پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

59
نفر همین الان آنلاین‌اند 25 نفر در «انجمن»
2 عضو 57 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خوابگاه مديران

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
چهارشنبه 6 تیر 1403 00:35
عضویت
1385/02/13
پست‌ها
303
مکان:حیاط هاگوارتز ---- زمان : روز بعد
-پس تو این قضایا چی گیر من اومد.من این همه زحمت کشیدم ولی هیچ کسی نیس زن من بشه!
تمام دختران هاگوارتز دور کوییرل جمع شده بودند و به وی می خندیدن:
بلاتریکس به همراه اسلیتیرینیها این شکلی:
لینی به همراه راونیها این شکلی: :lol2:
رز ویزلی به همراه هافلیها این شکلی:
جسیکا پاتر به همراه گریفیها این شکلی:
همه دخترها با هم گفتن: هیچ کدوم از ما زن تو نمیشیم.ها ها ها ها.
همه داشتن به کوییرل نزدیک می شدند و همان جمله را مدام تکرار می کردند .
کوییرل توسط دخترها محاصره شده بود . معلوم نبود می خواستند با وی چه کار کنند.
همچنان که جمله را تکرار می کردند به 10 قدمی کوییرل نزدیک شدند و دستهایشان طوری که کف دست رو به پایین باشد به طرف وی دراز کردند.
به 2 قدمی کوییرل رسیده بودن که...
-نه نه نه... کمک ... کمک...
کوییرل بالای سرش شبحی احساس کرد.
-از دست دخترها خلاص شدیم گیر ارواح افتادیم.
-پرفسور پرفسور ... بلند شین ... کابوس می دیدین پرفسور...
کم کم دیدش داشت بهتر میشد. بله بالای سر کوییرل کسی نبود جز دالاهوف و استرجس پادمور.
-من کجام.شما چطور من رو اینجا آوردید؟ اینجا کجاست؟
دالاهوف رویش را به سمت استرجس می کنه و میگه: هنوز داره هذیون(درست نوشتم؟ )میگه .
استرجس هم که تو محفل حرکات انتهاری(تروریستی ) زیاد یاد گرفته،می پره روی کوییرل و در پشت سر هم با کف دستش می زنه به گونه کوییرل.
-پرفسور بلند شو. پرفسور بلند شو.
کوییرل که حالا دیگه حواسش سر جاش اومده و همچنین از شدت ضربات استر جونش به لبش اومده:از رو من بلند شو پادمور.چرا نصفه شبی بلند شدی از خواب داری من رو می زنی!
استرجس خیلی روی کارش تمرکز کرده بود واصلا حواسش به جای دیگه ای نبود حتی به کوییرل،به کارش ادامه میده و از رو کوییرل کنار نمیره تا اینکه از شدت ضربات پادمور کوییرل دوباره از هوش میره.
بر اثر شدت ضربات استر گونه های کوییرل مثل خون سرخ شده بود به طوری که از فاصله دور به نظر می رسید که خون کوییرل داره بیرون می زنه!
دالاهوف که کاسه آب دستش بود که برای بیدار کردن کوییرل آورده بود ،کاسه رو زمین می اندازه و روی استرجس می پره: استر بس کن ... بس کن. داری می کشیش!
هر سه روی هم افتادن.استرجس کوییرل رو می زنه.گویا هیچ چیز نمی تواند از کارش او را منع کند و دالاهوف هم سعی می کند که استرجس را از کوییرل جدا کند که ناگهان در خوابگاه باز می شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1390/2/28 14:33:08
من یه شبح و�
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
[spoiler=خلاصه سوژه]آستوریا زحمت خلاصه رو کشیده ...

استرجس،ایوان،آنتونین و بارون خون آلود،از کوییرل خواستن که براشون همسر دلخواهشون رو پیدا کنه.استر عاشق پانسی شده ولی اون از استر متنفره،بارونم یهو عاشق روونا شده،وقتی که آنتونین و کوییرل دنبال روونا میگشتن،طی حادثه ای میفهمن که پانسی عاشق آنتونینه! بلاخره قرار میشه آنتونین با پانسی ازدواج کنه؛کوییرل که حقوقش کفاف برگزاری مراسم عروسی برای همه ی اونارو نمیده،تصمیم میگیره ایوان رو قانع به ازدواج با هانا آبوت که عاشق ایوانه و پدرش هم میلیونره بکنه تا اون هزینه ی ازدواج همشون رو بده؛کوییرل وقتی که مطمئن میشه ایوان و آنتونین به همسر دلخواهشون رسیدن،به اتفاق بارون،استر رو از حبس تو اتاقک جارو ها درمیاره،ولی مجبور میشه خلع سلاحش کنه که بلایی سر آنتونین نیاره؛استر به کافه ی هاگزهد میره بعد هم چون خیلی نوشیدنی خورده بود،با وضع بدی سر از جنگل ممنوعه در میاره،بلاخره کوییرل پیداش میکنه و بهش میگه که پروتی پتیل رو براش در نظر گرفته در حالی که اون حتی پروتی رو نمیشناسه! دیگه هر جوری شده اون دوتا رو برای هم جور میکنه،در این میون بارون با دیدن دختر هلنا (دختر روونا) عاشقش میشه.روونا از این موضوع خیلی ناراحت میشه و بارونم دلش میشکنه،بعد چند روز بارون از کوییرل درخواست میکنه که دوباره روونا رو راضی به ازدواج باش بکنه.کوییرل با روونا صحبت میکنه اما بعدش میفهمن که هلنا عاشق بارون شده و وقتی نیک بی سر به هلنا میگه روونا قبول کرده با بارون ازدواج کنه،هلنا میره تا پیش میرتل گریان زندگی کنه،حالا روونا،کوییرل و بارون رفتن توی دستشویی میرتل،تا قضیه رو به هلنا بگن.(این که بارونم عاشق اونه و روونا تصمیم نداره با بارون ازدواج کنه)[/spoiler]

بارون به سرعت خودش را به دستشویی انتهایی رساند و به صحنه ی عجیب مقابلش خیره شد.

روونا پاهای هلنا را گرفته بود و سعی در بیرون کشاندن او داشت. کوییرل نیز دستانش را مدام درون روونا تکان میداد تا معجزه ای رخ دهد و بتواند بدن روونا را بگیرد و همراه او هلنا را بیرون بکشید. اما هر دفعه دستش را درون بدن روونا رد میشد و سردی عجیبی سراسر وجودش را فرا میگرفت.

کوییرل نگاهی به موهای سیخ شده ی تمام وجودش انداخت و از روونا دور شد و با دیدن بارون انگار که روح تازه ای پیدا کرده باشد با هیجان گفت:

- اوه مرلینا شکر! بیا کمک!

و قبل از اینکه بارون از درونش رد شود، خودش را به دیوار دستشویی چسباند تا راه برای بارون باز شود.

بر خلاف تصور روونا و کوییرل، بارون کنار روونا ایستاد و بدون اینکه همراه او تلاش کند با زور هلنا را بیرون بکشد گفت:

- روونای عزیز، میشه لطف کنین کنار برین. اگه از الان نتونم با همسر آینده م هلنا کنار بیام، پس در آینده هم نمیتونم.

روونا با تعجب نگاهی به بارون انداخت اما هلنا را رها نکرد. به نظر او هلنا لجبازتر از آن بود که با حرف های عاشقانه ی بارون دست از قائم شدن بردارد. بنابراین گفت:

- امکان نداره، بذارم بره؟

بارون که دیگر بیش از این نمیتوانست صبر کند بالاخره خودش دست به کار شد، با یک حرکت سریع روونا را از هلنا جدا کرد و قبل از اینکه هلنا به طور کامل درون دستشویی فرو رود، او را گرفت و گفت:

- هلنا، با من ازدواج میکنی؟

در مقابل چشمان حیرت زده ی کوییرل و روونا، هلنا دست از فرار برداشت و سرش را از درون دستشویی بیرون آورد. چند ثانیه ای را به نگاه کردن به بارون پرداخت و سرانجام با شوق و ذوق از درون دستشویی بیرون آمد و لحظه ای بعد خودش را درون آغوش بارون یافت.

- معلومه که میکنم!

آنتونین و پانسی به توافق رسیده بودند، ایوان، هانا آبوت را یافته بود، استر و پروتی از هم خوششان آمده بود و در نهایت بارون نیز به هلنا رسیده بود!

کوییرل دفترچه اش را بیرون آورد و آخرین ماموریت پیدا کردن همسر را نیز خط زد. همه چیز به پایان رسیده بود. اما در این میان خودش نیز با دیدن این همه صحنه ی عاشقانه دلش میخواست کسی را پیدا کند ... آن چهار نفر باید برای او نیز کسی را پیدا میکردند!

--------------------------

برای کوییرلم همسر پیدا کنین تا سوژه تموم شه بره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/2/28 12:19:24
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/2/28 12:21:56
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/2/28 20:21:26
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/2/28 21:15:55
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/2/28 21:31:25
تولد نقش
1395/05/01
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 اسفند 1404 17:15
عضویت
1389/11/14
پست‌ها
188
هلنا دوان دوان به اتاقش برگشت و درحالی که با پشت دست اشکهای نقره ای خودشو پاک میکرد یک شلوار صورتی خالدار یک عروسک پارچه ای آبی و دفترچه یادداشت روزانه شو برداشت و بطرف دستشویی میرتل گریان راه افتاد .

روونا که دستپاچه شده بود بسرعت به دیدن کوییرل رفت و تمام جریانو براش تعریف کرد و در ادامه گفت :

" من حاضرم که اون دوتا با هم عروسی کنن فقط دخترم پیش اون موجود سرسام آور شبو نگذرونه "

کوییرل تصمیم گرفت که بارونو صدا کنن و همگی به دستشویی برن و همه جریانو برای هلنا بگن و اینکه اونه که عشق واقعیه بارونه و اونا میتونن با هم عروسی کنن . بارون خون آلود که متاسف شده بود و پنهانی به صحبتهای آن دو گوش میداد از پشت کمد بیرون اومد و همونطور که صورتش کدر شده بود جلوی پای روونا خودشو به زمین کوبید :

" من مدیر بدی هستم . همش باعث آزار و اذیتم . من یه موجود اضافیم که یهویی پیدام میشه و یه تصمیماتی میگیرم که همه چیو بهم میریزه و خون همه جا میپاچه . من اضافی ام . من خرم . "

روونا که منقلب شد خودشو زودتر از بقیه به دستشویی رسوند و وارد یکی از اتاقکها شد و در کاسه اش بالا آورد و راحت شد . از اتاقک بیرون میرفت که کوییرلم بعد از او رسید و بعد از رد شدن از روونا وارد اتاقک شد و اون نیز بالا آورد . من هم خواستم وارد بشم که دیدم روله و نمیشه پس نشدم و به نوشتن ادامه رول پرداختم !

دو صدای همزمان گریستن تمام دستشوییو گرفته بود . کوییرل و روونا سعی در پیدا کردن و بیرون کشیدن هلنا از توی سوراخ یکی از دستشوییها کردن که بارون هم سر رسید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1390/2/28 3:50:43
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
آخرین ورود
چهارشنبه 6 تیر 1403 00:35
عضویت
1385/02/13
پست‌ها
303
روونا با قیافه ای درهم: من راضیم اما.....
کوییرل: دیگه اما نداره.پس حله دیگه مشکلی نیست؟ همین فردا شب عروسی باشه . خوبه دیگه . مبارک باشه ، ایشا الله به پای هم بمیرین! شما دیگه کاری نداشته باشین .
سالن عروسی هم سالن بزرگ هاگوارتز و برای فردا شب هم عاقد میگم که بیاد.یه گروه خوب موسیقی هم سراغ دارم که حرف ندارن.
کوییرل طوری یه ریز حرف زد که روونا در رودروایسی گیر کرد و نتونست هیچی بگه.
بارون هم که داشت به صحبتهای آن دو گوش میداد داشت از خوشحالی منفجر میشد...
کوییرل به سمت در حرکت کرد .وقتی به انتهای اتاق رسید رو به روونا برگشت و گفت : فردا صبح پرفسور مک گونگال میاد دنبالت .ببرت آرایشگاه ارواح.
کوییرل دستگیره در رو چرخاند و از اتاق خارج شد.بارون هم دنبالش رفت
روونا که از سرعت صحبت کوییرل و زیبایی حرف زدن وی شگفت زده شده بود سرجاش خشکش زده بود و تکان نمی خورد.
حرفی که می خواست به کوییرل رو بزنه کامل کرد: اما من میخوام دخترم زن اون بشه!اون از اون موقع به بعد عاشق بارون شده و مدام داره گریه می کنه!البته هنوز کسی نفهمیده.
روونا: حالا من باید چی کار کنم ؟! چطور این موضوع را به به دخترم بگویم!!
همان شب در تالار راونکلاو
-مادر شما خیلی بدجنس هستین.هیف که تازه شناختمون.
-نه دخترم تو اشتباه می کنی.سوء تفاهم شده.
-من خودم از نیک بی سر شنیدم که میخوای با بارون ازدواج کنی!ولی اون من رو دوست داره!
در همین لحظه هلنا به مادرش پشت کرد و رو به درب خروجی تالار حرکت کرد. هلنا در حال حرکت به سمت در: دیگه جای من اینجا نیس.من میرم به مارتل ملحق شم و بقیه عمرم رو پیش اون باشم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
- مطمئن باش تو میتونی! تو مایه ی افتخار مایی! اصلا نمیخواد فکر بد به سرت بزنه ها! کاملا ریلکس و آروم باش. خرابکاریم نکنیا! اصن کاری کن حاضر شه با خودم حرف بزنه. تو موفق میشی. من بهت ایمان دارم. میدونم منو نا امید نمیکنی! بهت اعتماد کردما! نیای بگی خراب کردی. من واقعا به تو دل بستما. کوییرل مواظب باشیا. یهو یه چیز اشتباه نگی روونا بیشتر عصبانی شه ها. پس بهت اعتماد کنم؟ ببیـ....

کوییرل ناگهان ایستاد و فریاد زد: باشه بارون، خودم میدونم چی کار کنم.

بارون سریع گفت: من فقط میخوام مطمئن شم که تو اشتباهـ....

کوییرل که از عصبانیت سرخ شده بود حرف بارون را قطع کرد: اگه بخوای میتونی یکی دیگه رو بفرستی.

بارون دوباره گفت: باشه باشه، پس دیگه تکرار نمیکنما...

و با دیدن قیافه ی کوییرل با دستپاچگی اضافه کرد: من بهت اعتماد دارم.

آن ها به جایی که کوییرل با روونا قرار گذاشته بود رسیده بودند و کوییرل نمیدانست که با آوردن نام بارون، روونا چه عکس العملی نشان میدهد زیرا او را به بهانه ی موارد آموزشی دانش آموزان ریونکلاو فراخوانده بود.

بارون نگاهی به دست کوییرل که به سمت دستگیره رفت کرد و برای آخرین بار گفت: موفق باشی.

کوییرل آهی کشید و بعد از وارد شدن به اتاق، در را محکم بست.

روونا گوشه ی اتاق ایستاده بود و به منظره ی بیرون قلعه خیره شده بود. کوییرل صدایش را صاف کرد و آماده ی صحبت کردن با روونا شد.

در تمام مدت صبحت آن دو، بارون به آرامی سرش را از درون دهان گوزن خشک شده ای روی دیوار بیرون آورده بود و به حرف های آن ها گوش میداد و به تحسین یا انتقاد از سخنان کوییرل می پرداخت.

صدای کوییرل شنیده میشد که میگفت: بله درست متوجه شدین، یه سوء تفاهم بود. اون وقتی دخترتون رو دید میدونست که باید برای جلب توجهتون، دخترتون رو هم راضی نگه داره، بنابراین خواست خودشو علاقمند به اون نشون بده که دختر شما تحت تاثیر قرار بگیره و بارونو برای شما مناسب بدونه.

کوییرل که تمامی کلمات را پشت سر هم ردیف کرده بود تا مبادا چیزی را اشتباه بگوید یا جا بیندازد نفس عمیقی کشید و منتظر روونا ماند.

صدای نجواهای آرام بارون نیز که از درون دهان گوزن دعا میکرد به وضوح شنیده میشد. بالاخره روونا دست از فکر کردن برداشت، حالا موقع آن بود تا تصمیم نهاییش را به کوییرل بگوید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/01/08
آخرین ورود
پنجشنبه 22 تیر 1396 18:54
عضویت
1389/02/28
پست‌ها
267
-سرتونم به دیوار نکوبونین،دیوار خراب میشه،بودجه نداریم درستش کنیم.

کوییرل نگاهی به استر عصبانی انداخت و پرسید:
-ببخشید استر جون،میشه من استعفا بدم؟
-نخیر نمیشه،ساکت باشین دیگه.

و از اتاق خارج شد.
-وای مرلین صبرم بده!

آنتونین،کوییرل را تنها گذاشت تا به درد و دلش با در و دیوار ها()بپردازد و از اتاق خارج شد تا لباسی که برای پانسی پسندیده و سفارش داده بود را،تحویل بگیرد ولی یاد موضوعی افتاد و به اتاق بازگشت:
-راستی کویی جون من یه لباس برای پانسی خریدم به حساب شما؛قبضشو میدم یکی برات بیاره لطفا پرداختش کن.
کوییرل:

کوییرل روی تختش دراز کشید تا بتواند در آرامش فکری به حال خودش بکند،ولی در انجام اینکار هم ناکام ماند؛بارون با قیافه ی آویزان و درمانده،جلوی در خوابگاه معلق بود.
-بارون برو از جلو چشمم گمشو که هرچی میکشم از دست توِ.
-نه کویی جون اینبار یه درخواست ساده دارم.
-چیه؟نکنه میخوای خودکشی کنی؟

بارون پوزخندی زد و گفت:
-آخه عقل کل مگه میشه من خودمو بکشم؟!

کوییرل آهی کشید.
-مزه نریز،بگو چی میخوای.
-ببین من نشستم فکر کردم دیدم اگه با یکی ازدواج کنی که عاشقش نیستی بهتر از اینه که-
-بارون...برو سر اصل مطلب.
-خی اصل مطلب اینکه...میشه همون روونا رو دوباره واسم جورش کنی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:04
عضویت
1388/10/24
پست‌ها
374
آخر شب، خوابگاه مدیران:

آنتونین با خیال راحت روی تختش دراز کشیده بود و جدیدترین مجله ساحره ماه را ورق می زد تا از میان مدل لباس های روز آن، یکی را برای پانسی پارکینسون انتخاب کند. ایوان نیز در طرف دیگر اتاق مشغول کشیدن آخرین اثر هنری متحرکش بود که اسکلتی را نشان می داد، زانو زده، با دستان بهم گره خورده، شیفته وار دخترکی شبیه هانا ابوت را نگاه می کرد.

در اتاق مجاور استرجس هنوز مبهوت به در دیوار می نگریست و هر از چند گاهی که به خود می آمد ناخواسته دستی به گونه سمت راستش می کشید. جاییکه صبحگاه سیلی محکمی به آن خورده بود و شبانگاه بوسه ای عاشقانه!

اما در بین این همه افراد خوشبخت تنها کسی که هنوز به آرزوی خود نرسیده بود بارون خون آلود بود. کوییرل وقتی شنید که بارون خون آلود چگونه با یک نگاه عشق سوزانش به روونا راونکلاو را فراموش و شیفته جمال و جبروت دختر روونا (هلنا) شده به او گفت که دیگر امیدی به رسیدن به ارزویش نداشته باشد و در حضور بارون خون آلود به روونا حق داد که بخواهد روحش نابود شود!

- اما کوییرل من که به او نگفته بودم که عاشقشم! من درست زمانی که می خواستم حرف بزنم هلنا زیبا دم در ظاهر شد... پس از کجا می خواسته بفهمه که من چی می خواستم بگم؟

- چون احمق جون قبلش که منو فرستاده بودی دنبالش تا بیارمش من بهش گفته بودم که خواسته تو چیه... وگرنه چه دلیلی داشت که همراه من بیاد!

- پس تکلیف من چی میشه؟

کوییرل خسته و بی رمق از جایش بلند شد و در حالیکه خودش را کش و قوس می داد گفت:
- دیگه از من کاری ساخته نیست. تنها چیزی که می تونم بهت بگم اینه؛ بد آوردی رفیق نقره ای، بد!

صبح سه روز بعد:

سه شب بود که ناله های وحشتناک بارون خون آلود خواب را بر همه جادوگران حرام کرده بود به طوری که با طلوع آفتاب سیلی از نامه های فریادکش روانه خوابگاه مدیران شد.

آنتونین اولین نامه فریاد کش را که اتفاقا دود زیادی هم از ان بر می خاست را باز کرد. بلافاصله صدای گوشخراش فردی که چند صد مرتبه بلندتر از حد معمول بود همه مدیران را از جا پراند:

- ... نفسکِش!!! برای اولین و اخرین بار بهتون هشدار می دیم! اگه نتونین صدای این روح مزاحم رو امشب قطع کنین، کودتایی علیه مدیران به راه خواهیم انداخت که در طول تاریخ جادوگری بی سابقه باشه! روشن شد!
امضا جمعی از جادوگران عاصی شده


آنتونین که در اثر برخورد پژواک های نیرومند نامه فریادکش موهای سرش سیخ شده بود، ترسان به کوهی از نامه های فریادکش دیگر نگریست گفت:

- ام... کوییرل جان... شنیدی که این یارو نفسکش چی گفت.
- کر که نیستم، اخه من چه گناهی مرتکب شدم که اسیر شما ناخاله ها شدم!

در همان لحظه در اتاق خوابی که استرجس در آن بود باز شد و سر ژولیده استر در آستانه در ظاهر شد و گفت:
- چندبار بهتون بگم مردم خوابن اینقدر صدای رادیو رو زیاد نکنین مردم آزارا!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
شمع های سیاهی بر روی میزی مستطیل شکل و چوبی قرار داشت و پرده های سیاه رنگ ، جلوی ورود نور درخشان ماه را گرفته بودند. تعدادی گل لاله ی پلاسیده به همراه چندین تار عنکبوت بین شاخ و برگ های آن جهت رمانتیک کردن صحنه وجود داشت و عنکبوت گنده ای نیز با نگاهی شیطانی به مگس گیر افتاده در تارش چشم دوخته بود.

دقایقی به همین وضع گذشت و شمع هر لحظه بیشتر می سوخت و از قامتش کم میشد تا اینکه در کمال تعجب در باز شد و روونا پشت سر کوییرل در آستانه ی در نمایان شد.

بارون نیز از درون دیواری پدیدار شد و با دیدن روونا گفت: اوه بانوی زیبای من ، همیشه حضور در کنار شما روح بودنم رو از یادم میبره.

و اشاره ای به ورود روونا از در به جای دیوار کرد. روونا بدون هیچ توجهی به کوییرل از درون بدنش رد شد و یکراست به سمت میز رفت. کوییرل نیز با اشاره ی بارون از اتاق خارج شد تا آن ها را در اتاقی که به تزئین خود بارون رمانتیک شده بود تنها بگذارد.

روونا نگاهی به گل و عنکبوت روی آن کرد و سپس دست به سینه نشست و نگاهش را از آن برداشت. او اصلا از این حرکات بارون خوشش نیامده بود.

بارون که متوجه این ماجرا شده بود سریع گفت: روونای عزیز ، گویا من نکته ای رو فراموش کردم.

از دیوار خارج شد و لحظه ای بعد همراه یکی از شاگران اسلایترین از در وارد شد. در عرض یک چشم به هم زدن پرده های سیاه رنگ به کناری رفت و جای آن را پرده های آبی و نقره ای رنگ فرا گرفت. عنکبوت که به مگس نزدیک شده بود و میخواست آن را ببلعد با افسون فرد اسلایترینی محو شد و گل های شاداب و سرخ رنگی نمایان شد. رنگ پارافین شمع ها نقره ای شد و با گرد عنصری که دانش آموز بر روی شمع پاشید رنگ شعله ها به رنگ آبی در آمد.

روونا لبخندی زد و با چهره ای خندان اطراف را نگاه کرد. این همان چیزی بود که روونا را خوش حال و راضی نگه می داشت. بارون پسر را بیرون کرد و خودش جلوی روونا ایستاد و با نگاهی عاشقانه به او چشم دوخت.

بارون خواست دهانش را باز کند تا صحبتش را با روونا آغاز کند که هلنا ریونکلاو با عجله در آنجا ظاهر شد و گفت: مامان بچه های ریونکـ...

روونا او را ساکت کرد و گفت: آروم باش بچه ، مگه نمیبینی دارم با آقای بارون صحبت میکنم.

و با این حرف همه چیز مشخص شد که بالاخره روونا عشق بارون را پذیرفته است. اما مشکل جدیدی پیش آمده بود.

بارون با دستپاچگی گفت: امممم نه چیزه. بذارین دختر زیباتون هم اینجا باشن. من اصلا شمارو به اینجا فرا خوندم که راجع به دخترتون صحبت کنم. شما که راضی نمیشین با من ازدواج کنین پس من میخواستم از دخترتون ...

روونا که از فرط عصبانیت بدن درخشان و خاکستریش کم کم رو به سرخی می گرایید فریاد زد: چی؟ تو منو به بازی گرفتی ای روح خونی بوقی؟

و دست هلنا را گرفت و از آنجا رفت. هلنا نیز هاج و واج همراه مادرش از آنجا خارج شد. اما چشمان بارون تنها چیزی را که میدید دور شدن هلنا از او بود.

بارون دیگر روونا را نمیخواست ... او هلنا را میخواست.

آن سمت هاگوارتز:

استر دستی به موهایش کشید و به کوییرل که اکنون نزدش بود گفت: خوب شدم؟ مطمئنی که من از پروانه پاتیل خوشم میاد؟

کوییرل به او گوشزد کرد: پروتی پاتیل! حواست باشه اونجا سوتی ندی.

استر تکرار کرد: پروتی پاتیل ... چیز یعنی پتیل.

لبخند ژکوندی زد و همراه کوییرل به سمت محل قرارملاقاتش با پروتی رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/01/08
آخرین ورود
پنجشنبه 22 تیر 1396 18:54
عضویت
1389/02/28
پست‌ها
267
[spoiler=خلاصه]استرجس،ایوان،آنتونین و بارون خون آلود،از کوییرل خواستن که براشون همسر دلخواهشون رو پیدا کنه.استر عاشق پانسی پارکینسونه ولی اون از استر متنفره،بارونم یهو عاشق روونا ریونکلا شده،وقتی که آنتونین و کوییرل دنبال روونا میگشتن،طی حادثه ای میفهمن که پانسی عاشق آنتونینه!بلاخره قرار میشه آنتونین با پانسی ازدواج کنه؛کوییرل که نمیتونست هزینه ی عروسی همشون رو پرداخت کنه تصمیم میگیره ایوان رو قانع به ازدواج با هانا آبوت که عاشق ایوانه و پدرش هم میلیونره بکنه تا اون هزینه ی ازدواج همشون رو بده؛کوییرل وقتی که مطمئن میشه ایوان و آنتونین به آرزوشون رسیدن،به اتفاق بارون،استرجس رو از حبس تو اتاقک جارو ها درمیاره،ولی مجبور میشه خلع سلاحش کنه که بلایی سر آنتونین نیاره؛استر از هاگوارتز خارج و به کافه ی هاگزهد میره بعد هم چون خیلی نوشیدنی خورده بود،با وضع بدی سر از جنگل ممنوعه در میاره،بلاخره کوییرل پیداش میکنه و بهش میگه که پروتی پتیل رو براش در نظر گرفته در حالی که اون حتی پروتی رو نمیشناسه!حالا باید استرجس رو راضی به ازدواج با پروتی و روونا رو برای بارون جور بکنه. [/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1389/07/24
آخرین ورود
پنجشنبه 16 آذر 1402 21:10
عضویت
1389/08/13
پست‌ها
1473
-خشششش...خش.

صدا نزدیک و نزدیک تر میشد و ضربان قلب استر تندتر. درختان رو به روی استر تکان خوردند و صدای نفس های تند و پشت سر هم و خشنی از آن سو به گوش رسید. قلب استر به قفسه ی سینه اش برخورد کرد و درختان به آرامی کنار رفتند. بوی نسبتا آشنایی به مشام رسید و درختان کاملا کنار رفتند. قیافه ای آشنا با دستاری روی سرش از بین درختان بیرون آمد و رهان گشود:

- تو کجا بودی بچه؟ فکر کردم گمت کردم.... خدا رو شکر که اینجایی....

استرجس درحالی سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد و آثار ترس چند لحظه قبل را نمایان نکند گفت:
- توی هاگزهد بودم.
- آخه توی هاگزهد چیکار میکردی بچه؟ نمیگی مادرت تو رو به من سپرده؟ نمیگی بلایی سرت بیاد مامانت تو رو از من میخواد؟ نمیگی میری اونجا دوست ناباب پیدا میکنی؟نمیگی...
- بسه.. بسه... من کار دارم. این آنتونین کجاست؟مبخوام برم بکشمش..

- بس کن بچه... یه خانمی برات پیدا کردم توپ!! خانم، کدبانو، تمیز، آشپز و خیلی خصوصیات دیگه.
- کی هست حالا؟
- پروتی پتیل!!!
- کی؟ پتولی پریت کیه دیگه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.