جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 آذر 1384 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
به این نمیشه گفت یه خاطره اما ...
روز اولی بود که میخاستم برم مدرسه خیلی هیجان داشتم دوست داشتم زود تر ببینم این هاگوارتزی که میگن چه جور جاییه و ببینم این سوروس درست میگفته یا نه آخه اون 10 سال از من بزرگتره خلاصه رفتیم تو ایستگاه و آماده به رفتن همه بچه ها هم خوشحال بودن هم ناراحت چون که داشتن از خانوادشون جدا میشدن با قطار رفتیم ... خلاصه جشن اول سالو حرفهای دامبلدور و گروه بندی که من رفتم تو اسلایترین بقیشم میدونین من اون موقع شاگرد اول کلاس معجون و دفاع در برابر جادوی سیاه بودم تازه دامبلدورم هوامو داشت خلاصه 7 سال که تو هاگوارتز بودم بعدش رفتم پی کسب تجربه از اروپا افریقا گرفته تا قطب بیشتر کشور ها رو رفتم خیلی برام جالب بود جادوگرای جاهای دیگه خیلی منو تحویل میگرفتن چون من تو هاگوارتز درس خونده بودم از هر فرهنگ و هر جایی چیزی یاد میگرفتم علاوه بر جادوگرا غولها گرگینه ها
و خیلی از موجودات دیگه رو هم ملاقات کردم خیلیاشون اول منو نمیپذیرفتن مثلا خون آشام های هندی حتی میخاستن تیکه تیکم کنن اما وقتی جریان زندگیمو براشون تعریف میکردم همراهیم میکردن اون مو قع که من سفرمو شروع کردم لرده عزیز داشتن قدرت می گرفتن حالام که برگشتم میبینم دوباره هم لرد سیاه دارن حکمرانی میکنن و چه بهتر دیدم که بیام به ایشون خدمت کنم حالام دارم سفر ناممو مینویسم که احتمالا 10 جلد میشه و میتونین بگیرین و از تجربیاتم استفاده کنین
حالا یه خاطره کوچیک براتون تعریف میکنم
خلاصه تو سفرام از ایرانم که رد میشدم اون موقع بین مشنگا جنگ بود منم با چند تا از جادوگرای ایرانی تصمبم گرفتیم بریم یه حالی بکنیم خلاصه یه روز که عراقیا عملیات داشتن من رفتمو با طلسم فرمان فرمانده ایرانیرو کنترل میکردم اون شب تمام نیروهارو جمع کرئم و تصمیم گرفتم نیروهای عراقی رو دور بزنم و غافلگیرشون کنم خلاصه نیرو هارو جمع کردمو سریع راه افتادیم رفتیم از پشت پدرشون رو در آوردیم فرمانده عراقیا باورش نمیشد و زد به سرش میگفت چه توهمیییی سگ و گربه دارن با هم میرخصن

ببخشید که سرتونو درد آوردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد لرد سیاه تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: یکشنبه 29 آبان 1384 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اول سپتامبر سال 1991

امروز قراره دراکو به مدرسه جادوگری هاگوارتز بره، من و پدرش لوسیوس اونو با هم به ایستگاه قطار می بریم
من واقعا خوشحالم ... یک احساس شادی مادرانه آمیخته به غرور ... پسرم بزرگ شده و حالا اون به مدرسه میره
آه هیچ فراموش نمی کنم روزهایی رو که بهش خوندن و نوشتن یاد دادم ...

دوم سپتامبر سال 1991

آه دراکو ... جای خالی اش رو به خوبی احساس میکنم، غیر قابل تحمله ! باورم نمیشه، چه زود بزرگ شد ...
حتی با نقاشی کردن هم نمی تونم خلائی رو که تو فضای قصر احساس میکنم، پر کنم
ساعتها ست که توی سرسرا نشسته و مشغول کامل کردن پرتره " ترتیاس سیلزیا " روی بوم هستم ... آه به نظرم اون تنها کسی که لیاقت کشیدن و جاودانه کردن پرتره اش رو داره، من عاشق اشعارشم ... چقدر دلم میخواست به جای نگاه کردن به چهره ی سیاه و سفیدش تو قدح خاطرات لوسیوس در عالم واقیت ببینمش ...
ولی با هیچ یک از این کارها نمی تونم لحظه ای دراکو رو فراموش کنم ... دلم براش تنگ شده


سوم سپتامبر سال 1991


امروز لوسیوس تعدادی از دوستانش رو برای شام دعوت کرده، جن های خونگی آرامش رو ازم گرفته، لحظه به لحظه غیب شده و چند ثانیه بعد با صدای شترق بلندی ظاهر میشن ...
ساعت نه شب بود که بالاخره کراب و گویل به همران کاترینا و گلوریا بعد از کرنلیوس فاج وزیر سحر و جادو به قصر اومدن ... گلوریا بسته ای بهم هدیه داد که الان که بازش کردم، یک گردنبند طلایی با یاقوت آبی رنگ توش بود ... بد نیست !
مثل اینکه میدونست یاقوت آبی دوست دارم


چهارم سپتامبر 1991

آه امروز هوا ابری هست ... دلم گرفته، ولی لوسیوس ازم می خواد برای تمشای یکی از شوها خواهران عجیب به اپرای دلفانسو بریم
به هیچ وجه حوصله صدای اونها رو ندارم، ولی باهاش میرم ... به هر حال شاید گردشی هم تو پارک فلوریا بکنیم، من این پارک جادویی رو دوست دارم، علل الخصوص گلهای سرخش رو که همیشه در حال تغییر شکل هستن ... گاهی به شکل پرنده ها ... گاهی به شکل قلب سرخ و گاهی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این نیز بگذرد !
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: چهارشنبه 4 آبان 1384 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز هوا گرفته است به نظرم رسید یک سر به بیرون بزنم
اوه اینجارو بازم اون خونه ی قدیمی!
خیلی دلم می خواد برای یکبار هم که شده بدونم اون تو چه خبره هوم نه من شجاعم امروز روز گرفته اییه شاید با رفتن به این خونه ی قدیمی روزم باز بشه

قیژژژژژژژژژژژژ تق

هوم چه صدایی معلومه خیلی وقته این لولاهاشو عوض نکردن
اوه چه جالب یک کاناپه ی پاره ولی چرا پاره است؟ وای خدای من خون خون خشک شده حیرت آوره چند وقته اینجا کسی زندگی نکرده

سالنش که جالبه با اون قابهایه خالی و گرد گرفته

قیچ قیچ قیژژژژژژژ

وای خدای من چه میز تحریر قشنگی ببینم تو کشوش چیه!

چه دفتر قدیمی و خاک گرفته ای یعنی چی می تونه باشه؟ خدای من با خون نوشته

دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!

ساحره سیاه اصیل؟ بزار توشو ببینم

چه خط خرچنگ قورباغه ایی داره این ساحره

امروز جمعه است از صبح هوا گرگ و می شه صدای گرگ وحشی از پشت کوه ها می یاد احساس ترس دارم تو خونه تنهام پدر بعد از فرار ناپدید شده هر لحطه احساس می کنم می خواد حالمو بگیره بهتون پیشنهاد می کنم هیچ وقت حال کسی رو نگیرید!

حالا ساعت 3 ظهره هوا بهتره از صبحه ترسم کمتر شده ولی باز شب در راهه بازم زوزه ی گرگ بازم وحشت از تنهایی!

ساعت 12 شبه هوم تازه فهمیدیم برای چی می ترسم آخه امروز هالییونه ولی نه ترس از پدر ربطی به ترس هالیوون نداره می خوام بخوابم دارم شمع رو خواموش می کنم هوم خاموش شد!


هوم جالب نوشته ترس از پدر حالگیری پدر
دفتر خاطرات جالبیه ولی می ترسم ببرمش اینجا جاش امنتره هر وقت تونستم می یام می خونم
نه ...نه... شب شده وای... شب هالیوونه ... زوزه ی گرگ .... ترس ... ترس... ها .... وای مگس خشکیده ... بهتره برم خونه اینجا وحشت آوره!

****************************************

هوم جالب نشد ولی دلم کشیده بود اینجوری بنویسم با اینجوری نوشتن خیلی حال می کنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: دوشنبه 24 مرداد 1384 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
شنبه:(اااااا!چی؟!دیروز شنبه بود که!نه بابا!اگه دقت کرده باشین می بینین که چند وقتی میشه ننوشتم!حالا ولللش!!!! قضیه مربوط به انتقام گرفتن پدره! آخه اون بلا که سرش اومد فرداش یه نامه ی عربده کش فرستاد! منم که میدونستم به سلامت پرده ی گوشم اهمیت میدم فقط در رفتم! دویدم رفتم سوار جاروم شدم برم یه جای دیگه٬تازه بعد از نیم ساعت بالاخره آروم شدم!بعد در کمال ناباوری به یه واقعیت وحشتناک رسیدم!یعنی یادم اومد که نامه هه آتیش گرفته تا حالا! منم که علاقمند به چوب! خلاصه خدا پدر خونه مو بیامرزه! تو اون هیر و ویری خودم هم مجروح شدم!این مدت مشغول به دست آوردن سلامتیم!٬فرار مداوم از دست پدر و صد البته خرید لوازم مورد نیاز بودم!آخی!طفلکی رودی! پدرش در اومد!درست مثه خودم!(چه تفاهمی!چه زن و شوهر همدرد و خوبی! )آخه دخل پولاشو آوردم! خوب!حالا میرم سر بخت خاطره!)
امروز nim با یه نامه اومد.رفتم بازش کردم ولی چشمتون روز بد نبینه!یه هفت٬هشت٬ده تایی طلسم چپونده بودن توش!آخه من به کی بگم! تازه داشتم خوب میشدم!اصلا به من باشه میگم خوب نشدم!این شفا دهنده های سنت مانگو هیچی سرشون نمیشه که! خلاصه فقط همین قدر فهمیدم که دیگه هیچی نفهمیدم! بعد که چشمامو باز کردم دیدم بعععععععععععععععلههههههههههههههههه!پدر بالای تختم وایستاده داره مثه ابر بهاری گریه میکنه!خودمو زدم به بیهوشی ببینم چی میگه!!!
پدر(سوزناک و با احساس!):آح پرمیس!دخترم!چرا منو تهنا! گذاشتی!(ملا لغتی بشین خودم حالتونو جا میارما! )آخه من فقط از دار دنیا تو یه دخترو داشتم!(بمیرم!چه قدرم که بهش علاقه داره!منو کشته این علاقه اش!خوبه خودش واسه سه هفته ی تموم منو فرستاد سنت مانگو! )من بدون تو چی کار کنم آخه!اهه اهه اهه!پرمییییییییییییییییییس! (گوشم!مادر!)
من نمی دونم این کارکنای سنت مانگو چرا انقدر فوضولن! تا ما اومدیم یه ذره استراق السمع کنیم یکی از این شفا دهنده های سنت مانگو از نمیدونم کجا آباد پیداش شد و گفت:آه!(چه رومانتیک! )خانم دورانین!شما به هوش اومدین؟!
من:هان؟! چی؟!آهان! آی!وای!دستم!پام!سرم!کمکم کنین!(مثلا!واقعا اگه بخوایم بررسیش کنیم که میتونستم بلند شم همون جا حق این فوضولو بذارم کف دستش! )
پدر:آه!پرمیس!فرزندم!تو به هوش آمده ای؟!!!!!!!
من:
پدر:چیه؟!چرا اینطوری نگام میکنی؟!
من:هان؟!(آهان یادم اومد!حالم بد بود!!!!!! )آهان!نه چیزه!یعنی٬آییییییی!
پدر:من که نفهمیدم!بالاخره حالت خوبه یا نه؟!
من:پدر!حقیقتشو بخواین خودمم قاطی کردم!
شفا دهنده هه!(با قاطعیت تمام!):کاملا معلومه!
من:بله بله!نفهمیدم؟!به شما چه مربوط؟!!!! اصلا چه معنی داره تو روابط خصوصی من دخالت میکنین؟!!! وایستا بینم!!!!
این شفا دهنده هه انگار آوازه ی منو نشنیده بود!چون همین طور بدین صورت که مشاهده میفرمایین!:

وایستاد منو نگا کرد!منم فقط حالیش کردم! خوبه تو سنت مانگو بود! چون اگه دیر بهش میرسیدن تموم کرده بود!!!
خلاصه از طرف وزارتخونه هم که اومدن گفتن من حالم خوب نبوده نفهمیدم چی کارکردم!(اگه میکشتمش دیگه همچین حرفی نمیزدن! من حالم خوب نبوده هان؟!!!! )خلاصه به خیر گذشت!
یک ساعت بعد!:
پدر:ببینم!تو جدا حالت چطوره؟!!!!
من:اگه این دور و اطراف آدم فوضول دیگه ای نباشه خودمم نمیدونم!!!!!!!
پدر:در غیر این صورت؟!!!
من:فکر کنم از اینجا یه راست ببرنم آزکابان!!!!!
نتیجه ی اخلاقی روز:اصلا به شما چه مربوط؟!! ببینم!نکنه میخواین یه کاری کنم که دیگه به سنت مانگو هم نیازی نباشه؟!! این دفعه انقدر عصبانیم کردن که با وجودی که ۳ ساعت از اون ماجرا میگذره هنوزم حالم بده و عصبانیم! بنابراین نتیجه ی این دفعه طریقه ی نوشتنش با دفعه های گذشته فرق داره دیگه نصیحت گونه نیست! چی گفتم! (ااااا!ببینم!اصلا حرفیه؟! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 بهمن 1383 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دیروز ساعت ۹ شب یه جغد از طرف دوستم اومد(دیروز ننوشتم تو دفترچه ام چون دیگه خاطره مو نوشته بودم .):
سلام
پرمیس جان!دیروز یه کار پیش اومد مهمونی کنسل شد.بهتر که نیومدی.خوشحال میشم فردا بیای.البته اگه دوباره کنسل نشه!اگه پدرتم تشریف بیارن خوشحال میشم.باعث سرافرازیمه که میزبان خانواده ی دورانین باشم.اگه مادرتم میومدن که خیلی خوب بود.
منتظرتونم فردا
قربانت
تِرسین
وقتی این نامه رسید پدر رفته بود.براش یه جغد فرستادم که فردا بیاد خونم با هم بریم.نامه ی تِرسینم فرستادم نگه الکی میگم!فکر کنه هر جاش به مزاجم خوش نیومده ول کردم بقیه رو براش نوشتم!
---------------------------------------------
شنبه:امروز صبح ساعت ۸ پدر اومد دنبالم.(این سحر خیزیا از پدر بعیده!)من:پدر!این ساعت صبح اینجا چی کار میکنین؟! پدر:اومدم بریم مهمونی!من:آخه این ساعت صبح کی میره مهمونی؟!پدر:هیچکس نمیره ولی اومدم یه موقع نخوای بدون من بری.من:پدر!چی میگین؟!بدون شما؟!(من باید چی کار کنم یه روز چشمم به جمالشون روشن نشه؟!)پدر:نمیخوای پدرتو دعوت کنی بیاد تو؟!من:اوا!ببخشین!اصلا حواسم نبود!آخه خوابم میاد یه ذره.پدر:جوونای الان همشون همینن!ما که جوون بودیم هر روز صبح ساعت ۶ از خواب پا میشدیم...من:پدر!هوا سرده٬بیاین تو مریض نشین.(اگه میذاشتم تا سه ساعت دیگه این داستان همچنان ادامه داشت!)پدر:حواس نمیذاری واسه آدم که تو!من:
تو خونه:
من:پدر این بسته چیه؟پدر:هیچی واسه دوستته.راستی اسمش چی بود؟تِر...من:تِرسین.یه قلم بده اسمشو رو بسته بنویسم.وقتی قلمو بهش دادم یکی در زد.من:من میرم درو باز کنم.الان میام.ولی کی میتونه باشه این ساعت صبح؟!پدر:باشه.منم دارم فکر میکنم چه جوری بهش بسته رو بدم بیشتر ذوق میکنه!من:
وقتی درو باز کردم:
من:رودی!تو اینجا چی کار میکنی کله ی سحر؟!رودی:چرا آروم حرف میزنی؟بعدشم سحر خیز باش تا کامروا...من:هیس!آروم!رودی(با صدای آروم):چرا؟من:چون پدرم هنوز از اینکه سر من هوو آوردی ناراحته.رودی:یعنی چه قدر؟من:یعنی انقدر که اگه تو رو ببینه ممکنه منم مجبور شم قید زندگی رو بزنم!رودی: یعنی الان اینجاست؟!من:آره متاسفانه.میخوای کامروا بشی بمون!حالا تا ندیدتت برو.رودی:خوب من کارت دارم.من:فردا ساعت ۱۱ صبح تو ردا فروشی منتظرم باش میام.رودی:باشه.فعلـ... من:چیه؟چرا واستادی؟چرا اینطوری میکنی؟رودی:پپپپششششت سرت...من:مگه چیه...! پدر:به به!از این ورا جناب لسترنج!راه گم کردین؟!رودی:چیزه...پنیره...نه یعنی سلام! پدر:سلامو...من چه جوری به دخترم اجازه دادم با تو عروسی کنه نمیدونم!رودی:از بس که من خوشتیپم! پدر:بله بله نفهمیدم!یعنی دختر من اصلا قیافه اش خوب نیست که تو...من:پدر!الان که بحث قیافه و...پدر:اتفاقا خوبم بحث این چیزاست.میخوام بدونم تو از چیه این پسره خوشت اومد.من:خوب مثلا این که مرگخواره.پدر:همین کافیه دیگه؟من:نه.کافی که نیست ولی یکی از شرایط مناسب...پدر:بسه!رودی:کافی نیست٬قهوه است! پدر:منو مسخره میکنی؟!رودی:من! ...نه چیزه...پدر:تو هم مثل اینکه هوس کردی مثل پرمیس ادبت کنم!رودی: پدر:قیافتو واسه من اونجوری نکن!وسط این همین حرفا بود که یه صدایی اومد.پدر:چی بود؟من:نمیدونم.رودی:شاید مانیاست!من:رودی!بس کن!پدر:تو همین جا وایسا من برم ببینم چی بود!رودی:چشم! من:نگا کن ببین رفت؟رودی:آره.من:تو مثلا مرگخواری دیگه؟!رودی:چرا داد میزنی؟من:آخه تو...تو چه جور مرگخواری هستی که جلو پدر من موش میشی؟رودی:خوب مگه ندیدی قیافه اش چه ترسناک میشه؟من:اون بیشتر جادوی سیاه بلده یا تو؟رودی:فکر کنم من.تو باید بگی که جفتمونو میشناسی.من:آره تو.در ضمن اون وقتی عصبانی نیستم خیلی از وردا رو خراب میکنه.چه برسه به اینکه عصبانیم باشه!رودی:پس چرا تو ردا فروشی گفتی که اگه گیرم بیاره دیگه هیچی؟یه خورده پیشم همینو گفتی.من:تو ردا فروشی میخواستم بترسونمت! ولی خوب اگه گیرت میاورد دیگه هیچی!رودی:خوب باشه.سعی میکنم دیگه ازش نترسم. من:مطمئنی که این کارو میکنی؟رودی:آره.پدر:Vol بود.افتاده بود دنبال یه جن خاکی.من:پدر!شما کی اومدین؟! پدر:همین الان که غرق صحبت های عاشقانه بودین!خوب جناب لسترنج!نگفتین؟!از این طرفا؟!وردی:چیزه! من:رودی! رودی:آهان!بله!داشتم رد میشدم اومدم یه سر به پرمیس بزنم. من:مرسی رودی جان!رودی:قابل نداشت عزیزم! پدر:بسه بسه!منو میخوای...فکر میکنی من نمیفهمم اومدی قرار بذاری ببریش مهظر طلاقش بدی؟!من:پدر؟! پدر:پدرو...رودی:نه اصلا!به هیچ وجه!در ضمن اومدم بریم خونه ی تِرسین.من:تو از کجا میدونستی میخوایم بریم اونجا؟! رودی:از اونجا که من رودیم! من:فعلا که زوده.پدر:گویا جناب لسترنج هم میخوان یه موقع بدون ایشون تشریف نبرین٬پرمیس خانوم!من: (من بدون پدر میرم ولی بدون رودی هرگز! )رودی:خوب بریم تو.هوا سرده.من:آره آره میبینی؟اصلا حواسم نبود!پدر:شما نمیاین. رودی:چرا؟ پدر:تا بدونی خانواده ی دورانین هیچ بی احترامی رو نسبت به خودشون قبول نمیکنن٬جناب لسترنج!من:پدر!چیه جناب لسترنج جناب لسترنج؟!لااقل بگین رودولفس.رودی:راست میگه. پدر:من غریبه ها رو به اسم کوچیک صدا نمیکنم.من: غریبه چیه؟!دامادتونه.پدر:من داماد خائن نمیخوام.رودی:منم بی احترامی رو تا این حد تحمل نمیکنم.پدر:با جرئت شدی! رودی:بودم! احساس کنم بهم بی احترامی میشه از لرد سیاه کمک میگیرما!پدر:پای لرد سیاهو نکش وسط خائن!رودی:خائن؟! پدر:به دختر من خیانت کردی کافی نیست؟!من:کافی نیست٬قهوه است! پدر:بله بله!نفهمیدم!تو هم زبون درآوردی مثل این؟من:نه چیزه!از دهنم پرید! ولی پدر دیگه اون مسئله حل شد.دیگه ازش دلخور نیستم.پدر: من سه ساعته واسه کی دارم خودمو میکشم؟من:نمیدونم!
اگه رودی جرئت پیدا نکرده بود الان جفتمون تو سنت مانگو بودیم!خلاصه جرئت پیدا کردن رودی همان٬جرئت پیدا کردن منم همان و شکستن پای پدر در دوئل دو به یک هم همان! فکر کنم دیگه مشکل به کلی حل شد!به همین دلیل مهمونی کنسل شد!(طفلکی تِرسین امیدوار بود کنسل نشه دوباره! )چون پدر گفت اونم میخواد بیاد.ولی امروز دیگه حوصله نداره.میببینین چه دوست ماهی دارم؟!بدون من مهمونی نمیده!
بعد از دوئل!:
رودی:تو خودت چرا از پدرت میترسیدی؟من:نمیدونم!از اوان کودکی همین بوده!چه میشه کرد؟!
نتیجه ی اخلاقی روز:ترسیدن از والدین خودتون یا همسرتون اشتباه محضه!در ضمن گاهی شیطنت های بچه ها هم مفید واقع میشه!مثلا به شما وقت واسه نصیحت دیگران و شجاع کردنشون میده!راستی یه ذره هم هوای والدین گرامی رو تو دوئل کردن داشته باشین.هر چی باشه پدر مادرتونن.حق دارن به گردنتون!یه عمر واستون زحمت کشیدن!خون دل خوردن!(خیلی!)اونارم مهمونی ببرین.بدون دوستاتونم مهمونی نگیرین.خون آشاما هم که دیگه تو این زمینه خیلی ماهن و پایبند آداب و روسوم.در کل دوستای خوبین.قدرشونو بدونین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: دوشنبه 12 بهمن 1383 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعه:امروز خواستم قرارم با اون دوستمو بهم بزنم(همون که خون آشامه!).چون دیدم با این وضع پدر اونجا آبروریزی راه میندازه!ولی نمیدونم کی به پدر گفته فوضولی کار خوبیه؟!چون وقتی داشتم نامه می نوشتم واسه دوستم رسیده بودم به اینجا که:((خوب٬میدونی؟پدر خیلی متعصبه و اگه حواست نباشه یه موقع میبینی که))که یهو یکی پشت سرم گلوشو صاف کرد!(آقا جان!گوشه این!کر شدم!)من نمی فهمم که این پدر چرا انقدر مؤدبه؟!اصلا کسی بهش انگار یاد نداده میره تو اتاق در بزنه!من همچین قلبم میزد که نگو!دیگه داشتم میشمردم ببینم چند ثانیه دیگه زنده ام که دیدم خبری نیست!برگشتم که دیدم بله!پدر تو اتاقه.ولی فقط صورتش قرمزه!اونم چه جور!ولی چوب دستیش دستش نیست.خوب٬به نظرم اومد که باید یه نفس راحت بکشم و به آینده فکر کنم٬چون از قراره معلوم جوون مرگ نمیشم!و اما پدر به من یه نگاهی انداخت و گفت:که اینطور!من چی کار میکنم اونوقت؟من:هیچی پدر!داشتم ازتون تعریف میکردم!پدر:که تعریف میکردی؟!من:بله!(فکر کنم بیخودی به زنده موندنم امیدوار شدم!)پدر:دیدم چه تو نامه ات از من تعریف کردی!من:یعنی همه شو خوندین؟پدر:آره!(یکی بیاد کمک!)من:آره نه بله!پدر:چی؟من:هیچی هیچی!فقط داشتم شوخی میکردم!پدر:که شوخی میکردی؟!حالا بهت نشون میدم!من...ااااا٬چوب دستیم کوش؟(من نفهمیدم تکلیفم چیه بالاخره!زنده میمونم یا نه؟!)من:پدر!این یعنی این که درست نیست منو اذیت کنین!واسه همین گم شده!پدر:اذیت؟!من فقط دارم ادب و تربیت رو که مادرت بلد نبود یاد بده بهت یاد میدم!(خدا برسه به داد!)من:پدر!میگم چه طوره الان بریم دیاگون با هم٬فردا هم من میرم خونه ی دوستم.آخه شما اونجا حوصله تون سر میره!پدر:با قسمت اولش موافقم!ولی قسمت دومش یه ذره اصلاحات میخواد!یعنی منم فردا باهات میام!(میگم شما موافقین که اگه قراره اتفاق بدی بیفته هر چه زودتر بیفته بهتره؟)من:نه٬پس همین امروز بریم.پدر:نه٬من امروز کار دارم ولی فردا باهات میام تا بفهمی و واست درسی بشه که آدم سر پدرشو نمیتونه شیره بماله!(چه نکته ی جالبی!)من:پس من براش همینو مینویسم.(من میخوام گریه کنم!)پدر:بعدشم میدی من بخونمش و پستش کنم!من:چشم!(چاره چیه؟!مگه میشه مخالفت کرد؟!)بقیه ی روزم که تا ساعت ۵ دیاگون بودیم بعدشم پدر رفت که به کاراش برسه!
نتیجه ی اخلاقی روز:فوضولی بده!زشته!عیبه!چه اجباریه نامه ی دیگرانو تا ته بخونین!شاید خوششون نیاد!اینو به کی بگم من!اگرم رفتین تو اتاق اول در بزنین!بچه باید مؤدب باشه!اصلا یاد دادن ادب و تربیت که مال بالای ۱۸ سال نیست!به بچه ها یاد بدین!به زندگیم همواره امید داشته باشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 دی 1383 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج شنبه:امروز داشتم فکر میکردم چه جوری این دو روز باقی مونده رو با پدر بی دردسر بگذرونم!که یهو گفت:راه بیفت بریم هاگزمید!این پدر هم وقت گیر اورده ها!امروز میخواستم کتاب طلسممو مرور کنم.با داشتن کار به این مهمی!خلاصه رفتیم.پدر گفت:بشین پشت جاروی من ببین من چه جوری پرواز میکنم فقط حال کن!خلاصه ما هم جوونی کردیم!(البته چاره ی دیگه ای هم نبود!)و نشستیم پشت سرش.اخه کجای دنیا دو نفری سوار میشن!یکی نبود اینو به من بگه؟!در ضمن میخواستم جاروی تازه ام رو هم امتحان کنم.خلاصه بماند که تو راه ۱۰۰ بار گفتم:دیگه تمومه!ولی بعدش میدیدم که هنوز زنده ام!و بالاخره بعد از ۱۰۰ بار مردن و زنده شدن رسیدیم!نمیدونم من این خوب پرواز کردنو از کی به ارث بردم!پدر که پروازش تعریفی نداره!البته به روش نمیارم٬چون هنوز جوونم!هزار تا ارزو دارم!هنوز نرفته بودیم تو مهمونخونه ی سه دسته جارو که یه خوناشام اومد بیرون.وای حالا اشنا دراومدن!نمی دونم چرا همه ی بدبختی های جهان بر سر من بیچاره نازل میشه!بابا من امروز حوصله ندارم٬اینو به کی بگم!بالاخره بعد از سه ساعت و اندی حرف زدن رضایت دادن!وسطشم هر وقت میخواستم برم تو٬پدر میگفت:صبر کن با هم بریم.واقعا گاهی ادم به خون همنوعانشم تشنه میشه!من یکی از دوستام که فردا دعوتم کرده خوناشامه!داشتم فکر میکردم که هنوز دوستش دارم یا نه که به سلامتی صحبتشون تموم شد!یادم باشه یه طلسم برای این خوناشام بفرستم!ولی یادم رفت بپرسم از پدر که اسمش چیه.نه اصلا ول کن٬شاید یه بلایی سرم اورد!سرانجام رفتیم تو!فکر کردم دیگه دردسری در انتظارم نیست ولی کاملا در اشتباه بودم!نشستیم نوشیدنی کره ای بخوریم.تا وامدم یه قلپ بخورم٬دوباره این پدر جان لب به سخن گشودند.من نخوام حرف بزنه کیو باید ببینم اخه!چون هر وقت یه چیزی میگه یعنی دردسر تو راهه!پدر:صبر کن!میخوام یه کاری کنم.نخور!لیوانتو بده به من.(تا اومدیم یه روز خوش باشیم نشد که نشد!)من:چی کار میخواین بکنین؟پدر:هیچی!از اون زهر افعی محلی همرامه.میخوام به یکی بخورونم ببینم چی میشه.من:پدر!چیزه!یعنی من خیلی وقت بود که هوس نوشیدنی کره ای کرده بودم.بذارین اینو بخورم!پدر:چی؟!ببینم!نکنه این جا دوست موست داری نمیخوای به اون بدم.باشه٬بگو کیه بهش نمیدم.ولی صبر کن بینم!اینجا که همه از این سفیدای رنگ پریده ان!نکنه تو داری به جبهه ی سفید خدمت میکنی؟خائن!من:نه پدر!باور کنین من منظوری نداشتم.فقط هوس...پدر:که هوس کرده بودی هان!نشونت میدم!نمیذاری یه روز راحت زندگی کنم که!از روزی که اومدم ثابت کردی سفید شدی!دورو!خائن!ابروی من و خونواده ات رو بردی!خانواده ی من نسل اندر نسل سیاه بودن!حالا تو...من:پدر چی میگین؟!من سفیدا رو که می بینم حالت تهوع بهم دست میده!حالا من خائن...پدر:حالا نشونت میدم!منو میخوای فریب بدی؟!من پیرمرد جهاندیده ای هستم.شما جوونای تازه به دوران رسیده خیال میکنین کی هستین؟!شماها انگشت کوچیکه ی منم نمیشین!حالا نشونـ...من:پدر!بس کنین!نه!چیو کروشیو...وای دوباره شروع شد!...برین کنار...همه برین کنار!...ببخشین...میشه برین کنا...پدر صبر...نه!...این کروشیو رو بهش گیر...وای نه...از کنار گوشم رد شدا!...خلاصه جونم براتون بگه که فقط نیم ساعت من میدویدم و پدر هم به دنبال من!تا بالاخره نگهش داشتن.وقتی اروم شد بالاخره قبول کرد من طرف سفیدا نیستم.(سفیدا کجا من کجا؟!)اصلا تا من این پاترو نکشم قبول نمیکنه من سیاهم!به همه شک داره٬حتی به دخترش!
نتیجه ی اخلاقی روز:اولا:لازم نیست سه ساعت و اندی با دوستاتون حرف بزنین بقیه رو معطل خودتون کنین!شاید روشون نشه بهتون بگن منتظرن!ثانیا:خوناشاما یه ذره خطرناکن!از فرستادن طلسم براشون جدا خودداری کنین!ثالثا:حرف دلتونو برای خودتون نگه دارین!بخصوص اگه طرف مقابل ثعصب داره!رابعا:اعتماد شرط دوستیه(مخصوصا بین والدین و فرزندان!)!ادم انقدر شکاک!دیگه دختر ادم که خودیه و ادم خوب میشناستش!خامسا:دعایی رو که قبلا گفتم شبی سه بار بخونین!حتما!یادتون نره ها!سادسا:خیلی عربی شد!نه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 دی 1383 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
چهارشنبه:با پدر امروز رفته بودیم کوچه ی دیاگون ردا بخریم.من سرم درد میکرد و اصلا حوصله ی هیچی رو نداشتم حتی اینکه طلسم کنم یا معجون درست کنم حالم خوب شه!بنابراین وقتی پاترو تو دیاگون دیدم داشتم دنبال یه راهی میگشتم که پدر نبینتش.نمیدونم این جوجه ی مغرور چرا همه جا سر راه من سبز میشه!سفید رنگ پریده ی بی خاصیت!به چیش مینازه نمیدونم!نصفش که گندزاده است!خلاصه اگه سرم درد نمیکرد جون سالم به درد نمیبرد!یه دفعه ام که سر ارهم بود من حوصله اش رو نداشتم.خلاصه هر جوری بود نذاشتم نگاه پدر بهش بیفته وگرنه اونو که میشناسین!اگه عصبانی بشه به سیاها رحم نمیکنه٬سفیدا که دیگه جای خود دارن!خلاصه به خیر گذشت و ندیدش.امیدوارم هر چه زودتر خبر مرگشو برام بیارن!اونطوری جناب لرد هم مشعوف خواهند شد!واقعا که فقط بلده واسه خودشو دیگران همش دردسر درست کنه!یه اذرخشم خریدم.
نتیجه ی اخلاقی روز:سعی کینین واسه سلامتی خودتونم که شده سر راهه دیگران سبز نشین!در ضمن هر شب قبل از خواب این دعا رو هم بخونین:اللهم!اجعل مناء جمیع ابناء البشر موت هذا الثاتر(اخه عربا که پ ندارن٬حواستون کجاست؟!می بینین؟!حتی تو زبون عربی هم باهاش مشکل دارن!)!امین!یا رب العالمین!ثواب داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: جمعه 25 دی 1383 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سه شنبه:پدر امروز برگشت ولی تمام روز پیش بورگین بود و من یه مدت کوتاه باهاش بودم(چه خوب!) و اونم سر صبحونه بود.صبحونه اش رو هم سریع خورد و رفت.منم با یکی از دوستام رفتم بیرون.تو این سه روز خیلی بهم خوش گذشته خلاصه!نتیجه ی اخلاقی روز:در بعضی مواقع ادمایی مثل این بورگین حقه باز مفید واقع میشن!ازشون استفاده کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Yek_Sahereh در 1383/10/25 19:33:53
طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار
Re: از دفترچه خاطرات يك ساحره سياه اصيل!
ارسال شده در: جمعه 25 دی 1383 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشنبه:امروز یه نامه از پدر رسید که توش نوشته بود نمیتونه بیاد و یه روز دیگه هم کمتر پیشم میمونه.منم انقدر خوشحال شدم که نفهمیدم تا شب چندتا طلسم واسه اینو اون فرستادم!از شماره خارجه!نتیجه ی اخلاقی روز:بهترین راه ابراز احساسات فرستادن طلسم برای دیگرانه!مطمئن باشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
طرفدار جادوی سیاه ـ وفادار