دِراجِس قربانی جادوی سیاه 3/3
صبح یک روز مانند همیشه مامور بازجویی در سلول دِراجِس را باز کردو گفت:
- هنوزم حاضر به همکاری نیستی؟
- هرگز.
- امروز تو را می کشیم و جسدت را می سوزانیم و استخوانهایت را با روح پلیدت در می آمیزیم ...
- آنگاه تو یکی از ما خواهی بود. من از این جادوی کهنه هم نمی ترسم.
- حالا که ترسی نداری آزادی.
در های زندان باز شد و هوای تازه دوباره در ریه های دِراجِس جریان پیدا کرد، اما اتفاقی که چند لحظه بعد افتاد متعجب کننده تر بود؛ مامور بازجویی نقابش را برداشت، چهره ی آرتائوس با رنگ پریدگی خاصی که در صورت آندِد ها دیده می شود نمایان شد.
- آرتائوس! ... تو منو اینهمه شکنجه دادی؟!
- باید نجاتت می دادم و می فهمیدم که می تونم بهت اعتماد کنم یا نه؟
- چرا؟
- با مطلع کردن تو از جمجمه گولدان من به دِرداژ خیانت کردم و حالا باید اونو نابود کنیم.
آندو سلاحهایشان را با جادویی سیاه، که توسط جمجمه گولدان قادر به انجامش بودند، مجهز کردند. سپس به اردوگاه اُرکها و آندِدها حمله کردند اما دِرداژ را آنجا نیافتند، او همراه بهترین سربازانش به سمت درخت جهان حرکت کرده بود. حال زمان نیز بر علیه انسانها و اِلفها بود تنها یک معجزه می توانست جلوی دِرداژ را بگیرد.
"گرام" رهبر شورشی اُرکها دِرداژ را در میان راه غافلگیر کرده بودند و در همین حین آرتائوس و دِراجِس به آنها رسیدند؛ آنها مستقیم به قلب سپاه جایی که دِرداژ در حال جنگ بود حمله ور شدند.
- دِرداژ این پایان راهِ
- ببین کی داره اینو میگه تو خودت منو به اینجا آوردی.
- هرگز فک نمی کردم کار به اینجا بکشه.
دِراجِس که چشمهایش از خشم می سوخت گفت:
- دِرداژ پیر یک بار قدرت اتحاد انسانها و اِلفها تو رو از این زمین بیرون کرده حالا وقتشه که دوباره با خشمشون روبرو بشی.
- هاها یه شاهزاده اِلف و یک انسان که روحشو به من فروخته می خوان جلوی من و بهترین سربازام بایستند؟!!
- حداقل از این پس از ما به نیکی یاد می شه.
آرتائوس با فریاد بلندی به دِرداژ حمله ور شد دِراجِس برای حمایت از دوست انسانش تیری در کمان گذاشت و گردن دِرداژ را هدف گرفت؛ حواس دِرداژ به دلیل برخورد تیر به سمت دِراجِس برگشت که شمشیر آرتائوس به قلبش نشست؛ دِراجِس شمشیر کشید و سر از تن دِرداژ جدا کرد؛ آن دو موفق شده بودند اما این پایان جنگ نبود طمع قدرت و شهرت گرام را اسیر خود کرده بود، او که نمی توانست ببیند کسی افتخار او را از او می دزد هر دو قهرمان را با وحشیگری مخصوص اُرکها نابود کرد.
صبح یک روز مانند همیشه مامور بازجویی در سلول دِراجِس را باز کردو گفت:
- هنوزم حاضر به همکاری نیستی؟
- هرگز.
- امروز تو را می کشیم و جسدت را می سوزانیم و استخوانهایت را با روح پلیدت در می آمیزیم ...
- آنگاه تو یکی از ما خواهی بود. من از این جادوی کهنه هم نمی ترسم.
- حالا که ترسی نداری آزادی.
در های زندان باز شد و هوای تازه دوباره در ریه های دِراجِس جریان پیدا کرد، اما اتفاقی که چند لحظه بعد افتاد متعجب کننده تر بود؛ مامور بازجویی نقابش را برداشت، چهره ی آرتائوس با رنگ پریدگی خاصی که در صورت آندِد ها دیده می شود نمایان شد.
- آرتائوس! ... تو منو اینهمه شکنجه دادی؟!
- باید نجاتت می دادم و می فهمیدم که می تونم بهت اعتماد کنم یا نه؟
- چرا؟
- با مطلع کردن تو از جمجمه گولدان من به دِرداژ خیانت کردم و حالا باید اونو نابود کنیم.
آندو سلاحهایشان را با جادویی سیاه، که توسط جمجمه گولدان قادر به انجامش بودند، مجهز کردند. سپس به اردوگاه اُرکها و آندِدها حمله کردند اما دِرداژ را آنجا نیافتند، او همراه بهترین سربازانش به سمت درخت جهان حرکت کرده بود. حال زمان نیز بر علیه انسانها و اِلفها بود تنها یک معجزه می توانست جلوی دِرداژ را بگیرد.
"گرام" رهبر شورشی اُرکها دِرداژ را در میان راه غافلگیر کرده بودند و در همین حین آرتائوس و دِراجِس به آنها رسیدند؛ آنها مستقیم به قلب سپاه جایی که دِرداژ در حال جنگ بود حمله ور شدند.
- دِرداژ این پایان راهِ
- ببین کی داره اینو میگه تو خودت منو به اینجا آوردی.
- هرگز فک نمی کردم کار به اینجا بکشه.
دِراجِس که چشمهایش از خشم می سوخت گفت:
- دِرداژ پیر یک بار قدرت اتحاد انسانها و اِلفها تو رو از این زمین بیرون کرده حالا وقتشه که دوباره با خشمشون روبرو بشی.
- هاها یه شاهزاده اِلف و یک انسان که روحشو به من فروخته می خوان جلوی من و بهترین سربازام بایستند؟!!
- حداقل از این پس از ما به نیکی یاد می شه.
آرتائوس با فریاد بلندی به دِرداژ حمله ور شد دِراجِس برای حمایت از دوست انسانش تیری در کمان گذاشت و گردن دِرداژ را هدف گرفت؛ حواس دِرداژ به دلیل برخورد تیر به سمت دِراجِس برگشت که شمشیر آرتائوس به قلبش نشست؛ دِراجِس شمشیر کشید و سر از تن دِرداژ جدا کرد؛ آن دو موفق شده بودند اما این پایان جنگ نبود طمع قدرت و شهرت گرام را اسیر خود کرده بود، او که نمی توانست ببیند کسی افتخار او را از او می دزد هر دو قهرمان را با وحشیگری مخصوص اُرکها نابود کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست
بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود

)