگ بهش متصل بودند!
صدای خش خش نزدیک و نزدیک تر میشد , کم کم صدا تغییر پیدا کرد و از صدای خش خش به صدای قدم های پای یک انسان در اومد! تام هراسان برگشت و منبع صدا رو دید!
مردی تقریبا بلند قامت با لباس خاکستری رنگ و شنلی بلند و براق به رنگ سبز در جلوی یکی از در هایی که تام نمیدانست به کجا منتهی میشود ایستاده بود! برای لحظه ای این فکر به سرش زد که فرار کند اما صدای فرد سبز پوش او را در جایش میخکوب کرد . . .
خادم: تام ! ماروولو ! ریدل!
صدایش سرد و بی روح بود گویی که در همان لحظه صاحب صدا مرده باشد!
تام احساس کرد باید جوابی بدهد اما حرکت فرد سبز پوش او را از این کار باز داشت . در پشت سر فرد سبز پوش باز شد و او از سر راه تام به کنار رفت و او را به ورود دعوت کرد. تام بر ترس و تردید خودش قلبه کرد و به سمت در رفت . . .
فرد سبز پوش گفت
خادم : لرد سالازار اسلیترین در انتظار شما به سر میبرند سرورم! و با گفتن این جمله نا پدید شد!
تام با شنیدن این حرف بر سرعتش افزود اما نمیدانست به کجا میرود از در وارد شد و در خود به خود پشت سرش بسته شد!
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=
هزاران کیلومتر آنطرفتر تالار اسرارسالازار اسلیترین بر تخت مرصع خودش تکیه زده بود ! در چیه کمی جلو تر از تختش در سقف باز شد و تام ریدل با شد به جلوی تخت سالازار افتاد!
سالازار اسلیترین :
تام که کمی ناراحت بود از اینکه جلوی یک ناشناس به زمین افتاده با پر رویی گفت
تام : من دنبال سالازار اسلیترین میگردم
سالازار اسلیترین : و شما کی باشین ؟
تام : من آخرین نواده سالازار اسلیترین کبیر سلطان تمامی افعی ها و پدید آورنده جادوی سیاه هستم!!
سالازار اسلیترین : اووووووووه پیکان گوجه ای که گاز دادن نداره پیاده شو باهم بریم!
تام :

ش شم شما س سا سال سالا سالاز سالازار ه هس هست هستی هستین ؟
سالازار

: نه پس عمه اته ! آخه پسره جو ئلق تو نباید یکم سیاهی از خودت نشون بدی ؟ واسه من جی اف میکشی ؟ شاهکار کردی!!!
تام : خوب خوب آدم باید از یه جایی شروع کنه دیگه!
سالازار :
تام : خوب یعنی ادم باید اول تجربه کسب کنه دیگه !؟
سالازار : آره حالذکه بحث تجربه شد بیا بریم شکنجه گاه یکم چیز یادت بدم!!!!!!
تام

باشه جد جون!
-=شکنجه گاه=-سالازار : خوب تام! برای اینکه کلاسمون مثل همه کلاس های دیگه باشه باید بشینی ! بدو بشین رو ی اون صندلی وسطی
تام :

چشم !
تام به آرامی روی صندلی میشینه! سالازار شنل پوست ماریش رو در میاره و آستین رداش رو بالا میزنه و تکانی کوچکی به چوب دستیش میده!
ناکهان زنجیر طلایی رنگ صندلی جون میگیره و با شدت و خشانت تام رو اسیر میکنه
سالازار :

خوب حالا درسمون رو شروع میکنیم ! اولین و ساده ترین طلسم کرشیو یعنی طلسم شکنجه گره! با من بگو :
تام : کر رو شی یو
سالازار : آ،رین حالا طرز کارش!
سالازار چوبدستیشو به سمت ولدمورت میگیره و ادامه میده
- اول حریفتو هدف میگیری و بعد با صدای بلند میگی
-
کروشیوفریاد ولدمورت آسمان را شکافت . . .