قلعه هاگوارتز_ تالار گریفیندور
- وای خدای من! تو پیداش کردی تدی!
پسرک مو مشکی که شباهت بسیار زیادی به هری پاتر معروف داشت، سنگ را مقابل نور شومینه گرفت تا بتواند با دقت بیشتری بررسیاش کند.
-شک ندارم که خودشه! سنگ رستاخیزه!
جمیز سیریوس پاتر چشمانش را از سنگ گرفت و این بار با هیجان به تد ریموس لوپین زل زد.
تد روی کاناپه نشسته بود و داشت آب کدو حلوایی می نوشید. به نظر می رسید او هم بسیار هیجان زده است.
شب آرامی بود و جز تدی و جیمز هیچکس داخل تالار نبود.
به غیر از صدای پرشور جیمز و صدای ترق و ترقی که از آتش داخل شومینه می آمد، صدای دیگری به گوش نمی رسید.
-خب تدی حالا می خوای چی کار کنی؟ به بابا خبر بدیم؟
همین که جیمز چنین سوالی را پرسید، اخم های تدی در هم رفت و بعد سرش را پایین انداخت.
جیمز که متوجه اخم های برادرش شده بود دیگر حرفی نزد. فقط سریع خودش را کنار تدی رساند.
-هی تدی چت شد؟
- هیچی خوبم.
تدی سرش را بالا آورد و لبخندی به جیمز زد. ولی لبخندش بی روح و خسته بود.
جیمز می دانست تدی خوب نیست و می توانست احساس او را به خوبی درک کند. تدی هیچ وقت والدینش را ندیده بود و سنگ رستاخیز شاید آخرین شانسش برای بازگرداندن آنها بود. و اگر قرار بود جیمز این شانس را از او بگیرد، دیگر تدی هرگز نمی توانست والدین خود را ملاقات کند.
جیمز دلش نمی خواست برادر ناتنی اش را این چنین غمگین و حسرت به دل بببیند.
به طور نمایشی سنگ را چند باری به هوا انداخت.
- میدونی تدی، حالا که بهش فکر می کنم می بینم نیازی نیست به این زودی به بابا یا پروفسور خبر بدیم.
- ولی جیمز این یه شئ خطرناکه ما نباید سر خود...
دست جیمز به نشانهی سکوت بالا رفت و اجازه نداد تدی ادامهی حرفش را بزند.
سنگ را داخل دست تدی گذاشت و مشتش را بست.
- این حق توئه. خودت پیداش کردی.
تدی با تعجب نگاهی به سنگ داخل دستانش انداخت.
-اما قانون...
-اما نداره! قانون ها هم برای زیرپا گذاشتنن دیگه. تازه بابا و دایی و زن دایی هم خودشون قوانین رو زیرپا می ذاشتن.
جیمز چشمکی زد.
- هیچکس خبر دار نمیشه تدی. این حق طبیعی هر بچه ای که والدینشو ببینه.
اشک داخل چشمان تدی جمع شد. برادرش واقعا پسر خوش قلبی بود.
-مرسی جیمز! مرسی!
-خواهش...
ادامهی جملهی جیمز در آغوش تدی محو شد....
- وای خدای من! تو پیداش کردی تدی!
پسرک مو مشکی که شباهت بسیار زیادی به هری پاتر معروف داشت، سنگ را مقابل نور شومینه گرفت تا بتواند با دقت بیشتری بررسیاش کند.
-شک ندارم که خودشه! سنگ رستاخیزه!
جمیز سیریوس پاتر چشمانش را از سنگ گرفت و این بار با هیجان به تد ریموس لوپین زل زد.
تد روی کاناپه نشسته بود و داشت آب کدو حلوایی می نوشید. به نظر می رسید او هم بسیار هیجان زده است.
شب آرامی بود و جز تدی و جیمز هیچکس داخل تالار نبود.
به غیر از صدای پرشور جیمز و صدای ترق و ترقی که از آتش داخل شومینه می آمد، صدای دیگری به گوش نمی رسید.
-خب تدی حالا می خوای چی کار کنی؟ به بابا خبر بدیم؟
همین که جیمز چنین سوالی را پرسید، اخم های تدی در هم رفت و بعد سرش را پایین انداخت.
جیمز که متوجه اخم های برادرش شده بود دیگر حرفی نزد. فقط سریع خودش را کنار تدی رساند.
-هی تدی چت شد؟
- هیچی خوبم.
تدی سرش را بالا آورد و لبخندی به جیمز زد. ولی لبخندش بی روح و خسته بود.
جیمز می دانست تدی خوب نیست و می توانست احساس او را به خوبی درک کند. تدی هیچ وقت والدینش را ندیده بود و سنگ رستاخیز شاید آخرین شانسش برای بازگرداندن آنها بود. و اگر قرار بود جیمز این شانس را از او بگیرد، دیگر تدی هرگز نمی توانست والدین خود را ملاقات کند.
جیمز دلش نمی خواست برادر ناتنی اش را این چنین غمگین و حسرت به دل بببیند.
به طور نمایشی سنگ را چند باری به هوا انداخت.
- میدونی تدی، حالا که بهش فکر می کنم می بینم نیازی نیست به این زودی به بابا یا پروفسور خبر بدیم.
- ولی جیمز این یه شئ خطرناکه ما نباید سر خود...
دست جیمز به نشانهی سکوت بالا رفت و اجازه نداد تدی ادامهی حرفش را بزند.
سنگ را داخل دست تدی گذاشت و مشتش را بست.
- این حق توئه. خودت پیداش کردی.
تدی با تعجب نگاهی به سنگ داخل دستانش انداخت.
-اما قانون...
-اما نداره! قانون ها هم برای زیرپا گذاشتنن دیگه. تازه بابا و دایی و زن دایی هم خودشون قوانین رو زیرپا می ذاشتن.
جیمز چشمکی زد.
- هیچکس خبر دار نمیشه تدی. این حق طبیعی هر بچه ای که والدینشو ببینه.
اشک داخل چشمان تدی جمع شد. برادرش واقعا پسر خوش قلبی بود.
-مرسی جیمز! مرسی!
-خواهش...
ادامهی جملهی جیمز در آغوش تدی محو شد....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
