The Cursed~
فصل یک
پارت میانی
--
فلش بک:
به کتابش پناه برد
قرار بود هرشب یک صفحه ی خاص از کتاب رو با پدرش بخونه اما..انگار بیش از حد برای خوندن کتاب ذوق داشت!
روی تخت ولو شد صفحه ی بعد رو باز کرد
با دیدن عکسی از خانواده ای سرش رو کج کرد و شروع به وارسی کردنش کرد
یک پسر بزرگ که بهش میخورد تازه به سن بلوغ رسیده باشد دستش روی شونه ی پدرش بود
و دختر کوچکتری که آبنباتش را با لذت توی دهنش گرفته بود و روی پای مادرش نشسته بود
لبخندی زد و شروع به خوندن نوشته ی زیرش کرد
"از خاندان ممنوعه میتوان به خانواده ی کریستین اشاره کرد
پسر بزرگ خانواده یعنی گرگ و همسرش در اثر جادوی سیاه جان باخت و نام همسر او هیچوقت فاش نشد و دختر و پسر او سوازانا و دیوید را به خانواده ای که فعلا معلوم نشده واگذار کرد
دخر کوچکتر این خانواده ایمی از خانه فراری شد
سال ها از او خبری نبود تا اینکه خبر کشته شدن خانواده ی ماری به دست او پخش شد
هیچکس نمیداند چرا دختر کوچک خانواده ی ماری زنده ماند
ولی تا به امروز کسی نتوانسته ایمی را پیدا کند یا موفق به دیدن او شود
عکس بالا عکس خانواده ی کریستین قبل از فروپاشی بود"
صفحه ی بعد رو باز کرد با دیدن تیترش هیجان زده شد
"لیلی..لیلیی غذا حاظره از اون کتابی که پدرت بهت داده دل بکن"
لیلی با شنیدن صدای مادرش با اکراه کتاب را بست"الان میامم"
..
"پایان فلش بک"
لیلی با بهت سرش رو از بین دستاش بالا آورد
درحالی که به پدرش که با نگرانی تکونش میداد خیره بود زمزمه کرد.."ایمی کریستین.."
..
--
مرسی که وقت ارزشمندتو پای خوندن این داستان گذاشتی
دوست دارم~
اگر مشکلی پیدا کردی یا به نرت قشنگ بود تو پیام ها بهم بگو خوشحال میشم))
-این پارت برای متوجه شدن داستان بود-
با احترامات:
لیلی لونا پاتر*)
پایان پارت میانی
فصل یک
پارت میانی
--
فلش بک:
به کتابش پناه برد
قرار بود هرشب یک صفحه ی خاص از کتاب رو با پدرش بخونه اما..انگار بیش از حد برای خوندن کتاب ذوق داشت!
روی تخت ولو شد صفحه ی بعد رو باز کرد
با دیدن عکسی از خانواده ای سرش رو کج کرد و شروع به وارسی کردنش کرد
یک پسر بزرگ که بهش میخورد تازه به سن بلوغ رسیده باشد دستش روی شونه ی پدرش بود
و دختر کوچکتری که آبنباتش را با لذت توی دهنش گرفته بود و روی پای مادرش نشسته بود
لبخندی زد و شروع به خوندن نوشته ی زیرش کرد
"از خاندان ممنوعه میتوان به خانواده ی کریستین اشاره کرد
پسر بزرگ خانواده یعنی گرگ و همسرش در اثر جادوی سیاه جان باخت و نام همسر او هیچوقت فاش نشد و دختر و پسر او سوازانا و دیوید را به خانواده ای که فعلا معلوم نشده واگذار کرد
دخر کوچکتر این خانواده ایمی از خانه فراری شد
سال ها از او خبری نبود تا اینکه خبر کشته شدن خانواده ی ماری به دست او پخش شد
هیچکس نمیداند چرا دختر کوچک خانواده ی ماری زنده ماند
ولی تا به امروز کسی نتوانسته ایمی را پیدا کند یا موفق به دیدن او شود
عکس بالا عکس خانواده ی کریستین قبل از فروپاشی بود"
صفحه ی بعد رو باز کرد با دیدن تیترش هیجان زده شد
"لیلی..لیلیی غذا حاظره از اون کتابی که پدرت بهت داده دل بکن"
لیلی با شنیدن صدای مادرش با اکراه کتاب را بست"الان میامم"
..
"پایان فلش بک"
لیلی با بهت سرش رو از بین دستاش بالا آورد
درحالی که به پدرش که با نگرانی تکونش میداد خیره بود زمزمه کرد.."ایمی کریستین.."
..
--
مرسی که وقت ارزشمندتو پای خوندن این داستان گذاشتی
دوست دارم~
اگر مشکلی پیدا کردی یا به نرت قشنگ بود تو پیام ها بهم بگو خوشحال میشم))
-این پارت برای متوجه شدن داستان بود-
با احترامات:
لیلی لونا پاتر*)
پایان پارت میانی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1401/4/1 18:29:42
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1401/4/1 18:31:15
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1401/4/1 18:31:15
