کوییرل: دیگه اما نداره.پس حله دیگه مشکلی نیست؟ همین فردا شب عروسی باشه .
خوبه دیگه . مبارک باشه ، ایشا الله به پای هم بمیرین!
شما دیگه کاری نداشته باشین .سالن عروسی هم سالن بزرگ هاگوارتز و برای فردا شب هم عاقد میگم که بیاد.یه گروه خوب موسیقی هم سراغ دارم که حرف ندارن.
کوییرل طوری یه ریز حرف زد که روونا در رودروایسی گیر کرد و نتونست هیچی بگه.
بارون هم که داشت به صحبتهای آن دو گوش میداد داشت از خوشحالی منفجر میشد...
کوییرل به سمت در حرکت کرد .وقتی به انتهای اتاق رسید رو به روونا برگشت و گفت : فردا صبح پرفسور مک گونگال میاد دنبالت .ببرت آرایشگاه ارواح.
کوییرل دستگیره در رو چرخاند و از اتاق خارج شد.بارون هم دنبالش رفت
روونا که از سرعت صحبت کوییرل و زیبایی حرف زدن وی شگفت زده شده بود سرجاش خشکش زده بود و تکان نمی خورد.
حرفی که می خواست به کوییرل رو بزنه کامل کرد: اما من میخوام دخترم زن اون بشه!اون از اون موقع به بعد عاشق بارون شده و مدام داره گریه می کنه!البته هنوز کسی نفهمیده.
روونا: حالا من باید چی کار کنم ؟! چطور این موضوع را به به دخترم بگویم!!
همان شب در تالار راونکلاو
-مادر شما خیلی بدجنس هستین.هیف که تازه شناختمون.
-نه دخترم تو اشتباه می کنی.سوء تفاهم شده.
-من خودم از نیک بی سر شنیدم که میخوای با بارون ازدواج کنی!ولی اون من رو دوست داره!
در همین لحظه هلنا به مادرش پشت کرد و رو به درب خروجی تالار حرکت کرد. هلنا در حال حرکت به سمت در: دیگه جای من اینجا نیس.من میرم به مارتل ملحق شم و بقیه عمرم رو پیش اون باشم...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
















