صدای تشویق تماشاچیان بلند تر از فریاد سرژ توی ورزشگاه پیچیده بود و بازیکنای آبی و سبز پوش پشت سر هم از رختکن تیمشون بیرون می اومدن و به سمت آسمون پرواز می کردن ... بالاخره کاپیتان های دو تیم آنیتا دامبلدور و دراکو مالفوی این زوچ خوشبخت! از رختکن بیرون اومدن و در حالی که فقط به هم نیگا می کردن به جایگاه خودشون پرواز کردن ...
لونا : آنیت جون ردات کج شده!
آنیتا بر می گرده و شروع می کنه به صاف کردن رداش ولی این کار رو با عجله انجام می ده در حال صاف کردن رداشه که یهو لیز می خوره و از جاروش آویزون می شه ... قلبش مثل یه گوی زرین توی سینش داره بال بال می زنه و مدام به اطراف نگاه می کنه تا شاید یکی اون رو ببینه اما همه حواسشون به کار خودشون دهنش رو باز می کنه که جیغ بزنه ولی تنها صدایی که می تونه از خودش در بیاره یه صدای ضعیف آهه! دوباره سعی می کنه اما تلاشش بی فایدست اون از ترس زبونش بند اومده و نمی تونه هیچ کاری بکنه ... یه دفه بر می گرده و به دراکو نیگا می کنه که تا چند لحظه ی پیش با هم لاو می ترکوندن ولی با کمال تعجب و خشم می بینه که دراکو به چو خیره شده و دائم بهش چشمک می زنه ... اشک توی چشماش جمع شدن حتی دیگه دراکو هم حواسش به اون نیست ... دیگه هیشکی اون رو نیگا نمی کنه ... دیگه هیشکی اون رو دوست نداره ... اما چرا یه نفر بود با این فکر برق شادی توی چشماش ظاهر شد بر گشت و توی جایگاه تماشاچیا به دنبال کله ی سیفید بلوری باباش گشت ... باز هم بی نتیجه بود این بازی این قدر برای دامبل بی اهمیت بوده که حتی به خاطر دخترش هم نیومده که بازی رو نیگا کنه .... آنیت دیگه تحمل نداره دستاش دارن از روی سطح لیز چوب سر می خورن و هیشکی متوجه وضع فجیع اون نیست .... تمام تلاشش رو به کار می بره و سعی می کنه گوی زرینی رو که توی سینش در حال تپیدنه آروم کنه و بعد ...
- کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!!!
همه با تعجب بر می گردن و به آوریل نیگا می کنن اما آوریل از همه چیز بی خبره و نمی دونه این صدای جیغ که از صدای جیغ خودش هم بلند تر بود (! ) از کدوم منبع تولید شده! با تعجب به اطرافش نیگا می کنه و بعد فردی رو می بینه که از جاروش آویزون شده ... با دست به اون سمت اشاره می کنه و همه ی چشمایی که روی آوریل زوم شده بودن مسیر اشاره ی او رو دنبال می کنن و بعد همه تازه متوجه وضعیت آنیت می شن ... اما دراکو هنوز هم در حال رصد کردن چو چانگه و در این حین خشم دو نفر رو بر می انگیزه! : مک بون و البته و صد البته آنیتا که داره از خشم می ترکه!!!!
بعد نیرو های امداد هوایی با ریاست ققی و معاونش هدویگ به کمک آنیتا میان و اون رو با زحمت بسی زیاد سوار جاروش می کنن! ...
ققی : چقدر سنگینی تو آنیت چند کیلویی؟!
آنیتا : 119 کیلو!

ققی و هدی و دسته ی غاز های وحشی امدادی : o-:
آنیتا :

ناگهان فریاد سرژ باعث می شه که طوفانی از گرد و خاک توی ورزشگاه بر پا بشه :
- همه ی بازیکنا سر جای خودشـــــــــــــــــــــــــــون!
و بعد همه بر اثر ترس از خشانت آستاکباری سرژ سر پست های خودشون قرار می گیرن و البته آنیت و دراکو هم روبروی هم ... دراکو دستش رو جلو می بره و به این حالت به آنیت نیگا می کنه :

و آنیت هم به این حالت روش رو بر می گردونه و به طرف دیگه ای نیگا می کنه :

در این حین دامبلدور که تازه به ورزشگاه رسیده بود، می بینه که اوضاع خطریه و شمارش معکوس برای انفجار دخترش آغاز شده برای حفظ امنیت جانی و روانی دانش آموزای مدرسش و البته برای جلوگیری از پاسخ گویی به مادر و پدرای وحشتناک دانش آموزایی که در اثر انفجار دخترش کشته می شن به طرف سرژ حرکت می کنه و در گوشش جیزی رو زمزمه می کنه و چشمای سرژ با شنیدن حرفای مجهول دامبلدور به اندازه ی یه دیس برنج می شه و رنگش حتی از پرای هدویگ هم سیفید تر می شه و بعد با صدایی بندری، فریاد می زنه :
_لازم نیست با هم دست بدین! بازی شروع می شه!!! ...
و با این حرف توپ ها آزاد می شن!
توپ دست مهاجمان سبز رنگ به رنگ کرم های کاهو بود که به سرعت به سمت دروازه ی ریونی ها در حال حرکت بودن و سرعتشون لحظه به لحظه به سرعت نور نزدیک و نزدیک تر می شد و آنیت با نگرانی به سمت مدافعان تیمش نیگا کرد و بعد با تعجب دید که لونا و الکسا با کاسه ای نخود در دست نخودچی خورون راه انداختن و اصلا توجهی به مهاجمای تیم حریف ندارن و به همین دلیل به سمت اونا پرواز کرد چوب لونا رو از دستش بیرون کشید و لونا باز هم بدون توجه به همه چیز مشغول صحبت کردن بود : اه اه اه اه ... این آنیت رو دیدی؟! ... هی می خواد خشانت نداشتش رو به رخ بکشه! ... اه اه اه اه
آنیت که دیگه چیزی از شمارش معکوسش باقی نمونده بود با چماق لونا به سمت بلرویچ پرواز می کنه ...
---------------- کمی آن سو تر! -----------------------------
چو در حالی که زیر چشمی مک بون رو نیگا می کنه و بهش چشمک می زنه با چشم دیگش که از مودی قرض گرفته بود به اطراف نیگا می کنه و به دنبال گوی زرین و احیانا پسری با موهای زرد(!) می گرده ولی هیچی حاصل نمی شه!
------------- سکانس قبلی! -------------------------
آنیت به بلرویچ نزدیک و نزدیک تر می شه و سعی می کنه که مانع از پیشرویش به سمت دروازه بشه ... بلرویچ اصلا حواسش به اطراف نیست و فقط و فقط به دروازه خیره شده آنیت جلو و جلو تر میره تا این که ... در یک لحظه ی استثنایی موهای پر کلاغی بلرویچ رو به رنگ طلایی می بینه و چشمای قهوه ای اون رو به رنگ آبی و بعد خون جلوی چشماش رو می گیره و توی عالم تخیل می بینه که این وزیره نه بلرویچ و خشم بی انتهاش فوران می کنه و با چماق لونا که در دست داشت به سر بلرویچ ضربه می زنه!!! ...
صحنه آروم می شه و همه در شکی ناگهانی به سر می برن بالاخره سرژ به وسیله یه مگس که دائم در گوشش وز وز می کرده به خودش مسلط می شه و سوتش رو بالا می بره که اعلام خطا کنه اما صحنه ای که می بینه مانع از این کارش می شه :
شیئی طلایی رنگ و بالدار از دهن بلرویچ خارج می شه و توی هوا معلق می مونه ... همه چیز خیلی سریع اتفاق میفتاد ... آنیت سرش رو بر می گردونه که ببینه چو آیا این صحنه رو دیده یا نه اما با کمال خشم می بینه که چو و دراکو در حال ترکوندن بادکنکی صورتی رنگ با نوشته ای که از دور تشخیص می داد لاو باشه بودن این صحنه شمارش معکوس آنیت رو به صفر می رسونه و بعد :
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــووووم!!!
آنیت با چماق لونا به گوی زرین ضربه زد و اون رو به سمت چو فرستاد ... ولی چو باز هم در عالم هپروت دست در دست دراکو سیر می کرد ... گوی زرین به سمت بادکنک صورتی رنگ حرکت کرد و اون رو ترکوند! ( لاو رو ترکوند! ) و درست مقابل چشمان دراکو و چو قرار گرفت ... اما آن دو هیچ توجهی به آن چه در اطرافشون می گذشت نداشتن ... همه ی ورزشگاه ساکت بود و همه ی چشما منتظر دیدن سر انجام گوی زرین بود تا این که ... بادی شدید شروع به وزیدن کردو گوی زرین به حرکت در اومد و بعد لای موهای پریشون چو گیر کرد!
یونا : هـــــــــــــورررا ما بردیم!!!
سرژ : نه این قبول نیـ ....
نگاه تهدید آمیز دامبل سرژ رو ساکت و مجبور به دمیدن توی سوتش کرد و بعد بازی به نفع ریونکلاو به پایان رسید ...
همه ی بازیکنای ریونکلاو به شادی پرداختن و شروع به رقصیدن کردن ... ایگور با جاروش در حال سقوط بود ... بلرویچ هنوز از شدت سر درد هیچ جا رو نمی دید و دراکو در حال ترکوندن لاو بود و از اتفاقات افتاده بی خبر ...
بازیکنان آبی پوش ریون کلاو به سمت تالارشون حرکت کردن و خودشون رو برای جشن آماده می کردن ولی در این میون کسی بود که توی این شادی ها شرکت نکرد و گوشه ای نشسته بود با پشماش اشکاش رو پاک می کرد و زیر لب آواز می خوند ...
مک بون به دراکو و چو خیره شده بود گریه می کرد!
هنوز تو حال و هوای بیغیرتی بود که یکی میزنه به شونه هاش، سرش رو بر میگردونه و با دیدن چهره ی خبیثانه ی آنیتا فکری به سرش می زنه...
مک بون و آنیتا، به دراکو و چو خیره شده بودند و می رفتند تا نقشه شون رو عملی کنن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

بقيه كجان؟ الان بازي شروع مي شه! يعني همين الان شده!! آخه...

در می یاد! که البته این خوشحالی دیری نمی پاید! و با اشاره ی سخت انیتا به چو، می فهمه که باید گوی رو برای چو پیدا کنه تا ریون ببره!!


همه: نیدونیم!
گفتم که سیاها ضاین...خوشم نمیاد ازت! بروووو!!
و بچه هاي ما كه حسوديشان شده بودبغض گلويشان را گرفت و :
پروفسور اسپروات با آنيتا دست داد وجيغ اسپروات بلندشد:دستمو ول كن.
و به چو كه دور زمين مي چرخيد خيره ماند.


آرام دور زمين دور زد و از بچه ها فاصله گرفت و توپ كوچولو زردي را ديد:تو ديگه چي مي خواي؟؟
اوتو هم جوز گير شد و يقه تو پو چسبيد و فرياد زد:يكي منو از دست اين ديوونه خلاص كنننننننننننه.


