قضیه مربوط به انتقام گرفتن پدره!
آخه اون بلا که سرش اومد فرداش یه نامه ی عربده کش فرستاد!
منم که میدونستم به سلامت پرده ی گوشم اهمیت میدم فقط در رفتم!
دویدم رفتم سوار جاروم شدم برم یه جای دیگه٬تازه بعد از نیم ساعت بالاخره آروم شدم!بعد در کمال ناباوری به یه واقعیت وحشتناک رسیدم!یعنی یادم اومد که نامه هه آتیش گرفته تا حالا!
منم که علاقمند به چوب!
خلاصه خدا پدر خونه مو بیامرزه!
تو اون هیر و ویری خودم هم مجروح شدم!این مدت مشغول به دست آوردن سلامتیم!٬فرار مداوم از دست پدر
و صد البته خرید لوازم مورد نیاز بودم!آخی!طفلکی رودی!
پدرش در اومد!درست مثه خودم!(چه تفاهمی!چه زن و شوهر همدرد و خوبی!
)آخه دخل پولاشو آوردم!
خوب!حالا میرم سر بخت خاطره!)امروز nim با یه نامه اومد.رفتم بازش کردم ولی چشمتون روز بد نبینه!یه هفت٬هشت٬ده تایی طلسم چپونده بودن توش!آخه من به کی بگم!
تازه داشتم خوب میشدم!اصلا به من باشه میگم خوب نشدم!این شفا دهنده های سنت مانگو هیچی سرشون نمیشه که!
خلاصه فقط همین قدر فهمیدم که دیگه هیچی نفهمیدم!
بعد که چشمامو باز کردم دیدم بعععععععععععععععلههههههههههههههههه!پدر بالای تختم وایستاده داره مثه ابر بهاری گریه میکنه!خودمو زدم به بیهوشی ببینم چی میگه!!!
پدر(سوزناک و با احساس!):آح پرمیس!دخترم!چرا منو تهنا! گذاشتی!(ملا لغتی بشین خودم حالتونو جا میارما!
)آخه من فقط از دار دنیا تو یه دخترو داشتم!(بمیرم!چه قدرم که بهش علاقه داره!منو کشته این علاقه اش!خوبه خودش واسه سه هفته ی تموم منو فرستاد سنت مانگو!
)من بدون تو چی کار کنم آخه!اهه اهه اهه!پرمییییییییییییییییییس!
(گوشم!مادر!)من نمی دونم این کارکنای سنت مانگو چرا انقدر فوضولن!
تا ما اومدیم یه ذره استراق السمع کنیم یکی از این شفا دهنده های سنت مانگو از نمیدونم کجا آباد پیداش شد و گفت:آه!(چه رومانتیک!
)خانم دورانین!شما به هوش اومدین؟!من:هان؟!
چی؟!آهان!
آی!وای!دستم!پام!سرم!کمکم کنین!(مثلا!واقعا اگه بخوایم بررسیش کنیم که میتونستم بلند شم همون جا حق این فوضولو بذارم کف دستش!
)پدر:آه!پرمیس!فرزندم!تو به هوش آمده ای؟!!!!!!!
من:
پدر:چیه؟!چرا اینطوری نگام میکنی؟!
من:هان؟!(آهان یادم اومد!حالم بد بود!!!!!!
)آهان!نه چیزه!یعنی٬آییییییی!
پدر:من که نفهمیدم!بالاخره حالت خوبه یا نه؟!
من:پدر!حقیقتشو بخواین خودمم قاطی کردم!
شفا دهنده هه!(با قاطعیت تمام!):کاملا معلومه!
من:بله بله!نفهمیدم؟!به شما چه مربوط؟!!!!
اصلا چه معنی داره تو روابط خصوصی من دخالت میکنین؟!!!
وایستا بینم!!!!
این شفا دهنده هه انگار آوازه ی منو نشنیده بود!چون همین طور بدین صورت که مشاهده میفرمایین!:
وایستاد منو نگا کرد!منم فقط حالیش کردم!
خوبه تو سنت مانگو بود!
چون اگه دیر بهش میرسیدن تموم کرده بود!!!
خلاصه از طرف وزارتخونه هم که اومدن گفتن من حالم خوب نبوده نفهمیدم چی کارکردم!(اگه میکشتمش دیگه همچین حرفی نمیزدن!
من حالم خوب نبوده هان؟!!!!
)خلاصه به خیر گذشت! 
یک ساعت بعد!:
پدر:ببینم!تو جدا حالت چطوره؟!!!!
من:اگه این دور و اطراف آدم فوضول دیگه ای نباشه خودمم نمیدونم!!!!!!!
پدر:در غیر این صورت؟!!!
من:فکر کنم از اینجا یه راست ببرنم آزکابان!!!!!
نتیجه ی اخلاقی روز:اصلا به شما چه مربوط؟!!
ببینم!نکنه میخواین یه کاری کنم که دیگه به سنت مانگو هم نیازی نباشه؟!!
این دفعه انقدر عصبانیم کردن که با وجودی که ۳ ساعت از اون ماجرا میگذره هنوزم حالم بده و عصبانیم!
بنابراین نتیجه ی این دفعه طریقه ی نوشتنش با دفعه های گذشته فرق داره دیگه نصیحت گونه نیست!
چی گفتم!
(ااااا!ببینم!اصلا حرفیه؟!
)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

پدر:اومدم بریم مهمونی!من:آخه این ساعت صبح کی میره مهمونی؟!