جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  280 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 08:52
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خالق


من vs یوآن


پارت وان

کینگزکراس


با صورت روی زمین خوابیده بود و به سکوت گوش فرا می داد. نگاهی به اطرافش کرد. هیچ کس دیگری آن جا نبود. حتی به درستی اطمینان نداشت که خودش نیز در آن جا باشد.
مدتها بعد یا شاید همان لحظه، فهمید که باید وجود داشته باشد، باید چیزی فراتر از اندیشه ای عاری از جسم باشد، چرا که افتاده بود و بی تردید بر روی سطحی قرار داشت. بنابراین حس لامسه را داشت و چیزی که روی آن خوابیده بود نیز وجود داشت.
کمابیش همان وقتی که به این نتیجه رسید، متوجه شد که عریان است. بلند شد و آرزو کرد که لباسی به تن داشته...
-هوی داداش! فکِ کردی ما اون پاتر کله خش برداشته شونیم که الان بلند شیم لباث بخویم؟ من فقط کیک موخام فقط کیک. منو از چی میطرسونی از یک دمبلدودور که هیچی تو اون محفلو بهمون نمیداد بریزیم تو شوکممون؟! برو از مرلین بطرس ما بدتر از اینشم...
-هاگرید!

هاگرید با تعجب برگشت و با دامبلدور مواجه شد.
دامبلدور لبخندی زد. آغوشش را کاملا باز کرده بود:
-هاگرید، ای مرد خوب استثنایی. ای مرد شجاع دلاور. بیا قدم بزنیم!

هاگرید رنگش پرید و در حالی که از ترس عقب عقب میرفت ناگهان عربده کشان شروع به دویدن به سمتی نامعلوم کرد.
-لباث موخام!



فلش بک

دهان چیز خاصی است. ما با دهان میخوریم سحری، صبحانه، ناهار، عصرانه، افطاری و شام، گاها اگر مادر خیلی عصبانی باشد با دهان کوفت میکنیم، البته میشود خیلی موارد دیگر هم با دهان نوش جان که فقط مرلین میداند، ما با دهان با خواننده های رپ غیروطنی هم خوانی میکنیم و بعد وویسش را گوش میکنیم و با شات گان خود را میکشیم، ما با دهان حرف میزنیم، زر میزنیم فحش میدهیم، چشم دخترهمسایه رو از حداقه در میاوریم که فکر نکند اگر یک خاستگار بی ریخت لیسانس دار گیرش امده که تازه پسره پشت سرش ریزش مو هم دارد خیلی است و هوا برش دارد. ما با دهانمان دهان بقیه رو میبندیم! و حتی سرویس میکنیم!
سرویس خودش معقوله خاصی است از سرویس های فرهاد قائمی که دماغش را میمالد به توپ گرفته تا سرویس مدرسه که خود سرویس دیگری هم محسوب میشود، سرویس دستشویی و در اخر سرویس دهان شویی... چیزی که آملیا این اواخر خیلی خیلی متوجه ان بود!

-دهنمونو سرویس کرد!

آملیا سوزان بونز غرغرزنان استوری های رودولف با زنان طرفدارش در ستاد تبلیغاتی را یکی یکی رد میکرد. البته باید به رودولف بابت این همه عقده گشایی به خاطر ازادی بی حد و مرزش حق داد چون طبق آخرین باری که آملیا چک کرده بود رودولف تنها زنی که در فالوورها و فالووئینگ های اینستاگرامش نداشت همان بلاتریکس بود و بس!
بعد از ان، در همان هنگام که آملیا مشغول پاک کردن کامنتهای آخرین پستش از جمله "سلام اسب! " "واق واق -اسب به من رای بده من طرفدار حقوق حیواناتم -" "سُم دارشونو " "کفتر کاکل به سر های های " و کامنت هکتور که "فالو بدی معجون فالوبک بهت میدم " بود که صدای تقه ای به در اتاقش را شنید.
طبق اینکه دیگر ساکن خانه ریدلها نبود انتظار نداشت که وینکی پشت در باشد که بخواهد مثل بیشتر شبها متذکر شود که وینکی جن خوب، برای همین با کنجکاوی در را باز کرد و با...
-وینکی جن وزیر خوب!
...مواجه شد!

-هِن؟! وینکی اینجا چه غلطی میکنی؟
-وینکی جن وزیر خوب! وینکی آمد که نتایج درخواست دوئل آملیا و هویج را برایش آورد.
-تا وقتی که یادم میاد سوژه دوئل رو فقط توی تاپیک مخصوصش میزدن.
-نه وینکی داوطلب شد که سوژه را برای هر شخص برد که در کنارش متذکر شد که وینکی جن وزیر خوب! به وینکی رای بدهید تا همه چوبدستی ها حذف شده، مسلسل جایگزین آن شود.
-باشه...اینو بده حالا...بدش گفتم! اعه! باشه روش فکر میکنم فعلا وینکی جن ارزو بر اجنه عیب نیست خوب!

آملیا برگه ای که وینکی محکم آن را چسبیده بود را نگاهی کرد و با پایش در را بهم کوبید. روی صندلی ای لم داد، نوشیدنی کره ای را از غیب حاضر کرد و در حالی که آن را هورت میکشید نامه را باز کرد اول از همه چشمش به موضوع سوژه افتاد.
جسد!
ولی قبل از اینکه بخواهد نکات زیرش را بخواند چیزی توجه اش را جلب کرد...
نقل قول:
سوژه دوئل یوان هویج کرومبی و ...
اسب!


رنگ از صورت دخترک پرید و با عصبانیت شیهه...چیزه نه فریاد زد:
-دهنمونو سرویس کردن! هرچی ما هیچی نمیگیم هرچی ما هیچی نمیگیم تو سوژه دوئلمونم برداشتن نوشتن اسب! همه جا مینویسن اسب همه میگن اسب. صبح، ظهر، شب! دوباره صبح، ظهر، شب! دوباره صبح، ظهر، شب و حتی صبح، ظهر، شب! همش میگن اسب. تو خیابون میگن اسب تو تالار نقد میگن اسب، وسط چت باکس میگن اسب، تو شبکه های مخرب خانمان سوز میگن اسب! مرده شور هرچی اسبه ببرن! البته نمیدونم...اگه اسبها رو هم مرده شور میکنن اصلا ام مهم نیست! من دیگه خسته شدم.
و با همان حالت مادرسیریوسی حامد بهدادی اش سوژه دوئل اش را برداشت و نامه هاشونو پاره کردش، عکسا رو پاره کردش...ام همون نامه هاشونو!
به گربه مادر مرده اش که همین دیروز مادرش مرده بود، نگاهی کرد و با حرص گفت:
-من مسلمون نیستم اگه آس دل نفر بعدی که بهم گفت اسب رو نبرم تا آدم نشن!

سپس ردایش را بر روی دوشش انداخت و چوبدستی اش را برداشت و در حالی که از در اتاق خارج میشد زیرلب غرید:
-اسیر شدیم به مرلین!

پایان فلش بک



پارت دوش

-اصیر شدیم به مرلین!

هاگرید در حالی که سعی میکرد فاصله اش را بر روی نیکمت با شخص کنارش رعایت کند این را گفت و پوشیده بودن ردایی که گیرش امده بود مطمئن شد. دامبلدور با لحن بی اعتنایی گفت:
-اوه، بله!
-حالا اینجا کوجاست؟
-من میخواستم همینو ازت بپرسم. تو میگی ما الان کجاییم؟
-برو عامو! برو این دامبلدور بازیهاتو واص همون تفل معسوم مردم نِگَ دار! نیگا ما رو خودمون ریشی داریم واص خودمون! برو خودتو سیا کن!

و سپس دستی به ریشش کشید ولی آن سر جایش نبود! با تعجب و ترس به دامبلدور نگاه کرد. حالا تمام آن کیکهای لای ریشش چه میشدند؟
دامبلدور خندید و گفت:
-چیزی که تو باید بفهمی، هاگرید، اینه که تو و لرد ولدمورت با هم به عرصه هایی از جادو قدم گذاشتین که تا حالا ناشناخته و نیازموده بودن...
-چی موگی؟! جون ماکسیم؟
-...تو هاگرید و کیکهات هفتمین جان پیج بودید. جان پیچی که اون به هیچ وجه قصد ساختنشو نداشت. روحشو چنان بی ثبات و ناپایدار و دنیا دوست کرده بود که وقتی تو را در حال خوردن کیک دید نتونست جلوی خودشو بگیره و اون مرتکب اون اعمال شرارت بار شد.

هاگرید در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و بغض مانع از واضح بودن کلماتش میشد باناباوری گفت:
-همون باری که رفته بودم برای نغد پیشش؟ موقه برگشته دیدم کیکآم نیس؟!

دامبلدور به ارامی سرش را تکان داد و تائید کرد.

-حالا چی طور میشه پروفسوور؟



فلش بک

-خب؟
-

آملیا نگاهی به هکتور که در مقابلش می لرزید و کل میز و لیوانها و منوهای بر روی ان را میلرزاند کرد. آملیا در عجب بود که از کی او مسئول آن کافه شده بود. یا بهتر از بگویم چه کسی صلاحیت عقلی هکتور برای مسئول کافه بودن را تائید کرده بود؟!
هکتور در همان حال که به آرسینوس جیگر زل زده بود تا ببیند چه طور میخواهد آن ژله زردمبویی که سفارش داده را بدون برداشتن نقابش بخورد، گفت:
-گفتم خب؟
-با منی؟
-اره دیگه پس با کی ام؟
- اهان من سفارشم یک...ام... من یک...
-معجون اب یونجه است؟
-نه!

آملیا سعی کرد خونسرد باشد. "اولین کسی او را اسب خطاب کرد" را آدم میکرد نه اولین کسی که به او اب یونجه تعارف میکرد.
-من یک لیوان اب هویج میخورم فقط!
-اره معجون اب هویج هکتور! انتخاب خوبیه!
-اگه بشه اب هویج طبیعی باشه هکتور...میدونی که...
-اره البته برای پوست مفیدتره! پس شد معجون اب هویج طبیعی هکتور!
-اره! دقیقا همون چیزی که میخواستم!

هکتور بِشکنی زد و در مقابل چشمان دخترک کک و مکی لیوانی در پاتیل معجونی فرو رفت و لب پر از چیزی نارنجی رنگ که مطمئنا هیچ کس -حتی خود هکتور- نمیدانست واقعا داخلش چیست، در مقابلش قرار گرفت.
-خب چه قدر میشه؟
-مجانی عه.
-هِن؟!
-رودولف پولش حساب میکنه! تبلیغات انتخاباتی!
-اهان...
-من یه معجون اب شنگولی میخواستم. هِک!
-ده گالیون.
-اعه شیطور شدش؟ هِک! مگه همین الاش واش همینو نگفتی مجانی عه؟ هِک!

آملیا با سر حرف مورفین را تائید کرد. هکتور به سمت مورفین برگشت و گفت:
-مورفین اگه یکم کمتر میکشیدی الان میفهمیدی که رودولف فقط پول ساحره ها رو حساب میکنه! مادرسیریوسی!

آملیا و مورفین سرجایشان خشک شدند. هکتور به عربده اش ادامه داد:
-مادرسیریوسیها! یک لحظه سرم رو به سمتتون کردم جیگر ژله اش رو خورد! چطور اخه لعنتی؟!

آملیا به سمت آرسینوس برگشت و دید با گوشه دستمال نقابش را پاک میکند و میخواهد برود. هکتور پیش گوش آملیا با لرزش هولناکی جیغ کشید:
-همش تقصیر توعه مورفین!
-برو بابا هکِ! هِک! من هیش تقشیری ندارم. مادر شیریوشی و چی شی و ایناشم خودتی. هِک. نرو شمت اون پاتیلت مگرنه منم هِک! آب شنگولی هامو رو میکنم!

آملیا دیگر توجهی نکرد، با لیوان در دستش با احتیاط از کنار مورفین رد شد و پشت میز کوچکی گوشه کافه نشست و به سر در آن نگاه کرد:

نقل قول:
کافه باکس!
قوانین کافه باکس: سفارش سه لیوان معجون آب شنگولی پشت سر هم غیرقانونی میباشد.


و لینی را گوشه بالایی تابلو دید که همه را زیرنظر دارد که قوانین را زیرپا نگذارند. آملیا زیر چشمی نگاه بی رقبتی به معجونش کرد که حالا بخار از ان بلند میشد. سعی کرد به ان اعنتایی نکند و به اطرافیانش نگاه کرد. با همان پوکرفیس همیشگی اش چون در کافه باکس کسی نمیتوانست به شکل " " در بیاید. غیرقانونی بود! در همین هنگام بود که صدای کسی را شنید. یک صدای زمخت، با کلماتی کمی کش دار از خوردن معجون اب شنگولی ولی به شدت اشنا!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پایان فلش بک



پارت سینک

-اون شب هاگرید که تو برای دیدن شیوه یاد دادن کیک پختن به پیشش رفته بودی، اون خیلی بیشتر از تو ترسیده بود. اون با تو کیک پخت، اونم با چوبدستی یی که مغز مشترکی با چوبدستی تو داشت...
-wow!
-بله...و هرچی تا به اینجا گفتم چرت بوده!
-چی شی شد؟!

دامبلدور به سمت هاگرید برگشت و به او نگاه کرد.
-ببین هاگرید. من منتظر بودم. منتظر یکی تون بودم. من نیاز به این فرصت داشتم که با یکی از محفلی ها در مورد اوضاع حرف بزنم گفتگو کنم و مشورت بخوام.

هاگرید کمی فکر کرد ولی چون اینکار به جایی نرسید کیک کرد و گفت:
-خب پروفسوور پیش کار واردش اومدی که! یه نیگا به داداشت بوکون! من پر از طجربه های ارزنده ام! بپرس من جواب بدم واست دو دقیقه ای با راه حل تستیش.

آلبوس نگاهی به هاگرید کرد و گفت:
-خب موضوع اینکه...



فلش بک

آملیا از سر خشم نگاهی به هاگرید کرد. این هم سوژه! کسی که منتظرش بود تا بتواند تمام عقده های این سالها را سر او خالی کند. با عصبانیت لیوان اب "کوفتش" را برداشت و ان را بر سر میز هاگرید کوبید! نمیدانست باید چطور کارش را انجام دهد ولی میدانست ان کار مجهول را باید به طریق مجهولی انجام میداد. بحث سر یک معادله و دو مجهول بود! هاگرید در که با یک کیک و یک لیوان شیر تنها نشسته بود از هم صحبتی با دخترک جوان ناراحت به نظر نمیرسید خنده ای کمی کش دار کرد و لیوان شیر را به سمت او هل داد.
-میدونی که! من شعارم اینکه کیکتو واس خودت نگه دار و شیرتو بده به بقیه!

آملیا که عصبانی تر از این حرفا بود لیوان شیرهاگرید را پس زد.
-فکر کردی خودت خیلی از من بهتری که به من میگی اسب؟
-نمودونم. غولا از اسبیکه ها بهترن؟
-چی؟
-خب من غولم دیگه!
-خب...خب...خب اصلا میدونستی چون تو یک غولی هیچ وقت مادام ماکسیم زنت نشد؟

هاگرید با متانتی که فقط مختص یک هاگرید بود دست بزرگش را در کیک کرد و قسمتی از ان را در دهانش چپاند و در همان زمان با تفهایی که از دهانش به اطراف فواره میکرد به املیا فهماند که:
-من و ماکسیم خانم تصمیم گرفتیم که تا وام اظدواجمونو جور نشده نریم سر خونه و زندگی. چون هم پیدو کردن جاهاض واث اندازه من سخته هم پیدا کردن خونه واث قد اون. ملتفتی که؟

آملیا با رنگی تقریبا هویجی از خشم به هاگرید زل زد. چه طور میتوانست اعصاب همچین ادمی را خرد کند و حالش را بگیرد؟ املیا در همان حال که داشت فکر میکرد ایا اپلیکیشن عصبهای فکری و حسی در هاگرید نصب شده یا نه راه دیگری به ذهنش رسید:
-اصلا چرا کلاس موجودات جادویی رو بهت ندادن؟ چون تو یک غولی!
-عاره خب دیگه پس چی؟ من میرفطم تو کلاس بچه های مردم زیرم له میشدن با هم تو یک کلاس جا نمیشدیم. این روزا هم که نمیشه کلاث رو تو فذای اضاد برگزار کردش! جوونهای این دور و زمونه رو تا ول میکنی یک درختی چیزی پیدا میکنن میپرن پشتش که...
-چی داری میگی؟
-من دارم از موشکولوت جامعه واثت حرف میزنم تا خام جادوگرهای مردم نشی یک وقت. الان همین پسره هست...
-ول کن اون پسره رو! اه. اصلا میدونی تو یک غولی و غول بودن خیلی بدتر از اسب بودنه. اینقدر که حتی فنگ هم تحملت نکرد و الان میخواد بره وزیر بشه!
-هوم فنگو موگی؟ نظر خودم و خودش بود بره وظیر بشه. بعد من واثش استخون پرت موکونم اون میره من میشینم رو سندلیش. نه اینکه سگه اصلا کولاه وزارت کله اش نمیره. من کولاهو موکونم سرم تازه وام اظدواجمم با ماکسیم خانم جور میشه و ...

آملیا که دیگر از رنگ لبو رد کرده بود و داشت به سرخی رژ لبهای کراب میشد دستانش را با حرص بر روی میز کوبید و فریاد زد:
-اصلا میدونی چیه؟ من از دست شماها خسته شدم. شماها حالیتون نیست که چه قدر یک اسب گفتن میتونه به ادم بربخوره دیگه برام مهم نیست. دیگه برام مهم نیست!

و در همان زمان که هاگرید داشت از برنامه های وزارتش میگفت آملیا لیوان معجون اب هویج هکتور را برداشت و به میز کوبید و از صندلی اش بلند شد. وقتی به سمت در میرفت صدایی از پشتش شنید. برگشت و به اطراف نگاه کرد و سر میزی که لحظه ای پیش دور آن نشسته بود، هاگرید را دید که سرش در کیک مقابلش فرو رفته و بی حرکت است.
رنگ صورت آملیا برای لحظه ای پرید و به مرد روی صندلی زل زد. شاید فقط زیاد کیک دوست داشت. شاید برنامه هایش تمام شده بود و خوابش برده بود و یا...شاید...مرده بود.
آملیا به سمت هاگرید رفت و زمانی که مطمئن شد کسی متوجه اش نیست سر هاگرید را بلند کرد و بر روی صورت ورم کرده هاگرید لکه های نارنجی را دید که بخار از رویشان بلند میشد و بویش خیلی شبیه...

-هکتور!

معجون هکتور بود! دخترک در همان حال که سر هاگرید را در دست داشت اسم سازنده معجون رو زمزمه کرد و به سمت لیوان روی میز برگشت لیوانی که دیگر معجونی درونش نبود و لیوان شیری که به خاطر چند قطره معجون درونش که هنوز واضح بودند سیاه شده بود. دستان آملیا لرزید و سر هاگرید بار دیگر به درون کیک فرو رفت. آملیا او را کشته بود. آملیا با معجون های هکتور او را کشته بود. دهانش که دیگر واقعا سرویس بود، را با دستانش پوشاند و به دور و برش نگاه کرد.
لینی داشت با مورفین بحث میکرد که چرا مواد به داخل کافه اورده. هکتور در حال ویبره رفتن و مسموم کردن بقیه بود. رودولف به ساحره ها تذکر میداد که وقت خواب است. در گوشه ی دیگری فنگ و وینکی و ارسینوس در حال بحث در مورد وزارت بودند و هیچ کس به هاگرید توجه ای نداشت که در کافه جان به مرلین افرین تسلیم کرده بود.
آملیا مرتکب قتل شده بود. قتل یک محفلی و حالا حتی در گروه مرگخوارانم نبود که کسی مثل لرد از او دفاع کند. برای همین نمیتوانست هاگرید را همان جا رها کند. به سمت غول مرده رفت و گوشه کتش را گرفت و اماده اپارات شد. و در اخرین لحظه وقتی با چشمان گرد شده به اسم کافه خیره شده بود زیرلب گفت:
-مدیریت لعنتت کنه هویج! دوئل به این نحسی ندیده بودم. اسیر شدیم به مرلین!

و صدای پاق خفیفی در گوشه ای از کافه به گوش رسید!



و باز هم کینگزکراس

آملیا نمیدانست چرا آنجا بود. واقعا چرا؟ او فقط ترسیده بود. مغزش از کار افتاده بود و میخواست هاگرید را جایی پنهان کند. آنها در اوایل تابستون بودند و تا به راه افتادن قطار برای بار دیگر، چند ماهی مانده بود. تا آن موقع دیگر که جسد هاگرید پیدا شود کسی به ذهنش هم خطور نمیکرد که آن جسم بی جان در کینگزکراس رها شده باشد. همان طور که به ذهن آملیا نمیرسید چرا به آنجا امده است.
به سکوی نه و سه چهارم در مقابل نگاه کرد. هاگرید را که به دلیل وزن زیادش نمیتوانست به دوش بکشد در همان دم رسیدن به ایستگاه بر روی زمین گذاشته بود و فقط شانس اورده بود شب هنگام آنقدر دیر وقت بود که مشنگی اطراف پرسه نزند. اگر کسی او را میدید چه؟ دیگر چه اهمیتی داشت. او یک جادوگر را کشته بود. حالا یا او یا معجونهای هکتور!
چوبدستی اش را برداشت و جسد بی جان هاگرید را در هوا معلق کرد و به سمت ستون آجری برد. نگاهی به صورت بی حالتش کرد و در حالی که به سختی دست لاغر خودش را کنترل میکرد هل آخر را به جسد داد و هاگرید را به آن سوی سکو پرتاب کرد و دیگر حتی صدای برخورد او با زمین را نیز نشنید.

پایان فلش بک



پارت شیلنگ

هاگرید که از چیزهایی که از زبان دامبلدور شنیده بود کیکفور شده بود، نگاهی به پیرمرد کرد و گفت:
-من باث برگردم، نه؟
-این به خودت بستگی داره هاگرید.
-حق انتخوب دارم اصلنش؟

دامبلدور به او لبخندی زد و گفت:
-اوه البته که نه! مرتیکه غول من دارم برای گریندل والد نیم ساعت فک میزنم یا عمه اش؟ باید بری دیگه! گمشو برو سوار یک قطاری چیزی بشو. رولینگم با این داستان نویسیش!

هاگرید با نگرانی پرسید:
-تا اون منو به کجا ببره؟
-ببره سر قبرمن! برو!

دامبلدور که دیگر وقارش را از دست داده بود آستین هایش را بالا میزد تا به سمت هاگرید بیایید. هاگرید که کمی ترسیده بود چون هرچی نباشد یک دامبلدور جلوش بود کمی عقب عقب رفت و گفت:
-فقط یه چیز کوچولوعک دیگه پروفسوور! این واقعیه؟

دامبلدور که با کف دست به پیشانی اش پشت سر هم میکوبید از لای دندانهای مصنوعی اش غرید:
-معلومه که واقعیه. پس چی؟ من هولوگرامم؟ فرزند روشنایی برو دیگه لعنتی!

هاگرید لبخندی زد و به سمت مه حرکت کرد جایی که قطار در انتظارش بود...

آملیا که برای ساعتی بدون هیچ حرکتی رو به روی ستون نه و سه چهارم نشسته بود قصد رفتن کرد. دیگر کاری برای انجام دادن نداشت.
بلند شد ردایش را تکاند و به سمتی که فکر میکرد در ایستگاه آنجا قرار دارد حرکت کرد. که در همان زمان صدایی را از پشت سرش شنید. برگشت و با مردی با ریشهای بلند، عینک نیم دایره و چشمان ابی نافذ مانند دامبلدور مواجه شد. فقط با این تفاوت که شکمش کمی...حجیم تر به نظر میرسید.
قبل از آملیا فرصت فکر کردن به چیزی یا ری اکشنی را داشته باشد، دامبلدور لبخندی به آملیا زد و با همان صدای ارام همیشه اش گفت:
-آملیا فرزندم! هیچکس در هاگوارتز آدم کشی، معجونهای هکتور، اسب و رولهای بلند رو تحمل نمیکنه! هیشکث!
-هِن؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1396 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مون VS نیوت اسکمندر

گاهی اوقات یک حادثه کوچک زندگی انسان را تغییر می دهد. خود من یک روز بد داشتم و بعد از آن همه چیز تغییر کرد. نمی خواهم داستان زندگی ام را تعریف کنم. همین قدر بدانید که اکنون در یک سلول انفرادی در آزکابان نشسته ام و در حال تایپ این داستان با یک ماشین تایپ قدیمی هستم.

گاهی اوقات یک حادثه کوچک زندگی انسان را تغییر می دهد.

لزوما نه انسان...شخصی را می شناسم که زندگی اش تغییر کرد و انسان نبود..یک دیوانه ساز!
هیچ یک از اتفاقاتی که اینجا می خوانید را به چشم ندیدم. فقط در اثر یک جادوی ناشناخته دیوانه سازی به نام مون به من انتقال داده شد.

شبی سرد و زمستانی بود و ماه پشت ابرهایی که سرخ به نظر می رسیدند پنهان شده بود. برف آرامی می بارید و لایه کوچکی از آن زمین را پوشانده بود. چراغ های خیابان یکی در میان روشن بودند و نور زرد و نارنجی شان هرچند راه را روشن می کرد، اما همیشه اعصابم را بهم می ریزد!

ناگهان صدای قدم هایی بر روی یخ، سکوت را می شکند. پیرمردی قد بلند با ریشی بلند در حالی که دست موجودی قد بلند و سر تا پا سیاه پوش را گرفته، مقابل خانه های شماره یازده و سیزده می ایستند. برای چند لحظه اتفاقی نمی افتد، اما ناگهان خانه شماره دوازده میان دو خانه دیگر ظاهر می شود. پیرمرد و سیاه پوش به سرعت وارد خانه می شوند.

راهرو خانه، قدیمی، تاریک و دلگیر است. پیرمرد شنل اش را برمی دارد.
-فرزندان روشنایی! اومدم خونه! بیاین که عضو جدیدی داریم!

در کسری از ثانیه، تعداد زیادی از اعضای محفل ققنوس به استقبال رهبرشان می آیند. یکی از آنها که لرزشی در بدنش مشاهده می شود، با حرکت چوبدستی اش راهرو خانه را روشن کرد.

یکی از آنها فریاد می زند:
-نقطه ام اومده پروفسور؟

دامبلدور سرش را کمی خم می کند.
-نه فرزندم. بذارین عضو جدید رو بهتون معرفی کنم: مون!

مون از تاریکی بیرون می آید.
نفس در سینه محفلی ها حبس شده است. بلافاصله ده ها چوبدستی به طرف دیوانه ساز نشانه می رود.
دامبلدور خودش را جلوی دیوانه ساز می اندازد.
-نه فرزندان! این دیوانه ساز میخواد عضو محفل بشه!

به پیشنهاد دامبلدور، محفلی ها به آشپزخانه می روند تا در این باره صحبت کنند.

-بله فرزندانم...این دیوانه ساز میخواد عضو محفل بشه و ما هم باید اونو به عنوان عضوی از خونواده کوچیک اما صمیمی خودمون بدونیم!

پسری که در حال چرخاندن زیگ زایر در دستش بود، پرسید:
-پروفسور! از کجا فهمیدین میخواد بیاد محفل؟ اصلا مگه دیوانه ساز ها حرف می زنن؟

دامبلدور از بالای عینک نیم دایره ایی اش به پسرک خیره می شود.
-نه جیسون! خودم فهمیدم!
-چطوری؟!
-از چشماش!
-

محفلی ها به دیوانه ساز خیره می شوند. کاملا مشخص است دنبال چشمان این موجود می گردند!

دامبلدور می گوید:
-بسه دیگه فرزندان! بیاین به این عضو جدید روشنایی خیر مقدم بگیم و اولین ماموریتش رو بهش بدیم!

محفلی ها زیاد مطمئن به نظر نمی رسند...!

***

بازهم هوا ابری است. ابرهایی سرخ. هوا به شدت سرد است خبری از بارش برف نیست اما برف زیادی روی زمین نشسته است. مون پشت درختی ایستاده است و به عمارت باشکوه مقابلش خیره شده است.
نمی داند چرا آلبوس دامبلدور او را به اینجا آورده است. او تنها یادگرفته که از دستورات پیروی کند: خواه زندان بان آزکابان باشد، خواه آلبوس دامبلدور. اصلا نمی دانست چرا دامبلدور او را از میان آن همه دیوانه ساز انتخاب کرد و با خود به جایی که محفل ققنوس نامیده می شد برد.

صدای قدم هایی مون را به خود آورد. مردی به طرف عمارت رفت. در بزرگ خانه را کوبید و سپس منتظر ماند. مدتی بعد کاغذی در دست گرفت و با دقت مشغول خواندن شد.
مون دستور دامبلدور را به یاد آورد:

کاری کن یکی از فرزندان تاریکی به روشنایی هدایت شه!

مون فهمید چه کند. با سرعت به طرف مرد رفت و روحش را بلعید...بدون درد و خون ریزی!

***

اعضای محفل ققنوس با تعجب به مردی خیره شده بودند که بر روی صندلی نشسته بود و به سقف خانه خیره شده بود. لبخند گشادی بر صورتش نقش بسته بود.
دامبلدور در حالی که چشمانش را ریز کرده بود، به چشمان مرد خیره شد.

پس از مدتی دامبلدور به طرف اعضای محفل بازگشت و دو دستش را باز کرد.
-فرزندانم! باید اعلام کنم که این دیوانه ساز موفق شد و ماموریتش رو به خوبی انجام داد!

اورلا گفت:
-ولی پروفسور! اون این مرد رو بوسیده!

دامبلدور پاسخ داد:
-به هرحال موفق شد و این مرد الان میخواد عضو محفل بشه!

جیسون پرسید:
-چطور فهمیدید پروفسور؟ این مرد الان با مرده ها هیچ فرقی نداره! چطوری فهمیدید؟

جواب دامبلدور یک کلمه بود:
-از چشماش فرزندان!

و بعد از آن مون به عضویت محفل ققنوس در آمد. او طبق طبیعتش رفتار کرد اما بزرگترین جادوگر دنیا چیز دیگری برداشت کرد. تنها یک حادثه کوچک رخ داد...بوسه دیوانه ساز! حداقل از نظر یک دیوانه ساز حادثه کوچکی است! و این آغازی بود برای حضور اولین دیوانه ساز در جامعه جادویی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1396 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سمندر ارباب ووووووعععععع همون یامون

نیوت مثل همیشه خسته بود. این خستگی از زمانی بود که با هکتور در یک اتاق در خانه ریدل می خوابید. هکتور شبانه روز معجون درست می کرد. هکتور زمانی که نیوت خواب بود روی او معجون امتحان می کرد. آن روز صبح، نیوت برای پیدا کردن ضد معجون راهی لندن شد و چمدانش را برای اینکه دست هکتور در امان باشد با خودش آورد. نیوت سوار اتوبوس شوالیه شد و به سوی لندن رفت. در ایستگاه خانه گریمولد پیاده شد و به کافه روبروی خانه گریمولد رفت.

در کافه را باز کرد و به سمت صندلی که کنار پنجره بود رفت. روی آن نشست و منتظر رئیس کافه شد. رئیس آمدو نیوت از او ضد معجون درخواست کرد. رئیس کافه به او گفت که باید تا ظهر صبر کند. نیوت داشت دیوانه می شد. باید تا ظهر تاثیر معجون های هکتور را تحمل می کرد. به نظر او از این کار خسته کننده تر وجود نداشت. نیوت سرش را روی داستانش گذاشت و از پنجره بیرون را نگاه کرد. او می دید که در خانه گریمولد هر ده دقیقه باز می شود و اشخاصی وارد آن می شود. برایش جالب بود ولی آنقدر خسته و معجونی بود که نمی خواست پیگیری کند.

نیوت به همان شکل منتظر بود تا اینکه در کافه باز شد و مردی با صورت کک و مک و موهایی قرمز و با لهجه ای روستایی گفت:
-سلام ره کسی نمی دونه ره که ره خانه گریمولد ره کجا ره؟

نیوت با شنیدن "خانه گریمولد" از جای خودش پرید ساعت را نگاه کرد. دو ساعت دیگر ضد معجونش حاضر می شد. با خود فکر کرد که اگر بتواند آن شخص را که میخواهد به محفل برود را منصرف کند و به خانه ریدل بیاورد می تواند ترفیع بگیرد و از اتاق هکتور به جای دیگری برود. سریع لهجه ای روستایی گرفت و گفت:
-سلام ره برادر ره من ره میدونم ره.

سپس به رئیس کافه گفت که کاری دارد و ظهر در زمان آماده شدن معجون بر میگردد.نیوت با همان خنده شیطانیش به سمت روستایی شریف رفت و بازوی او را گرفت و به کوچه کنار کافه رفت. در آنجا نیوت با چوبدستی اش طلسمی خواند و روستایی شریف بیهوش شد. سپس چمدانش را روی زمین گذاشت و مرد را وارد چمدانش کرد و خودش هم وارد شد.

نیوت تصمیم گرفته بود تا روستایی شریف را فریب دهد. به یاد آورد چند روز پیش هکتور معجون تغییر شکل ساخته بود. او میخواست شکل لرد شود اما به دلیل نبود موی لرد نتواست اینکار را به پایان برساند. نیوت هم آن معجون را برای اینکه حیواناتش استفاده نکنند درون اتاقش در چمدانش گذاشته بود. نیوت فکری جالب به ذهنش رسید. برای این کار نیاز به موی چند محفلی داشت. به یاد آورد روزی با حیله ای توانسته بود موهای دامبلدور بکند. او میخواست تاثیر شپش ها را روی موهای دامبلدور پیدا کند.

نیوت موها را داخل معجون تغییرشونده ریخت. پیکت، داربد خود را، را از جیب خودش در آورد. نیوت پیکت را مجبور کرد که آن معجون را سر بکشد. پیکت بزرگ و پر مو شد. او شبیه دامبلدور شده بود. نیوت خنده ای کرد و روستایی شریف را به هوش آورد.

روستایی از دیدن صحنه تعجب کرد و دهانش با زاویه180 درجه باز شده بود. روستایی شریف با صدایی لرزان گفت:
-سلام... آقای... دامبلدور.

پیکت یا همان دامبلدور صدایی عجیب از خود در آورد. صدایش صدای بسیاری کر کننده بود. نیوت فهمیده بود که کارش گره خورده است. او نمیدانست معجون تغییر شکل بر روی صدای جانوران تاثیر نمی گذارد. روستایی شریف از حالت تعجب به فلایت مود تغییر کرد سپس به حالت پوکرفیس رفت. نیوت که تاثیر معجون" گریه" و "التماس " ناگهان زیاد شد گریه ای سر داد. روستایی شریف گیج بود او نمی تواست این اتفاقات را درک کند. نیوت با گریه گفت:
-به مرلین منم خسته شدم، اگه تو رو بتونم بکشم خانه ریدل ترفیع میگیرم از اتاق هکتور بیرون میرم. راحت میشم. بچه هام راحت میشم.

سپس گریه اش قطع شد و گفت:
- منم یه روز محفلی بودم، اونجا خیلی خوب بود تا اینکه یه روز همه اعتراض کردن که بچه هاتو باید بیرون ببری. یه روز پروتی پاتیل اومد گفت پیکتت موهای منو به هم ریخته. یه روز دیگه دامبلدور اومد گفت که جی لوت ققنوس منو برده گردش بهش شیر کشف رازی داده. همه اومدن به من گیر دادن، من از اونجا شبانه رفتم. ارباب منو قبول کرد به همراه بچه هام. ارباب خیلی خوبه، خیلی!

روستایی شریف که دو گالیونی اش تازه افتاده بود با خنده به نیوت گفت:
-داداش ره من پیک پیتزا ره هستم. میخواستم به اینا ره پیتزا بدم ره ولی چون از حیواناتت ره خوشم اومده ره میخوام بیام خونه ارباب ره، ما خیلی ارباب ره دوست داریم. فقط الان ره برم پیتزا ره بدم بر میگردم ره.

نیوت که تاثیر معجون ها بر او بود فکری کرد. او فکر کرد که شاید روستایی شریف طی فعل وانفعلات شیمیایی از شریف به حیله گرئ تبدیل شده است. نیوت اخرین نقشه اش را انجام داد. با صدایی توام با گریه گفت:
-نرو روستایی شریف، بری نمیگن روستایی شریف بوده. میگن فقط فکر پول بوده.

روستایی شریف دوباره به همان شرافت خودش باز گشت و پیتزا ها را به نیوت داد. نیوت موفق شده بود. برای اولین بار در زندگی اش توانسته بود دل کسی را به دست آورد. حالا نیوت باید به زندگی جدید و اتاقش سلام می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1396/4/11 16:15:57
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1396/4/11 19:52:07
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1396/4/11 19:53:15
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 30 اسفند 1395 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین



کم کم حوصله پالی داشت سر می رفت. او اصلا نمی فهمید که چرا باید در اولین روز ورودش به خانه ریدل ها این همه حرف بشنود. نگاهی به بقیه تازه وارد ها انداخت. همه آنها با دقت به حرف های لرد ولدمورت گوش می دادند. او حتی سر کلاس هایش به حرف پروفسور ها گوش نمی کرد و در آغاز هر سال تحصیلی هنگام سخنرانی دامبلدور همیشه خواب بود و فقط با تکان های شدید دوستانش که می خواستند اعلام کنند پر حرفی های دامبلدور تمام شده و وقت غذاست، بیدار می شد. پالی آهی کشید و فکر کرد:
- تا کی می خواد ادامه پیدا کنه؟مردم از گشنگی!
- پالی ما مجبورت نکر دیم که مرگخوار بشی.

پالی تازه یادش آمده بود که لرد ولدمورت قادر به خواندن ذهن افراد است؛ بنابراین تلاش کرد که به چیزی فکر نکند اما نمی توانست چون دائم این فکر در سرش می افتاد که کی وقت غذا فرا می رسد.

- پالی دیگه داری کفریمون می کنی. کاری می کنی ازت دختری که زنده نماند بسازیم!... داشتیم می گفتیم، هرکدوم از شما سویت مجلل و زیبایی دارید که هر کدوم از اونها دارای سرویس بهداشتی هستند. اتاق های شما بر اساس سلیقه شما آماده شده. همه قوانین رو بهتون گوشزد کردیم و یه نکته دیگه هیچ کدوم از شما حق نداره به اتاقی که در آخرین طبقه خونه قرار داره بره. اونجا منطقه منوعه ست و رفتن به اونجا مجازات سختی رو در پی داره. حالا هم همتون برید که می خوایم استراحت کنیم . گلومون خشک شدا از بس حرف زدیم.

پالی به همراه بقیه تازه وارد ها رفت تا اتاقش را ببیند. او از پله های چوبی که معلوم بود از گران ترین چوب ها ساخته شده بودند، بالا رفت. وقتی به طبقه دوم( طبقه ای که اتاقش در آن قرار داشت) رسید دری قرمز دید که شک نداشت در اتاق خودش است. در را باز کرد. چیزی که می دید را باور نمی کرد آن اتاق طبق سلیقه خودش چیده شده بود. همه وسایل اتاق قرمز بودند. نگاهی به کف اتاق انداخت وسایل اش قبلا به آنجا فرستاده شده بودند. او در اتاق احساس راحتی می کرد. ناگهان خود را روی تخت انداخت و به سقف خیره شد. در این فکر بود که چرا اتاق طبقه آخر ممنوعه بود؟ چرا هیچ کس حق رفتن به آنجا را نداشت؟ او دوست داشت از این راز سر در بیاورد. دوست داشت به آنجا برود. ولی می ترسید... از مجازاتی که لرد ولدمورت حرفش را زده بود می ترسید. پالی سخت مشغول فکر کردن بود که صدای در رشته افکارش را پاره کرد.

- کیه؟
- منم!
- بیا تو.

در باز شد و لیسا تورپین وارد اتاق شد. او باسرعت روی تحت پالی نشست. پالی نیز به سرعت ازروی تخت بلند شد.

- با چه اجازه کی وارد اتاق من شدی؟
- خودت گفتی بیا تو!
- من که نمی دونستم توئی. خب بگو چی کار داشتی؟ من کلی کار دارم دوست ندارم وقتمو با صحبت کردن با تو تلف کنم.
- می گم بیا یه مدتی جنگ و دعوا رو نموم کنیم و با هم دوست باشیم.
- منظور؟
- من می دونم تو هم مثل من کنجکاوی بری اون منطقه ممنوعه رو ببینی. می گم چطوره امشب باهم بریم؟

پالی با اعتراض گفت:
- نخیرشم! اصلا کنجکاو نیستم. با تو هم صلح نمی کنم.
- میل خودته. به هر حال منو فرستاده بودن صدات کنم واسه شام.

لیسا از روی تخت بلندشد ، از اتاق بیرون رفت و در را بست. پالی صدای دور شدن لیسا را می شنید و حرف هایش فکر می کرد. حتی وقتی ردایش را عوض می کرد هم فکر می کرد. زمانی که به طرف در رفت، از پله ها پایین رفت، به تالار غذا خوری رسید، روی صندلی نشست و مشغول خوردن مرغ بریانی که وینکی پخته بود، شد به این موضوع فکر می کرد. آن قدر سرگرم فکر کردن بود که متوجه نشد که سس سالاد را اشتباهی روی بوقلمون ریخت و خورشت را روی سالاد! حتی نفهمید که رز و لینی درباره چه چیزی بحث می کنند و لطیفه بامزه رودولف لسترنج را که هیچ کس از آن خوشش نیامد هم نشنید. او حواسش به دور اطراف نبود همین که غذایش را تمام کرد. از صندلی بلند شد، از پله ها بالا رفت. او حتی متوجه نشد که دارد راه را اشتباه می رود. وقتی به خودش آمد، دید که رو به روی در اتاق ممنوعه ایستاذه است. با دقت در را وارسی کرد. در مانند در های دیگر خانه ریدل، از چوب های گران قیمت ساخته شده وسبز رنگ بود. نقش مارهایی نیز بر دیواره آن حک شده بود. می خواست از راهی که آمده برگردد ولی صدای او را در جایش میخکوب کرد.

- می دونستم طاقت نمیاری!

برگشت لیسا تورپین را دید که نیشش تا بناگوش باز بود و مچ او را گرفته بود.

- خب که چی الان می خوای چی رو ثابت کنی؟ این که کاراگاهی؟ من اشتباه اومدم حالا هم می خوام برگردم.
- که برگردی!
- باشه از من چی می خوای؟
- می خوام با هام بیای که ماجراجویی کنیم.
- باشه. فقط می خوام بدونم اینجوری به تو چی می ماسه؟
- هیچی! دوستی و محبت!

پالی به لیسا مشکوک بود ولی باز هم به در نگاه کرد . در محکمی به نظر می رسید. باز کردنش سخت بود.

لیسا با صدای تو دماغی گفت:
- فکر نکنم با ورد باز بشه.

پالی در حالی که سنجاقی را از سرش باز می کرد گفت:
- شاید با ورد نشه ولی با این می شه.

بعد از وارسی کردن قفل سنجاق را داغلش فرو کرد و چرخاند. پس از چند دقیقه ور رفتن با قفل، در باز شد.

لیسا که دهانش باز مانده بود گفت:
- اینو از کجا یاد گرفتی؟
- از یه فیلم مشنگی! یه یارو می خواست از بانک مشنگ ها پول...
- به نظرت بهتر نیست اول بریم تو؟

پالی با سر حرف لیسا را تایید کرد در را هل داد و داخل شد. وقتی در را به طور کامل باز کرد متوجه سالنی دیگر شد. این سالن نیز مانند دیگر سالن های خانه ریدل بود. کاغذ دیواری با نقش مار داشت و سقیفی زیبا داشت که با لوستر های غتیقه زیبای اش دو چندان می شد. زمینش سنگفرش شده بود و روی هر سنگ نقش ماری دیده میشد سالن طویل بود طوری که دری که در انتهای آن قرار داشت به سختی دیده می شد.

لیسا سکوت را شکست.
- منطقه ممنوعه اینه؟ اینجا که فقط سالنه.
- اگه به در ختم می شه یعنی باید از اینجا رد بشیم.

پالی و لیسا اولین قدم را داخل سالن گذاشتند. اما انگار هر چه نزدیک تر می رفتند از در دورتر می شدند. عاقبت تصمیم گرفتند بدوند که ناگهان صدایی آنها را متوقف کرد. پالی برگشت تا ببیند چه خبر شده. سنگ بسیار بزرگی که تا سقف سالن می رسید و با سرعت به طرف آن ها می آمد. پالی و لیسا سرعتشان را بیشتر کر دند. اما سنگ به آنها نزدیک و نزدیک تر می شد. پالی طی حرکتی ماهرانه ای چوبدستی اش را از ردایش بیرون کشید.
- بمباردا!

سنگ از هم پاشید و تکه هایش روی زمین پخش شد.

- می دونستم یه حقه ای تو کاره ارباب که اینجا رو همین جوری نمی ذاره که هر کی دلش خواست بیاد تو.

پالی و لیسا پالی لیسا تا می توانستند دویدند تا به در رسیدند. پالی با چهره ای عبوس گفت:
- الاهمورا!

درباز شد.
- عجیبه مثل این که طلسم فقط توی در اول وجود داشت.

پالی در را به طول کامل باز کرد. وقتی سالنی دیگری را دید، وا رفت. این سالن با سالن قبلی فرق داشت. طول کمتر و عرض بیشتری نسبت به آن سالن داشت. لیسا قدمی بر داشت تا به طرف دری که در انتهای سالن بود برود. اما پالی دست او را گرفت.

- داری چیکار می کنی؟
- نرو اینجا دزد گیر لیزری داره.


او چیزی را از جیب ردایش بیرون کشید.

- این چیه؟
- پودر صورته از وسایل کراب کش رفتم.

پالی در پودر را باز کرد و آن را به طرف سالن فوت کرد. ناگهان لیزر های سبزی درون سالن نمایان شدند.

- مگه چی میشه از اینا رد بشیم؟
- اینا یه نوع آژیر دارن در صورت برخور هر شئ آژیرشون که به یه جایی وصله ، صدای کر کننده از خودش درمیاره. به احتمال زیاد. اینا به اتاق ارباب وصلن.
- حالا چطوری رد بشیم؟
- من میرم تو هم دنبالم بیا.

آنها آرام آرام از بین لیزر رد شدند. هر کاری که پالی انجام می داد لیسا هم انجا م میداد. کار سختی بود. چیزی نماند بود که دست پالی به یکی از لیزر ها برخورد کند ، اما خوشبختانه نکرده بود. بلاخره آنها با مشقت فراوان خود را به در انتهای سالن رساندند.

- الاهمورا!
این را پالی با ناامیدی گفت.

در رو به روی آنها سالن دیگری وجود داشت و در دیوار در وجود نداشت. سالن آنقدر کو چک بود که آن میز تمام فضای آنجا را پر کرده بود.

- یعنی رسیدیم؟
- فکر کنم.

اما وقتی نز دیک شد فهمید که اشتباه کرده است. روی میز کاغذ و قلمی وجود داشت. روی کاذ نوشته شده بود:
- اسم رمز!

پالی روی کاغذ نوشت:
- می شه راهنمایی کنید؟

کاغذ نوشت:
وقتی همه چیز خراب شد.

این سوال خیلی سخت بود. مثلا روزی که خانه چپمن ها در آتش سوخت و خراب شد، زندگی پالی نیز خراب شد و زندگی لیسا وقتی خراب شد عامل مرگ برادرش شد. اما این موضوع درباره پالی و لیسا نبود، درباره لرد تاریکی بود. پس پالی با اعتماد به نفس نوشت:
- سی و یک اکتبر سال هشتاد و یک.

کاغذ نوشت:
- رمز درست بود! خوش آمدید لرد ولدمورت.

در بر دیوار ظاهر و باز شد. پالی و لیسا با آرامش خاطر داخل اتاق رفتند. اتاق بسیار کوچکی بود. آن اتاق مانند دیگر اتاق های خانه ریدل بود. تنها تفاوتش این بود که خیلی کوچک بود. در این اتاق کوچک چیزی جز جعبه کوچک وجود نداشت پالی جعبه را در دست گرفت. جعبه سبز رنگ بود در دهانه آن دکمه ای وجود داشت که شکل نیش مار بود. جعبه با فشار کوچکی باز شد. لیسا و پالی آنچه را که می دیدند باور نمی کردند. در آن جعبه چیزی به غیر از موز کوچک وجود نداشت.

لیسا با اعتراض گفت:
- یعنی این همه راه به خاطر یه موز اومدیم. نزدیک بود توسط یه سنگ بزرگ له بشیم.
- الان با این موز چی کار کنیم. وای من گشنمه. شرط می بندم الان ساعت دوئه.
- می گم واسه انتقام بخوریمش. من گشنمه.

و قبل از این که جواب پالی را بشنود موز را نصف کرد و نیمه بزرگش را خودش برداشت. پالی و لیسا مشغول خوردن موز شدند. اما آنها این را نمی دانستند که این موز، موز جاودانگی است و لرد ولدمورت آن را برای روز مبادا گذاشته بود و مطمئئنا این را هم نمی دانستند که این موز خوردنی نیست.اما آن موز خوش فرم و خوش استایل توسط دو مرگخوار ناشی خورده شده بود و کار از کار گذشته بود. پالی احساس خستگی می کرد بعد از آن همه ورجه ورجه کردن حسابی خسته شده بود.
- من خسته شدم می خوام یکم بخوابم. تو منتظر می مونی تا من یکم چرت بزنم بعد باهم بریم؟

لیسا لبخندی شیطانی زد.
- معلومه! تو راحت باش. بخواب من اینجا رو دید می زنم کسی نیاد.

پالی که دیگر از خستگی نای صحبت کردن نداشت سرش را همانجا کنار جعبه خالی گذاشت و خوابید.

چند لحظه بعد

پالی با صدایی از خواب پرید همه جا را نگاه کرد اما لیسا را نیافت. درست حدس زده بود، لیسا به او حقه زده بود. ار اول نباید به آن توربین بادی اعتماد می کرد. حالا هم داشت چوب حماقتش را می خورد. از جایش بلند شد تا برود، اما کنار در سایه ای دید.
- لیسا تو هستی؟

آن سایه لیسا نبود. قد لیسا آن قدر بلند نبود. سایه نزدیک و نزدیک تر شد و چشمان پالی گرد و گرد تر شدند. ناگهان سایه جای خود را به صاحبش داد. صاحب آن سایه کسی نبود جز لرد ولدمورت که با عصبانیت داشت به جعبه خالی نگاه می کرد. در آن لحظه پالی نمی توانست غیر از این چیزی بگوید.
- ارباب! ببخشینم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 28 اسفند 1395 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا توربین
vs
پالی چلمن


شب بود.
همه بجز افرادی که لردولدمورت دستور داده بود تا بیدار بمانند، خواب بودند!
البته شاید افرادی هم بودند که همانند لیسا فقط به تظاهر خواب بودند، اما در واقع بیدار بودند!
لیسا به روز اولی که مرگخوار شده بود فکر میکرد!

فلش بک


- امروز مرگخواران جدیدی به جمع ما پیوستن و ما ورود آن ها را خوش آمد میگوییم!

اعضای حاضر در جمع با آرامی دست کوتاهی زدند.

- در اینجا قوانینی وجود دارد که باید رعایت شود! ما اول این قوانین رو میگیم بعد علامت مرگخواری را بر روی دستتـ...
- ارباب!

شخصی از میان جمیت مرگخواران این فریاد را از سر داد!
لرد سیاه بدون توجه به او به حرف خود ادامه داد.
- ...ــون حک میکنیم. دوستی و روابط بیش از حد با محفلی ها و دامبلدور باید به شدت کاسته و حتی قطع شود. به هیچ کس زود اعتماد نمیکنید. و سـ...
- ارباب!

باز هم همان مرد یعنی چه میخواست بگوید؟
این بار لرد سیاه پاسخ او را داد.
- چیه رودولف؟
- میبخشین ارباب؟
- خیر رودولف!

و سپس به صحبت هایش ادامه داد.

- و سوم اینکه اینجا دارای منطقه ی ممنوعه ای هست که اگر وارد اون بشین به دست خودمان مجازات خواهید شد.

پایان فلش بک

جرقه ای در ذهنش زد. منطقه ممنوعه!
از تختش بلند شد. به حیاط رفت و تمام فکرش بر روی آن اتاق متمرکز بود. مگر در آن اتاق چه بود؟

- سلام لیسا داری چیکار میکنی؟
- وای زهره ترک شدم. سلام هکتور! هیچی دارم قدم میزنم. تو داری چیکار میکنی؟

نیاز به پرسیدن نبود! همان کار همیشگی یعنی معجون ساختن.

- دارم معجون بیدار باش درست میکنم که بیدار بمونم!
- ببینم معجونتو... پس چرا این رنگه؟ نکنه چوب درخت افرا نذاشتی؟ اونجا رو نگاه کن! چوب درخت افرا اونجاست برو بریز تو معجونت.

لیسا هکتور را فرستاد پی نخود سیاه. به ادامه راهش پرداخت.
- سلام بلاتریکس!

بلاتریکس چرخی به دور لیسا زد و سپس با متانت و آرامی با او حرف زد!
- سلام! میبینم داری توی حیاط دور میخوری...

ناگهان لحن بیانش به یک لحن خشن و تند تغییر کرد.
- داری چیکار میکنی؟
- ام...چیزه... دارم میرم قضای حاجت کنم!
- مگه توی اتاقت دستشویی نداری؟
- خرابه!
- برو. زود برگرد!

لیسا سد دوم را هم رد کرد. دیگر چند قدم بیشتر تا آن اتاق نمانده بود.

- داری کجا میری؟
- دارم میرم منطقه ممنوعه!
- چقدر تو شوخی لیسا! نکنه ارباب به تو هم گفته بیدار بمونی؟
- اره!
- باشه من برم دیگه!

او راست گفته بود! اما لینی باور نکرد.
بالاخره به منطقه ممنوعه رسید. نگاهی به دور و اطراف انداخت. هیچکس نبود! آرام درب را باز کرد.
چیزی که دیده بود باورش نمیشد. اتاق حدود 4 متر بود و دیوار هایش سفید بود و بدون وسیله ی روشن کننده ای، روشنِ روشن بود. فقط یک درب در آن سر اتاق قرار داشت.

- سفیدی توی دل سیاهی؟ واقعا عجیبه!

دربی که در آن سر اتاق قرار داشت را باز کرد.
رو به رویش جنگل وسیعی قرار داشت.
وارد جنگل شد.
جنگل دارای درختانی با برگ های سیاه رنگ بود.
به جلو رفت. اول همه چیز عادی بود.
ناگهان احساس میکرد کسی سایه به سایه دنبال اوست. اما وقتی برمیگشت فقط یک سنگ پشت سرش میدید.
اول متوجه نبود آن سنگ چیست.
احساس پوچی میکرد.
یاد چیزی افتاد.
دوباره به پشت سرش نگاه کرد.
- خب پس تو یه سایه گردی! درباره ی تو داخل کتابا زیاد نوشتن. خیلی راحت با یک لگد میتونم تو رو از خودم دور کنم یا اینکه طلسمت کنم. اما راه اول رو انجام میدم چون باحال تره!

با لگدی سایه گرد رو از خودش دور کرد. چه چیز های دیگری در انتظارش بود؟
به جلوتر رفت. به یک پرچین کوتاه رسید. قد لیسا و از پرچین بلند تر بود و راحت میتوانست آن طرف را ببیند.
موجودی کوچک آن سوی پرچین بود.
به آسمان نگاه کرد.
ماه کامل بود.
مطمئن شد که آن موجود یک ماهگوساله است. ماهگوساله در حال اجرای رقص زیبایی بودند.
کم کم بی خوابی داشت بر لیسا غلبه میکرد. همان جا کمی دراز کشید و به خواب رفت.

کمی بعد

احساس سنگینی بر روی بدن خود داشت. کم کم احساس خفگی به او دست میداد. بیدار شد مرگ پوشه ای رو به روی خود دید. هر طلسمی را که به یاد می آورد اجرا کرد اما فایده ای نداشت.

به طور خیلی ناگهانی مرگ پوشه از او دور شد.
از جایش بلند شد.
به رو به رویش نگاه کرد.
فقط توانست یک چیز بگوید.
- ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/28 16:37:19
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/28 16:39:34
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/29 2:36:32
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 27 اسفند 1395 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
VS

خانه شماره دوازده میدان گریمولد در سکوت مطلق به سر می برد. عقربه های ساعت، سه و پانزده دقیقه بامداد را نشان می داد. آتش سرخ رنگی که از شومینه پخش می شد، کمی فضای اطرافش را روشن می کرد. در مقابل آتش، چند بسته کوچک، چندین نامه و یک بسته بزرگ به چشم میخورد؛ بسته بزرگی که موجودی وحشتناک در آن بود. موجودی که نامش همچون باسلیسک تن هر موجودی را می لرزاند...

***

می دانید...خانه تکانی عید اصلا چیز لذت بخشی نیست! منظورم این است که آخر عید است یا فستیوال شست و شو؟! و معمولا در هرخانه ای، تا نام خانه تکانی می آید، عده ای هستند که می پیچانند و از زیر کار در می روند. خانه شماره دوازده میدان گریمولد هم از این قاعده مستثنی نبود. به هرحال "خانه" است دیگر!

رز زلر خانواده اش را بهانه کرد و رفت. اورلا گفت که در شب های عید آمار جنایت بیشتر می شود پس ناچار است شب ها نیز در اداره کارآگاهان بماند. جیسون کلا مدتی بود که غیب شده بود و این غیبت هیچ ربطی به خانه تکانی نداشت. ویولت مریضی ماگت را بهانه کرد، جیمز و تدی چیزی را بهانه نکردند اما پیدایشان هم نبود و اسنیپ نیز به طور ناگهانی پی به نقش شوم لرد سیاه برده بود و رفت جاسوسی کند!
در نتیجه خانه خلوت گریمولد، خلوت تر از قبل شد! تنها دامبلدور، هری و جینی، رون و هرمیون، آرتور و مالی باقی مانده بودند. حتی فوکس نیز غیبش زده بود!

به شدت خسته بودند طوری که حتی زمانی که عقربه های ساعت دوازده ظهر را نشان می داد، هیچ یک از خواب بیدار نشدند تا اینکه...

-هههههههوووووووووآآآآآآآ...!

دامبلدور از خواب پرید و بلافاصله چوبدستی اش را برداشت. نمی دانست آن صدا چیست اما به سرعت از اتاق بیرون آمد. سایر اعضای قدیمی محفل ققنوس نیز با سر و وضعی ژولیده و کثیف به طرف منبع صدا آمده بودند. همگی چوبدستی به دست داشتند.

دامبلدور نیز به سوی آنها شتافت. قصد داشت بپرسد که چه اتفاقی افتاده است اما ناگهان خودش آن را دید.

بر روی جعبه بزرگ مقابل شومینه، پرنده بزرگی نشسته بود. رنگ پرنده سیاه و سبز بود. به لاشخوری می نمود که دچار سو تغذیه شده باشد و صورتش حالت حزن انگیزی داشت. پرنده با دیدن هفت جفت چشم گرد شده که به او خیره شده بودند، بال های نسبتا بزرگش را مقابل چشمانش گرفت و به داخل جعبه پناه برد.

اعضای محفل به یکدیگر خیره شدند، آنها برای اولین بار در زندگی شان نشانک یا ققنوس ایرلندی دیده بودند و صدای آواز آن را شنیدند.
اولین و آخرین بار البته!

***

گاهی یک اشتباه بزرگ، با یک اتفاق کوچک رخ می دهد. و درست زمانی متوجه آن می شوی که کار از کار گذشته باشد!

فلش بک_نیویورک_دفتر نیوت اسکمندر

-با من ازدواج می کنی؟!

گوشی تلفن از دستش افتاد، البته خیلی سریع دوباره آن را برداشت.
-آخه من میخوام ادامه تحصیل بدم!

اصلا هم قصد نداشت ادامه تحصیل بدهد! قصد داشت خود را آرام نشان دهد اما آرام نبود. خون به صورتش هجوم آورده بود و ضربان قلبش به طرز وحشتناکی بالا رفته بود. دستانش هم شروع کرد به لرزیدن.

-ببین! اما و آخه نداره! امروز با هم بریم همون کافه همیشگی خب؟
-آخه...
-خداحافظ!

و بعد تلفن قطع شد! جین ویلکینسون منشی دفتر آقای اسکمندر بود. دو ماه قبل با برایان مارتین در دانشگاه آشنا شده بود. او را دوست داشت و هر لحظه منتظر پیشنهادش بود که امروز برایان کارش را تمام کرد!

-خانم ویلکینسون! این دو تا بسته رو باید بفرستید. اولی باید به لندن فرستاده بشه و دومی به سیدنی. متوجه شدید؟
-بله قربان!

نیوت به اتاقش برگشت. جین آن قدر ذوق زده شده بود که حتی نفهمید رئیسش کی آمده! و حتی دستور را هم درست نفهمیده بود! برگه ای برداشت و چند خط روی آن نوشت. سپس آنرا بر روی جعبه اول چسباند. همین کار را با جعبه دوم نیز کرد.

و به همین سادگی یک اشتباه رخ داد!
به خاطر یک اتفاق کوچک!

***

آیا تا بحال منتظر مرگ خود بوده اید؟ مثلا در یک کشتی در حال غرق شدن باشید یا یک باسلیسک ببینید یاچوبدستی لردولدمورت که در چند سانتی متری صورتتان است.
در تمام موارد می دانید که چطور خواهید مرد. اما شنیدن صدای نشانک از همه بدتر است...می دانی بزودی می میری، اما نمی دانی چطور! هرلحظه باید منتظر فرا رسیدن مرگت باشی. حال به هر روشی!

خانه شماره دوازده گریمولد

-یعنی ما، همگی می میریم؟

هری این را گفت و روی کاناپه اتاق نشیمن ولو شد. جینی موهای سرخش را عقب داد، پوزخندی زد و گفت:

-هه! تو که اگه بمیری این قدر هندی بازی در میارن که دوباره برمی گردی! اگر هم قراره کسی نگران باشه اون ماییم!
-جینی؟ یعنی تو اصلا نگران من نیستی؟ پس خودمون چی؟ بچه هامون؟
-شرت کم! با وعده و چرب زبونی منو از خونه بابام کشوندی بیرون منو بدبخت کردی! همش محفل محفل محفل! یکبار هم به من توجه نکردی!
-من هیچی برات کم نذاشتم! حالا انگار خونه بابات چه بوقی بودی!
-هیچی کم نذاشتی؟ دروغ نگو! تو منو دوست نداشتی! همیشه سایه چوچانگ توی زندگیم بود!
-ای لعنت به...

کمی آن طرف تر، آرتور و مالی به همراه رون و هرمیون مشغول تماشای دعوای هری و جینی بودند.

هرمیون گفت:
-بهتر نیست که پا درمیونی کنیم؟

رون گفت:
-نه بابا! تا چند دقیقه دیگه می میریم و همه چی حل میشه! ولی من نمی خوام اینجا بمیرم!

هرمیون صورتش را با دست هایش پوشاند و گفت:
-نمی خوای اینجا بمیری؟ من اصلا نمی خوام بمیرم!

آرتور با ترس به همسرش نگاه کرد.
-مالی؟
-بله آرتور؟
-ما...داریم می میریم؟
-اگه بخوایم به تجربیات بقیه نگاهی بندازیم، بله! ما خواهیم مرد!
-میشه یه رازی رو بهت بگم؟

مالی کنجکاوانه گفت:
-بگو آرتور.
-من قبل از تو زن داشتم مالی!

رون، هرمیون و مالی هر سه به آرتور خیره شدند. مالی از شدت خشم سرخ شد.

ناگهان هرمیون پرسید:

-رون تو چی؟ راستش رو بگو تا به حسابت نرسیدم!

و رون ترجیح داد بزند زیر آواز!
-عجب رسمیه...رسمه زمونه...عجب رسمیه.....رسم زمونه...میرن آدما...از اونا فقط...
-می کشمت رون!
-نه سو تفاهم شده بخدا!
-آرتور من پنجاه سال با تو زیر یک سقف زندگی کردم!
-مالی به خدا این قضیه مربوط به قبله!
-هست که هست! چرا پنهانش کردی؟
-رون راستش رو بگو! تو که قبلا زن نداشتی؟
-میرن آدما...از اونا فقط....خاطره هاشون...به جا می مونه!
-دیدی گفتم! همش زیر سر چوچانگ عفریته اس!
-آهای! به چو توهین نکن ها!
-فرزندان روشنایی!

سرها به طرف پیرمرد محفل برگشت.

-ببینید! شماها الان ترسیدین. برای همین دارین دعوا می کنید. ولی عزیزانم، ترسی که از مرگ داریم فقط به خاطر اینکه داریم از ناشناخته ها می ترسیم.

اعضای محفل مدتی به دامبلدور خیره شدند، سپس همگی یک صدا گفتند:
-اگه مرگ خوبه تو بمیر!
-

به راستی که مردم در شرایط سخت تغییر می کنند...شاید حتی حاضر شوند یکدیگر را نیز بخورند!


صدای زنگ در آنها را از جا پراند.

دامبلدور به سمت در رفت و آن را باز کرد. پشت در دخترکی با شنل قرمز ایستاده بود.
-سلام بابا بزرگ! عضو جدیدم! اومدم اینجا شاید بتونیم با هم نقطه گمشده ام رو پیدا کنیم!
-بیا تو فرزند!

کتی شنلش را برداشت و وارد خانه شد.
-راستی بابابزرگ! یه آقایی گفت این نامه رو بدمش به شما.

دامبلدور پاکت را گرفت و شروع به خواندن نامه کرد.

نقل قول:
پروفسور عزیز!

ظاهرا اشتباهی پیش اومده. بسته ای از طرف من برای شما ارسال شده که داخلش یک نشانکه. لطفا جعبه رو باز نکنید تا من یکی رو بفرستم که جعبه رو بدین بهش.

پ.ن: اگه صدای نشانک رو شنید اصلا نترسین! صحبت هایی که راجع به آواز نشانک میشه کاملا دروغه. جادوگرایی که صدای نشانک رو می شنوند معمولا از شدت ترس می میرن. نشانک ها فقط زمان باریدن بارون آواز میخونن.

ارادتمند.
نیوت اسکمندر.


دامبلدور نامه را به اعضای محفل نشان داد و گفت:
-می بینید فرزندان! همش خرافات بوده!

هرمیون از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:
-درسته. هوا کاملا ابریه. احتمالا تا چند دقیقه دیگه بارون هم بیاد.

مالی به طرف آرتور برگشت.
-که تو قبلا زن داشتی!
-توضیح میدم مالی!
-می شنوم!
-اینجا که نه! یه جای خلوت تر.
-بسیار خب.

مالی یقه ی آرتور را گرفت و او را کشان کشان به طبقه بالا برد.

جینی به هری گفت:
-پس چوچانگ تمام مدت توی زندگیت بود هوم؟
-جینی عزیزم، توضیح میدم! من دیدم داریم می میریم، گفتم دم آخری یکم باهات شوخی کنم. تو که جنبه داشتی.
-خودت میای یا بزور یقه ات رو بگیرم؟!

هری آب دهانش را به زحمت قورت داد.
-خودم میام. میام.

سپس هردو به طبقه بالا رفتند.

رون گفت:
-می بینی هرمیون! زندگی هیچ کدومشون بر پایه عشق استوار نیست. مثل ما نیستن. مگه نه عزیزم؟

هرمیون زهرخندی زد و گفت:
-نمی دونستم به آواز علاقه داری همسر وفادار من!
-آره...من از بچگی آواز خوندن رو دوست داشتم، همیشه توی حموم میخوندم...عه...اون گلدون چیه دستت؟ بذارش کنار...من...آخ!

گلدان بر سر رون خرد شد و هرمیون رون را کشان کشان به طبقه بالا برد.


دامبلدور به کتی نگاه کرد و گفت:
-خب دخترم! به این رفتارهاشون توجه نکن. شرایط سختی رو گذروندن. حالا بیا بریم اتاقت رو نشونت بدم.

دامبلدور و کتی نیز به طبقه بالا رفتند.

***

چه می شد اگر نیوت اسکمندر هم به نوعی اشتباه کرده بود؟ به هرحال ممکن بود او نیز دچار خطا در تحقیقاتش شود!

فردای همان روز_خانه شماره دوازده گریمولد.

کتی از خواب برخاست. کمی طول کشید تا فهمید بر روی خرابه هایی خوابیده که زمانی خانه شماره دوازده نام داشت!
-اینجا چه خبره؟ بابابزرگ؟ هری؟ هرمیون؟

کاغذ آدرس محفل را از جیبش بیرون آورد.

نقل قول:
قرارگاه محفل ققنوس را در میدان گریمولد، خانه شماره دوازده بیابید


-عه...پروفسور تو هم که نقطه ات گمشده! من میرم نقطه ات رو پیدا کنم! بعدش برمی گردم. جایی نری ها!

کتی این را گفت خود را غیب کرد.
دامبلدور نقطه اش را گم کرده بود؛ شاید در آن دنیا پیدایش می کرد...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1395/12/27 12:53:11
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اسفند 1395 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خودم (رودولف لسترنج) وی.اس آلبوس دامبلدور




بسم الرد!

با سلام خدمت شما دانشمرد گرامی،نیوت اسکمندر عزیز...
و اما بعد...ببینم؟شما که جونور مونور زیاد دم پرته، تو دس و بالت پری زیبارو و با کمالات که شگفت انگیز باشه داری؟
اگه نداری هم جور کن و بفرس...واسه استفاده های مقتضی میخوامش...در ضمن،بین خودمون هم باید بمونه...هزینه اش هم بذار پای حق السکوتی که بابت اون داستانا که با عمه تینا لسترنج داشتی و اینا!

دوستدار خواهر اون رفیقت که تو امریکا دیدیش،رودولف لسترنج



نیوت با عصبانیت نامه ای که هم اکنون از خواندن آن فارغ شده بود را مچاله و به گوشه ای پرت کرد...او از افراد مختلفی نامه و درخواست دریافت میکرد که خواهان یک موجود جادویی بودند...اما به هیچکدام از آنها پاسخ مثبت نمیداد.
ولی به اشخاصی که اسرار و راز های او را میدانستد،طبیعتا نمیتوانست جواب منفی دهد...مثل رودولف لسترنج که راز دوره ای که با عمه اش تیک میزد را میدانست و یا دامبلدور که از اسرار و داستان های دوران هاگوارتز او اطلاع داشت!
_بهتره بلند بشم برم جانوران هایی که اینها خواستن رو براشون سریعتر پست کنم تا آبروی من رو نبردن!

چند روز بعد،دکه دربانی خانه ریدل!

_آه...یکی بود،یکی نبود...یه چشم چرونی بود که یه روز...بهت میگفت علاقه خاص بهت داره...آخ علاقه خاص بهت داره هنوز...مغزم یه دیونه شده...واست هیزِ هنوز..از مغز دیوونه نترس...آخ که علاقه خاص بهت داره هنوز...وای که علاقه خاص بهت داره هنور...شب که میشه به علاقه خاص تو...غر غر میشم...غرغروی تمام علاقه خاص مند ها میشم...آماشلاااااااا!
_اهم اهم!

رودولف لسترنج که در دکه دربانیش،بر صندلی ای لم داده بود و زیر آواز زده بود، با شنیدن صدای سرفه های ساختگی ای که از بیرون کلبه به گوشش رسید،از جایش بلند و از دکه اش خارج شد.
رودولف شخصی با یک یونیفرم سرمه ای رنگ و نشسته بر دوچرخه دید که به نظر صدای سرفه ساختگی از او ساطع شده بود!
_چی شده؟
_رودولف لسترنج؟
_خودمم!
_یه بسته دارین...بفرمایین...اینجا رو هم امضا کنید...نه...نه!چیکار میکنی؟چرا با قمه زدی برگه رو پاره کردی؟گفتم امضا...ای بابا...ولش کن...نمیخواد...بیا این بسته رو بگیر،کلی کار دارم باید برم هاگوارتز از اینجا...در ضمن،یه لطفی کن دیگه نخون،صدات خیلی وحشتناکه!

قبل از اینکه سرِ مامور پست توسط قمه از بدنش جدا شود،پستچی با تمام توان شروع به رکاب زدن کرد و رودولف را به همراه یک بسته که بر روی آن نامه ای وجود داشت،تنها گذاشت!

رودولف نامه را از بسته جدا کرد و شروع به خواندن آن کرد!


با سلام خدمت پورفسور گرامی...
موجود شگفت انگیزی که درخواست کرده بودین رو به زحمت تونستم به دست بیارم...امیدوارم که خوب ازش استفاده کنید!

اخطار:مواظب باشید گازتون نگیره،وگرنه خودتون هم آلوده میشین!

دوستدار شما...نیوت اسکمندر!



رودولف نگاهی به بسته انداخت...حجم آن بسته به اندازه ای بود که یک انسان در آن قرار بگیرد...با خود فکر کرد که این حتما پری بود که از نیومت خواسته...هرچند نمیداست که از کی تا به حال به او پورفسور میگفتند و یا دقیقا گاز گرفتن یک پری،چه آلودگی ای در پی داشت...و برایش مهم نبود...تنها چیزی که برای او مهم بود این بود که یک پری باکمالات در بسته مهر و موم شده روبرویش وجود داشت!

رودولف با ولع حاصی شروع به باز کردن بسته کرد...اما همین که بسته باز شد،رودولف کمی جا خورد!
پری آنطور که رودولف تصور میکرد نبود!
_پری تویی؟
_واعو واعو واعععع![img width=27.5]https://pokecharms.com/data/attachment-files/2016/11/404481_IMG_1031.png[/img]
_ام...چرا زبونت اینطوره؟چرا اینقد کم کمالاتی؟چرا شبیه اسکلتی؟چرا الان که داشتی حرف میزدی،یه چشت از حدقه افتاد بیرون؟پری پری که میگفتن تویی؟

در همین حین بود که بارفو از خانه ریدل خارج شد و چشمم به رودولف و موجود تازه از بسته در آمده خورد...
_جناب رودلف...این زامبی انجه واس چی هسته؟
_زامبی؟زامبی چیه؟مگه این زامبیه؟پری نیست؟
_با توجه اینکه داره میاد من ره گاز بیگرهفبه نظر همن زامبی میرسه...آخ آخ آخ!

زامبی یا همان پری ای که رودولف تصور میکرد به سمت بارفیو حمله ور و در مقابل چشمان از حدقه بیرون زده رودولف، بارفیو را گاز گرفت!

بعد از چند ثانیه،بارفیو با حالت عجیبی از روی زمین برخواست و پس از اینکه چند ثانیه ای دور خود چرخید،از محوطه خانه ریدل خارج و هر شخصی را که در دهکده لیتل هینگتون میدید، گاز میگرفت!
به نظر میرسید کم کم اوضاع از کنترل رودولف داشت خارج میشد!
_ای بابا...این که پری نیست...تازه بارفیو رو هم گاز گرفت...بارفیو هم داره همه رو گاز میگیره که...صبر کن ببینم...تو نامه نوشته شد بود پورفسور گرامی؟پستچی هم میخواست بره هاگوارتز؟یعنی امکانش هست که بسته رو جا به جا داده باشه پستچی؟الان اون پری من تو هاگوارتزه؟

همان لحظه،دفتر مدیریت هاگوارتز!

دامبلدور از زیر عینک هلالی شکلش نگاهی به بسته ای که هم اکنون از طرف شاگرد سابقش نیومت اسکمندر رسیده بود،انداخت!
سپس چوبدستی اش را برداشت با فرستادن طلسمی بسته را باز کرد!
_سلام!
_ای بابا...این که پریه...به درد نمیخوره...من زامبی میخواستم...مثل اینکه بازم باید بفرستم سراغ هری!

خانه ریدل!

رودولف در حالی که زامبی را طوری گرفته بود تا از دهانش فاصله و از گاز گزفتی احتمالی جلوگیری کند،زامبی را کشان کشان به سمت انبار خانه ریدل در حال کشاندن بود تا او را فعلا مخفی کند تا بعدا ببیند که باید چه میکرد!
اما همین که در انبار را باز کرد،لینی وارنر را دید که از یک سو به سوی دیگه در حال حرکت بود.رودولف خواست تا قبل از اینکه لینی او را به همراه زامبی ببیند،در را بسته و از انبار دور شود...اما موفق نبود!
_رودولف....هی رودولف؟ 👀
_چی شده؟
_اون چیه بغلت؟اون...اون زامبیه؟

رودولف نمیدانست چه بگوید...لینی او را لو میداد...مگر اینکه...
_ببخشید لینی...میدونی که من آزارم به هیچ ساحره ای نمیرسه،ولی چاره ی دیگه ای ندارم...زامبی؟لینی رو گاز بگیر!

قبل از اینکه لینی اعتراض کند یا حتی حرکت انجام دهد،زامبی به سمت او حمله ور شد و او را گاز گرفت.
رودولف قبل از اینکه لینیِ زامبی شده به هوش بیاید،زامبی را برداشت و به سرعت از انبار دور شد...او به سمت یکی از دخمه های موجود در خانه رفت تا زامبی را در آنجا قرار دهد،ولی از شانس بد او،در آن لحظه دخمه مورد نظر توسط هکتور اشغال شد بود!
همین که رودولف به همراه زامبی درِ دخمه را گشود،هکتور طبق معمول شروع به حرف زدن کرد!
_عه؟رودولف؟این زامبیه؟میدونی میشه با استفاده از این زامبی چه معجونایی درست کرد؟
_ای بابا...راستش رو بخوای زیاد متاسف نیستم از این کاری که میخوام بکنم هکتور،ولی خب ببخشید...زامبی؟گاز!


چند دقیقه بعد!

رودولف پله های خانه ریدل را دوتا یکی در حال بالا رفتن لود تا نقطه امنی پیدا کند...تمام خانه توسط زامبی ها اشغال شده بود...زامبی اورجینال به همراه لینی و هکتور زامبی شده از یک طرف و وینکی زامبی شده که بد وقتی در آشپزخانه ای که رودولف میخواست زامبی را در آن مخفی کند،حضور داشت،به همراه کراب که در زمان بدی را برای حضور در دستشویی مورد نظر رودولف برای مخفی کردن زامبی انتخاب کرده بود و دیگر مرگخوارها که همگی دز زمان نامناسب،در جای نامناسبی بودند،از طرف دیگر!
حتی خارج خانه و حیاط خانه ریدل هم پر شده بود از اهالی سابق دهکده که توسط بارفیو به زامبی تبدیل شده بودند!

رودولف بلاخره به تنها جای امن خانه ریدل رسید...اتاق لرد ولدمورت! همین که وارد اتاق لرد شد و در را بست،نگاهش به چشمان پرسشگری برخورد کرد!
_ارباب؟میدونم نمیبخشید...ولی این دفعه واقعا ببخشید...میبخشین؟
_رودولف...در حالی که تنها دامبلدور دنبال یک زامبی فرستاده بود تا ارتش سیاهی رو نابود کنه ولی حالا تو ارتش سیاهی رو نابود کرده باشی میبخشیمت!
_پس بخشیدینم ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 20 اسفند 1395 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانواده ای فقیر و مذهبی چشم به جهان گشود.
به همین دلیل، از او انتظار کارهایی بزرگ می رفت.
terrible.
بات بزرگ.


- ریاضی هفت. علوم پنج. فارسی ده. زبان صفر. دینی دوازده. انضباط بیست. شما بگین من باید با پسرتون چیکار کنم آقای هوشمند؟
"آقای هوشمند" آهی از سر تاسف کشید. سری تکان داد و از گوشه ی چشم نگاهی به "شاپور "انداخت که گوشه ی دفتر ایستاده بود و سر به زیر، به کفش های کتانی پاره اش نگاه میکرد و در فکر مسابقه ی دوی هفته ی بعد بود که دوم شود و آن کفش ورزشی ها را ببرد و این پاره ها را بدهد به شهلا.
صدای پدرش و آقای مدیر را از فاصله ای دور می شنید. با پشت دست پیشانی خیس عرقش را پاک کرد. خجالت نکشیده بود، گرمش بود. زیربغل هایش عرق کرده بود و حلقه هایی خیس در همان ناحیه روی پیراهن سفید ِ حالا دیگر زرد شده اش، خودنمایی می کرد.
ساعتی بعد، شاپور پشت کمر پدرش را گرفته بود و پدر و پسر پت پت کنان به سمت خانه پیش میرفتند.
آقای هوشمند که کلاه ایمنی نگذاشته بود، بدون اینکه از مسیر چشم بردارد، The rock طور سرش را کج کرد و با اخمی دواین جانسونی خطاب به پسرش گفت:
- خب، چرا انضباطو بیست گرفتی پس؟
شاپورکمر پدرش را محکم تر گرفت. تابستانی گرم بود و روزه هردویشان را برده بود و احساس میکرد اگر یک کلمه حرف بزند سرش گیج می رود و از پیکان پدرش سر میخورد پایین.
پس به یک "هوم" بسنده کرد و چشمانش را بست.
دقایقی بعد، پیکان مدل هفتاد ایران جارو، روی پشت بام یک خانه ی کلنگی در حاشیه شهر فرود آمد و شاپور را تکاند.
پاهای پسرک که به زمین رسید، دوید سمت حوض خانه و بالا آورد.
صدای زیر شهلا را از پشت سرش می شنید که دور حیاط میدوید و میخواند "بچه سوسول، بچه سوسول! یه جارو پرنده نمیتونه سوار شه! بچه سوسول!"
شاپور چشم از زردآب معلق توی آب حوض برداشت و برگشت. مادرش را دید که چادر به کمر، از خانه دوید توی حیاط تا به صورتش چنگ بزند و بگوید "خدا لالت کنه دختر، جیغ نزن همسایه ها میشنون!".
چشم از مادرش گرفت و طعم دهانش را به باغچه تف کرد. شیر حوض را باز کرد و با ولع آب را توی گلویش فرو داد. چه خوب که روزه اش بی بهانه باطل شده بود.

و شاپور کودک، به آرامی و در همین خانه، قدم به نوجوانی گذاشت.


یک سال بعد:

- دوتا فتوکپی شناسنامه، 12 قطعه عکس پشت نویسی شده، شهریه مدرسه هم کارت به کارت کنین به همین شماره که اینجا نوشته شده.

مسئول ثبت نام با سر به کاغذ A4 زیر شیشه ی میزش اشاره کرد.
آقای هوشمند کارت اعتباری اش را درآورد و گفت:
- یعنی یه کارتخوان هم نداره این مدرسه؟
- درخواست دادیم، هنوز نفرستادن برامون.
- اون از دعوت هاتون اینم از این. مدرسه جادوگری انقد بی در و پیکر؟

مسئول ثبتنام سرش را بالا گرفت و شاپور تازه فهمید که ریشه ی موهای جوگندمی مرد، سرخ رنگ است.
- آقای هوشمند، ما اگه بخوایم برای بچه جادوگرای سرتاسر کشور جغد بفرستیم که کل بودجه مدرسه باید صرف دون و آب شه. اینجا ایرانه قربان. هاگوارتز که نیست جغد هاش همه بریتانیا رو جواب بدن.
شاپور نفس عمیقی کشید و به جلد صورتی پرونده اش زیر دست مسئول ثبتنام مدرسه علوم و فنون جادوگری حسن مصطفی نگاه کرد. بعد با خجالت پرسید:
- حالا که ثبتنام آزاده ممکنه همه جور آدمی وارد شه. مشنگا چی؟ فشفشه ها چی؟
- مشنگ ها که اصلا مدرسه رو نمی بینن پسرجون. فشفشه ها هم هرسال هفته ی اول ترم ریزش میکنن.

***


- مامان اینجا نوشته حیوون خونگی هم میشه برد.
چادر سیاه کوکب خانوم از زیر دندان هایش سر خورد.
- گٌزِم آیدِن! نه غلط لَردَن!
- عه. چه عیبی داره مامان مگه. زده یه جغد یا گربه یا وزغ.
- جغد میخوای چیکار، مدرسه سر کوچه ست. وزغ میخوای برو حوض حیاطو تمیز کن ذلیل مرده. گربه نجس ببری مدرسه که چی بشه؟
شاپور برای اولین بار در روزهای اخیر، اخم کرد: گربه نجس نیست. من گربه خیلی دوست دارم.
- خبه خبه!..همینم مونده پسرم نازا شه!! سلام حاج آقا.
خطاب آخر کوکب خانوم به کاسب سیبیلوی خسته ای بود که پشت به ردیف جعبه های درازی نشسته بود و با شانه ی مادر شاپور حرف میزد:
- سلام علیکم مادر شاپور. احوال شما حاج خانوم؟ شاپور جان چطوری عمو؟ سال اولی شدی بالاخره؟
حاج محمود دستی به سر تازه تراشیده شده شاپور کشید. پسرک با تماس پوست سرد و زبر مرد با بخش کچلی سکه ای کوچک بین موهایش، به خود لرزید.
- بله عمو. اومدم چوبدستی بخرم.
- قسطی حساب کنین حاج آقا.
حاج محمود به طرف قفسه هایش برگشت و یک جعبه خاک گرفته از بین جعبه های دیگر بیرون کشید و بازش کرد.
- ای چوبدستیم چیز تمیزیه حاج خانوم. دسته چهارمه، طولش چهل سانتی متره ولی هسته ش پر سیمرغه.
شاپور چوبدستی را گرفت و پرسید: دست کی بوده قبلا؟
- یه دختربچه فشفشه بود. بنده خدا همو هفته اول آورد پس داد.
شاپور چوب را در مشت فشرد و عرقی سرد بر انگشت هایش نشست.
کوکب خانوم زنبیلش را برای پیدا کردن چن گالیون بیشتر زیر و رو میکرد.

***


مدرسه ی علوم و فنون جادوگری حسن مصطفی، بیشتر به یک ساختمان مسکونی سه طبقه قدیمی می مانست تا مدرسه. چهارده جوب جارو و یک دست توپ کوییدیچ بیشتر نداشت. فقط پلکان طبقه ی دوم به سومش متحرک بود که آن هم برای اساتید و شاگردان معلول بود.
مدرسه تفکیک جنسیت بود و لباس فرم هم نداشت. اما روز اول، شاپور را به خاطر شلوار جین گرفتند بردند دفتر.
-درآر.
- عه آقا چرا؟
- دربیار یه شلوار پارچه ای بپوش. دیگه هم نبینم با این اومدی مدرسه!
شاپور دهانش را به اعتراض باز کرد اما با حرکت آهسته چوبدستی آقای حسینی، مدیر مدرسه، شلوار جینش جای خود را به یک شلوار پارچه ای کهنه و رنگ و رو رفته خاکستری داده بود که از قضا خیلی به کفش های کتانی پاره اش می آمد.

***


شاپور ریزش کرد.
شاپور همان هفته اول ترم ریزش کرد.
اسمش را نوشتند توی یک مدرسه شبانه روزی نمونه دولتی که چشمشان بهش نیفتد.
چوبدستی اش را هم ازش گرفتند که به حاج محمود پس بدهند.
در کمتر از دو هفته، زندگی شاپور هوشمند از این رو به آن رو شده بود و پسرک که تا همین دیروز فرزند بزرگ تنها خانواده جادوگری محله شان بود، حالا با یک مشت لات و لوت در یک خوابگاه دوازده تخته میخوابید و عربی و ریاضی و زیست و شیمی میخواند.
ولی مگر میشد از زندگی قبلی دل کند؟

شاپور که یک عمر برای جادوگر بودن صبر کرده بود، حالا هیچ جوره با زنگ ورزش فوتبالی مدرسه و توپ های جلد کرده ی راه راه سبز یا آبی و سفید کنار نمی آمد.
ترم اول گذشت و تنها دوست شاپور، بچه گربه ی کوچکی بود که شاپور پشت سطل آشغال ها پیدایش کرده بود و هنوز هم نمیدانست که نر است یا ماده.
درس ها پاس شدند و شاپور حتی از زبان هم ده را گرفت.
تنهایی شب های خوابگاهش را با گربه قسمت میکرد و درددل هایش را به او میگفت. خیلی زود فکر مریض "فرار" در ذهن بیمارش ریشه دواند و در تعطیلات بین دو ترم، گربه را زد زیربغل و به بهانه ی خانه، خوابگاه را پشت سر گذاشت. به ترمینال رفت و عازم پایتخت شد.

و این آغاز فصلی جدید در کتاب زندگی شاپور هوشمند بود.
طبق تحقیقات من، او فشفشه ای مستعد بود که خیلی زود جای پایش را در انجمن های مخفی جادوگران سیاه و خلافکار مقیم پایتخت باز کرد و به عنوان دم باریکشان استخدام شد.
چایی میبرد و می آورد و از همین حرفا. باقی ماجرا را از زبان خودش می شنوید.


***


- آره پسرجون. سالها براشون جون کندم تا بالاخره راضی شدن بفرستنم اینجا. مقصود که اینجا نبود. قرار بر انگلستان بود، ولی من کجا و اینجا کجا. پامون که به لندن رسید من فرار کردم. من و بلقیس با همدیگه فرار کردیم. آره ماده بود. دو سال بعد اومدنم اینجا، فهمیدم که ماده ست. انجمن مخفی شون از هم پاشیده بود. حالا من و بلقیس انجمن مخفی دو نفره خودمونو داشتیم و می خواستیم که جادوگر شیم. خوب میدونستم که لندن پره جادوگره، شبا توی خیابون می خوابیدم و صبح ها غذا میدزدیدم، یه شب که مست و داغون ته یکی از چاله های متروی لندن خوابمون برده بود، یه پیرمردو دیدم که یکی از زانوهاشو گرفته دستش داره میاد طرفم. یه هاله نور دورش بود و یه ریش بلند تا زیر پاش. مرد بزرگیه آلبوس دامبلدور.
همون ماه های اول فهمیدم باید اسم هامونو عوض کنیم که سوژه ی این غرب زده! های کافر نشیم. دامبلدور گفته بود سرایدار لازم داره. بهمون جای خواب و غذا رو توی هاگوارتز پیشنهاد کرد. چی میخواستیم بیشتر از این خانوم نوریس؟ چی میخواستیم بیشتر از این؟

شاپور هوشمند پشت گوش بلقیسش را خاراند و جرعه ای دیگر از نوشیدنی کره ای اش نوشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1395/12/20 23:56:42
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 20 اسفند 1395 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- یوآن! آشغالا رو بذار دم در.
- بعداً بعداً بعداً! الآن نمیتونم!
- اون تیکه آشغالی که پشتش نشستی، آخرش دیوونه‌ت میکنه!

و جوابی از یوآن شنیده نشد. فقط صدای بی‌وقفه‌ی کلیکِ وسیله‌ی مشنگیش به گوش می‌رسید.

دوست یوآن گفت:
- حوصله‌م سر رفته. بیا توی خیابون، دو گُل کوییدیچ بازی کنیم.
- بعداً بعداً بعداً! الآن نمیتونم!
- از صبح تا حالا چسبیدی به اون قراضه! خسته نشدی؟!

و بازم یوآن جوابی نداد. فقط و فقط، کلیک.

گربه‌ی خونگیِ یوآن گفت:
- میااااو!
- پیشته پیشته پیشته! الآن نمیتونم!
- میااااو! مرتیکه‌ی بیکارِ معتادِ میااااااااو!

فقط و فقط، کلیک.
با کسی حرف نمیزد. نمی‌خندید. فریاد نمی‌کشید. عصبانی نمیشد. غذاش رو نمی‌خورد. حتی از جاش هم بلند نمیشد. دل نمی‌کَند!
همه معتقد بودن که همه‌ش تقصیر اون دستگاه مشنگی بود که روباه رو بدبخت کرده، روانی کرده، کُند ذهن کرده، بی‌مسؤلیت کرده، بیخیالِ تکالیفِ هاگوارتز کرده، باعث شده که حس بویاییش رو از دست بده و در کل، اون روباه رو نابود کرده بود.
امّا...
اگرچه همه یوآن رو این شکلی می‌دیدن، امّا هیچکس نمی‌دونست که پشتِ سکوتش، اون داشت چی میگفت. پشتِ لب‌های خشک‌شده‌ش، چه لبخندهایی که نمیزد. پشتِ چهره‌ی بی‌حالتش، چی می‌گذشت.
توی دلش چی می‌گذشت؟
توی اون دستگاه مشنگی... چی می‌گذشت؟

***


ولدمورت.
لرد ولدمورت.
مثل همیشه وسط اتاقش دراز کشیده و مرگخوارها دورش حلقه زده بودن.
یکی قربون صدقه‌ش میرفت. یکی پاچه‌ش رو می‌خاروند. یکی با ضربه‌های تیغه‌ی دست، شونه‌هاش رو جا میاورد. یکی براش رانی باز میکرد. یکی با اینکه زیر چشماش کبود بود، مدام میگفت: "ارباب؟ دوئل؟ دوئل؟ ارباب؟".
ولدمورت هم اونایی رو که حرف اضافی میزدن، یه حال اساسی میداد.

و بعد، وقتی سر و کله‌ی یه یوآنِ پکر و بی‌حوصله پیداش شد...
- هی نارنجی!
- چیه؟
- دلمون از فاصله‌های دور می‌سوزه وقتی تو رو اینطوری ناراحت و داغون می‌بینیم. ولی با این حال، بازم ازت متنفریم!
- باشه.

امّا ولدمورت دست‌بردار نبود. دوست داشت دلِ روباه رو بسوزونه.
- هی ابروکرومبی!
- ابروکرومبی خودتی! لرد دُلمه‌وُرت!

و راستش...
این تبدیل شده بود به یه نوع سلام و احوالپرسی. نه یه جوکِ بامزه.

***


بودلر.
ویولت بودلر.
وقتی که یوآن خسته میشد و از بقیه دل می‌کَند، میومد سراغ ویولتی که همیشه یه ماشینِ تایپ جلوش بود و ازش دل نمی‌کَند.
- هی ویولت! حال و احوال؟
- اوهوم.
- خبری ازت نیستا. اینورا نمی‌بینمت.
- اوهوم.
- من و ریگولوس بازم همدیگه رو بلاک کردیم. نظرت چیه؟
- اوهوم.
- ماگت خیلی تستراله!
- اوهوم.
- می‌دونستی از تیم کیو.سی.ارزشی انداختنت بیرون؟
- اوهوم.
- میشه چیز دیگه‌ای به‌جز این بگی؟
- اوهوم.

و بعد، یوآن بلند شد تا از اتاق ویولت بره بیرون.
در رو کامل پشتِ سرش نبسته که منصرف شد. سرش رو دوباره آورد داخل اتاق.
- کاری نداری؟ برم دیگه؟
- اوهوم.

امّا بازم "اوهوم. " گفتناش جذاب بود.
با اینکه باطناً... لحن بی‌روحی داشت.

***


جیگـَـر!
آرسینوس جیگـَـر.

- سلام آرسینوس.
- سلام روباه. خوبی؟
- نه راستش، خیلیم خوب نیستم.
- چرا؟ چی شده مگه؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا حالت خوب نیس؟ تعریف کن ببینم! غمت رو پنهون نکن! هرچی ناراحتی داری رو بنداز بیرون! نذار انباشته بشه! ... وایسا ببینم! ... واااای! چقدر پیشونیت داغه! چقدر چشمات بی‌رنگه! زود باش برو دکتر! حالت خرابه! وضعت داغونه! داری از بین میری! نـــــه! من نمیذارم از بین بری! گریف به تو نیاز داره! باید توی هاگ تابستون سال آینده باشی! فکر کردی الکیه؟ باید بهمون کمک کنی! باید جام بیاریم! باید زنگ انشا رو احیا کنیم! مطمئن باشم حالت خوب میشه؟ مطمئن باشم زنده می‌مونی؟ مطمئن باشـ...
- ببند باو! یه ذره ناراحتم. غده‌ی هیپوفیزم عود نکرده که!

آرسینوس جیگـَـره دیگه. بعضی وقتا دوست داره نقش پرستار جامعه رو بازی کنه.

***


وینسنت کراب.
هکتور دکتور گرنجر.

- وایسا ببینم! من این دفعه بهش ۲۶ میدم. تو ۲۶.۵ بده.
- نه من هر دفعه بهش ۲۶.۵ میدادم. دلم میخواد بهش ۲۶ بدم. رُند خوبه. رُند دوست دارم.

یوآن که بطور کاملاً اتفاقی از کنار اتاق دوئل گذشته بود، خودش رو به موقع از دیدِ دو داور قایم کرد.
-

- من ۲۶ میدم! وگرنه رژ لبم رو میکنم تو دماغتـــا!
- معجونِ سیَه‌چُردِگی رو میکنم تو حلقتــــا!
- عــــــــــا!
- عــــــــــا!


یوآن توی دلش موند که به این دوتا موجود بگه که خیلی شبیه این دوتا هستن. مخصوصاً وقتایی که سر امتیازات دوئل دعوا میکنن.

***


لسترنج.
رودولف و بلاتریکس.

رودولف با سر و وضع سر تا پا خونی، به پاچه‌ی ولدمورت چنگ زده و وِل‌کُن هم نبود.
ولدمورت توی این لحظه دوست داشت رودولف رو بگیره و چش و چالش رو در بیاره.

- ارباب! ارباب!
- نه رودولف!
- ارباب! فقط همین یکی! قول میدم این آخرین دئولم باشه! قول!
- دوئل رودولف، دوئل! و خیر! حالا حالاها اجازه‌ش رو بهت نمیدیم.
- چرا آخه؟ چرا؟ مگه من دستِ چپ‌تون نیستم؟ مگه من دربون‌تون نیستم؟ مگه من دوئلگرِ برترِ تمامی اعصار نیستم؟ مگه من نتیجه‌ی برد و باختام ۲۰-۲۰ مساوی نیس؟
- مساویه؟ پس تا الآن دوئل‌هات ارزشی نداشته. دوئل‌هات هم مثل خودت بی‌فایده بودن تا حالا.

و رودولف، غرق در اشک و خون و کبودی و درد، ناگهان یه فکری به سرش زد. رفت توی اتاقِ یوآن و یه استیکر +۳ فرستاد و اون رو به دوئل دعوت کرد.

از اینور هم ولدمورت توی چت‌باکس یه نقطه تایپ کرد. بلاتریکس هم این نقطه رو دید.
- ارباب! سخن‌تون جسدِ ویکتور هیگو رو توی گور لرزوند! تحولی شگرف توی ادبیات به‌وجود آورد! ارباب! لطفاً اجازه بدین ضمن تقدیر از این شاهکارتون، موهام رو از روی سرم بردارم و یه هفته‌ی بی‌وقفه، در برابر عظمت و بزرگی‌تون تعظیم کنم!

***


یوآن، وسیله‌ی مشنگی رو گذاشت توی جیب شلوارش و یه نگاهی به دور و وَرِش انداخت.
"بی‌شخصیت" واژه‌ی مناسبی بود برای توصیف آدمایی که اطرافش به چشم میخوردن. خونواده‌ش، دوستاش، آشناهاش.
هیچکدوم‌شون ارباب نیستن. هیچکدوم‌شون صد و پنجاه سال سن ندارن و دماغشون هم حداقل شیش بار نشکسته. هیچکدوم‌شون قمه دستشون نمیگیرن. هیچکدوم‌شون مگس نیستن و بال‌بال نمیزنن. دست‌پختِ هیچکدوم‌شون به هکتور نمیرسه. هیچکدوم‌شون واق‌واق نمیکنن. هیچکدوم‌شون زوزه نمیکشن. حتی گربه‌های توی حیاط و خیابون هم شبیه ماگت، سه‌تا پا ندارن.
هیچکدوم‌شون... جادویی نیستن.
همه‌شون معمولی‌ان. معمولی! بی‌خاصیت!
هیچکدوم‌شون نمیدونن که یوآن یه دنیای بزرگ رو توی جیبش مخفی کرده.
هیچکدوم‌شون نمیدونن که یوآن توی اون دنیای بزرگ، یه خونه‌ داره.
یه خونه که هیچکس ازش خبردار نیست.
یه خونه‌ی جادویی...
و مخفی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1395 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- مسافرین محترم! لطفاً آرامش‌تون رو حفظ کنین! تا شوماخر آبرکرومبی رو دارین، هیچ غمی ندارین!

بلندگو رو انداخت یه گوشه و با چنگ و دندون، فرمون رو چرخوند.
قطاری که یوآن آبرکرومبی و صدها مسافر رو حمل میکرد، به موقع تغییر مسیر داد و از تصادف با قطارِ روبه‌رو فقط یه خراشِ عمیق متحمل شد.
البته واگن آخر هم از جاش کنده شد که بلافاصله خودش رو چهارچرخ به بقیه‌ی واگن‌ها رسوند.

- آخیــــش!

روباه نفس راحتی کشید، خودش رو انداخت روی صندلیش و بلندگو رو برداشت.
- مسافرین محترم! خوشبختانه خطر رفع شد و شاهد خسارتِ قابل توجهی نبودیم. به زندگی‌تون ادامه بدین.

بعد، انگار که مخاطبش در و دیوار بود، فریاد کشید:
- سوختِ قطارمون داره تموم میشه! آهای زغال‌انداز! زغال بنداز!

بعد از صندلیش بلند شد و روبه‌روی صندلی وایساد.
- اطاعت قربان!

فوراً بیل رو برداشت و مشغول ریختن زغال‌سنگ‌ها توی کوره شد. چند ثانیه نگذشت که یهو چندتا جغد روی پنجره‌ی جلوییِ قطار نشستن و پنجره رو به مواد سبز رنگی آغشته کردن.

- نــــه!

یوآن همونطور که بیل رو توی دوتا دستش گرفته بود، با عجله به سمت جایگاه کنترل حمله کرد و با دوتا انگشتِ پای چپش، نخِ بوق رو کشید.
-‌ پـیــشته! پـیــشته! جا واسه این کاراتون کم آوردین؟! گُم شین ببینم! هـِـرررری!

با عربده‌ی بوق، جغدها هوهوکنان از پنجره فاصله گرفتن، دور همدیگه جمع شدن و پلاکارد بزرگی رو بالا گرفتن که روی اون نوشته شده بود: "اَبروکرومبی!"
بعد، بی‌توجه به فریاد خشمگینانه‌ی روباه، به سمت ناکجاآبادی پرواز کردن.

- گشنمه!

این صدای هاگرید نبود. بلکه متعلق به کوره‌ی زغال‌خور بود.
یوآن دکمه‌ی شیشه‌پاک‌کن رو فشار داد و همزمان با پاک شدنِ شیشه، آخرین تیکه‌های زغال‌سنگ رو توی کوره خالی کرد و با پاش، درِ کوره رو بست و نفس‌نفس‌زنان روی صندلیش ولو شد.
- چه... قطارِ... مرموزی!

نگاهی به دور و برش انداخت.
دیواره‌ی قطار، برآمدگیِ عجیبی برداشته بود. شیشه‌پاک‌کنی که با بی‌حوصلگی شیشه‌ی پنجره رو تمیز میکرد. کوره‌ای که غذاش رو با ولع خاصی می‌بلعید. بلندگو و بوقی که نگاه تند و تیزی به روباه مینداختن و با همدیگه پچ‌پچ میکردن.
و مهم‌تر از همه...
- هیشکی اینجا نیس.

بدون در نظر گرفتن رودولفی که همیشه بود حتی وقتی که نبود، یوآن هیچ مهماندار یا خدمتکاری روی توی این قطار ندیده بود.
همه‌ی زحمت‌ها به عهده‌ی اون بود.
شاید این تقدیری بود که ساعتِ مرگ‌شمارِ لرد ولدمورت براش در نظر گرفته بود تا اون رو خسته‌تر و کوفته‌تر کنه و زودتر از موعد، شاهد مرگِ این روباهِ بی‌کس و کار باشه.
- مهم نیس.

بعد رو کرد به سمتِ فرمون.
- منو نگا کن. یه دور باید بزنم اینور و اونور، ببینم چی میتونم به ملت بفروشم. پول لازم دارم، میفهمی؟ پول! بچه‌ی خوبی باش. دست از پا خطا نکن. قطار رو خوب بِرون. جون شونصد نفر رو به خطر ننداز. باشه؟ باشه!

یه مشت رفافتی به فرمون زد و چرخ‌دستی رو برداشت و از اتاق کنترل زد بیرون.
هنوز چند قدم برنداشته بود که چشمش افتاد به یه آدمٍ کاپشن‌پوشِ سر به زیر که روی صندلیش نشسته و به میزِ روبه‌روش تکیه کرده بود.
روباه سرجاش وایساد.
- بانز؟

کلاهِ کاپشن به سمت یوآن چرخید. کاملاً تو خالی بود. اما صدا داشت.
- خودمم. همون بانزِ بی‌هویتِ همیشگی.
- چرا صدات گرفته؟ غمی تو سینه داری؟
- من... من بدنی ندارم. پس سینه‌ای هم ندارم. اما دل که دارم! و آره. غم دارم. بدبختی دارم. بیماریِ نادر دارم. کسی منو نمی‌بینه. کسی بهم توجه نمیکنه. حتی نمیدونم که زشتم یا قشنگم؟!

یوآن نگاه موذیانه‌ای به بانز انداخت و کمی نزدیک‌تر شد. بانز هم کمی خودش رو عقب کشید.
- سرجات وایسا! نزدیک‌تر نیا!
- هی! دوات پیش منه، بانز.
- نه! تو یه روباهی! فکر نکن تو رو نمی‌شناسم! ارباب به همه‌مون گفتن که به یه محفلی اعتماد کنین ولی به یه روباه هیچوقت اعتماد نکنین! هیچوقت! هی! ازم فاصله بگیر! تو حیوونی! تو خطرناکی! تو... تو... هممم... اون چیه دستت؟

بانز محوِ تماشای یوآنی شد که با لبخند، ماسک پلاستیکی‌ای رو تکون میداد.

- این چیزیه که بهت هویت میده. قیافه میده. وقتی می‌بیننت، بهت میگن بانز خوشکله! مگه دوس نداری اینجوری صدات کنن؟ هوم؟
- راست میگی؟ میخوامش! میخوامش! بدش من!
- نچ! سی گالیون و چهار سیکل و دو نات. اول بسلف ببینم. فک کردی مُفتیه؟

بانز جیبش رو گشت، قُلَکِش رو گشت، جورابش رو گشت و خلاصه دار و ندارش رو داد پای ماسک و فوراً اون رو روی کله‌ش نصب کرد. حالا بانز با هویت و با قیافه شده بود و سر از پا نمی‌شناخت.
ولی...
- خب، الآن من از کجا بدونم چه شکلیم؟

یوآن با همون لبخند موذیانه، آینه‌ای رو از جیبش در آورد و جلوی صورتِ جدیدِ بانز نگه داشت.
بانز جیغ بنفشی کشید و سعی کرد ماسک رو از روی صورتش برداره، اما تلاشش فایده‌ای نداشت. هرچه بیشتر جیغ میکشید، پیوندِ ماسک با کله‌ش سفت و سخت‌تر میشد.
- چرا دست از سرم ورنمیداره؟! چرا چسبیده بهم؟!‌ چرا ولم نمیکنه؟! بگو لعنتی!

یوآن برچسبِ راهنمای ماسک رو جلوی چشمای بانز نگه داشت.
- اینو یادت رفت بخونی. روش نوشته: با اثرِ مادام‌العمر.

و بانز هم که طاقتش تموم شده بود، با فریاد وحشتناکی خودش رو از پنجره بیرون انداخت و گم و گور شد.
یوآن شونه‌ای انداخت و مسیرش رو ادامه داد تا اینکه به لادیسلاو رسید.

- پاتریشوا آ، بخسب! کاردلکیپ آ، جنابت نیز! جورامونت آ، شیرت را بنوش! پتیران آ، این سان معصومانه بر اینجانبم نظر نیافکن! عاصدیغ آ، خانزفا آ را اذیت ننمای وگرنه ضربه‌ای بر فرقِ سرت خواهیم کوفت آنچنان که آهنگران بر فولاد نکوبیدند!

لادیسلاو مشغول رسیدگی به بچه‌هاش بود. تا اونجایی که یوآن اطلاع داشت، لادیسلاو بطور کلی از جنس مخالف متنفر بود. پس این بچه‌ها رو از کجا آورده بود؟
- اهم اهم! حال آقای کلاه‌دراز و بچه‌هاش چطوره؟
- آه، روبهک آ! با دیدن آن قیافه‌ی موذی الموذیونَت، اینجانب را مسرور گرداندی.
- آره آره، منم همینطور. راستی میدونستی خیلی بدبختی؟
- از چه روی؟!
- انصافاً از پس ایــن همه بچه بر میای؟ مادر بچه‌ها کو؟ کمکی بهت نمیکنه؟

بعد صداش رو پایین آورد و اضافه کرد:
- نکنه با مادر بچه‌ها سوء‌تفاهم پیدا کردی و تو و بچه‌ها رو ول کرده؟!

لادیسلاو، جورامونت رو که بوی بدی از پوشَکِش به مشام می‌رسید، از خودش دور کرد.
- اولندش که ما از آن پیرمرد پشمک‌موی محفلی اندازه‌ی نخود هم از عشق ارثی نبردیم و عیالی نیز نداریم. و دومندش، اربابا! قدر قدرتا! قوی شوکتا! اویساما! آنجانبشان به اینجانبمان دستور فرمودند که دو جین طفل پرورشگاهی را به شیوه‌ی خود تربیت دهیم بلکه نسل نوینی از مرگخواران را در اختیار ارباب قدر قدرت قرار دهیم.

و همه‌ی بچه‌ها یهو باهم زدن زیر گریه و شروع کردن به بالا رفتن از سر و کول لادیسلاو.
- لکن کاسه‌ی صبرم لبریز شده از دست این اطفالِ نگون‌بخت!
- نگران نباش لادیسلاو، دوات پیش منه.

یوآن شیشه‌ی سیاهی رو از چرخ‌دستی در آورد و جلوی لادیسلاو گرفت.
- اینو بریز تو حلقشون، درجا میخوابن. با اثر فوری و تضمینی!

و قبل از اینکه چیز دیگه‌ای بگه، لادیسلاو کلی گالیون توی جیب روباه ریخته و شیشه‌ی سیاه رو از دستش گرفته بود. اعصابش از دست بچه‌ها خط‌خطی شده و در اون شرایط حتی از یه روباه هم طلب کمک میکرد.

- به عیالت هم سلام برسون.

و یوآن سوت‌زنان به مسیرش ادامه داد و درِ کوپه رو پشت سرش بست.

- اندکی صبر بنمای روبهک آ! دارویت را غلط غُلوط تجویز نمودی! اندکی... روبهک... اطفال... عــــــــا!

تاثیر اون شیشه‌ی سیاه فوری و تضمینی بود. بچه‌های لادیسلاو لحظه‌به‌لحظه تکثیر پیدا میکردن. بطوری که بعد از چند ثانیه، لادیسلاو لابه‌لای دریایی از بچه‌ها غرق شد.

یوآن همونطور که به راهش ادامه میداد، از کوپه‌ها و مشتری‌ها گذشت تا اینکه به واگن آخر رسید. نگاهی به اطرافش انداخت. هیچکس اونجا نبود. یواشکی چرخ‌دستیش رو گذاشت یه گوشه، پرید روی یکی از بالشت‌ها و اون رو از وسط پاره کرد و چندین ساعتِ کوکی رو از لابه‌لای پرهاش در آورد.
- خودشه!

نیشخند موذیانه‌ای روی لبش نشست. ساعت‌ها رو بغل کرد و دوباره بهشون نگاه کرد. هرکدوم از ساعت‌ها، زمان باقی‌مونده از عمر تک‌تک مرگخواران رو نشون میداد.
هکتور دگورث گرنجری که ۷۲ ساعت دیگه بدلیل کپی‌برداری از کتاب‌های آرسینوس جیگر، اعدام میشد و می‌مُرد.
وینسنت کرابی که ۴۸ ساعت دیگه، رژ لبش توی دماغش گیر میکرد، نفس کم می‌آورد و می‌مُرد.
و لرد ولدمورتی که ۲۴ ساعت دیگه، یکی از آواداکداوراهاش کمونه میکرد و به خودش میخورد و... می‌مُرد.
- آرررره! اینا رو به تریلانی می‌فروشم و توی دریایی از گالیون، شنای قورباغه میرم! یوهاهاها!

- ایناهاش!
- بگیرینش!
- دستا بالا، روباه مجرم!

یوآن از جا پرید و پشتِ سرش رو پایید. چندین پلیسِ جادوییِ سوار بر جارو، وارد واگن شده و به‌طرف اون مسلح شده بودن.
یکی از پلیس‌ها پیاده شد و تکونی به چوبدستیش داد.
- دستبندیوس!

ناگهان دستبندی دور دست‌های یوآن ظاهر و قفل شد.
- عه! چرا آخه؟ این چه کاریه؟ من که کاری نکردم! من بی‌گناهم! من...
- دهنتو ببندیوس!
- اوووممم! آعااااموووو! اومومومااااااا!
- فکر نکن حواسمون بهت نبود! ما تو رو از همون اول زیر نظر داشتیم! سرقت و غارت یه قطار و منحرف کردنِ اون از مسیرش، فروش مواد غیر مجاز و غیر بهداشتی، به جیب زدن گالیون‌های ملت با روش‌های شرورانه، فروشِ ویروسِ افزایشِ جمعیت، پنهون کردن گوی‌های پیشگویی در قالبِ ساعتِ کوکی! هنوزم مدعی هستی که بی‌گناهی؟!

افسران پلیس، روباه رو توی گونی انداختن و بی‌توجه به ناله‌هاش، اون رو با خودشون بردن.
ناله‌هایی بی‌مفهوم که اگه در حالت "دهنتو ببندیوس" نبود، تبدیل میشدن به جمله‌هایی اعتراض‌آمیز و حق به جانب. مثل: "من بی‌گناهم! من هیچ‌کاره‌م! اینا همش تقصیر لرده! اونه که منو وادار به انجام جرم کرده!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!