جینی ویزلی
از سرزمین تنهایی
- تولد نقش
- 1394/05/25
- آخرین ورود
- شنبه 26 فروردین 1402 11:57
- عضویت
- 1394/05/25
- پستها
- 336
با اين حرف كتي، ليسا هم شروع كرد به ويبره رفتن و گفت:
- ايول! ايول! بريم پيداشون كنيم.
سپس هر دو به سمت اتاق ليسا به راه افتادند.
جيني و پروتي اما، اصلا نميخواستند كه با يك مرگخوار هم اتاقي شوند. درنتيجه به سمت اتاق ليني به راه افتادند و با حشره كش اتك او را از اتاقش بيرون كردند. ليني هم پس از كمي مقاومت كردن، خسته شد و به سمت اتاق پالي به راه افتاد تا با او هم اتاقي شود اما پالي نيز ليني را به اتاقش راه نداد. و اين چنين شد كه ليني پشت در اتاق ها به التماس افتاد تا بلكه بتواند با يك نفر هم اتاقي شود.
بقيه ي اعضاي محفل نيز يا با يك مرگخوار هم اتاقي شدند يا اينكه يك مرگخوار را از اتاقش بيرون كرده و خود آن اتاق را اشغال كردند!
در اين ميان فقط دامبلدورت بلاتكليف در وسط سالن خانه ريدل ها ايستاده بود و دنبال اتاق ميگشت كه ناگهان با ديدن اتاق ولدمورت به سمت آن به راه افتاد. اما همين كه خواست در اتاق را باز كند صداي آرسينوس به گوش رسيد:
- هي دامبل! كجا ميري؟
- هي سينوس! با اربابت درست صحبت كن. من ولدمورتم. دامبل اون پشمكيه كه توي محفل ققنوسه!
- محفليا ميگفتن مخت تاب ورداشته ها! چي ميگي هي واسه خودت؟ تو دامبلدوري... نه ارباب ولدمورت!
- اي سينوس احمق! من لردولدمورتم! حالا هم مزاحممان نشو! ما به استراحت نياز داريم. برو و از محفليون پذيرايي كن.
دامبلدورت اين حرف را زد و در مقابل چشمان متعجب آرسينوس وارد اتاق ولدمورت شد.
آرسينوس همان طور با دهان باز جلوي در اتاق ايستاده بود كه با صداي بلاتريك سريعا دهانش را بست و به حالت عادي برگشت.
- حالا بايد چيكار كنيم؟ اگه همينجوري پيش بره اينجا پر ميشه از محفلي و به ويژه ويزلي!
- نميدونم بلا! اين بلاييه كه شوهرت رودولف سر ما آورده، خودشم بايد درستش كنه.
بلاتريكس كمي فكر كرد و گفت:
- بهتره يه جلسه بذاريم!
- ايول! ايول! بريم پيداشون كنيم.
سپس هر دو به سمت اتاق ليسا به راه افتادند.
جيني و پروتي اما، اصلا نميخواستند كه با يك مرگخوار هم اتاقي شوند. درنتيجه به سمت اتاق ليني به راه افتادند و با حشره كش اتك او را از اتاقش بيرون كردند. ليني هم پس از كمي مقاومت كردن، خسته شد و به سمت اتاق پالي به راه افتاد تا با او هم اتاقي شود اما پالي نيز ليني را به اتاقش راه نداد. و اين چنين شد كه ليني پشت در اتاق ها به التماس افتاد تا بلكه بتواند با يك نفر هم اتاقي شود.
بقيه ي اعضاي محفل نيز يا با يك مرگخوار هم اتاقي شدند يا اينكه يك مرگخوار را از اتاقش بيرون كرده و خود آن اتاق را اشغال كردند!
در اين ميان فقط دامبلدورت بلاتكليف در وسط سالن خانه ريدل ها ايستاده بود و دنبال اتاق ميگشت كه ناگهان با ديدن اتاق ولدمورت به سمت آن به راه افتاد. اما همين كه خواست در اتاق را باز كند صداي آرسينوس به گوش رسيد:
- هي دامبل! كجا ميري؟
- هي سينوس! با اربابت درست صحبت كن. من ولدمورتم. دامبل اون پشمكيه كه توي محفل ققنوسه!
- محفليا ميگفتن مخت تاب ورداشته ها! چي ميگي هي واسه خودت؟ تو دامبلدوري... نه ارباب ولدمورت!
- اي سينوس احمق! من لردولدمورتم! حالا هم مزاحممان نشو! ما به استراحت نياز داريم. برو و از محفليون پذيرايي كن.
دامبلدورت اين حرف را زد و در مقابل چشمان متعجب آرسينوس وارد اتاق ولدمورت شد.
آرسينوس همان طور با دهان باز جلوي در اتاق ايستاده بود كه با صداي بلاتريك سريعا دهانش را بست و به حالت عادي برگشت.
- حالا بايد چيكار كنيم؟ اگه همينجوري پيش بره اينجا پر ميشه از محفلي و به ويژه ويزلي!
- نميدونم بلا! اين بلاييه كه شوهرت رودولف سر ما آورده، خودشم بايد درستش كنه.
بلاتريكس كمي فكر كرد و گفت:
- بهتره يه جلسه بذاريم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/13 13:11:48
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه




" به هرحال این هم تجربه ی جدیدی بود و زندگی در خانه ی ریدل هیجان انگیز!

جوراب بانو گم شده و کریچر اونو از حلقوم دانگ میکشه بیرون! 

