*** جوجه اردک زشت ***
جوجه اردک زشت به تصور خودش در آب زل زد : مامان ، یعنی ممکنه که من هم روزی تبدیل به قو بشم؟
مادرش آرام به او نزدیک شد و به چشمان فرزندش در آب نگاه کرد : البته که نه عزیزم ، تو بزرگتر از این شده ای که داستان های بچگونه رو باور کنی . تو هم یه جوجه اردکی مثل بقیه جوجه اردک ها ، فقط...
جوجه اردک آهی کشید : فقط خیلی خیلی خیلی زشت تر!
مادر رویش را برگرداند . حق با او بود . کوچکترین فرزندش هیچ بهره ای از زیبایی نبرده بود ، حتی در حد یک اردک معمولی!!!
*
روز ها و ماه ها و ماه ها گذشت.
جوجه اردک زشت قصه ی ما هم بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شد ، و دیگر " اردک " بود ، نه یک "جوجه اردک " ، اما هنوز هم زشت بود ، یک اردک زشت!!!
اردک زشت هنوز هم هر روز به کنار رودخانه می رفت و ساعت ها به عکس خودش در آب خیره می شد ، و پنهانی هنوز هم امیدوار بود که مثل جوجه اردک زشت درون قصه ها ، تبدیل به قویی زیبا شود.
حتی وقتی که موسم پاییز و وقت کوچ رسید ، دسته ی اردک ها را ترک کرد و حاضر به کوچ نشد.
*
صبح یک روز خیلی سرد زمستانی ، طبق معمول کنار رودخانه نشسته بود و به انعکاس صورت زشت خودش در آب یخ زده خیره شده بود که صدایی شنید.
سرش را بلند کرد و دو موجود دو پا ، یکی بزرگ و یکی کوچک دید که به آرامی به او نزدیک می شدند.
سریع حرفای مادرش را به یاد آورد : موجودات چهار پا با دندان های تیز خطرناکند ، اما نه به اندازه ی موجودات دوپایی که چوب های براق جهنده دارند ...
و دو پای بلند تر بی تردید چوب براقی داشت که به سمت او نشانه رفته بود.
اردک زشت بالهایش را باز کرد . برای فرار وقت داشت ، اما ...
دوباره به دوموجودی که به طرفش می آمدند نگاه کرد.
در صورت دوپای کوچکتر حالت خاصی بود ، یه حالت آشنا ، حالتی شبیه نگاه معصومانه جوجه هایی که مادرشان با نوک خالی از شکار برمی گشتند ...
اردک نگاهش را از آنها برداشت. هنوز هم می توانست فرار کند.. . اما...باید فرار می کرد ؟
چشمانش را بست.
*
دختر بچه دوان دوان به پرنده ای که پدرش با تیر زده بود نزدیک شد: وای بابایی چقدر قشنگه ! این یه قوئه؟
پدرش کنار پرنده نشست و پرهای خون آلودش را با قدردانی نوازش کرد. خوشحال بود که بعد از مدت طولانی گرسنگی حداقل برای شام کریسمس دست خالی به خانه باز نمی گردد : نه دخترم . این یه اردکه!
و گویی که این اردک خون آلود باارزش ترین دارایی زندگیش باشد ، آن را در آغوش گرفت و بلند شد .
دختر بچه به دنبالش دوید : اما این زیباترین اردک دنیاست ، مگه نه؟
پدر لبخند زد : همین طوره عزیزم ... زیباترین اردک دنیا ...
جوجه اردک زشت به تصور خودش در آب زل زد : مامان ، یعنی ممکنه که من هم روزی تبدیل به قو بشم؟
مادرش آرام به او نزدیک شد و به چشمان فرزندش در آب نگاه کرد : البته که نه عزیزم ، تو بزرگتر از این شده ای که داستان های بچگونه رو باور کنی . تو هم یه جوجه اردکی مثل بقیه جوجه اردک ها ، فقط...
جوجه اردک آهی کشید : فقط خیلی خیلی خیلی زشت تر!
مادر رویش را برگرداند . حق با او بود . کوچکترین فرزندش هیچ بهره ای از زیبایی نبرده بود ، حتی در حد یک اردک معمولی!!!
*
روز ها و ماه ها و ماه ها گذشت.
جوجه اردک زشت قصه ی ما هم بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شد ، و دیگر " اردک " بود ، نه یک "جوجه اردک " ، اما هنوز هم زشت بود ، یک اردک زشت!!!
اردک زشت هنوز هم هر روز به کنار رودخانه می رفت و ساعت ها به عکس خودش در آب خیره می شد ، و پنهانی هنوز هم امیدوار بود که مثل جوجه اردک زشت درون قصه ها ، تبدیل به قویی زیبا شود.
حتی وقتی که موسم پاییز و وقت کوچ رسید ، دسته ی اردک ها را ترک کرد و حاضر به کوچ نشد.
*
صبح یک روز خیلی سرد زمستانی ، طبق معمول کنار رودخانه نشسته بود و به انعکاس صورت زشت خودش در آب یخ زده خیره شده بود که صدایی شنید.
سرش را بلند کرد و دو موجود دو پا ، یکی بزرگ و یکی کوچک دید که به آرامی به او نزدیک می شدند.
سریع حرفای مادرش را به یاد آورد : موجودات چهار پا با دندان های تیز خطرناکند ، اما نه به اندازه ی موجودات دوپایی که چوب های براق جهنده دارند ...
و دو پای بلند تر بی تردید چوب براقی داشت که به سمت او نشانه رفته بود.
اردک زشت بالهایش را باز کرد . برای فرار وقت داشت ، اما ...
دوباره به دوموجودی که به طرفش می آمدند نگاه کرد.
در صورت دوپای کوچکتر حالت خاصی بود ، یه حالت آشنا ، حالتی شبیه نگاه معصومانه جوجه هایی که مادرشان با نوک خالی از شکار برمی گشتند ...
اردک نگاهش را از آنها برداشت. هنوز هم می توانست فرار کند.. . اما...باید فرار می کرد ؟
چشمانش را بست.
*
دختر بچه دوان دوان به پرنده ای که پدرش با تیر زده بود نزدیک شد: وای بابایی چقدر قشنگه ! این یه قوئه؟
پدرش کنار پرنده نشست و پرهای خون آلودش را با قدردانی نوازش کرد. خوشحال بود که بعد از مدت طولانی گرسنگی حداقل برای شام کریسمس دست خالی به خانه باز نمی گردد : نه دخترم . این یه اردکه!
و گویی که این اردک خون آلود باارزش ترین دارایی زندگیش باشد ، آن را در آغوش گرفت و بلند شد .
دختر بچه به دنبالش دوید : اما این زیباترین اردک دنیاست ، مگه نه؟
پدر لبخند زد : همین طوره عزیزم ... زیباترین اردک دنیا ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



قدم به جنگل سیاه می گذاریم .