جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 9 بهمن 1393 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد از جایش بلند شد و یک قدم به سمت پنجره برداشت و در همان حال یک کروشیو هم به سمت روونا فرستاد... روونا که به زمین افتاده بود و در خود میپیچید گفت:
- آخه چرا ارباب؟

- به خاطر اینکه مارو از جامون بلند کردی و چون ما میدونیم که هیچ اتفاقی اونجا نیفتاده پیشاپیش کروشیوش رو به شما زدیم.

لرد یک قدم دیگر جلو آمد و ناگهان کروشیو ی دیگری به روونا زد! روونا که نفسش بریده بود و تا اعماق وجودش رنج میکشید گفت:
- واقعا این دیگه واسه چی بود؟

- این هم به خاطر اینکه اسم مارو آخر جملت آوردی! یادت نره که ارباب همیشه اوله!

اینبار لرد بدون زدن هیچ کروشیویی از کنار روونا عبور کرد... ولی ناگهان برگشت و یک کروشیوی دیگر به روونا زد! روونا که دیگر داشت گریه میکرد گفت:
-ارباب، این دیگه واسه ی چی بود آخه؟

اینم به خاطر اینکه ما به خاطر وجود تو روی زمین کمی مسیرمان را تغییر دادیم! اکنون هم یک نفر بیاید روونا را با جارو و خاک انداز جمع کند از این وسط!

مرگخواران:

لرد بدون توجه به مرگخواران دوباره به حرکتش ادامه داد ولی ناگهان در یک قدمی پنجره ایستاد و یک کروشیوی دیگر هم به روونا زد:
- واقعا این یکی برای چی بود؟

- این هم به خاطر درخواست های نقد آرسینوس بود! خودت بعدا یک کروشیو از طرف ما بهش بزن! الان هم چون تو دم دست مایی و آرسینوس هم تو سوژه نیست خواستیم سر تو خالی کنیم.

لرد همچنان داشت به مرگخواران نگاه میکردند و مرگخواران هم داشتند روونا را بلند میکردند که ناگهان پنجره با پرتاب یک عدد پاره آجر خرد شد و پاره آجر هم مستقیما از کنار گوش لرد گذشت.

مرگخواران:

لرد که تعجب کرده بود ولی به هیچ عنوان تعجبش را نشان نمیداد گفت:
-ظاهرا روونا درست میگفت... اکنون هم یکی از شما تنبل ها بی خاصیت برود ببیند چه خبر است! ما هم خسته شده ایم و میخواهیم روی تخت پادشاهیمان جلوس کنیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 9 بهمن 1393 09:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی بعد

لرد همچنان در جای خود نشسته بود و مرگخواران هم همچنان زیر چشمی به او نگاه می کردند.قیافه لرد به گونه ای بود که انگار در فکر عمیقی بود.و هیچ چیز نمی توانست اورا از فکر در اورد و یکی از مرگخواران خواست از این موقعیت استفاده کنه و مکانش را کمی تکان دهد اما با نور سبز خیره کننده ای به سمتی پرت شد و باعث شد مرگخواران با ترس بیشتری در جای خود باقی بمانند و حتی نفس هم نکشند که البته کار بسیار مشکلی بود.

سرانجام لرد سکوت را شکست و از جای برخواست و با فرمت به مرگخوارانش نگاهی انداخت.
بلاتریکس که مانند همیشه سعی داشت نظر اربابش را به خود جلب کند با صدایی ضعیف پرسید:

-سرورم؟می خواین برم دنبال مرلین و سرش را از تنش جداکنم؟

-نه نیازی نیست سرش را جدا کنی برام پیداش کنید خودم به حسابش می رسم.

-اطاعت سرور عزیزم.
و تعظیم کنان به سمت در رفت و در راه ردولف را هم که داشت همچنان به مورگانا با فرمت نگاه می کرد را باخودش به بیرون کشید و در مقابل در غیب شد.

چند ساعت بعد

لرد و بقیه ی مرگخواران همچنان منتظر بلا تریکس بودند و سر انجام انها با مرلین باز گشتند.
بلاتریکس با یک دست مرلین را که در حال دعا خوندن بر زیر لب بود کشان کشان به سمت لردسیاه برد و کمب بعد مرلین در مقابل لرد زانو زده بود .

لرد از جای برخواست و به سمت مرلین رفت..

-سرورم خواهش می کنم خواهش می کنم من را نکشید ...

-ســــــــــــــاکت

لرد دستی به چوبدستی اش کشید.

-خودمان هم نمی دانیم چرا امروز انقدر باگذشت شده ایم .باشد تو را می بخشیم اما اگر نتوانی داستان را درست تغییر بدهی دیگر گذشتی در کار نخواهد بود...

-ارباب؟

-داشتیم می گفتیم..

-ارباب؟

لرد با فرمت به سمت صدا برگشت و روونا هوش ریونی را در مقابل پنجره دید.

-فکر نمی کردیم به کسی اجازه داده باشیم پشت پنجره برود داده بودیم؟

-اما باید بیاید و اینجا را ببینید..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1393 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
30 دقیقه بعد؛ خانه ریدل ها

لرد سیاه روی صندلی نشسته بود و سعی می کرد آرامش از دست رفته اش را دوباره به دست بیاورد. کم پیش می آمد عصبانی شود، اما اینبار واقعا عصبی بود! فکر کردن به مطالب کتاب، آشفته ترش می کرد. صندلی را چرخاند و پشت به مرگخواران کرد. همیشه عقیده داشت نشان دادن خشم، از ابهتش می کاهد. او که این را نمی خواست!

کمی آن سوتر؛ مرگخواران باقیمانده زیر چشمی به کتاب نگاه می کردند. حس کنجکاوی همه تحریک شده بود.
مورگانا در حالی که سعی می کرد نگرانی اعماق قلبش درباره مرلین را نادیده بگیرد، مفتکر و آرام گفت:
-خب، کتاب اونجاست! و ما چند قدم این طرف تر از شدت کنجکاوی رو به مرگیم! پیشنهادتون چیه؟

رودولف لبخند جذابی زد:
-من که کنجکاو نیستم. میگم مورگانا، حالا که مرلین فراری شده برنامت چیه؟

بلاتریکس با چشمان ریز کرده به رودولف خیره ماند:
-چیزی گفتی؟

روونا سعی کرد جر و بحث آن دو را نشنیده بگیرد و در عوض، پاسخ مورگانا را داد:
-معلومه! بریم انتشارات! اونجا پر کتابه!

مرگخواران کنجکاو، سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند. از جا بلند شده و به سوی در حرکت کردند. چند قدم بیشتر نمانده بود که صدای زیرکانه لرد در خانه پیچید:
-جالبه! همه با هم کجا میرید؟

لودو که احساس بزرگی می کرد، برگشت تا پاسخ لرد را بدهد اما پیش از آن روونا رو به لرد کرد:
-معلومه! می خواستیم بریم دنبال مرلین!:grin:

لرد پوزخندی زد:
-هوم... مطمئنید که دلیلش همینه؟

اینبار، لودو پیش دستی کرد:
-بله ارباب!

پوزخند از صورت لرد محو شد:
-نیازی نیست؛ برگردید!

مرگخواران، پشت لودو و دست از پادراز تر به سوی اتاق خصوصی خود رفتند.
در که بسته شد، بلاتریکس که تا آن لحظه ساکت مانده بود موزیانه روونا را خطاب قرار داد:
-هوش ریونیت نظری نداره؟

روونا لبخندی اجباری زد. غرورش نباید خرد می شد!
-چرا اتفاقا!

-خیلی دوست دارم بدونم!

آب دهانش را قورت داد. ذهنش شروع به تراوش کرد. نباید کم می آورد! یکایک مرگخواران را از نظر گذراند. در این میان، هکتور ویبره زن را دید. متوجه نشد که این ایده چگونه از دهانش خارج گشت:
-میتونیم با کمک معجون انتقال هکتور بریم انتشارات!

رودولف که فرصت را مناسب دیده بود، لبخند جذاب دیگری زد و گفت:
-به طور کامل با نظر بانوی آبی پوش موافقم!

شعله رقصان انتقام در چشمان بلاتریکس، لحظه ای روونا را میخکوب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/10/27 18:22:27

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1393 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین با حالاتی بد بختانه به لرد نگاه کرد تا شاید منصرف شود اما این امکان پذیر نبود.

پس مجبور به رفتن بود.


انتشارات


مرلین کبیر که از مورگانا یاد گرفته بود که برود انتشارات به انتشارات رفتو چون حوصله ی جر و بحث کدرن با نگهبانها را نداشت از همان اول با حالتی عادی انها را بیهوش کرد و با فرمت وارد انتشارات شد.

وقتی یک عالمه کتاب را در زیر دستگاه ها ی مشنگی دید به فرمت در امد .

-حالا چه کنیم با اینها؟

کمی فکر کرد و سپس چوبدستی اش را بالا اورد و به سمت کتاب های زیر دستگاه گرفت.وردی را بر زیر زبان اورد و گفت :
-می خواهیم ارباب زنده بماند.

ناگهان کتابها همگی تاپی کردند و مشخص شد که موضوع عوض شده است.

مرلین یکی از کتاب ها را زیربغل مبارک خویش نهد و قصد عزیمت به سمت خانه ارباب کرد.


خانه ریدل ها.


ارباب داشت کتابی را که مرلین به او داده بود را می خواند. پس از مدتی سر کچل مبارکش را از کتاب در اورد و به سمت مرلین نگاه کرد و...


-مرلین؟

-بله ارباب

-این چیست ؟

-کتاب است دیگر ارباب همان کتابی را که ....

ولی با دیدن چهره ی ارباب که هر لحظه سرخ تر می شد سخنش را قطع کرد و فهمید که از گند هم فرا تر زده است.

دقایقی بعد مرلین می دوید و سعی داشت از ورد هایی که ارباب به سمتش می فرستاد فرا کند و هی جا خالی می داد.

-من پدر پدر پدر سوخته پدر سوخته تر تو را در میارم .ای بوق عظمی بر تو باد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1393 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض اینکه تدی تلاش کرد به هری هشدار دهد سیل میوه های گندیده و له شده ار سوی مردم به سوی آنها پرتاب شد.

هری وقتی متوجه شد جیمز از آنها فاصله گرفته چوبدستی کشید و چندین گوجه و کاهوی گندیده را روی هوا منحرف کرد و سپس تعدادی از مشنگ ها را بیهوش کرد و به سرعت به میان آنها دوید تا جیمز را پیدا کند.

هری با تمام سرعت در میان جمعیت میدوید تا جیمز را پیدا کند اما به نظر می آمد جیمز ناپدید شده، همچنان که هری میخواست چندین مشنگ را از بین ببرد ناگهان دست کوچکی به پشتش ضربه زد و هری با تمام سرعت برگشت و با جیمز روبه رو شد.

در خانه ی ریدل:

لرد و مرگخوارانش به محض خروج از خانه با تشویق و فریاد های شادی مردم روبه رو شدند.

لرد که تا به حال از چنین تشویق پر شوری برخوردار نبود از بالایی پله های ورودی خودش را روی مردم پرتاب کرد و سیل عظیم مردم او را روی هوا بر بالای دست هایشان گرفتند.

رودولف با دیدن این صحنه و فقط به جهت اینکه کمی چشم چرانی کند موهایش را مرتب کرد، لبخند جذابی زد و مثل لرد روی جمعیت پرید که البته جمعیت به سرعت جا خالی دادند و رودولف با صورت پخش زمین شد!

لرد با دیدن رودولف:

بقیه ی مرگخواران که همچنان در مقابل در ها بودند:

رودولف که پخش زمین شده بود و صورت جذابش له شده بود:

پس از یک ساعت مردم خوشحال، لرد سرمست را زمین گذاشتند و مرگخواران مثل گارد سلطنتی راه را باز کردند و لرد در کمال غرور و احترام به خانه باز گشت.

پس از اینکه لرد وارد شد و روی صندلی پادشاهی اش نشست روبه مرگخواران گفت:
- با وجود این واکنش ها ما باز هم در انتهای کتاب به قتل رسیدیم! شاید شخصیت محبوبی باشیم، اما هنوز هم به نتیجه ی دلخواهمان نرسیده ایم! در نتیجه ایندفعه این افتخار نصیب مرلین میشود که کتاب را تغییر دهد.

مرلین کمی به فکر فرو رفت و سپس گفت:
- امممم... ارباب؟ شما مطمئن هستید؟ من ممکنه یهو از عالم بالا احضارم کنن ها!

لرد نگاه سردی به مرلین انداخت و گفت:
- تو موفق خواهی شد مرلین! در غیر اینصورت کاری میکنیم که حتی عالم بالا هم برایت گریه کند.

- ولی ارباب به نظر من کتاب الان بسیار عالی شده!

لرد اینبار دستش را به سمت چوبدستی اش برد و گفت:
- ما باید در آخر کتار زنده بمانیم! متوجه شدی مرلین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 20 دی 1393 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا با تاسف به صحنه روبرویش نگاه می کرد. چند لحظه بعد، صدای لرد بلند شد:
- اهم... مایلیم از دیدن اون صحنه ها چشم بپوشید و با این حساب، همتون همراه ما بیاید!

روونا با تاسف به لرد نگاه کرد. یک رول کامل، بوق زده بود!

آنسوتر، خانه گریمولد

دامبلدور، تدی، جیمز و هری از خانه خارج شدند. هوا رو به تاریکی می رفت اما دیدن خیل عظیم مردم معترض، چندان مشکل نبود. دامبلدور دستی به ریش هایش کشید:
- هری فرزندم! ما تو خطریم؛ نه؟

هری سر تکان داد. سپس رو به تدی کرد:
- خطرناکه... تو و جیمز برید داخل!

تدی حیرت زده به پدرش نگاه کرد:
- اگه اینقدر جدیه، خب شما هم با ما بیاید داخل!

هری لبخند مهربانی زد:
- نه پسرم... تو و جیمز برید پیش جینی؛ منم میام! فقط زود برید!

جیمز جیغ کشید:
- بابا! یویوم...

نگاه ها به سوی پسرک برگشت. پسر بغض کرده ای که انگشت اشاره اش را به سمت میدان گرفته بود:
- یویوم افتاد اونجا...

هری عصبی شده بود. دلیلی نداشت وقتشان را تلف کنند. رو به تدی کرد:
- سریع ببرش تو خونه!

پسر جوان مو فیروزه ای به سوی برادر کوچکترش برگشت. در واقع، به جایی که گمان می کرد برادر کوچکش آنجاست. جیمز؛ به دنبال یویویش راهی میدان شده بود. میدانی که سرشار از مردم معترض بود.

چند لحظه بعد، صداهایی از گوشه و کنار جمعیت به گوش رسید:
- این جیمزه...

- پسرشه!

- هی... پسرشو!

خشم مردم هر لحظه اوج می گرفت. تدی با وحشت به منظره مقابلش چشم دوخته بود. دهان باز کرد تا هری را صدا کند اما دیگر دیر شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 19 دی 1393 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا با هوش ریونیش گفت:
-ارباب همه می خوان بیان...

ولدمورت دستش را از روی صورتش برداشت و به مرگخواران نگاه کرد ...

-ارباب ارباب این شخیت بهتون نمی یاد قبلی بهتر بود

-هکتور که بوق عظمی بر تو باد باز تو یک چیزی پراندی؟



کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات


کارگردان از اون پشت در اومد و رو به لرد گفت
-لرد و از این حرفا؟تو خیر سرت لردی باید این طوری حرف بزنی؟

بابا پنجری از اون پشت دوربین گفت:
شما حرف نزن....
-با من بودی پیر مرد خرفت؟


و دقایقی بعد بابا پنجری و کارگردان در گیر و لرد و مرگخواران مثل فیلم سینمایی داشتند نگاه می کردند.و بعد کمکم بیرون رفتند و کارگردان را به حال خود گذاشتند.
-----------------
اگر بد بود و موضوع را عوض کردم و این حرفا حق حذف دارید

چیز ی نداره و لی نقد شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/10/20 11:19:03
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/10/20 11:20:08
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/10/20 11:30:06
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 19 دی 1393 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آنسوتر، خانه ریدل ها

مرگخوار ها دیگر غلت نمی زدند بلکه با دهان های نیمه باز به یکدیگر خیره شده بودند. لرد تشر زد:
- چیز عجیبی گفتیم؟

روونا بلند شد:
- نه سرورم! فقط...

لرد به چهره در هم رفته روونا نگاه کرد:
- به هوش ریونی ربط داره؟

- نه سرورم! :no:

- به رنگ آبی ربط داره؟

- نه سرورم!:no:

- بحث پیام هم که نیست؟

- نه سرورم!:no:

لرد سرش را خاراند:
- عجیبه... تا حالا حرفی جز اینا ازت نشنیدیم... البته خودمون می دونیم چی می خوای بگی، اما برای بقیه توضیح بده!

روونا به مرگخواران نگاهی انداخت:
- همه با هم می خوایم بریم؟

لرد دست از خاراندن سرش کشید:
- گفتیم که می دونستیم... راهکار هم زیاد داریم! اما وقتمون با ارزش تر از ایناس! ترجیح می دیم شما راهکارمون رو بیان کنی!

روونا با چشم های ریز شده به بقیه نگاه کرد:
- خب، کی می خواد بیاد؟

رودولف با گردن کلفتی از جا بلند شد:
- من میخوام بیام با قمه از ارباب محافظت کنم!

بلاتریکس به رودولف پرید:
- می خوای بری چش چرونی؟ روونا منم میام!

تراورز حاجی وار ایستاد:
- حاجیه خانوم مارم حساب کن!


اسنیپ دستی به موهای چربش کشید:
- حضور یک وزیر کنار ارباب لازمه!

مورگانا گل رز روی موهایش را مرتب کرد:
- یه پیغمبرم باید بیاد دیگه....

مرلین به مورگانا پرید:
- از کی تا حالا ضعیفه میره تو خیابون؟ همین الآن آیه نازل شد خودمون تشریف ببریم!

لودو به زحمت بلند شد:
- وجود یک عدد لودرم که مشخصه نیازه!

کراب مژه به هم زد:
- هر جا لودو بره منم میام!

هکتور ویبره زد:
- شاید به معجون نیاز داشته باشید! منم میام


روونا به لرد نگاه کرد:
- وجود یه هوش ریونیم نیازه دیگه....:zogh:

لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 19 دی 1393 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دلایل کافی ای برای عصبی بودن داشت. در داستان جدید هم مثل قبلی به طرز مسخره ای کشته شده بود. بدتر این بود که مثل یه جادوگر قوی ایستاده و نجنگیده بود، بلکه به پای اون کله زخمی و آباژور روشنایی افتاده بود تا بهش رحم کنن، از همه بدترتر این بود که در داستان جدید رولینگ، هری و دامبلدور و اعضای محفل نه، بلکه این خودش و مرگخوارهاش بودن که نماد روشنایی بودن.
افزون بر همه ی اینا، وقتی یکی از اعضا پا میشه و با صدای بلندی میگه "هوش ریونی ما"، خورده ریزه صبر باقی مونده اش هم مثل تکه های آخر پیتزا که ته ظرفش باقی مونده و یکی سریع اونو مثل جارو برقی میبلعه ( ببخشید! نویسنده به شدت گشنشه! ) تموم میشه و میره.
سر پا وایستاد و تمام بدنش از خشم می لرزید. رگ های گردنش از شدت عصبیت برجسته تر شده بودن و صورت سفید و بی رنگش حالا کمی متمایل به سرخ بود.
- مسخره کردین مارو؟ شما به چه جرئت، به خودتون جرئت حرف زدن میدین؟ هوش رویونی شما؟ واقعا باید به هوش رویونی شما اعتماد کنم؟

با دست به مورگانا و مرلین اشاره کرد.
- ایشون پیغمبرن! .. اونو میبینی؟ مدیر، وزیر و ناظر یکی دو تا انجمنه! این یکی رو میبینی؟ ما به هیچ کدومتون اعتماد نداریم من بعد. بهتون دستور میدیم روی زمین غلط بزنین و به خود بپیچین و زجر بکشین، چون ما حتی نمی خوایم خودمونو خسته کنیم و دستمون رو برای کروشیو زدنتون بهتون بالا ببریم.

برای دقیقه ای سکوتی بین مرگخوارا خیره شد. به چهره ی متعجب و دهان باز یک دیگر نگاه کردن.
در همین حال لرد برای رفتن به اتاقش از پله ها بالا رفت.
مرگخوارا یکی پس از دیگری خودشون رو روی زمین پرت کردن و شروع کردن به غلط زدن و به خود پیچیدن و ناله سر دادن.
لرد که هنوز داشت از پله ها بالا میرفت برگشت و به مرگخوارا نگاهی کرد.
- سالازارا!

چند دقیقه بعد
در اتاق خودش صدای طرفدارای خودش رو از پنجره می شنید شعار هایی می دادن. " مردی که مرد!"
نتونست بر کنجکاوی خودش غلبه کنه. یواش یواش به پنجره نزدیک شد و از گوشه ی اون به پایین نگاه کرد. در یک لحظه تمام خشمگینی لرد پر زد و رفت. موج عظیفی از مشنگ و غیر مشنگ با پلاکارد های رنگی دستشون سرو پا میشکستن که به پنجره ی لرد نزدیک تر باشن. شعار های دوستت داریم اوج گرفت و دختری با ماشین سرشو تا ته تراشید و از طرف دیگر پسری بار ها و بارها صورتشو به تیره ای کوبید. وقتی برگشت و رو به لرد نگاه کرد صورتش از خون قرمز شه بود و جای سیاه چندتا دندون شکسته لبخندش رو تزیین میکرد. در عوض اثری از دماغش نبود.
لرد با قدم هایی خرامان و در حالی که نجینی پیش پاش میخزید، از پله ها پایین اومد.
مرگخوارا هنوز در حال شکنجه کردن خودشون بودن.
لرد باز سری از روی تاسف تکون داد و سپس صحبتش رو شروع کرد.
- مرگخوارای ما! تمایل داریم سری به شهر بزنیم و عکس العمل مردم رو در مقابل دیدن قهرمان جدیدشون ببینیم.

گریمولد
سر میز شام بودن و سوپ پیاز و از اینجور چیزای همیشگی!
از وقتی دامبلدور سوخته بود و از خاکسترش دامبلدور دیگه ای متولد شده بود، تمام وسایل شروع کردن به گم شدن. گیتار هری هم همین طور!
صدای همه بلند شد و پیاز هایی از این ور به اون ور پرت می شد. وزیر سیریوس بلک به کاشت و تولید و توزیع و صرود پیاز علاقه ی عجیبی پیدا کرده بود و از این رو پیاز در آشپزخونه ی گریمولند به وفور پیدا میشد.
با صدای جیغ جیمز جونیور دست هایی در هوا و پوزیشن پرتاب پیاز وایستادن.
- خبرای مهم! جی . کی مارو به لرد فروخته.
دامبلدور:
- منظورتو دقیق نمی فهمم فرزندم!
از اونجایی که هیچ کس ( حتی نویسنده هم حال و حوصله ی توضیح آنچه گذشت رو نداشت، برای اولین بار ننه ی سیریوس وارد عمل میشه و در واقع مفید واقع میشه)
ننه ی سیریوس:
یعنی اینکه اون *** مشنگ ورداشته به جای شمای ***، اون لردِ ***و دار و دسته یِ ****شو نقش اول داستان و قهرمان معرفی کرده. پیرمرد خرفتِ*** اون تابلوهایی که از رو دیوار برداشتی و بردی رو برگردون بذار سر جاش و گرنه*** .....
دامبلدور:
- تمایل دارم برم شهر و عکس العمل مردم رو ببینم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 17 دی 1393 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
چند ساعت بعد، لرد با چهره ای سرد کتاب را روی میز گذاشت. چهره آرام در مواقع خشم، ترس را در دل مریدانش بیشتر می کرد:
-مورگانا؟

مورگانا آب دهانش را قورت داد و قدمی به جلو گذاشت. آرامش قبل طوفان:
- بله سرورم؟

-میتونی برای ما توضیح بدی؟

صدایش لرزش نامحسوسی گرفته بود:
-چـ... چی رو سرورم؟

لرد پوزخندی زد. کتاب را از روی میز برداشت و باز کرد. سپس آرام شروع به خواندن نمود:

"- لرد فریاد زد: کمک! من بی گناهم! هری!

وقتی از هری پاتر بی رحم نا امید شد، به سوی دامبلدور برگشت و روبرویش زانو زد:
- خواهش می کنم ازت! همین یه بار... یه زمانی استادم بودی!

دامبلدور رو برگرداند. لحظاتی بعد، هری بی رحمانه ورد را بر زبان جاری کرد و دفتر زندگی پاکترین جادوگر تاریخ، بسته شد."


در طول این مدت، خانه ریدل ها در سکوت فرو رفته بود. تنها صدای برهم فرود آمدن دندان های مورگانا بود که شنیده می شد. لرد کتاب را بست و به بانوی ترسیده مقابلش چشم دوخت.پیامبربانو، صدایش را صاف کرد.هرچند در کم کردن لرزش آن اثری نداشت:
-من... فقط خواستم پایان قشنگ تری برای داستان بسازم و شما... خب... قهرمان تر بشید... ینی... خب... اونقدر تحقیر آمیز نمیرید... ولی... نشد مث اینکه... ینی...

مورگانا از ترس، دیگر قدرت تکلم نداشت که روونا، خود را به زور در میان سوژه جا کرد:
- ارباب... هوش ریونی ما یه راهکار داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }