جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  301 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  202 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1385 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگه شورش رو در آوردید. این یعنی چی؟
من که نمی فهمم هری چطور اومد و چطور رسید و این بن کیه و چه ربطی به کنکور سراسری داره؟
دیگه میشه دست از این کارا بردارین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من به ان?
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1385 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به سمت پل حرکت می کردن که ناگهان هری کسی رو دید که خیلی خوشحال شد...
اون " بن " بود...دوست هری ....
وقتی هری به بن رسید بغلش کرد ... گفت : بن ... دوست من خوبی؟ از نتایج کنکور سراسری چه خبر؟!!
بن گفت : خوب شد ... شیمی کاربردی قبول شدم.آخه معجون سازیم قوی بود...(!)
هری گفت:واقعا عالیه.خب..موفق باشی...فعلا
هری به همراه دوستانش راهی شدن
هنوز دو-سه قدم نرفته بودن که ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1385 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد با صدایی فش فش دار گفت:
_فکر کنم بفهمی چی میگم پاتر. از دیدنت خوشحالم! بهت دستیارمو معرفی میکنم که باهم میخوایم تو رو همینجا بکشیم...
معرفی میکنم دوست عزیز؛ هری پاتر؛ پاتر، ایشون شوکت (شوکت فیلم نرگش) هسن.

هری یاد تعریفهایی که از شوکت کرده بودند افتاد ولی شوکت کجا و اصفهان کجا. هری با اینکه قدرت بسیار زیادتری از لدمورت داشت اما از قدرت شوکت واهمه داشت. شوکت که خود ایرانی بود حتما نیروی بیشتری از هری داشت. هری اطراف را بررسی کرد و دوستانش را دید که به سمت او می آمدند محمد از همه جلوتر بود و سارا و بهنام و فاطمه پشت سر او بودند همه 11 نفر گروه می آمدند. حتی رون و هرمیون نیز با آنها بودند.

هری در قلبش احساس آرامش کرد و ولدموت با دیدن آنها همراه شوکت غیب شدند, هری از اینکه دوستان پر قدرتی داشت احساس آرامش می کرد و از ولدمورت نیز هیچ وحشتی نداشت. هزی رو به محمد کرد و گفت:
خوب باید چه جوری به این سی و سه پل بریم فکر می کنی تا حالا ریدل این شمشیر رو تونسته گیر بیاره یانه.
بهنام گفت: نه بابا من یک لحظه ذهنشو از دور خوندم اون هنوز نمی دونه کدوم پله و باید کل پل رو خراب کنه تا بتونه شمشیر رو بدست بیاره و لی ما باید جلوشو بگیریم.

همه به سمت .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: یکشنبه 19 شهریور 1385 05:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هری صدایی شنید. از خواب پرید؛ او در این روزها بسیار ناآرام بود.
دستش را به طرف لیوان آب کنار میز برد تا کمی آب بنوشد و آرام شود.
تا دستش به لیوان خورد؛ دنیا دگرگون شد؛ احساس میکرد در یک لوله درحال چرخش است. چند لحظه بعد خود را دید که روی زمین افتاده است.
سرش را برگرداند و خود را در بولواری دید که بسیار بزرگ بود و در آن مغازه های مدرن نیز به چشم میخورد؛ اما هنوز خرابه ی خانه های قدیمی با سقف گنبدی که هری(از طرف نویسنده) از آناه نفرت داشت پدیدار بود.
هری متوجه شد چوبدستی ندارد.. هوا بسیار گرم و آسمان پر از ستاره بود.
کمی دورتر بولوار تمام میشد و به پارکی منتهی میشد که مانند میدان اما بزرگتر بود.
ناگهان دو جرقه ی سبز و بنفش پدیدار شدند و پس از قزقز آندو دو مرد پدیدار شدند.
اولی پیرمردی بود ریشهای بلندش او را یاد دامبلدور می انداخت.
اما مرد برخلاف دامبلدور عینکی بزرگ برچشم داشت و ردایی سیاه مانند
اسنیپ پوشیده بود که در زیر آن یک پیراهن بلند تنش بود.
(کیه؟)
و مردی کنار او بود که هری نمیخواست به او فکر کند....
مرد با صدایی فش فش دار گفت:
_فکر کنم بفهمی چی میگم پاتر. از دیدنت خوشحالم! بهت دستیارمو معرفی میکنم که باهم میخوایم تو رو همینجا بکشیم...
معرفی میکنم دوست عزیز؛ هری پاتر؛ پاتر، ایشون...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: شنبه 18 شهریور 1385 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خب جناب نیکلاس استبنز عزیز.
من و نیکلاس عزیز با هم صحبتی داشتیم و قرار شده که من به عنوان یکی از فعالترین های این تاپیک شخصیت محمد رو به عهده بگیرم. اگه میشه شما هم رضایت بده. ازت ممنون میشیم.
ایلیا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من به ان?
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1385 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آشنايي
هري و هرميون و رون در جنگل بدون اينكه بدانند در چه نقطه اي هستند به راه خود ادامه داده و هري از دست رون و هرمايني كه با دعواي بيخود باعث پاره شدن نقشه شده بودند نا راحت بود در حين اينكه راه مي رفتن با دختري مواجه شدند كه نامش تينا است و بعد از آن متوجه ميشوند كه او حافظه كوتاه مدت خود را از دست داد ولي او از نظر بعضي از اهداف با هري يكي است پس او نيز باآن ها همراه ميشود .
نبرد به خاطر همه
در فصل آخر آنها با كمك نقش بي نظير تينا راه خود را يافته وپس از نابود كردن يكي ديگر جان پيچ كه همان راز پنهان پدربزرگ تينا است و كشيده شدن به طرف ايران براي يافتن راز به مقابله باولدمورت ميپردازند هرميون و رون طي اين مسئله جان خود را از دست ميدهند هري پس از كشتن ولدمورت تصميم به كشتن خود ميگيرد چرا كه وي يك جان پيچ است پس از بحثها وجدلها هري ميميرد و تينا حافظه خود را باز مي يابد .
ببخشيد از10خط زياد شد ولي نيم خط اين فصل با نيم اون فصل ميشه يكي پس فقط يه خط زيادترشده

دوست عزيز من هر چي فكر كردم متوجه ربط پست شما با داستان نشدم.پس زودتر اونو ويرايش كن. در ضمن بقييه يا اين پست رو ناديده بگيرن و يا در صورت و.يرايش اون توسط زنندش از ادامش ادامه بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/6/10 18:06:46
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/6/10 18:13:25
بودن يا نبودن مسئله اينست. آيا شرافتمندانه تر است كه ضمير انسان تير طالع شوم ر
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1385 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خب خب خب. بعد از مدتها اينجا يه پست ميزنم. بياين با هم گرد و خاك اينجا رو پاك كنيم.
با توجه به صحبتي كه با كوييرل عزيز شد. قرار بر اين شد كه از اسم بچه‌ها به جاي ايرانيها استفاده بشه.
پس من شروع ميكنم.
__________________________________________
فاطمه در حالی که سعی می کرد خشمش را پنهان کند این جمله را گفت و صدای همه را در گلو خفه کرد.
هري به سمت نيكلاس برگشت و گفت:
حالا چطور بريم اصفهان؟ از اينجا دوره؟
نيكلاس كه تازه نقش محمد رو گرفته بود با لبخندي پيروزمندانه گفت:
نه زياد. ميخوام شما رو مثل موگلها ببرم اصفهان.
در اين هنگام آناكين استبنز برادر نيكلاس وارد صحبت اونها شد و گفت:
داداشي من راست ميگه. بياين مثل موگلها بريم تا توي راه در مورد اصفهان بيشتر براتون صحبت كنيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1385 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
از کمکتون متشکرم پروفسور اما احساس می کنم همه تلاش های ما برای گرفتن ولده مورت در طول این مدت خنثی شد...
نه پروفسور.
بله؟
راستش رو بخواین من از ابتکارات موگل ها خیلی خوشم میاد. احساس می کنم فرستنده ای که من به پیراهن اون متصل کرد کار خودش رو بکنه.
و تو چطور این کار رو کردی؟ تو که پیش هری نبودی... بودی؟
نه. اما ذهن من مثل همیشه همراه اون بود. از راه تسخیر هری البته برای یه مدت کوتاه.
مثل اینکه تام ریدل علاقه زیادی به سی و سه پل داره.
هرمیون در حالی که متعجب و نگران به محمد زا زده بود گفت:
اصفهان؟ اما برای چی؟ چرا ولده مورت باید این کار رو بکنه؟
بر اساس گزارشات اعضای گروه من تام ریدل شدیدا به دنبال یه شمشیر به نام شمشیر بی نهایته که به گفته افسانه های قدیمی درون این پل و بین یکی از این سی و سه دریچه مخفیه و تنها کسی که نگهبان رو کشته باشه...
ارشیا در حالی که نگرانی توصیف ناپذیری چهره اش را پوشانده بود گفت: یعنی سرانتوس مرده؟
شاید هم حاضر به همکاری شده.
مزخرف نگو محمد.
باید بریم دنبالش.
فاطمه در حالی که سعی می کرد خشمش را پنهان کند این جمله را گفت و صدای همه را در گلو خفه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من به ان?
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1385 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
-منتظرت یودم.......هری پاتر!
---------------------------------------
هری احساس قدرت و کینه می کرد و سریع به سمت کسی که پشت سرش بود خیره شد, و آن کسی جز ولدمورت نبود.

هری نفهمید چی کار کرد ولی چوب دستی ولدمورت که در حال پایین افتادن بود رو دید. قدرت و سرعت هری آنچنان زیاد بود که افتادن چوب دستی ولدمورت رو مانند افتادن پر کاه بر زمین می دید. ولدموت خشکش زده بود. گویی متوجه شده بود هری قدرت جاودانه ایرانی ها رو پیدا کرده. ولی هنوز ولدمورت قدرتی که با ورود به جنگل بدست آورده بود رو کم کم داشت از دست می داد که یکدفعه غیب شد و هری هیچ چیز را ندید. بله ولدمورت از ترس قدرت هری گریخته بود.
------------------------------------
خوب اینجا قسمت سوم داستان تموم می شه و به فصل چهارم می رسیم.
----------------------------------

فصل چهارم
پلهاي ويران

هری خشمگین از این که نتونسته بود کاری کنه بود. بهنام به سمت هری آمد و گفت, حق باتوئه حتی اگه اونو از بین می بردی, از بین نمی رفت به خاطر همون جاودانه سازها.

محمد همراه موسس مدرسه یعنی سارا به سمت مک گوناگل می رفتند. و هری وقتی شکوه سارا را که با عظمت تمام حرکت می کرد نگاه می کرد یاد دامبلدور افتاد.

سارا با مک گوناگل دست داد و گفت:............................

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: دوشنبه 25 اردیبهشت 1385 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا دیگه تنها مشکل مرگ خوارها بودن.سه چهار تا از بچه ها سرشون رو به علامت تایید تکون دادن و از در عقب رفتن تو تا ترتیبشون رو بدن.
هری دیگر منتظر نماند.آمده بود تا کار را یکسره کند .احساس می کرد نیرویش بیش از آن چه که فکرش را بکند زیاد شده است.حتی وقتی تصورش را می کرد که تنها یک قدم تا پیروزی فاصله است به اوج آسمان ها می رسید.
هر سه با هم به طرف در رفتند اما همین که خواستند وارد شوند هری انگار به یاد آورد که دو دوست قدیمیش هم هم درکنار او هستند.لحظه ایی ایستاد و آن گاه به طرف آن دو برگشت.
-می خوام که اینجا بمونید ...من ...باید تنها برم!
هرمیون به میان حرف او دوید و با بی قراری گفت:
-نه .....نه...هری...ما با هم می ریم......هر سه تامون با هم!
-نه...این جنگ فقط بین من و اونه ....فقط بین ما دو تا.
و با گفتن این جمله در رو باز کرد و در سیاهی اتاق گم شد.هرمیون به سمت او دوید اما رون بازوی او را گرفت و به عقب کشید و گفت:
-حق با اونه....ما باید منتظر بمونیم!
آرام آرام وارد شد.به داخل اتاق ها سرک می کشید.عرق ناشی از هیجانی وصف ناپذیر وجودش را در برگرفته بود . لحظات انتظار کشنده تر از هر طلسمی می رفت تا تپش قلب های او را با ثانیه پیوند دهد.گوش هایش را تیز کرد .....صدایی نمی آمد.به اتاق اصلی رسید.نگاهی به دور و برش انداخت .طبقه بالا با پلکانی مارپیچ از سرسرا جدا شده بود .خانه ایی با در و پنجره سقید چگونه می توانست سیاهی را در بگیرد.ذهنش با او حرف می زد:
-باید اون بالا باشه...حتما اون بالاست!
لحظه ایی بعد با احتیاط به سمت پلکان رفت.ندای قلبش بی شک به او دروغ نمی گفت.یکی یکی..آرام آرام...
حتی قادر نبود صدای نفس های خود را بشنود.شمارش معکوسی آغاز شده بود اما تقدیر به این زودی ها برگه برنده خود را بیرون نمی آورد.همین طور گام بر می داشت و مرور می کرد.خاطره این سالیان زندگیش را.همین طور بی اختیار ورق می خورد.خاطره هایی که با هر بار دوباره باز خوانیشان بر شدت سرعت خون در رگ هایش می افزود ....او می دانست که در این دوئل بازنده او نخواهد بود.حالا دیگر به بالای پلکان رسیده بود.راهرویی با در های زیاد در دو سمتش پیش چشم او قرار گرفته بود.
بر عطش کینه اش غلبه کرد.قدم بر داشت .جلوی در اول رسید.لحظه ایی گذشت. یک نفس عمیق کشید.بر مجهولات ذهنش چیره شد.با اقتدار دست برد و آن را باز کرد.فضای درون اتاق را از نظر گذراند....خالی بود.....!
آرامش بر جانش مستولی شد. حالا باید تک تک اتاق ها را بررسی می کرد.با این فکر خواست که بر گردد و از اتاق بیرون رود اما تیزی سرد نوک چوب دستی را با تمام وجود بر گلوی خود احساس کرد.
-منتظرت یودم.......هری پاتر!

_______________________________________________

با تشکر:

سامانتا ولدمورت........................!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م